هم

من و تو با همیم . نه ؟

.

میان هر چه واج و واژه

فعل و اسم و حرف

خوبواژه ها ، واژه های بد

زهر واژه ها ، واژه های قند

سردواژه ها ، واژه های گرم

واژه های خنجر و واژه های مرهم و واژه های مهربان

و ...

شیفته ام به "هم"

پیشوند ساده ای که بوی مهربان عاشقانه می دهد هنوز

هم یعنی یکی شدن

هم یعنی من و تو با همیم و این برای ماندن ،

برای بودن

چه قدر کافی است

هم پیوند صادقانه ای است بین من و تو

برای هضم این جهان تلخ و بد مزه

که در آن ، دروغ

دین و مذهب نانوشته ی مردم است

و راستی

چه مومن اند مردمان به دینشان

وقتی می گویم ما با همیم

ما یکی می شویم

در غم و سرور و عاشقانگی

آن وقت است که ما می شویم :

همخنده ، همگریه ، هم غم ،

همشادی ، همرقص ، هم آغوش ،

همدست ، همپا

همروز ، همشب ، همترس و هم امید

همنبض

همراه و همبال و همپرواز تا ...

هم مرگ .

.

من و تو با همیم ؟ نه !

*

پس نوشت :

مدتها است که همشیفته ام و در فکر نوشتن چیزی برای "هم" و امروز همزمان با شنیدن “Imagine” از جان لنون عزیز اینها را نوشتم . داره می خونه :

You may say I'm a dreamer
…..

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


منوچهر احترامی

چرا ؟

گریه ام گرفته است ، دو سه ساعت پیش بی دلیل به یاد منوچهر احترامی افتادم ، همیشه او را با سبیلش و با این شعرش به یاد می آورم که :

من و بابام و داداش و عموم / همگی با هم می ریم حموم

دو سه ساعت پیش هم این چیزها از ذهنم گذشت . الان در حال چرخیدن در بلاگستان بودم که از چند وبلاگ گذشتم و از وبلاگی سر در آوردم که در آن نوشته بود :

منوچهر احترامی درگذشت .

او هم رفت و ما ماندیم تا برای نبود کسی اندوهگین شویم که می خواست خنده بر لبانمان بنشاند و الان به یاد آن یکی منوچهر افتادم ؛ منوچهر نوذری که شعر مورد علاقه اش این بود :

ز حق توفیق خدمت خواستم وی گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

و راستی ، چرا ما درسهایمان را خوب یاد نگرفتیم و از شعر حسنی نگو ، بلا بگو ، فقط حمام رفتنش را یاد گرفتیم و تنها گذاشتن و طرد کردن ناجورها را نیاموختیم که به قول عبید زاکانی :

"به مزاحت نگفتم این گفتار

هزل بگذار و جِد از او بردار"

با هم بخوانیم شعر حسنی را به یاد سراینده اش ، منوچهر احترامی :

تویِ ده شَلَمرود / حسنی تک وتنها بود

حسنی نگو ، بلا بگو / تنبلِ تنبلا بگو

موی بلند ، روی سیاه  ، ناخن دراز ، واه واه واه !

نه فلفلی ، نه قلقلی / نه مرغ زرد کاکلی

هیچکس باهاش رفیق نبود

تنها روی سه پایه / نشسته بود تو سایه

باباش می گفت : حسنی میای بریم حموم ؟

نه نمیام ، نه نمیام

سرِتو می خوای اصلاح کنی ؟

نه نمی خوام ، نه نمی خوام

کره الاغ کد خدا / یورتمه می رفت توکوچه ها

الاغه چرا یورتمه می ری ؟

دارم می رم بار ببرم / دیرم شده عجله دارم

الاغ خوب ونازنین / سردرهوا سُم برزمین

یالت بلند وپرمو / دُمت مثالِ جارو

یک کمی به من سواری می دی ؟

نه که نمی دم، چرانمی دی ؟

واسه اینکه من تمیزم

پیشِ همه عزیزم ، اما توچی ؟

موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه واه واه !

غاز پرید تواستخر

تو اردکی یاغازی ؟

من غازِ خوش زبانم

میای بریم به بازی

نه جانم !

چرا نمی یای ؟

واسه اینکه من ، صبح تاغروب

میون آب کنار جوی

مشغول کار شستشو

اما توچی ؟

موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه واه واه !

در واشدُ یه جوجه / پرید اومد تو کوچه

جیک جیک کنان ، گردش زنان

اومد ، اومد ، پیش حسنی

جوجه کوچولو ، کوچول موچولو

میای بامن بازی کنی ؟

مادرش اومد قدقدقدا

برو خونَتون تو را به خدا

جوجه ی ِ ریزه میزه / ببین چقدر تمیزه

اما تو چی ؟

موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه واه واه !

حسنی با چشم گِریون / پا شد اومد به میدون

آی فلفلی . آی قلقلی / میاین بامن بازی کنین

نه که نمیایم

چرا نمیاین ؟

قلقلی گفت : نیگاش کنین !

موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه واه واه !

حسنی دوید پیش باباش

حسنی میای بریم حموم ؟

میام میام

سرِ تو می خوای اصلاح کنی ؟

می خوام ، می خوام

حسنی نگو ، یه دسته گل

تر و تمیز و تپل مپل

الاغ ، خروس ، جوجه و غاز و بَبَعی

با فلفلی . با قلقلی . با مرغ زرد کاکلی

حلقه زدن دور حسن

الاغه می گفت : کاری اگه نداری ، بریم الاغ سواری

خروسه میگفت : قوقولی قوقو . قوقولی قوقو

هر چی می خوای فوری بگو

مرغه می گفت : حسنی برو تو کوچه / بازی بکن با جوجه

غاز می گفت : حسنی بیا باهمدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود / حسنی دیگه تنها نبود

 برای آشنایی بیشتر با او نگاه کنید به اینجا .

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


ماتئی ویسنی یک در ایران-II

پس از خوانش نمایشنامه ی ِ پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی ، نویسنده ی ِ نمایش ماتئی ویسنی یک در نشستی به پرسشها ، پاسخ داد . به گفته ی ِ محمد چرم شیر ، ویسنی یک دومین نمایشنامه نویس جهانی بزرگی است که در این 30 سال به ایران آمده است . 2 پرسش و پاسخ برایم جالبتر بودند . پرسشی که از او درباره ی ِ سانسور شد و دیگری پرسشی درباره ی ِ نمایش 3 شب با مادوکس . ویسنی یک با همان طنزی که در آثارش وجود دارد به پرسشها ، پاسخ داد .

