ایرج میرزا ، آغاز گر شعر کودکانه ی فارسی در قرن بیستم

دهه ی ِ آخر اسفند سالروز مرگ یکی از بزرگترین شاعران ایران است ، ایرج میرزا .

ایرج میرزا ، شاعری بدنام که شعرهایش رکیک است یا شاعری بزرگ که فقط چون راست را رک و پوست کنده می گفته ، شعرش پیش از 1357 با ترس یاد می شده است مباد که کودکان چشم و گوششان باز شود و پس از 1357 که دیگر اصلا شاعری به این نام انگار وجود نداشته است و به کل ممنوع شده است .

باز پیش از 1357 چند شعر آموزنده ی او در کتابهای درسی وجود داشت اما امروزه به جای آن شعرهای همیشه به یاد ماندنی ، شعرهایی گذاشته شده است از شاعرانی جوان و به قول استاد شفیعی کدکنی "جوجه های ماشینی" یا حتی شاعران افغانی .

در این نوشتار قصد دفاع از ایرج میرزا و شعر او را ندارم که کارشناس ادبیات نیستم و فقط به زندگی و شعرهای کوکانه ی ِ او می پردازم . اما آیا این ظلم و غرض ورزی نیست که کودکان ایران نامی از ایرج میرزا و دیوان کوچک او نشنوند جز به بدی و آن وقت مثنوی خداوندگار مولانا که بسیار انباشته تر از سخن رکیک است همه ساله چاپ شود و جالبتر آنکه در بسیاری از چاپها از آن ... هم خبری نیست ؟ سخنی زیباست که می گوید ببین چه می گوید و نبین که می گوید . به نظرم حذف شعرهای کودکانه ی ایرج میرزا از کتابهای درسی ، جز نشانه ی ِ کینه توزی نیست در حالی که پدران و مادران ما هنوز آن شعرها که در کتابهای ادبیات شان بود را به یاد دارند : "داشت عباسقلی خان پسری" یا "گویند مرا چو زاد مادر" یا " ما که اطفال این دبستانیم" .

خنده آورنده تر و تلخ تر این است که تا کنون نزدیک به 20 کتاب درباره ی ِ شعر ایرج و گزیده های مختلف از دیوان او چاپ شده است اما همچنان دیوان کامل ایرج میرزا کتاب ممنوعه است و چاپش غیر مجاز .

زندگینامه

ایرج میرزا ، فرزند غلام حسین میرزای قاجار ( صدرالشعرا با تخلص بهجت ) و او پسر ملک ایرج ( با تخلص انصاف ) که خود او نیز فرزند فتحعلی شاه قاجار ( با تخلص خاقان ) است . نکته ی ِ با مزه ای است که تمام شاهان ایران پس از اسلام تا امروز ( یا شاید شاهان پیش از اسلام هم ) ، یا شاعر پرور بوده اند یا خود ، شاعر - .

او در رمضان 1292 قمری ( مهر و آبان 1254شمسی ) در تبریز به دنیا می آید . پس از رسیدن به سن درس آموزی ، برای آموختن زبان فرانسه به دارالفنون تبریز می رود و همزمان با آن در حوزه ی ِ آشتیانی ها ، منطق و معانی و بیان را می آموزد .

در 14 سالگی ، امیر نظام حسن علی خان گروسی ، چون به با هوشی او پی می برد ، وی را با پسرش نزدِ یک فرانسوی برای آموختن زبان فرانسه و دیگر دانشها ، همدرس می کند . ایرج میرزا از 14 سالگی به خوبی شعر می سرایید و خط خوشی هم داشت . وقتی امیر نظام در تبریز مدرسه ی ِ مظفری را می سازد ، او معاون آن مدرسه می شود . پس از درگذشت پدر ، ایرج میرزا در دوران ولیعهدی مظفرالدین شاه ، قصیده های اعیاد را در حضور مظفرالدین میرزا ، می خواند و به شاعری درباری تبدیل می شود که در مدح شاه و اطرافیان شاه ، قصیده سازی می کند . اما او از شاعر دربار بودن به شدت ناراضی است و بعد از رفتن امیرنظام از تبریز او از قید شاعر دربار بودن آزاد می شود . باید گفت که امیر نظام گروسی موثرترین شخص در پرورش شخصیت ایرج میرزا بوده است . ایرج در نزد او عربی ، فرانسوی ، ترکی و کمی روسی و مهمتر از اینها شعر و ادبیات را می آموزد .

