درباره يانيس ريتسوس(قسمت دوم)

سلام .

چند قطعه ا زشعر بلند (دیگ دود زده)

(منظور شاعر  اهمیت دادن به همه فهم بودن شعر و مردمی بودن شعره)

 

و آنگاه، برادرمن،آموختيم که با يکديگرسخن بگوييم

بس آرام و بی پيرايه.

اکنون همديگررا درک می کنيم،به بيش از اين نيازمان نيست،

کلماتی را خواهيم يافت که برای همه قلبها،

برای همه لب ها وزن يکسان دارند.

چنان که عاقبت می توا نيم به اَنجيربُن، اَنجيربُن و

به تَغار،تَغار بگوييم

طوری که ديگران لبخند بزنندوبگويند،

((از اين شعرها ساعتی صد تا می سازيم))

درست،اين همان چيزی است که ما می خواهيم

زيرا برادر من،ماآواز نمی خوانيم که تافته جدا بافته باشيم

که بر صدر بنشينيم،

ما آواز می خوانيم که مردمان را با هم متحد کنيم

 

شاعر

هر چه دستش را در تاريکی فرو کند

هرگزسياه نمی شود.

دست های او آکنده از پاد شب اند.

هنگامی که هوای رفتن کند

        - باری،همه روزی ، خوا هيم رفت-

اينجا

در اين جهان

بی گمان تبسمی خوش از او بر جای می ماند

که بی درنگ

((آری)) خواهيم گفت

همواره ((آری))

به تمام اميد های بر باد رفته جهان

 

قطعه ششم از اِپيتافيوس (این شعر از اولین شعرهایی بود که شاعر رو مشهور کرد و این شعر 20 قطعه بلند داره و در یک روز سروده شده .موضوعش درباره سوگواری مادریه که پسرش رو در تظاهرات بر ضد دیکتاتوری یونان در دهه سی میلادی از دست داده و مادر بر بالین پسر

کشته شدش با اون صحبت می کنه .به نظر من که کل اپیتافیوس زیباست اما من از این قطعه خیلی خوشم اومد)

 

در يک روز بهاری از من دور شدی

در يک روز بهاری

تو را از کف دادم،

در بهار که کوه پيمايی را خوش می داشتی

وبربام ايوان

نور تمام جهان را با ديدگانت می بلعيدی

                                             بی آنکه سير شوی،

مدام

دستت

مسير همه زيبايی ها

                        خوبی ها

                         و نرمی ها را نشان می داد

دريا را به من می نمود

که در دور دست ها می درخشيد

آرام

چون برکه ای از نفت

که آسمان

چادری از کوه ها و درختان

بران کشيده باشدوهرآنچه خردوناچيزاست:

پرندگان،پشه ها،بوته هاو

حتی قطره الماس گون آبی

که ازکوزه کنارت می تراود،

وبه من می نماياندی

ستارگان وبی کرانی آسمان را

ومن آن همه را

درخشان ترمی نگريستم

در چشمان آبي ات.

با صدای شيرين مردانه ات

بسيارچيزهاکه بر ميشمردی

بسياربيش ازساحلی که ريگ هايش را.

وعده دادی که همه اين زيبايی ها

ازآن ما خواهد شد،

                      پسرم!

اما رخت بربستی

وباتو

آتش ونور

قرومرد.

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


درباره يانيس ريتسوس

سلام .این وبلاگ رو بخاطر شوقی که سه نفر در من ایجاد کردن راه انداختم

اون سه نفر اینها بودن :لورکا،ریتسوس و یک دوست.درباره لورکا و شعرش

دوتا مطلب قبلا نوشتم و تو این مطلب می خوام چند تا از شعرهای

ریتسوس رو بنویسم.

یانیس ریتسوس معروفترین شاعر معاصر یونان متولد1909و در گذشته به

سال 1990.شاعری بود که در مورد همه چیز شعر گفته  .اما اشعار سیاسی و اجتماعیش معروفتر هستن.او به خاطر آزادی خواهی به زندان هم

افتاده بود.در یونان سالها اشعارش ممنوع بود . میکی تئو دوراکیس آهنگساز مشهور یونانی از دوستانش بوده و برروی بعضی از اشعارش آهنگ ساخته.