ویسنی یک در پاسخ به پرسشی درباره ی ِ سانسور چنین گفت : "نمی شه به این سوال جوابی کلی داد . هر سرنوشتی یک ماجرای خیلی شخصیه . تو رومانی ، من سالها و سالها بر علیه سانسور جنگیدم . موفق شدم جاهایی سانسور رُ دور بزنم و تونستم سه تا کتاب شعر چاپ کنم . نمایشهای من روی صحنه های حرفه ای قدغن بودن ولی از نمایش من فتوکپی انجام می شد و مردم می تونستن بخونن . ولی می تونم بهتون بگم که سانسور ، آخرش هیچ کاری نمی تونه بکنه بر علیه ادبیاتی که واقعی یه که صحیحه که قوی یه که تاثیرگذاره . اِستالین ، نزدیک به 6000 هنرمند و نویسنده رُ ترور کرده بود ولی با این وجود امروز ما هنوز شاهکارهایی که در زمان استالین نوشته شد به وسیله ی ِ این نویسندگان رُ می خونیم . زمانی که توی رومانی ، دیکتاتور کمونیست ، چائوشِسکو  دیگه پیر شده بود و نزدیک مرگ بود ، سانسور کلمه ی ِ پیر رُ از هرچی شعر و نوشته ی ِ ادبی بر می داشت . چه فایده داشت که این کارُ بکنه . من یادمه که یه نمایشنامه کار شده بود روی صحنه ، ریچارد سوم شکسپیر و یه بازیگر روی صحنه موقع بازبینی ، بهش می گفتن حبس کجاست ؟ نشون می داد {با دستش} و می گفت که حبس اونجاس و آقایون سانسورچی گفتن که : نه . باید نشون بدی که اینجاس . می گفتن برای چی نباید نشون بده ؟ می گفتن برای اینکه اونجا اداره ی ِ مرکزی {حزب}کمونیسته و حق نداره اونجا رُ نشون بده .

در واقع می تونم بگم که مشکل من توی زندگی ، تو این تجربه ای که داشتم شخصا هیچ وقت سانسور نبوده ، خودسانسوری بوده . خیلی وقتا می نوشتم ، خودم می ترسیدم ادامه بدم . در صورتی که در اون وقت ، هیچ کسی نبود دور و بر من . هیچ کسی نبود که بخواد منُ متوقف بکنه ، بازداشت بکنه و بخواد منُ تنبیه بکنه . خودم سانسورچی خودم شدم و این بدترین چیزه ."

روزی که نمایشنامه خوانی برگزار شد 20 ژانویه بود ، روزی که اُباما ، وارد کاخ سپید شد . ویسنی یک در پاسخ به این پرسش که مادوکس در نمایش سه شب با مادوکس ، کیست ؟ گفت : "مادوکس ، باراک اُباما است . همه ی ِ کره زمین احتیاج به یک نجات دهنده داشت و نجات دهنده اینجاست و 4 روز جشن به پا می کنن تا اون رُ وارد کاخ سفید بکنن و می دونیم که از امروز به بعد هیچ جنگی در دنیا وجود نخواهد داشت ، بحران مالی هم دیگه نیست ، آلودگی محیط زیست هم برطرف شده ، دیگه هیچ دودی از هیچ ماشینی در نمیاد جز بوی گلاب . مادوکس در واقع همون چیزیه که در درون همه ی ِ ما هست ، همه یِ ما احتیاج به یک نجات دهنده داریم و همه ی ِ ما امیدواریم که نجات دهنده بیاد و بعد شاید یه روزی متوجه می شیم که خودمون ، آدمهای عادی ، آدمهای روزمره ، آدمهای معمولی می تونیم یه کاری بکنیم . برای مادوکس بعدی که قراره توی کاخ سفید زندگی بکنه ، با وجودیکه می دونم به حرف من گوش نخواهد کرد  ، یه پیشنهاد دارم ، من پیشنهاد می کنم که رییس جمهور بعد از 4 سال جشن بگیره اگه موفق شد نه قبل از 4 سال . خوبه که آدم قبل از اینکه وارد کارش بشه جشن بگیره و من امیدوارم که موفق بشه ولی زیباتره که آدم بیاد و کارش رُ انجام بده و بعدش جشن بگیره . رییس جمهورهای زیادی داریم که هیچی ازشون باقی نمونده غیر از جشن افتتاحیه ی ِ ریاست جمهوریشون ."

         

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


ماتئی ویسنی یک در ایران-I

دُرا : می خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم ؟ دلت می خواد بدونی ؟ کشور من تصویر یه سرباز مست ِ حیرون رُ داره که خنجرش رُ روی پاچه ی ِ شلوار ارتشیش تمیز می کنه و توی غلافش می ذاره . بعدش روی جسد مردی که خرخره ش رُ بریده ، تُف می کنه .

... کشور من شبیه اون مادری یه که می بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره . با عجله دگمه رُ می دوزه و بعد پسرش رُ خاک می کنه .

... اینه کشور من : یه سرباز هیجده ساله که اهل شوخی یه و مثل پاکت های شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته :

از این جا بِـبُرین .

هیچ زمانی این بخش تکان دهنده از نمایش زن همچون میدان نبرد را فراموش نمی کنم و هنوز بغضی که نخستین بار از شنیدن این جمله ها به من دست داد را به یاد دارم و اگر از ماتئی ویسنی یک فقط همین چند جمله را هم خوانده بودم ، بی شک او را به عنوان هنرمندی بزرگ دوست داشتم .

همان گونه که در اینجا نوشتم ، نمایش پایانی از مجموعه ی ِ دور تا دور دنیا ، پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی  بود . نمایش تنها دو شخصیت داشت و نمایشنامه خوانی به صورت ویدئو پروجکشن برگزار شد که در آن دو زن با هم حرف می زدند و در میان تصویر سایه یِ آنها ، تصویرهایی از جنگ بوسنی و قربانیان آن پخش می شد . گذشته از شکلی که نمایشنامه برای تماشاچی ها خوانده شد ، دو بخش را بسیار پسندیدم ، نخست ، جایی که دو زن درباره ی ِ نژادهای گوناگونی که در منطقه ی ِ بالکان زندگی می کنند با هم حرف می زنند و نخست از خوبی های هر نژاد می گویند و بلافاصله از زشتی های  هر نژاد و دیگر بخش پایانی نمایش که به شکلی بسیار اثر گذار 19 بازیگر خانم به روی صحنه آمدند و تک گویی های دُرا در پایان نمایش را خواندند . گروه اصلی این نمایش  این شش هنرمند بودند :

کارگردان                                تینوش نظم جو

بازیگران

دُرا           هدا ناصح

کِیت        گلناز برومندی

و

تصویر     زهرا امیرابراهیمی

صدا         محمد مرآتی

دستیار    نسیم اولادیان

نمایش درباره ی ِ زنی است قربانی تجاوز در جنگ بوسنی . تمام نمایش گفتگوی کِیت است که روانپزشکی آمریکایی است با دُرا که قربانی تجاوز است و می خواهد نوزاد بی پدر ِ درون شکمش را سقط کند . بیشترین هنرمندی ویسنی یک در این نمایش آن است که او خود را به جای یک زن قربانی که از نظر روانی کاملا از هم پاشیده است قرار داده و تمام یاس ها و سرخوردگی ها و زشتی های جنگ را با نگاهی زنانه در گفتگوی میان این دو زن ، نشان داده است . نکته ی ِ با ارزش دیگر این نمایش ، آن است ویسنی یک ، امید و امیدوار بودن را به مخاطب یادآوری می کند و دُرا پس از تمام سرخوردگی ها و رنج ها ، نوزادش را به دنیا می آورد . در آخرین صحنه ، دُرا به کِیت نامه ای می نویسد و از نوشته ای می گوید که روی درختی دیده ، آنچه باعث به دنیا آوردن کودکش شده :