منصب هایی که او پس از شاعر دربار بودن به آنها می رسد اینها است : در دوره ی سلطنت مظفرالدین شاه ، رییس صندوق و گمرک کردستان ، که در این دوره به دلیل مناعت طبع با مسیو نوز بلژیکی رییس کل گمرک ایران ، دچار اختلاف می شود . پس از آغاز مشروطیت ، مدتی رییس کابینه ی ِ معارف و رییس ادراه ی عتیقات و بعدها ریاست کابینه ی محاکمات مالیه . پس از اینها ، نخست معاون مالیه ی ِ خراسان و بعد رییس مالیه ی ِ خراسان و پس از بازنشستگی به تهران می آید و تا آخر عمرش در تهران زندگی می کند . وی سه فرزند داشته است : جعفر قلی میرزا که ایرج میرزا به او بسیار علاقه داشته و او را برای آموختن فنون نظامی به مدرسه ی معروف "سن سیر" فرانسه فرستاده بوده است ، اما او به دلیل نامعلومی در جوانی خودکشی می کند . دیگر فرزندان او خسرو و ربابه نام داشتند . ایرج میرزا در روز دوشنبه 27 شعبان 1344 قمری برابر با 21 اسفند 1304 شمسی (برای تبدیل تاریخ های گوناگون از این سایت استفاده کنید ــ )به دلیل سکته ی قلبی می میرد و او را در گورستان ظهیرالدوله کنار قبر ظهیرالدوله به خاک می سپارند .

اما آنچه نام ایرج میرزا را در تاریخ ادبیات ایران پر رنگ می کند ، شعرهایی است که او در دورانی که شغلهای اداری داشته ، سروده است . او در همین دوران به اروپا سفری می کند و با دیدن زندگی مردم آن دیار ، مردی می شود روشن اندیش و در پی پیشرفت و آبادانی ایران . در این دوران است که ایرج از تعارفهای بیهوده ، رَم کردن اهل مجلس از یکدیگر و برخاستن جلو پای واردان مجلس ، از سینه زنی و قمه زنی ، از عشق بازی و داشتن رابطه ی ِ جنسی با هم جنس ، از دروغ و ریا و و نفاق و دورویی ، از حیله بازی سیاست پیشگان ، از حجاب ِ اجباری و از روی نادانی به سختی انتقاد می کند و مانند آموزگاری توانمند و دانا به فرزندان ایران درس زندگی می دهد و آنان را به آموختن دانش تشویق می کند و با و جود داشتن دانش فراوان از ادب فارسی و عربی و دانستن چند زبان بیگانه ، شعری می سراید که با کمترین دانش قابل فهم باشد تا بتواند آنچه در اندیشه دارد را به مخاطب خود برساند . او در بیان این اندیشه های پیشرو آنقدر بی پروا بود که بارها برایش دردسر پیش آمد و حتی عده ای قصذ کشتن او را داشتند و اگر پشتیبانی دوستان با نفوذش نبود ممکن بود جانش را در این راه از دست بدهد .

موضوع شعرهای ایرج را می توان این گونه بر شمارد :

1- انتقاد از اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور . عارف نامه معروفترین مثنوی ایرج است و همین طور بدنام ترین اثر هنری او . اثری که در هجو عارف قزوینی سروده شده است به دلیل کم توجهی عارف قزوینی به ایرج میرزا در یک مراسم و شاید مهم تر از آن توهین به فتحعلی شاه ، جد بزرگ ایرج از سوی عارف قزوینی در تصنیفی . اما چیزی که در این مثنوی دیده می شود پرداختن به زشتیهای گوناگون جامعه و مردم ایران است . ایرج این زشتی ها را رو به مخاطبی که عارف قزوینی باشد می سراید و در آن از هر چه بدی که می بیند پرده بر می دارد .

2- تشویق جوانان به دانش آموختن

3- توجه فراوان به آموزش و پرورش درست کودکان

4- آموزش قدردانی از مادر

5- خرده گری از حجاب اجباری و از روی نادانی زنان

6- تشویق مردم به وطن پرستی

7- انتقاد از زاهدان ریایی و فقیهان دروغین و بدکار

ایرج میرزا از نظر فنون ادبی هم در چند جنبه کم مانند و در زمانه ی ِ ما بی مانند است : 1- او استاد ارسال مثل است ، یکی از صنایع ادبی که در آن شاعر یا ضرب المثلی را در شعر خود می گنجاند یا آنچنان هنرمندانه شعر می گوید که پس از او شعرش ضرب المثل می شود 2   او استاد به کار بردن اصطلاحات و ترکیبات زبان رایج مردم بوده است . 3 او نثر نویس چیره دستی هم بوده است چنان که در چند نثری که از او باقی مانده ، نثرهایش پهلو به پهلوی منشآت قائم مقم فراهانی می زند .