اشعارش غالبا بسیار طولانی بوده و هر کدوم دارای چندین بند .

(اپیتافیوس)،(محله های دنیا)(دیگ دود زده) از اشعار معروفش هستن.اخیرا یک مجموعه از اشعارش در کتابی به اسم (زمان سنگی) به چاپ رسیده هر چند تا حالا اشعار زیادی از ش در کتابهای مختلف ترجمه شدن.

 

اما علت اينکه من از اشعارش خيلی لذت بردم اينه که به نظرم اون استاد وصف کردن و شاعرانه کردن زندگيه ماشينی زمانه ماست .اون مناظری رو جلوی ما رسم ميکنه که بارها ديديمشون اما نه اين طور زيبا .برای نمونه ببينيد دستان کارگران رو چطور وصف کرده:

دست های کار کشته و زمخت،دست های پينه بسته و پر تاول

با ناخن های ساييده ،سياه وپشمالو،

با شستی به پهنای تاريخ آدمی

با کفی پهن ،همچون پلی کشيده بر مغاکی.

اثر انگشت شان نه تنها در پرونده زندان هاست

بلکه در بايگانی های تاريخ نيز خواهد ماند

اثر انگشت ها شان خط آهن های در هم تنيده و انبوهی است

که از دل آينده می گذرند .

و يا تو صيف ِيک سوسک:

حتی راهپيما يی  سوسک بر روزنامه ای به زمين افکنده شده

حرکت اتومبيل کوچکی است که از گردنه می گذرد و حامل پيامی رسمی و مهر و موم شده است.

قسمتهايی از يک شعر بلند که کمی فمينيستی به نظر ميرسه اما به نظرم ميرسه که بيان صادقانه احساس شاعر ِ:

از اين روست که مردان

دمی که احساس مي کنند ترس وجودشان را فرا گرفته

-زيرا کار وجود دارد و فرسودگی وخلاء و روزنامه ها و ياد بودهای جنگ و صدای بند انگشتان

يا فرياد خورشيدی که در استخوانها فرو می رود-

آن زمان چنگ در زنان می اندازند چونان دمی که در شاخه ها

يا ريشه های درختی در کنار پرتگاه چنگ می افکنند

و در آن بالا به نوسان در می آيند

گويی که در جنگند

پنداری که با هرج و مرج در گير ودارند

و زنان می دانند و چشم در می بندند

نه نمی گويند

انتظار می کشند

و دمی که مردان به خواب روند ،آنان بيدار می مانند

و مردان

فرزندان آناند

همچون کودکان آناند

آنان مردان را چون کودکان خود بزرگ می کنند

واز سينه خود

با سکوت خود

آنان را می پرورانند

وگهگاه با استنکافشان

ديگر بار

عطش پيوند به آنان می نوشانند

تو مطلب بعدی چند تا از شعرای ديگه ريتسوس رو می نويسم.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


 

سال نو مبارک

سلام .بعد از چند وقت که اینجا چیزی ننوشتم فکر کردم یه شعر از حافظ رو اینجا بنویسم بخاطر این به دیوان حافظ تفالی زدم و این شعر اومد که جالبه درباره بهارِِه و دعوت کردن آدما به شاد بودن.

 

دوستان وقت گل آن به که بعشرت کوشیم

سخن   پیر  مغانست  به   جان   بنیوشیم

نیست در کَس کرم   و  وقت طرب میگذرد

چاره آنست که سجاده به می بفروشیم

خوش هوایی ست فرح بخش خدایا بفرست

نازنینی که برویش می گلگون نوشیم

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنرست

چون از این غصه ننالیم  و چرا نخروشیم

گل به جوش آ مد از می نزدیمش آبی

لاجرم زآتش حرمان وهوس میجوشیم

می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳۸٤
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0