"به اطلاع تان می رسانیم که این درخت یک درخت مرده است . بین دوم تا هشتم آوریل این درخت بریده می شود . به جایش برای شادی و خوشنودی شما ، بلافاصله نونهال جوانی کاشته می شود"

ماتئی ویسنی یک ، پیش از آغاز نمایش ، متنی را به زبان فرانسه خواند و تینوش نظم جو آن متن را به فارسی . این متن در کتاب نمایشنامه در نامه های کِیت به شکل پراکنده آمده است اما چون مانند عصاره ی ِ این نمایشنامه است و حتما نویسنده هم به همین دلیل آن را پیش از نمایش خواند و به دلیل روشنگرانه بودن آن متن ، در اینجا آن را می نویسم :

(متن پیاده شده از ترجمه ی ِ تینوش نظم جو است )

در جنگ میان نژادها ، سکثِ زن ، میدان نبرد می شود . ما این پدیده را در اواخر قرن بیستم در اروپا مشاهده کردیم . آلت جنسی جنگجوی جدید ، همچون تیغ شمشیر شوالیه ی ِ عصر قدیم که با خون دشمنان خیس می شد ، امروز در شیون زنهای تجاوز شده فرو می رود .

جنگجوی بالکان در عصر ما : جدی ، با سواد ، درس خوانده ، دارای دیپلم یا حتی بیشتر ، شیفته ی ِ رفاه غرب . رویایش : بتواند به آلمان یا آمریکا مهاجرت کند . کمی انگلیسی حرف می زند ، کمی آلمانی ، چند کلمه ایتالیایی و فرانسوی . ضد کمونیست ، اما همچنان حسرت زمان ثبات را می خورد ، بسیار می نوشد ، هر چه که گیرش بیاید .

وقتی می خواهد سیه بختی اش را اعتراف کند می گوید : کشور ندارد ، به او کشوری نداده اند ، از او کشورش را دزدیده اند ، کشورش را اشغال کرده اند ، کشورش را تسخیر کرده اند و طبق معمول ، غرب او را فراموش کرده ، غرب سر ِ قولش نه ایستاده ، غرب به او خیانت کرده ، غرب ، یک فاحشه است .

به نام ملتش می جنگد اما حریف خاصی ندارد ، میدان مبارزه اش روشن و محدود نیست .

جنگجو ، سرانجام بهترین حالتش را در عقده ، یعنی در جنگ ، می یابد ، او دقیقا بررسی فِروید درباره ی ِ سوژه های عقده ای است که به محض اینکه موضوع مِیلشان را به دست می آورند ، بیمار می شوند .

جنگجوی جدید بالکان ، به زن ِ دشمن ِ نژادی اش تجاوز می کند تا به این ترتیب تیر خلاص را به دشمن نژادی اش بزند ، آلت زن دشمن نژادی ، برایش یک میدان نبرد می شود ، در هیچ جای دیگری همچون این میدان مبارزه یِ جدید ، نفرت نژادی به این شدت دیده نمی شود . جنگجوی جدید ، دیگر خود را در معرض فشنگ و خمپاره و تانک قرار نمی دهد ، فقط خود را در معرض فریادهای زنان قرار می دهد . اما این فریادها ، عزم او را برای خدمت کردن به وطنش بیشتر می کند و با اراده ی ِ قویتری ، هدفش را نشانه می گیرد .

میدان جدید جنگجوی جدید : آلت زن همسایه ی ِ پیشین اش ، آلت زن رفیق ِ دبستانی پیشین اش ، آلت زن دوست دیرین اش که برای نیم قرن ، او را بالاجبار برادر می نامید .

نیرویی که نژادها را وادار به برادری می کند : بمبی با شمارش معکوس ، انبار باروتِ راستین سرزمین بالکان . عقده ی ِ بزرگ ملی شان ، از اینجا نشات می گیرد . انتقام فِرویدی ِ مردمی که هرگز کشوری نداشته اند .

سکث ِ زن همچون میدان نبرد . مبارزین به آن می شتابند تا تیر خلاص را به هم بزنند . در زمان ما ، در جنگهای نژادی ، تجاوز نوعی جنگ ضربتی است ، هیچ چیزی بیشتر از تجاوز به زنش نمی تواند با چنین تلخی ، دشمن نژادی را متزلزل کند . بیش از نیمی از زنان تجاوز شده در جنگهای بین نژادی ، قربانی متجاوزینی هستند که از پیش می شناختند یا اغلب در شعاع کمتر از 60 کیلومتری ، آنها را دیده بودند . تقریبا نیمی از زنانی که به ما پاسخ داده اند ، اعتراف می کنند مردهایی که به آنان تجاوز کرده اند در روستایشان یا در روستاهای همجوار زندگی می کرده اند . کمابیش یک چهارم زنانی که به ما پاسخ داده اند نام یا نامهای متجاوزینشان را می دانستند . ظاهرا شمار بسیاری از زنان که با مردان نژاد دیگری ازدواج کرده بودند ، از طرف مردان همنژاد خود ، مورد تجاوز قرار گرفته اند تا به دلیل این ازدواج میان نژادی ، تنبیه شوند .

برای جنگجوی جدید ، تجاوز به زن دشمن نژادی اش ، طعم یک پیروزی مطلق و حقیقی دارد . پس از اینکه زنش ، دخترش ، مادرش و خواهرش را در جایی امن پنهان می کند ، در  پی زن ، دختر ، مادر و خواهر رقیبش می رود . جنگجوی جنگ ِ میان ِ نژادی امیدوار است سرچشمه ی ِ نیروی حیاتی رقیبش را نابود کند و او این سرچشمه را می شناسد ، چرا که او همسایه یِ دشمنش بوده ، با دشمنش در یک مکان کار کرده ، از قبل مهمان خانه ی ِ دشمنش بوده ، تمام اعضای خانوده ی ِ دشمنش را می شناسد ، آداب و رسوم دشمنش را می شناسد چون دشمن ، برادرش است . جنگجو می داند که زنانی که اطراف دشمنش هستند ، هم سرچشمه ی ِ نیروی حیاتی او و هم نقطه ضعف او هستند .

مبارزین از روی شهوت افسار گسیخته یا عقده یِ جنسی تجاوز نمی کنند ، تجاوز نوعی استراتژی ارتشی برای تضعیف روحیه یِ دشمن است . در جنگهای میان ِ نژادی اروپا ، تجاوز همسنگ تخریب خانه های دشمن ، کلیساها یا عبادتگاه های دشمن ، آثار فرهنگی و ارزشهای اوست .     