بی سبب نیست که او خود را "سعدی عصر" لقب داده است .

کودکانه های ایرج میرزا :

 در دیوان ایرج میرزا که کمی بیش از 4000 بیت است ، شعرهای بسیاری هست که برای کودکان سروده شده است با ساده ترین زبان ، آن هم در زمانی که هنوز ساده نویسی برای بزرگسالان رواج نداشت چه برسد به کودکان که برای فارسی آموختن باید با سعدی و حافظ و منشآت قائم مقام سر و کله می زدند . به این سبب او را آغاز گر شعر کودک فارسی در قرن بیستم خوانده ام چون همه ی ِ شاعران کودک پس از او به شعر نویسی برای کودکان پرداختند . نخست فهرستی از تمام شعرهای کودکانه ی ِ ایرج را می نویسم و بعد چند شعر خاطره انگیز از آن شعرها را .

1- فکر آن باش که سال ِ دگر ای شوخ پسر / روزگار ِ تو دگر گردد و کار ِتو دگر . شعری که ایرج نهایت پدر بودن برای پسرش را بیان می کند و تنها از او می خواهد که به فکر آینده باشد و از آموختن دانش و هنر غافل نباشد . 2 از مال ِ جهان ز کهنه و نو / دارم پسری به نام خسرو 3 داستان دو موش 4- چنین می گفت شاگردی به مکتب / که این مکتب چه تاریکست یا رب 5 کلاغ و روباه 6- حمد بر کردگار ِ یکتا باد / که مرا شوق ِ درس خواندن داد 7 نوروز کودکان 8 داشت عباسقلی خان پسری / پسر بی ادب و بی هنری 9 خرس و صیادان 10 شیر و موش 11 طوطی 12 دو قوچ جنگی 13 گویند مرا چو زاد مادر 14 گفت استاد مَبر درس از یاد / یاد باد آنچه به من گفت استاد 15 ماکیان و شیر 16 مهر ِ مادر 17 -  باز چون جوجه ماکیان بیند / از پی ِ صید برگشاید پر 18 پسر رو قدر مادر دان که دایم / کشد رنج پسر بیچاره مادر 19 قلب ّ مادر 20 ما که اطفال این دبستانیم / همه از خاک پاک ِ ایرانیم

قلب مادر ( هر بار هم که این شعر را بخوانم باز گریه ام می گیرد )

داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر ِ تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند / چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند / همچو سنگ از دهن ِ قَلماسنگ

مادر ِ سنگ دلت تا زنده ست / شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ ترا / تا نسازی دل ِ او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

رَوی و سینه یِ تنگش بِدَری / دل بُرون آری از آن سینه ی ِ تنگ

گرم و خونین به منش باز آری / تا بَرد زآینه ی ِ قلبم زنگ

عاشق ِ بی خرد ِ ناهنجار / نه بَل آن فاسق ِ بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد / خیره از باده و دیوانه زِ بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد ِ سر منزل ِ معشوق نمود / دل ِ مادر به کَفَش چون نارنگ

از قضا خورد دَم ِ در به زمین / و َ اندکی سوده شد او را آرنگ

وان دل ِ گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف ِ آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود / پی ِ برداشتنِ آن آهنگ

دید کز آن دلِ آغشته به خون / آید آهسته برون این آهنگ

آه پای پسرم یافت خراش / آخ پای ِ پسرم خورد به سنگ

وطن دوستی

ما که اطفال این دبستانیم / همه از خاک ِ پاک ایرانیم

  همه با هم برادر ِ وطنیم / مهربان همچو جسم با جانیم

اشرف و اَنَجب ِ تمام ِ ملل / یادگار ِ قدیم ِ دورانیم

  وطن ِ ما به جای ِ مادر ِ ماست / ما گروه ِ وطن پرستانیم

شُکر داریم کَز طفولیت / درس ِ حُب الوطن همی خوانیم

چون که حُب وطن ، زِ ایمانست / ما یقینا ز اهل ِ ایمانیم

گر رسد دشمنی برای وطن / جان و دل رایگان بیفشانیم

مادر

گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها برِ گاهواره ی ِ من / بیدار نشست و خُفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا بُرد / تا شیوه یِ راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم / الفاظ نِهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لبِ من / بر غُنچه یِ گُل شکفتن آموخت

