سلام.راستش تو این چن روز شعر قشنگی ندیدم که اینجا بنویسم .امابرای اینکه چیزی اینجا نوشته باشم وهم اینکه یادی از سهراب کرده باشم این شعر رو اینجا می نویسم بهانم هم اینه که سهراب متولده مهر ماهه .تو این شعر یه جایی هست که معنیش رو من تازه درک کردم؛ کلا شعرهای سهراب با اینکه ساده هستن معانی زیادی رو توی خودشون دارن.

قسمتی از شعر بلند مسافر:

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

-نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

.....

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

وعشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابها مند.

-نه.

صدای فاصله ها یی که مثل نقره تمیزند.

وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

.......

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


 

سلام

خیلی وقته با خودم فکر می کنم چیزی بدتر از بی عشقی نیست.

چون فکر می کنم هدف از آفرینش انسان رسیدن به عشق بوده.وغرق شدن در عشق.

به قوله یه شاعر قدیمی ((عشق دریاییست کرانه ناپدید)).و واقعا همینه هر چی

تو عشق بیشتر غرق شی ،خوبتر میشی و همونی میشی که باید باشی.

 

حالا با تموم این حرفا چیزی بهتر از این میشه که دوستت شعر عاشقونه ای رو که خودش گفته ،برات بنویسه و تو رو که داری آروم آروم به دنیای بی عشقی میری

برت گردونه به دنیای عاشقا.

 


کاش می دانستم

که چرا عشق تو درعمق دل من حک شد؟

و صدای ضربان قلبم

با نگاه تو چرا این سان شد؟

کاش می دانستم

از زمانی که تبسم کردی

گونه من ز چه رو قرمز شد؟

و چرا خندیدی؟

آن زمانی که رخم را دیدی

کاش می دانستم

که چرا این نفسم می گیرد؟

وقتی از دور تو را می بینم

دل من در پی چیست؟

کاش می دانستم

از زمانی که تو را من دیدم

پیش آن دختر همسایه

ز چه رو این نفسم بند آمد؟

و دلم سخت گرفت

آسمان دل من ابری شد

کاش می دانستم

خرمن جان مرا

برق نگاه تو چرا آتش زد؟

و از آن روز که رویت دیدم

خنده از یادم رفت

اشک مهمانم شد

کار هر روز و شبم 

گوییا بابت آن اشک حقوقم دادند

کاش می دانستم

عشق توازچه زمانی آمد

از کدامین در قلبم آمد

خوب میدانم لیک

دعوتش ننمودم

عشق تو سرزده مهمانم شد

عشقت آمد به دلم

من گشودم دررا

میزبانش گشتم

کاش می دانستی

میهمانی ها را

باز دیدی باید

عشق من هم این بار

هوس مهمانی

 به دلت را دارد

تو پذیرا هستی؟

میهمان می خواهی؟

کاش می دانستم....

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


 

سلام.گاهی زندگی اونقدر سنگدل میشه که مجالی برای عشق نمی مونه

؛زندگی اونقدر بهت فشار میاره که احساس می کنی قلبت از آهنه و خودت هم یه آدم اهنی،سرد سرد،سخت سخت.

من این وبلاگ رو درست کردم که همیشه یادم باشه که تنها عشقه که می مونه

؛اما خوب چکار میشه کرد زندگی هم سهم خودش رو می خواد.

ودلیل این که این چند روز تو این وبلاگ چیزی ننوشتم این بود که داشتم با زندگی

کلنجار می رفتم .اما دوباره زندگی دست از سرم برداشت و من هم دوباره بر گشتم

به وبلاگم.


 

امروز یه دوست خوب منت گذاشت سر من واجازه داد شعرش رو اینجا بنویسم

.خیلی زیباست وخیلی ساده.

زندگی را دوست دارم!

من نمی دانم چرا؟

سهم ما از زندگی

آب جوییست که از پای گلی می آید

پر خروش وپویا،با شتاب وزیبا

هر که خواهد که بگیرد سهمی

نیک داند که بباید ظرفی

وندر ان آب بگیرد،انچه را می خواهد

گاه می گویم

اگر این است باشد

من چرا در انتهای کوچه های زندگی

خسته وتنها لب این جوی ننشینم؟

ونگیرم سهم خود را از همان آب روان!

زندگی را دوست دارم!

خوب می دانم سهم من می ماند!

گر چه ظرفی را من نیابم تا بگیرم آ نرا

سهم من کاش نباشد آبی

پر از لای ولجن

سهم من کاش

همان آب زلالی باشد

که بیافتد در آن گلبرگی؛

من رفیقی دارم

که به من می گوید

دوست دارد سهم او آب کثیفی باشد

وخودش آب گلی پاک کند

شاید او راست می گوید

شاید این است همان راز گل و آب روان

زندگی را دوست دارم!

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0