جنگ ، کثیف ترین چیزی است که بشر اختراع کرده است . آنچه باعث شد نوشته ام چنین بلند شود نه تنها درخشان بودن این نمایش است بل ، دیدن این نمایش به یادم آورد که ما هم جنگی را پشت سر گذاشتیم و ... به یاد داستانی کوتاه ( شاید با نام تمبر ، چون درست به یاد ندارم ) افتادم از کتاب من قاتل پسرتان هستم نوشته ی ِ احمد دهقان که در آنجا هم زنی قربانی تجاوز در جنگ می شود و برادرش از دیدن پیکر خواهرش ، بیمار روانی . 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


دور تا دور دنیا

سه شنبه یکم بهمن ماه 1387 ، پس از دوماه و نیم و اجرای سیزده برنامه ی ِ نمایشنامه خوانی  ، نخستین مجموعه ی ِ دور تا دور دنیا ، با نمایش پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی به پایان رسید . این برنامه ها زیر نظر آقای تینوش نظم جو و با همکاری خانه ی ِ هنرمندان ایران ، بخش فرهنگی سفارت فرانسه و نشر نی و با هدف "کشف تئاتر معاصر" برگزار شد .  

پیش از این در دو نوشتار ، اینجا و اینجا ، از این برنامه ها نوشتم . از پنج نمایشی که دیدم ، سه نمایش خیانت ، همه ی ِ افتادگان و زن همچون میدان نبرد را بسیار پسندیدم . آنچه این نمایشنامه خوانی ها را آموزنده تر و پربارتر می کرد نشست های پس از نمایش بود که در آن کارگردان و مترجم از نمایش می گفتند و به پرسش ها ، پاسخ می دادند . نشست پس از نمایش همه ی ِ افتادگان که در آن مترجم اثر ، آقای مراد فرهاد پور به پرسش ها پاسخ گفتند بسیار پربار بود و البته نشست پس از آخرین نمایش با حضور ماتئی ویسنی یک و تینوش نظم جو .

چون سه نمایش از هفت نمایش نوشته ی ِ ماتئی ویسنی یک بود و چون این برنامه ها با اندیشه ی ِ زیبای آقای تینوش نظم جو به سرانجام رسید ، زندگینامه ی ِ کوتاهی از این دو هنرمند به نقل از کتاب پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی :

ماتئی ویسنی یک  ، در سال 1956 در رومانی به دنیا آمده . رشته ی ِ تحصیلی او تاریخ و فلسفه است . اولین مجموعه ی ِ اشعارش را در سال 1972 به چاپ می رساند . سپس نمایشنامه نویسی را شروع می کند اما رژیم کمونیست رومانی تمام آقار نمایشی او را توقیف می کند . سال 1987 در سن 31 سالگی رومانی را به قصد فرانسه ترک می کند و درخواست پناهندگی سیاسی می کند . از سال 1993 تا کنون تبعه ی ِ فرانسه است و در فرانسه زندگی می کند . پیشه اش ، خبرنگار رادیوی بین المللی فرانسه .

در رومانی ، در زمان حکومتی کمونیست و استبدادگر ، عشق اش به ادبیات ، او را با مفهوم آزادی آشنا می کند . نویسندگان محبوبش : کافکا ، داستایوسکی ، آلن پو ، لوترِآمون و بورخس . سبک سوررئالیست ها ، دادائیست ها ، تئاتر آبسورد و گروتسک ، شعرهای رویایی ، ادبیات تخیلی ، رئالیسم جادویی رمان های آمریکای لاتین و تئاتر رئالیست انگلیسی را دوست دارد . اما هرگز طرفدار رئالیسم سوسیالیست نمی شود .

به عنوان مبارز فرهنگی ، باور دارد که تئاتر و شعر می توانند شستشوی مغزی رژیم های دیکتاتو را افشا نمایند .

وی در رومانی 40 نمایشنامه و یک رمان نوشته بود و تمامی کتاب هایش توقیف شده بودند . او از سال 1990 نمایشنامه هایش را به زبان فرانسه می نویسد . زبان نمایشنامه های ویسنی یک ، ظریف و دقیق هستند .

بیش از 20 نمایشنامه به زبان فرانسه نوشته که اکثرشان در 20 کشور جهان اجرا شده اند . پس از سقوط رژیم کمونیست رومانی ، او مهم ترین نمایشنامه نویس کشورش به حساب می آید .

آثـــار ویسنی یک به زبان فرانسه :

1995- مرد زباله ، سه شب با مادوکس ، پارتیتورهای قلابی

1996- پاپاراتزی یا داستان طلوع خورشیدی ناموفق ، اسب های پشت پنجره

1997- نامه به درختان و پرندگان ، من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم ؟

1998- کار کوچک برای دلقک پیر ، داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد ، زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی

1999- روایت تاریخ کمونیسم برای بیماران روانی

2002- شاه و موش خرما و دلقک شاه

2003- مراقب پیرزن های اسیر در تنهایی باشید ، نان در جیب

2004- با ویولونسل چی کار باید کنیم ؟ ، آخرین گودو ، عنکبوتی در زخم

2004- ( دومین درخت زیرفون ، دست چپ )

2004- ( مامان توی پرده یِ دوم برامون پرده یِ اول رُ تعریف می کنن )

2005- ریچارد سوم رخ نخواهد داد ، ماشین چخوف ، زن مورد هدف و ده معشوقه اش

2006- تماشاچی محکوم به اعدام

2007- واژه ی ِ ترقی در دهان مادرم سخت می چرخد

2008- پیرزنی که 37 کوکتل مولوتف در روز می ساخت ، تحقیق درباره یِ ناپدیدشدن کوتوله ی ِ باغ ، پیچ و خم های سیوران یا اتاق زیر شیروانی در پاریس با چشم اندازی به مرگ

ــــ

تینوش نظم جو ، کارگردان نویسنده و بازیگر متولد 1353 . در فرانسه نمایشنامه هایی از هارولد پینتر ، ژان تاردیو ، اوژن یونسکو ، آنتوان چخوف و محسن یَلفانی را به زبان فرانسه روی صحنه برده است . فعالیت تئاتری خود را در ایران با ترجمه و اجرای آثار ماتئی ویسنی یک آغاز کرد . نمایشنامه نویسانی که او آثارشان را به زبان فارسی یا فرانسه ترجمه کرده است : ساموئل بکت ، آگوتا کریستوف ، ژان تاردیو ، یون فوسه ، هارولد پینتر ، ژان لوک لاگارس ، برنار ماری کلتس ، مارگریت دوراس ، اریک امانوئل اشمیت ، بهرام بیضایی ، محمد یعقوبی ، محمد چرم شیر ،  نغمه ثمینی ، محمد رحمانیان و امیررضا کوهستانی .        