پس هستی ِ من زِ هستی ِ اوست / تا هستم و هست ، دارَمَش دوست

پسر ِ بی هنر ( مقایسه کنید با شعر حسنی توی ده شلمرود منوچهر احترامی )

داشت عباس قلی خان پسری / پسر ِ بی ادب و بی هنری

اسم ِ او بود علی مردان خان / کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان

پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست / دل ِ کالسکه نشین را می خَست

هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بَدشان می آمد

هر چه می گفت لَله لَج می کرد / دَهَنَش را به لله کَج می کرد

هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود / بچه گنجشک درآوردی زود

هر چه می دادند می گفت کَمَست / مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لله نه نوکر

ای پسر جان ِ من این قصه بخوان / تو مشو مثل ِ علی مردان خان

------

قبله ی ِ آمال

حاجیان رَخت چو از مکه برند / مدتی در عقب ِ سر نگرند

تا به جایی که حرم در نظر است / چشم حجاج به دنبال سر است

من هم از کوی تو گر بستم بار / باز با کوی تو دارم سر و کار

چشم دل سوی تو دارم شب و روز / چشم بر کوی تو دارم شب و روز

تو صَنم قبله ی ِ آمالِ منی / چون کنم صرف ِ نظر ؟ مال ِ منی

روی رخشنده ی ِ تو قبله ی ِ ماست / مَردُم ِ دیده ی ِ ما قبله نماست

کوش کنید به همین شعر با صدای حبیب از آلبوم خداوندا >>> ــــ

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


...

چشمانت

دو چشمه عسلند

که نگاهت چنین

عسل است

به همان چسبناکی

به همان شیرینی

-

نگاهم می چسبد

به نگاهت

هر بار که چشم می بندم

و چون باز می کنم چشمانم را

نه نگاهم

که تلخکامی این روزها

به شیرینی می زند

-

عسل شده است

این زهرْ روزها

به طعم نگاه تو

پس نوشت :

وقتی دلت برای آنچه قبلا نوشته ای تنگ شود و دوباره بنویسی اش یا روزهایت دلگیرتر شده اند و یا ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


استاد بیژن ترقی شاعر خاطره ها

داریوش رفیعی ، بنان ، کورُس سرهنگ زاده ، گلپا ، شجریان ، دلکش ، پوران ، مرضیه ، حمیرا ، هایده ، مهستی ، الهه و ... علیرضا افتخاری ، سالار عقیلی و ... .

اینها خوانندگانی هستند که از آنها دست ِ کم یک ترانه یا یک تصنیف جاودانه و خاطره انگیز شنیده ام که سراینده ی ِ آنها استاد بیژن ترقی است و امروز زادروز استاد بیژن ترقی است .

یکی از انگشت شمار ترانه و تصنیف سرایانی که ترانه ها و تصنیف های او با یاد چند نسل از ایرانیان گره خورده است . او یکی از این بزرگان است : رهی معیری ، سید اسماعیل نواب صفا ، معینی کرمانشاهی ، تورج نگهبان . بزرگانی که بار ِسرودن آن همه تصنیف و ترانه برای آن همه آهنگ های جاودان در موسیقی سنتی و دستگاهی را بر دوش داشتند و با توجه به ذوق و سلیقه ی ِ بیشتر مردمان ایران ، که موسیقی را با شعر می پسندند ، آیا اگر این بزرگان نبودند ، ما اینهمه آهنگ جاودانه داشتیم ؟ و آیا سروده های این بزرگان تنها شعری بود برای شنیدن یا در کنار آن ، مایه ای نبود برای بالا بردن ذوق و سلیقه و فرهنگ مردم ایران ؟ و آیا در این همه سال توانستیم جایگزینی برای این بزرگان در سُرایش و سرودن بیابیم ؟

زندگینامه یِ استاد بیژن ترقی ( فشرده ای از زندگینامه ی ِ خودنوشت ایشان ) :

در 12 اسفند 1308 در تهران به دنیا آمد . خانواده ی ِ پدری او ، همه اهل کتاب و متخصص در شناخت کتابهای خطی بودند . پدربزرگش ، حاج شیخ باقر کتابفروش از نخستین ناشران در زمان ناصرالدین شاه بود که کتابهای زیادی را با شیوه ی ِ چاپ سنگی به چاپ رساند و پدرش محمد علی ترقی بنیانگذار انتشارات خیام بود که در این انتشارات ، کتابهای بسیار ارزشمندی درباره ی ِ ادبیات و تاریخ و فرهنگنامه به چاپ رساند .