تینوش نظم جو در بروشوری که در هر نمایش به تماشاچی ها داده می شود ، متنی شاعرانه نوشته بود که بهترین و کوتاهترین گزارش برای این هفت نمایش است :

یک فصل جدید ، این واژه ی ِ زیبا ، فصل جدید ، نفسی تازه ، نگاهی نو ، تجربه ای پویا ، تئاتر امروز ، نمایشنامه نویس دیروز ، تماشاچی فردا ، دور تا دور دنیا ، سکوت و تاریکی ، فضایی گمشده ، جستجو در ناشناخته ها ، روحی سرگردان در خانه ای به نام ایران ، روایت عشق و وعده های بیهوده ، یک دادگاه بی حیا ، یک زن سرخ و دو مرد سیاه ، یک پیک خسته از راه ، رازها و دروغ ها ، زیباتر از تمام حقیقت ها ، شمشیر مرد آغشته به پیکر زن ها ، پیکری متمایل به پیش ، لب های پر از تمنا ، هاله ای از نور در ظلمات ، عکس های سفید و سیاه ، در انتظار سوت قطار ، صدای پای گمشده ای در پلکان ، چشمه ای خشک در صحرا ، یک دیوار سنگی در افق آمریکا ، مرده ها و زنده ها ، ارواح و تاریکی ها ، سوداگران زیبا ، قاتل های بالفطره ، و باز هم واژه ها ، آهنگ واژه ها ، فریادی از ته چاه ، درد تسکین ناپذیر انسان های خاموش ، آرامش پس از جنگ ، رقص بی پایان عشاقی که می دانند فردا دوباره روز عاشقی است ، فردا همین ساعت ، قرار ماست . گفتیم چه ساعتی ؟

و قبل از آن ، و بعد از آن ، سکوت ، ما هستیم و شما ، روبروی هم ، در کنار هم ، ما این سوی صحنه و شما آن سو ، لحظه ای می نگریم یکدیگر را ، و سپس شما می روید پر از ما و ما پر از شما . دوباره خواهیم دید ، همدیگر را .

 به امید ادامه یافتن چنین برنامه هایی ، که بدون انگیزه ی ِ مالی و فقط برای آشنا کردن مردم با هنر ناب برگزار شد و به نظرم بسیار آموزنده تر از بسیاری از کلاسهای دانشگاه هایی بود که در آن نه استاد می فهمد چه می گوید ، نه دانشجو به چیزی جز گذراندن واحد درسی فکر می کند .

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


رادیو تئاتر

سرانجام پنجشنبه 10 بهمن 87 پس از 3 هفته ، دومین رپرتوآر رادیو تئاتر در خانه ی ِ هنرمندان به پایان رسید . نخستین رپرتوآر رادیو تئاتر در بهار برگزار شد اما دومین دوره بسیار پربارتر بود . در 11 شب نخست که با نام دومین مجموعه اجراهای رادیو تئاتر ، "سی سال بعد" برگزار شد نمایشهایی اجرا شدند که به نوعی یا با انقلاب ایران یا با جنگ در ارتباط بودند به جز نمایش بسیار زیبای شبهای آوینیون . 5 نمایشی که از این مجموعه دیدم ، همه نمایشهایی بیدار بودند و دلچسب و به یادماندنی . اما از چهارشنبه یکم بهمن 87 ، همزمان با جشنواره ی ِ تئاتر فجر ، 9 نمایش رادیویی دیگر برگزار شدند که در بین این نمایشها هم از پنج نمایشی که دیدم ، 3 نمایش بسیار عالی بودند .

درباره ی ِ رادیو تئاتر :

اگر تا کنون به نمایشی رادیویی گوش کرده باشید ، حتما با قدرت تصویر سازی رادیو آشنا هستید . رادیو با اینکه رسانه ای شنیداری است اما در افزایش خلاقیت و تصور و آفرینش گری ذهن آدمی بسیار قوی تر از دیگر رسانه هاست . رادیو تئاتر که به نظر کارشناسان تئاتر می تواند به عنوان رسانه ای نو شناخته شود ، رو در رویی بدون فاصله ی ِ مخاطب است با صدای ِ صداپیشه گان . شریک شدن در حس عمیقی بازیگری که برای همراه کردن مخاطب فقط از صدایش می تواند استفاده کند . این چهره به چهره بودن مخاطب و هنرمند صداپیشه است که رادیو تئاتر را به چیزی فراتر از نمایش رادیویی و تئاتر تبدیل می کند . مخاطب همانند تئاتر صحنه ای با هنرمند همراه می شود اما آزاد است در تصویر سازی ، صحنه پردازی ، نورپردازی ، چهره آرایی . بازیگر صداپیشه به شکل کاملا معمولی بدون لباس خاص یا گریم ، در حالی که روی صندلی نشسته است ، نمایش را برای مخاطب اجرا می کند . مخاطب به شکل عمیق با حس هنرمند شریک می شود اما هنرمند تصویر نهایی را به مخاطب تحمیل نمی کند . مخاطب در حالی که بازیگر را می بیند در واقع او را نمی بیند چون این مخاطب است که در آخر تصمیم می گیرد ، بازیگر را چگونه در ذهنش تصور کند . مثلا در نمایش یازده ، نه ، صفر ، یک خانم آشا محرابی نقش یک خانم هندی را داشتند ، ایشان بدون گریم و با لباس معمولی نقش را اجرا کردند اما تصویری که همزمان در ذهن من شکل می گرفت ، یک خانم هندی بود در لباس هندی حتی با خالی هندی .

برای آشنایی با قدرت رادیو نگاه کنید به برگردان خودم از یک کتاب درباره ی ِ رسانه در اینجا و برای خواندن دیدگاه کارشناسان نمایش درباره ی ِ رادیو تئاتر نگاه کنید به اینجا .

نمایشهایی که دیدم ( تعداد * امتیاز من است به هر نمایش ، نام نمایش ، نویسنده ، کارگردان ؛ بازیگرانی که بازی آنها را بیشتر دوست داشتم ) :

*****پنجشنبه 26 دی ماه ؛ آنجا که ماهی ها سنگ می شوند ، خسرو حکیم رابط ، مجید حمزه

****جمعه 27 دی ماه ؛ شکلک ، دکتر نغمه ثمینی ، جواد پیشگر ؛ زهره مجابی ، بیوک میرزایی

****شنبه 28 دی ماه ؛ آهسته با گل سرخ ، اکبر رادی ، دکتر صدرالدین شجره ؛ بهزاد فراهانی ، شمسی فضل اللهی ، امیر جوشقانی

*****یکشنبه 29 دی ماه ؛ پچپچه های پشت خط نبرد ، علیرضا نادری ، آشا محرابی ؛ امیر جوشقانی

*****دوشنبه 30 دی ماه ؛ شبهای آوینیون ، کورش نریمانی ، کورش نریمانی ؛ همه ی ِ بازیگران

*****جمعه 4 بهمن ماه ؛ یازده ، نه ، صفر ، یک ، مجید نظری نسب ، آشا محرابی ؛ امیر جوشقانی ، آشا محرابی

*یکشنبه 6 بهمن ماه ؛ بابونه ، ملیحه مرادی جعفری ، مهرداد عشقیان ؛ مهین نثری

***سه شنبه 8 بهمن ماه ؛ زائر ، بهاره غنی زاده ، اسکندر رحیمی ؛ بهاره غنی زاده ( نمایشی از صدای استان آذربایجان به زبان آذری )

****چهارشنبه 9 بهمن ماه ؛ آش قجری ، حسین کیانی ، مجید حمزه ؛ رضا عمرانی ، میر طاهر مظلومی

*****پنجشنبه 10 بهمن ماه ؛ شب تنهایی ، مجید نظری نسب ، مهین فردنوا ، مهین نثری ، رضا عمران

به امید ادامه پیدا کردن برنامه هایی این چنین پربار و دلچسب .

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


پرویز یاحقی ؛ آنکه با آرشه رعشه به دل می انداخت

7-8 سال پیش وقتی برای اولین بار به آلبوم سُلوهای یاحقی گوش کردم ، حس خیلی عجیبی داشتم ، ناگهان دلم لرزید و به حالتی دچار شدم که توضیح دقیقی ندارد ، اما می توانم بگویم که پرویز یاحقی به جادوگری شبیه بود که با ویلن خود من را جادو کرده بود . پیش از آن هم در بسیاری از آلبوم ها صدای جادویی ویلن او را شنیده بودم اما یا نمی دانستم که او نوازنده است و یا شاید چون صدای ویلن او همراه بود با صدای خواننده و سازهای دیگر ، مانند آن روز یکه نخورده بودم . تازه در آن روز به هنر نابغه ای پی بردم که همه ی آنانی که گلها و ... را در همان زمان شنیده بودند ، از او و سازش می گفتند . با اینکه در موسیقی سر رشته ای ندارم اما به نظرم آنچه هنر او را دلنشین می کرد نوازندگی آزادانه اوست  ، یک نوع میل به رهایی و بداهه نوازی همیشگی همراه با غافلگیری هایی در نوازندگی که همیشه از شنونده جلوتر است . حسی که من از شنیدن تکنوازی های او دارم نوعی به آرامش رسیدن خوشایند پس از غمگین شدن است .

امروز دومین سالروز درگذشت نابغه ای است بی تکرار . در موسیقی پویای پیش از 1357 دونفرها و چند نفرهای موفق زیادی بودند که با همکاری و همدلی هم چه در موسیقی پاپ و چه در موسیقی سنتی ، ترانه ها و تصنیفهای جاودانی را ساختند . از میان این دونفرها ، "پرویز یاحقی بیژن ترقی" و "بابک بیات ایرج جنتی عطایی" را بسیار دوست دارم و چه تلخ که در هر  دو زوج ، نغمه سازها رفته اند و شاعرها بجا مانده اند .

خاطره ی ِ چگونه آشناشدن استاد بیژن ترقی با استاد پرویز یاحقی را با بیان خود استاد بخوانید :

خانه ی ِ ما در آن زمان در یکی از کوچه های خلوت و کم رفت و آمد شمیران بود . این خانه روبروی دو ساختمان کوچک متعلق به بزرگانی نظیر نیما یوشیج و جلال آل احمد بود ، که گاه آنها را در مسیر راه زیارت می کردم . ... اکثرا در طبقه ی ِ بالای خانه که بدون فرش و خال از اثاثیه بود و صدا در آنجا انعکاس می یافت ، مشغول تمرین و نواختن ویولون بودم . ... گاهی همچنان که از طبقه ی ِ دوم به بیرون نگاه می کردم و ساز می زدم ، می دیدم جوانی از دوردست ها می آید و به منزل ما که می رسد ، چند لحظه ای می ایستد و به این بیات ترک شکسته بسته ای که من می نواختم گوش می دهد . شاید که با خود نیز می گفته : "این ره که تو می روی به ترکستان است" ...

زمانی نه چندان دور سپری شد ، شبی در مجلس عروسی یکی از دوستان در باغ بزرگی واقع در اوین مراسمی برپا بود ، ... بعد از مراسم عقدکنان که با همه مدعوین در وسط باغ نشسته بودیم ، ناگهان صدای ویولونی مسحورکننده و پرعظمت در فضای باغ پیچید که نفس ها را در سینه حبس کرد . سکوتی احترام برانگیز همه ی ِ مدعوین و مهمانان را متوجه نوازنده کرده بود ، من آهسته از مرحوم حسین صبا نوازنده ی ِ سنتور که در جمع مهمانان بود پرسیدم ، این نوازنده ی ِ ویولون کیست ؟ گفت : ببینید ، این پسر جوان با این سن کم ، چه غوغایی می کند . او از خانواده یِ یاحقی هاست و اسمش پرویز است . ...

سالی گذشت ، روزی از مقابل سینمایی رد می شدم ، جوانی ناشناس با مهربانی و نگاه های آشنا نزدیک آمد ، سلام کرد و گفت : ببخشید من در انتظار خواهرم هستم که وقت دیر شده و دیگر نمی آید ، یک بلیط اضافه دارم اگر شما مایل هستید به اتفاق هم به دیدن این فیلم برویم ...

از سینما خارج شدیم ، موقعی که با تشکر از او خداحافظی می کردم ، پرسید منزل شما کجاست ؟ گفتم : شمیران ، با خوشحالی گفت : منزل من هم در شمیران است ، به اتفاق هم سوار ماشین های شمیران شدیم و در طول راه راجع به فیلمی که دیده بودیم بحث می کردیم .

اول کوچه ی ِ فردوسی که قصد پیاده شدن داشتم ، دیدم دوستم نیز همراه من پیاده شد گفت : منزل ما هم در همین حوالی است . با هم راه افتادیم ، صحبت کنان آمدیم تا نزدیک منزل ما . دوستم گفت : منزل شما اینجاست ؟ شمایید که ویولون می زنید ؟ گفتم : بله ، ناگهان با یادآوری جوان رهگذر به چهره ی ِ مهربان و پرفروغ او دقیق تر شدم ، گفتم : اسم شما ؟ گفت : من ، پرویز یاحقی هستم ، دست و پایم را گم کردم ، با کمال احترام او را دعوت به منزل کردم ، گفت : باید بروم ولی حتما به دیدار شما می آیم . شماره تلفن مرا یادداشت کرد و مرا مبهوت و حیران بر جای نهاده ، در حالیکه دست تکان می داد ، از من دور شد . در آن لحظات فراموش نشدنی نمی دانستم که این دیدار غیر منتظره مسیر زندگی مرا تغییر خواهد داد ، از آن به بعد روزی و شبی نبود که در کنار یکدیگر نباشیم ، گویی دست سرنوشت ما را بهم نزدیک کرده بود ، تا آن همه ترانه های به یادماندنی و پرخاطره از ما به یادگار بماند .

منبع : کتاب خاطرات استاد بیژن ترقی

و

درباره ی ِ پرویز یاحقی و نوع نوازندگی او و تفاوتهایش با ویلن نوازانی  مانند حبیب الله بدیعی ، مهدی خالدی و همایون خرم و ... بخوانید --- اینجا .

و چند نمونه از آلبوم های تکنوازی استاد پرویز یاحقی که در بازار موسیقی ایران می توان یافت :

 1- طوبی 1و 2 .

2- طره 1 و 2 .

3- کیمیا .

4- مهر و مهتاب .

5- راز و نیاز .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


سال هوای آلوده

ماهنامه ی ِ خورجین شماره ی ِ 62 بهمن ماه 1369

مدتی است که گناه همه ی ِ افزایش های بیجا  و کاهش های ناروا را به گردن آلودگی هوا می گذارند ، همه ی ِ گرفتاری ها نتیجه ی ِ آلودگی هواست ؛ همه ی ِ امراض و همچنین ... همه یِ اغراض !      

با پزشکی مجرب و فعال / "گفتم از خستگی ندارم حال

نه کبد کار می کند نه طحال / شد لبانم لبالب از تبخال

روح رنجور و جسم فرسوده است" / گفت : "این از هوای آلوده است"

چونکه دکتر به حلق می نگریست / گفت : "باید به حال تو گریست !"