به دلیل آموش در نزد پدر ، تحصیل را درسال  1318 ، از کلاس پنجم ابتدایی در دبیرستان اقدسیه شروع می کند و از سال 1320 از آنجا که انتشاراتی پدر پاتوق شاعران و بزرگانی چون استاد شهریار ، استاد گلچین معانی ، استاد امیری فیروزکوهی بود با آموختن از این استادان ، تحقیق و پژوهش در کتابهای ادبی و لغت نامه های مختلف را آغاز می کند .

1324 با تشویق استاد امیری فیروزکوهی ( پدربزرگ مادری علی مصفا ، بازیگر سینما ) ، مطالعه ی دیوان صائب تبریزی را که تا آن زمان در ایران به چاپ نرسیده بود را آغاز می کند .

1325 آغاز شاعری با سرودن غزل و مثنوی .

1331 دیوان صائب را با مقدمه ی ِ استاد امیری فیروزکوهی به چاپ می رساند .

1334 چاپ دیوان کلیم کاشانی .

1336 آشنایی با استاد زنده یاد پرویز یاحقی ، آهنگساز و استاد بزرگ ویلن و سرودن ترانه هایی بر آهنگهای پرویز یاحقی چون : می زده ، برگ خزان ، اسیر . داستان این آشنایی را بخوانید در اینجا .

1337 با دختر دایی خود ازدواج کردند .

1337 ساختن ترانه ی ِ آتش کاروان همراه با استاد زنده یاد علی تجویدی .

1338 تولد نخستین فرزند با نام امید .

1340 چاپ دیوان علی اشتری "فرهاد" که از دوستان نزدیک ایشان بود .

1342 تولد دومین فرزند با نام آرزو .

1345 چاپ دیوان مجمر اصفهانی با همکاری استاد محیط طباطبایی .

1346 چاپ فرهنگ مترادفات زبان فارسی .

1347 تولد دومین دختر با نام ایده .

1350 نخستین مجموعه ی ِ اشعار خود با نام "سرود برگ ریزان" را منتشر می کنند و در اواخر این سال دیوان حزین لاهیجی را پس از سالها پژوهش برای اولین بار در ایران چاپ می کنند .

1351 از این سال رسما به ترانه سرایی برای برنامه هایی چون گلها می پردازد و نزدیک به سیصد ترانه بر روی آهنگهای بزرگان موسیقی می سراید .

1356 سفر به آمریکا به همراه خانواده برای تحصیل فرزندان و بازگشت به ایران .

1360 درگذشت پدر .

1365 درگذشت مادر .

1375 تعطیلی موسسه انتشارات خیام بعد از سالها خدمات فرهنگی به علت مشکلات بی شمار و بی علاقه بودن مردم به کتابهای ارزنده .

استاد بیژن ترقی در زمینه ی ِ ترانه و تصنیف ، تنها به دنبال سرودن آثاری با زبان فاخر که از زبان عامیانه به دور باشد نبوده اند و ترانه هایی نیز سروده اند با زبان عامیانه البته ترانه هایی شاخص ، ارزشمند و به یاد ماندنی ، نه مانند بسیاری از ترانه های بی ارزش و یک بار مصرف امروزی .

برای نشان دادن تنوع زبان و سبک ترانه هایی که استاد نوشته اند ، پنج ترانه و تصنیف را مثال می زنم :

1  تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن ؛ آهنگ : استاد روح الله خالقی با صدای استاد بنان

2 به رهی دیم برگ خزان ، پژمرده زبیداد زمان ، کز شاخه جدا بود ؛ آهنگ : استاد پرویز یاحقی با صدای مرضیه

3 تو بمانی ، تو بمانی ، که چو جانی در برم ، تو ندانی که ز عشق تو چه آمد بر سرم ؛ آهنگ : استاد پرویز یاحقی با صدای حمیرا

4 گل اومد بهار اومد ، می رم به صحرا ، عاشق صحراییم ، بی نصیب و تنها ؛ آهنگ : مجید وفادار با صدای پوران

5 شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست ، باغ مست و باغبان مست ؛ آهنگ : استاد علی تجویدی با صدای شاه زیدی

استاد بیژن ترقی تنها ترانه سرایی بزرگ نیستند و شعرهای زیادی هم در قالب های کلاسیک و هم در زمینه ی ِ شعر نو سروده اند .