گفتم : "اینجا چگونه باید زیست ؟ / حلق اگر لوله ی ِ بخاری نیست ،

پس چرا حلق من پر از دوده است ؟" / گفت : "این از هوای آلوده است"

با زنم گفتم : "آخر ای زن ، / هی چرا چرک می شود تن من ؟

زچه آلوده گشته دامن من ؟ / زچه هر صبح ، پشت گردن من

چرک تا شب به روی هم توده است ؟" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتم : "این قدر ، من چرا ، ای دوست ، / خارش احساس می کنم در پوست ؟

چهره ی ِ من کبود همچو هلوست / خشک ، مانند کاه ، بیخ ِ گلوست

نه دلم خوش ، نه جانم آسوده است" / گفت : "این از هوای آلوده است"

پرسشی کردم از غضنفر خان / گفتم : "از جنگ چون نمانده نشان ،

اگر اجناس می شود ارزان / پس برای چه هفتصد تومان

نرخ ِ یک ماهی نمک سوده است ؟" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتمش : "چون ژیان نداشت جواز / هر چه اظهار عجز کرد و نیاز ،

پاسبان ، ره نکرد بهرش باز / لیک آن بنز هم که نیست مجاز

روزها در میان محدوده است" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتم : "آنکس که ثروتی دارد ، / گر به گردن جنایتی دارد ،

از عقوبت چه وحشتی دارد ؟ / جرم کوچک عقوبتی دارد ،

لیک ، جرم بزرگ بخشوده است" / گفت : "این از هوای آلوده است"

...

گفتمش : "زین میان چرا باری / برندارد ز دوش ما یاری ؟

برنیاید ز دست کَس کاری ؟ / هر بنایی که ساخت معماری

سخت سست آن بنا ز شالوده است" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتمش : "دِه بدین سوال جواب / که چرا خانه ای چو گشته خراب ،

نوکر افتاده سخت در تب و تاب / لیک ، برعکس ، خاطر ِ ارباب

 پاک فارغ زتاب و تب بوده است ؟" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتم : "آنان که پارسا خویند ، / از خدا خیر خلق می جویند ،

لیک جمعی دگر تُرُشرویند / به چه علت مدام می گویند

انتظار و امید بیهوده است ؟" / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتم : "آن قاطری که بود چموش / از چه آرام مانده است و خموش

به چه قصدی است ، گربه یاور موش ؟ / وین میان از چه رو پیاز فروش

هی به نرخ پیاز افزوده است ؟ / گفت : "این از هوای آلوده است"

...

گفتم : "ای رهگشای ما امروز ، / وی بهین آشنای ما امروز ،

بازگوی از برای ما امروز / کز چه رو کارهای ما امروز

پیچ در پیچ همچنان روده است ؟ / گفت : "این از هوای آلوده است"

گفتم : "ای مرد رازدان خبیر / مرحمت کن ، به پنجه ی ِ تدبیر

پرده زین راز بهر ما برگیر / زچه رو ، ماست در جوار پنیر

بستنی در کنار پالوده است ؟ / گفت : "این از هوای آلوده است"

زنده یاد ابوالقاسم حالت - ماهنامه ی ِ خورجین شماره ی ِ 62 بهمن ماه 1369

پس نوشت :

1- کلاغ ها هم از دست آلودگی هوای تهران ، فرار کردند ، نگاه کنید به اینجا .

2- چه باید گفت ؟--- اینجا

3- دیروز می گفت خفه شوید ، خفه می شدیم از ترس !

امروز ما ، به حال ِخودرهاشدگانیم ، خفه می شویم با احترام !

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


عارف قزوینی

این نوشتار پیشکش به شاعر و هنرمند گرامی خانم آزاده رستمی

*

درباره ی تصنیفهای عارف قزوینی نگاه کنید به نوشتار شنیدنی ام :

عارفنامه با تصنیف ها و غزلهایی سرودۀ عارف قزوینی  

پس از پخش سریال شهریار می خواستم درباره ی ِ 3 شاعر بزرگی که آنها را اندکی می شناختم و حس می کردم در سریال شهریار ، جایگاه آنها به عمد پایین نشان داده می شود تا جایگاه شهریار ، بالا برده شود ، نوشته ای بنویسم ؛ ایرج میرزا ، عارف قزوینی و شهید میرزاده ی ِ عشقی . اما تا کنون برای نوشتن از این 3 شاعر بزرگ ، زمانی پیدا نکردم . امروز هفتاد و پنجمین سالگرد درگذشت عارف قزوینی است . نوشته ای که می خوانید برای شاعری که بزرگترین دلمشغولی او ایران بوده است ، بسیار کوچک و ناکافی است ، شاید در زمانی دیگر بیشتر از او نوشتم . 

میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی در سال 1257 شمسی در قزوین زاده شد . نیاکان او از طایفه ی ِ "کلّه بُزی ها" ی ِ رودبار قزوین بودند ، طایفه ای زرتشتی که هزارسال پیش از مراغه ی ِ آذربایجان به آنجا کوچیده بودند . پدر عارف مسلمان بود در حالی که پسر عموی پدر عارف زرتشتی بوده است . عارف خود در بالیدن به نیاکان ایرانیش می نویسد : "افتخار دارم از اینکه پدران من پدر بر پدر ، دارای آیین ملیت و خون پاک ایرانیت بوده و همان خون تا آخرین نفس در شریان من جریان خواهد داشت" . عارف درباره ی ِ اخلاق خود در زندگینامه اش می نویسد : "همیشه سعیم این بوده است که دروغ نگویم . در مملکتی که دروغ و دزدی بطوری حکمفرماست که ...می توان گفت اکثریت با این طبقه است ... موجبات دروغگویی که بیم و طمع می باشد در من موجود نبوده است ... آنچه در من بوده ، داشت ِ طبیعی است ، چیز ساختگی و به خود بستگی ندارم . تقلید را در هر کاری غلط دانسته ، از هیچ چیز و هیچ کس می توان گفت تقلید نکرده ...هیچ کیفی برای من بالاتر از بخشش و خرج نیست..." .

درباره ی ِ عارف می شود از 3 سو نوشت : شاعر بودن او ، موسیقیدان بودن او و وطن پرستی بسیار زیاد او که فقط در حرف نبود و او در عمل هم وطن پرستی خود را نشان داد .

درباره ی ِ شعر او همین بس که بدانیم او نخستین سراینده ی ِ تصنیف و غزل سیاسی است ، شعرهایی که به تندی دهان به دهان در آن زمان بی رسانه ، شهر به شهر سفر می کرد و مردم آنها را از بر می کردند ( بسنجید با شعر شاعران امروز که با این همه رسانه ، باز هم ناخوانده می ماند ) درباره ی ِ شعر عارف ، شهریار می گوید :

سِرّ تصنیف عارف مرحوم / هست بر من هنوز نامعلوم

شب که می گشت این ترانه بلند / صبح ، اطفال کوچه می خواندند

روز دیگر مگو که بی اغراق / منتشر بود در همه آفاق

پُست تهران نبسته بار سفر / شعر عارف ز مرز بود به در

می توان با نبودن بی سیم / معتقد بود به دستگاه نسیم

درباره ی ِ موسیقیدان بودن او باید دانست که او نخستین کسی است که در ایران کنسرت برگزار کرده است . کنسرتهایی که در آن او خود هم تصنیف را می سرود  ، هم آهنگ را می ساخت ، هم ساز می زد و هم با صدایی زیبا آن تصنیف را می خواند . آنچه این کنسرت ها را تاریخی و جاودان کرده است ، شعرهایی است که در آنها خوانده می شده ، شعرهایی همه درباره ی ِ وطن ، آزادی ، بیداری و ... . عارف خود چنین نوشته است : "اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی ، تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می کردند وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !... جنگ حیدری و نعمتی هم از میان نرفته است و اهل یک محله با اهل محله ی ِ دیگر مانند آلمان و فرانسه در جنگند ، خصومت بچه های چاله میدان با لوطی های سنگلج در سر حرکت دادن نخله تکیه ی ِ حاجی رجبعلی ، موضوع بحث است . جنگ جهانگیر که مدتی است شروع کرده ...اسباب حیرت مردمان شده در صورتی که این نفاقهای داخلی ما صدها سال است که موجودند " .

وطن پرستی او را می توان به دو دوره تقسیم کرد : 1 از مشروطه خواهی و کسب عنوان شاعر ملی تا طرفداری از نهضت جمهوری ( 1288 تا 1304 شمسی ) 2 از جمهوری خواهی تا نارضایتی از رضاشاه ، تبعید به همدان و انزوا و مرگ ( 1304 تا 1312 شمسی ) .

آنچه موجب سو استفاده ی ِ سازندگان سریال شهریار شده بود همان 16 سال نخست است ، زمانی که شاعر مشروطه خواه بوده ، برای مشروطه تصنیف ساخته و بعد ، جمهوری خواه شده و امیدوار به برقراری جمهوری رضاخانی ؛ اما بعد که رضاخان ، پادشاه ایران می شود ، عارف از او روی بر می گرداند . آنچه از خواندن زندگی عارف دستگیر می شود ، فقط و فقط این است که او تنها نگران یک چیز بوده است : ایرانی آباد و آزاد با مردمی درس خوانده و فرهیخته ؛ و طبیعی است که او از هر جریان سیاسی که آرمان او را شعار خود می کرد ، طرفداری می نمود ، اما اگر دروغ بودن شعار آن جریان برایش مسلم می شد ، بلافاصله از آن جریان دور می شد و حتی بر علیه آن جریان یا فرد ، شعر می ساخت .

معروفترین شعر عارف ، تصنیفی است در دشتی سروده شده به سال 1290 شمسی :

....

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان ، سرو خمیده

در سایه ی ِ گل ، بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان ، جامه دریده

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت ، همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ِ ویران

یارب ، بستان داد فقیران ز امیران

....

عارف در باره ی ِ هنرمندی خویش چنین می نویسد : "بدانید من زود می میرم ، اما مادر ایران قرنها مانند من پسری به وجود نخواهد آورد زیرا طبیعت چهار پنج چیز به من داده که یحتمل در گذشته و آینده همه ی ِ آنها را به یک نفر نداده و نخواهد داد . خیلی به ندرت واقع می شود که یک نفر هم استاد موسیقی باشد ، هم خواننده ای بی نظیر ، هم اول آهنگساز یعنی مبتکر در آهنگ ، هم شعر ساز و هم گذشته از همه ی ِ اینها به قدری علاقه مند به وطنش باشد که جان خود را در راه آن اینطور تمام کند بدون اینکه به قدر سر مویی آرزوی مقام و مرتبه ای را داشته باشد"

عارف قزوینی در 2 بهمن ماه 1312 شمسی در همدان در گذشت . درباره ی ِ سالهای آخر عمر او نوشته اند که : "عارف در اواخر عمرش نه تنها به عزلت و انزوا علافمند بود بلکه در مجالس انس و الفت هم که برای سرگرمی او فراهم می شد همچنان به سکوت ادامه داده و صامت و خاموش می نشست و سخنی بر لب نمی آورد و در آن حال به تفکرات طولانی آمیخته با بهت و حیرت فرو می رفت و بدون توجه به حضور اطرافیانش با خود آهسته حرف می زد و به حدیث نفس ( ژکیدن ) می پرداخت . بدین سان که دست روی دست می کوفت و سخنانی بریده بریده بر زبان می آورد که : ای داد و بیداد ، دیدی چه کردند ؟ وای از این گوسفندان که دست و پا نمی زنند !" . کُلفتش حکایت کرده است : "در آخرین ساعاتی که اجل به او نزدیک شده و داشت آخرین لحظات عمر خود را به پایان می رسانید به من گفت : بیا زیر بغل مرا بگیر و دم پنجره ببر تا برای آخرین بار آفتاب جهان تاب را ببینم و آسمان میهنم را تماشا کنم ! وقتی نزدیک پنجره آوردمش در حالی که می لرزید ، قدری به آسمان خیره شد و شعری بدین مضمون :

ستایش مر آن ایزد تابناک / که پاک آمدم ، پاک رفتم به خاک

زمزمه کرد . او را برگرداندم و به رختخوابش رساندم . بعد از لحظه ای چند ملاحظه کردم که روح بزرگش از تن ضعیفش بدرود گفت و دل ملت خود را به درد آورد ."

بد نیست به این نکته هم اشاره کنم که رابیندرانات تاگور ، شاعر هندی برنده ی ِ جایزه ی ِ نوبل ، وقتی در سال 1311 به ایران آمد ، برای دیدن عارف راهی همدان شد و در این دیدار بسیار به عارف احترام نمود .

چند بیت از چند شعر او :

1 شهید عشق تو

شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد

به داد ِ آنکه تو راندی ز خود ، خدا نرسد

...عقیده عقده کلک مسلک و محن میهن

به من زعشق وطن غیر از ابتلا نرسد

2 آرزو (1297شمسی)

بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست

بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست

یاران شدند بدتر از اغیار ، گو به دل

کای یار غار ، صحبت اغیارم آرزوست

ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب

رفته است و من ، دو دیده ی ِ بیدارم آرزوست

ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم

اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست

بیدار هر که گشت در ایران ، رَوَد به دار

بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست

ایران فدای بوالهوسیهای خائنین

گردیده ، یک قشون فداکارم آرزوست

خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون

ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست

در زیر بار حس شده ام خسته ، راه دور

با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست

...تجدید عهد دوره ی ِ سلطان حسین گشت

یک مرد نو ، چو نادر سردارم آرزوست

...

3 زاهدان ریایی واعظان دروغی ( اجرا : بهمن 1292 شمسی )

واعظا گمان کردی داد معرفت دادی

  گر مقابل عارف ایستادی ، مَردی

... طی راه آزادی نیست کار اسکندر

پیر شد در این ره خضر ، مُرد اندرین وادی

از خرابی یک مشت رنجبر ، چه می خواهی ؟

تا به کی توانی کرد ، زین خرابی آبادی

گوش کنید به تصنیف گریه کن از آلبوم عشاق با شعری از عارف قزوینی و صدای شاهرخ از اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0