غزلی از استاد :

کجاست عشق که تا قید آبرو بزنیم

به کوی میکده ها باز ، های و هو بزنیم

کجاست پیرهن ِ چاک ِ عاشقی که چو گل

ز خون دل ، می ِ گلگون سبو سبو بزنیم

بریده نای ِ صراحی و در برابر خلق

شراب ِ تلخ ِ جگر سوز تا گلو بزنیم

به جستجوی سپیدی ِ صبحدم ، همه شب

چراغ ِ اشک فروزیم و کو به کو بزنیم

ز عشق دوست ، چنان سینه پر کنیم از مهر

که حلقه بر در کاشانه ی ِ عدو بزنیم

غبار عقل بپوشیده دید ِ چشم مرا

مگر به گریه بر او رنگ ِ شستشو بزنیم

کجاست آینه رویی ، که چون بتابد روی

به سینه سنگ تمنای ِ عشق او بزنیم

به گریه شاخه ی ِ گلهای عاشقی شکنیم

به خنده بر لب ِ آن یار ِ تندخو بزنیم

امید ما همه این است تا مگر روزی

دوباره خیمه سر ِ کوی آرزو بزنیم

( دی ماه 1356 )

و شعری طنز اما تلخ با عنوان "قبر مجانی" که قدردانی از هنر و هنرمند در ایران را نشان می دهد ، با این مقدمه ؛

بعد از هزارسال بالاخره تصمیم گرفتند توجهی به هنرمندان این کشور بنمایند :

ای طبیب از درد بگذر / راه درمانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

از رییس شهرداری / عهد و پیمانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی

دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی

گویی از گنجور عالم ، گنج شایانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم

گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

چون نباشم شاد و دلخوش ، بعد عمری بی پناهی

دوره ی ِمحنت به سر شد زانکه سامانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

گرچه می دانم ندارد این خبرها اعتباری

احتمال اشتباهی را ز انسانی گرفتم

قبر مجانی گجرفتم

خشت ِ زیر سر ، اگر جُستی امیر ِ روزگاری

این بهشتی وعده را ، اندر چه دورانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

همسرم را گفتم ای بی آشیان ، دانی چگونه

دستمزد آنهمه رنج و پریشانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

و به نظرم اگر از ما ایرانیان درباره ی ِ سرود ملی ایران می پرسیدند بسیاری از ما دوست تر داشتیم این شاهکار استاد بیژن ترقی ، سرود ملی ایران بود . سرودی که ایشان در مهرماه 1384 برای ارکستری با رهبری و تنظیم پیمان سلطانی نوشتند و بعد با رهبری فرهاد فخر الدینی و صدای سالار عقیلی جاودان شد و بر قلب ما نشست . استاد در مقدمه ی ِ این سرود چنین نوشته اند : آرزو داشتم شعری و سرودی در عظمت و بزرگی وطنم بسازم . از خداوند بزرگ سپاسگزارم که در اواخر عمر به این آرزوی خود رسیدم .

سرود ایران ِ جوان :

نام ِ جاویدِ وطن / صبح ِ امیدِ وطن

جلوه کن در آسمان / همچو مهر ِ جاودان

وطن ای هستی ِ من / شور و سرمستی ِ من

جلوه کن در آسمان / همچو مهر ِ جاودان

بشنو سوز ِ سخنم / که هم آواز ِ تو منم

همه یِ جان و تنم / وطنم وطنم وطنم

بشنو سوزِ سخنم / که نواگر ِ این چمنم

همه ی ِ جان و تنم / وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان / به تفاوت هر رنگ و زبان (2)

همه شاد و خوش و نغمه زنان

به اصالتِ ایران ِ کهن / به صلابت ِ ایران ِ جوان (3)

بشنو سوزِ سخنم / که نواگر ِ این چمنم

همه ی ِ جان و تنم / وطنم وطنم وطنم

به امید عمر طولانی استاد بیژن ترقی و شنیدن تصنیف ها و ترانه هایی تازه از ایشان .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


دهخدا و نگاهی کوتاه به طنز نوشته های او

هفتم اسفند ، پنجاه و سومین سالروز درگذشت علامه دهخدا بود . آنچه بیشتر ِما از دهخدا می دانیم ، یکی آن است که او پایه گذار دانشنامه نویسی بوده است و لغت نامه ی ِ دهخدا یادگار ارزشمند اوست و دیگر اینکه او در روزنامه ی ِ صور اسرافیل با نام "دَخو" طنز می نوشته است و تنها اثر ادبی که از او در زمان ما در کتاب های ادبیات دبیرستان برای خواندنمان گذاشته شده بود ، مرثیه ی ِ او برای دوست شهیدش میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل بود "یاد آر ز شمع مرده یاد آر " . همین و دیگر هیچ .

درباره ی ِ دهخدا که می شود در مجازستان گشت و خواند اما کمی بیشتر درباره ی ِ صور اسرافیل و طنزهای سیاسی علامه علی اکبرخان دهخدا :

روزنامه یِ هفتگی صوراسرافیل 9 ماه پس از آنکه در ایران حکومت ، مشروطه اعلام می شود ، منتشر شد . نخستین شماره در 17 ربیع الاول 1325 قمری و شماره ی ِ سی و دوم که آخرین شماره بود ، تنها سه روز پیش از به توپ بستن مجلس و چهار روز قبل از اعدام جهانگیر خان ، در روز شنبه 20 جمادی الاولی 1326 قمری .

روزنامه ی ِ صور اسرافیل روزنامه ی ِ بیداری عوام بود . روزنامه ای که خطراتی که مشروطه ی ِ نوپا را تهدید می کرد با ساده ترین زبان با مردم در میان می گذاشت . صور اسرافیل را میرزا جهانگیر خان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی به راه انداختند اما آنچه باعث شهرت و ماندگاری صور اسرافیل شد ، مقاله های کوتاه "چرند پرند" بود که دهخدا آنها را می نوشت با این امضاها : دخو ، خرمگس ، سگِ حسن دَله ، غلام گدا ، اسیرالجوال ، دخو علیشاه ، روزنومه چی ، خادم الفقرا ، دخو علی و نخود هر آش . دهخدا نخستین پایه گذار ساده نویسی در ادبیات نوین ایران است ، آنچه بعد محمد علی جمالزاده و بعدتر ، صادق هدایت در داستانهایشان ادامه دادند و به کمال رساندند .

دهخدا در چرند پرند با هوشیاری و دلیری و با بر کف دست گرفتن جانش می نویسد . آنچنان که محمد علی شاه ، شخصا به کشتن او و میرزا جهانگیرخان و چند همفکر دیگر آنها فرمان می دهد . او با سلاح طنز به جنگ مفاسد و نابسامانیهای جامعه می رود و با صداقت می نویسد از : غارت و چپاول خان ها و فئودال ها ، شوربختی کشاورزان ، بیداد و تجاوز و قتل و غارت مردم بی دفاع به وسیله ی ِ عاملان حکومت استبدادی ، به آتش کشیده شدن کشتزارها و روستاها و ویران شدن قناتها و کاریزها به وسیله ی یاغیان و سرکشان ، به اسارت رفتن زنان و دختران ایلات و عشایر ، گرسنگی ، بیماری ، فقر و بیسوادی و بی بهداشتی و بی فرهنگی عمومی ، سیل و وبا و گرانی و قحطی و خشکسالی ، اعتیاد و افیون زدگی توده های بی خبر مردم ، احتکار گندم و ارزاق عمومی ، ریا و دورویی روحانی نمایان ، بیکارگی و مفتخوری و سربار بودن بعضی قشرهای اجتماعی ، وطن فروشی و بیگانه پرستی برخی از رجال دولت ، بیکاری مردم شهرنشین ، عدم امنیت اجتماعی ، نادانی و اسارت زن ایرانی ، خرابی جاده ها ، رشوه خواری ، ناآگاهی زمامداران وقت از اوضاع دنیا و ... .

هجو دهخدا در برابر زورگویان و انگلهای جامعه ، بیرحم و رسواکننده و جانشکاف است . به روشنی می شود دید که او فقط انتقام نمی کشد بلکه آگاهانه در کار نبردی است تا روشن بینی و پایداری را بر انگیزد .

به نمونه ای از مقاله های چرند پرند که در آن دهخدا ، گسترش اعتیاد در جامعه و در غلتیدن از اعتیاد به ماده ی ِ مخدری به ماده ی ِ مخدر دیگر به بهانه ی ِ ترک اعتیاد را به سخره گرفته است ، نگاه کنید :

بعد از چند سال مسافرت هندوستان و دیدن اَبدال و اوتاد و مهارت در کیمیا و لیمیا و سیمیا ، الحمدلله به تجربه ی ِ بزرگی نائل شدم و آن دوای ترک تریاک است . اگر این دوا را در هر یک از ممالک خارجه کسی کشف می کرد ، ناچار صاحب امتیاز می شد ، اِنعامات می گرفت ، در همه ی ِ روزنامه ها نامش به بزرگی درج می شد ، اما چه کنم که در ایران قدردان نیست !!!

عادت ، طبیعت ثانوی است . همین که کسی به کاری عادت کرد دیگر به این آسانیها نمی تواند ترک کند . علاج منحصر به این است به ترتیب مخصوصی به مرور زمان کم کند تا وقتی که به کلی از سرش بیفتد .

حالا من به تمام برادران مسلمان غیور تریاکی خود اعلان می کنم که ترک تریاک ممکن است به اینکه : اولا در امر ترک ، جازم و مصمم باشند ، ثانیا مثلا یک نفر که روزی دو مثقال تریاک می خورد ، روزی یک گندم از تریاک کم کرده دو گندم مرفین به جای آن زیاد کند و کسی که ده مثقال تریاک می کشد روزی یک نخود کم کرده دو نخود حشیش اضافه نماید ، همین طور مداومت کند تا وقتی که دو مثقال تریاک خوردنی به چهار مثقال مرفین ، و ده مثقال تریاک کشیدنی به بیست مثقال حشیش برسد . بعد از آن تبدیل خوردن مرفین به آب دزدک مرفین (- تزریق مرفین ) و تبدیل حشیش به خوردن دوغ وحدت (= دوغی مخلوط با حشیش و پونه که درویشان در شب میلاد علی (که بر او درود ) با تشریفات درست کرده و می خورند ) بسیار آسان است .

 و نمونه ای از شعرهای طنز دهخدا که در آن او ، ناامیدانه از حکومت مردم بر مردم می نویسد و در کنار آن همانند ایرج میرزا به ناآگاهی و آزاد نبودن زنان اشاره می کند ( تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است ) و ...

مسمط فکاهی :

مردود خدا رانده ی ِ هر بنده ، آکَبلای

از دلقکِ معروفِ نماینده ، آکبلای

با شوخی و با مسخره و خنده ، آکبلای

نَز مرده گذشتی و نه از زنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

*

نه بیم زِ کف بین و نه جن گیر و نه رمال

نه خوف ز درویش و نه از جذبه ، نه از حال

نه ترس ز تکفیر و نه از پیشتو (=تپانچه) شاپشال

مشکل ببری گور ، سرِ زنده آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

*

صد بار نگفتم که خیال تو محال است

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است

ظاهر شود اسلام در این قوم ، خیال است

هی باز بزن حرف پراکنده ، آکبلای

هستی تو چه یک دنده و یک پهلو ، آکبلای

*

گاهی به پر و پاچه یِ درویش پریدی

گه ، پرده ی ِ کاغذ لُق ِ (= نوعی در و پنجره) آخوند دریدی

اسرار نهان را همه در صور (- شیپور ) دمیدی

رودربایستی یعنی چه ؟ پوست کنده آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

*

از گرسنگی مرد رعیت ، به جهنم

ور نیست درین قوم معیت ، به جهنم

تریاک برید عِرق حمیت (- رگ غیرت) ، به جهنم

خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

*

تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد ؟

خودکامه ز قانون و زعدلیه شود شاد ؟

اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد ؟

یک دفعه بگو مرده شود زنده آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده آکبلای

و در هجو دوزانو نشستن :

گفتا : "منشین چهار زانو

کان هست نشانه ی ِ تکبر

نَنِشَستند جز دو زانو

نیکوادبان و مردم حُر"

گفتم : "چه ادب؟ کدام حری ؟

بنیوش زمن تو این حقِ مُر

آموخته ایم این ادب را

ما از عرب و عرب ، ز اُشتر"

منبع : کتاب دهخدای شاعر نوشته یِ ولی الله درودیان

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


برای باد

اینجا را دیدم ( اینجا ) یادم آمد چه قدر بادشیفته ام ، چه قدر بادبازم ، چه قدر در باد می پیچم ؛ چند هایکوسان نوشتم این چهارتاش :

دِلنگ دِلنگ

صدا می دهد تنم

باد می نوازدم

+

برهنه می روم

به زیر باد

تا باران بزند

از ابرهام

+

هوا چه سرد اما

گر گرفته است از گرما

رگهام

باز بادمستم

+

دستی به پشتم خورد

برگشتم

سیلی زد

باد

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0