چهلمین نامه

بانوی من ، یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . نه با سفری یک روزه ، نه با سفری بلند ، بَل با آخرین سفر . یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . نه با کلامی کم توشه از مهربانی ، نه با سخنی سخت توبیخ کننده ، بل با آخرین کلام . یک روز عاقبت ، قلبت را خواهم شکست یک روز عاقبت . تو باید بدانی که دیر یا زود اما ، دیگر نه چندان دیر قلبت را خواهم شکست ، و کاری جز این هم نمی توان کرد .

...

عزیز من ! بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم ، بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد . بگذار شادمانه بمیرم ، و شادمانه مردن ، ممکن نیست ، مگر آنکه یقین بدانم تو می دانی که بر این مُرده ، حتی قطره ای نباید گریست .

...

مطلقا بی توقع ام ، ابدا تشنه نیستم ، و چشم هایم به دنبال هیچ ، هیچ ، هیچ چیز نیست ، اما از نظر سیاسی ، اجتماعی و ملی ، طبیعی است که ، در آرزوی ژرف روزگار بسیار بهتری برای ملتم و ملت های سراسر جهان باشم و این نیز آرزو یا آرمانی نیست که در جایی به انتهایی رسد . یک ملت همیشه می تواند خوشبخت تر باشد .

...

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی ؟ چگونه از تو بخواهم ؟ ...اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی ، اما نه به حال مُرده ای چون من ، به حال ماندگان ، نه به حال رفته ای چون من . مگر انسان از یک مهمانی ِ دو روزه ، چه می خواهد ؟

...

مگر من سرزمینی را که عاشق ِ عاشق ِ عاشقش بودم ، وجب به وجب نگشتم ؟ مگر در سنگرهای خوب ترین فرزندان وطنم ، چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطر آگین آن دلاوران را احساس نکردم ؟

...

من به مراتب بیش از شایستگی ام ، شیره ی ِ زندگی را مکیده ام ، و اینک ، هر چه فکر می کنم ، می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرات ، چیزی نمانده است که بخواهم ، و این نامه ، صرفا به همین دلیل نوشته شده است .

بگذر یک لحظه پیرانه سخن بگویم : بچه هایمان خیلی خوب هستند ، به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند و دُرُست . من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آنها با هنر آشنا باشند ، یعنی با عصاره ی ِاندوه و عصاره ی ِ شادی . غم با چگالی بسیار بالا ، شادی با غلظتی غریب : هنر همین است : موسیقی ، نقاشی ، ادبیات ...و بچه های ما ، در سایه ی ِتو ، با همه ی ِاینها ، آنقدر که باید آشنا شده اند .

کسی که سهراب را دوست داشته باشد ، شاملو را احساس کند ، فروغ را بستاید ، و هر شعر خوب را ، آیه ای زمینی بپندارد ، چنین کسی ، به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند ، به زرین کلک با نهایت احترام ، به صادقی با محبت ، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که در برابر باخ ، بتهوون ، موزارت ، فروتنانه سکوت اختیار کند ، به تار جلیل شهناز ، عود نریمان ، آواز شجریان و ترانه ی ِ ((اندک اندک )) شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که مولوی را قدری بشناسد ، حافظ را قدری بخواند ، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند ، و تک بیت های ناب صاﺋب را دوست بدارد ، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد .

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته ، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان ، عظمت خوف انگیز کاشیکاری ها ی اصفهان ، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارَک احساس کرده باشد ، چنین کسی درست زندگی خواهد کرد .

شاید سخت ، شاید دردمندانه ، شاید در فشار ، اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد .

...

                                                                                                .

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است ، آرزویی برآورده نشده ، و آن این است که تو را از پی مرگم ، اشک ریزان و نالان ، فریاد زنان و نفرین کنان نبینم ، همچنان که فرزندانم را ، دوستانم را ، یاران و هم اندیشانم را ...

خلاصه ای از چهلمین نامه از چهل نامه ی کوتاه به همسرم (منتشر شده برای اولین بار در سال 1368)

نادر ابراهیمی ( 14 فروردین ماه 1315 16 خردادماه 1387 )

با اینکه نادر ابراهیمی را زیاد نخوانده ام اما همین که در هر کتابش می توان وطن پرستی ، آزادگی و عشق را دید ، باعث می شود او را بزرگ بدانم و قابل احترام و ماندنی . روحش شاد .  

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


از : ابوالقاسم حالت ii

میان عرب ها معروف است  که ، وقتی مشیت خداوند بر این تعلق گیرد که دل عربی را به رایگان شاد فرماید ، مقدر می شود که شترش را یک روز گم کند ، و روز دیگر پیدا کند . نشاطی که از پیدا شدن شتر به او دست می دهد ، حد و وصفی ندارد . خاموشی برق نعمتی است ، و ما قدر این نعمت را نمی دانیم و بنده ی ِ ناشکر خدا هستیم ، قطع برق صدها فایده دارد ، یکی هم شادی بسیاری است که پس از آمدن برق نصیب ما می شود .

شاد باشید ای عزیزان ، وقت شادی کردن است

موقع وَجد و سرور و عیش و رقص و بِشکن است

وقت تفریح فریدون و و فروغ و بیژن است

چون ز ِ نو برق آمدست و خانه ی ِ ما روشن است

خانه ای کِم شَب سه ساعت بوده چون ظلمتکده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق ما ، بی مثل و مانند است ، بر روی زمین

زآنکه هم غم آفرین گشته است ، هم وَجد آفرین

گر زقطع برق غمگین می شود خانم گَلین

چونکه برق آید ، به شا دی می شود جا نش قرین

با خوشی گوید به هوشنگ و مهین و مِرسِده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

رفته برق و نیست نیرویی به جز نیروی شمع

شام خود را می خوری با نور ِ بوگندوی شمع

جمله در تاریک و روشن منزجر از بوی شمع

ناگهان پروانه با شا دی کند پُف سوی شمع

بعد گوید با ملوک و مرتضی و هایده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق رفت و خانه ام تاریک شد ، تکلیف چیست ؟

کشور ما نفت خیز است و به منزل نفت نیست

آنکه با خاموشی مطلق نخواهد ساخت ، کیست ؟

ناگهان برق آید و ، از بس که اسباب خوشی است

گوییا کز آسمان گردیده نازل ما ﺌِده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

در حدیث آمد که باشد اهل فردوس برین

هر که سازد شاد ، قلب مومنی زار و حزین

برق ما آخر شود جنت مکان ، زیرا چنین

یُدخل البرق ُ سروراﱟ فی قلوب ِ المومنین

کرده برق ما به دلخوش کردن ما شعبده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق ما گر دیر دیر و گر دمادم می رود

چون رود ، عیش و خوشی از جان خرم می رود

لیک چون باز آید ، ز دل غم می رود

بی خبر می آید اینجا ، بی خبر هم می رود

مثل هر چیز دگر ، این هم ندارد قاعده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق شرقی ها و غربی ها ندارد لذتی

چون به روز و شب نگردد قطع هرگز ساعتی

لیک برق ما که شب خاموش گردد مدتی

چون ز نو روشن شود ، آرد نشاط و عشرتی

با لبی خندان به اهل بیت گوید والده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

شرقی و غربی دهد ، هر شام پول خود به باد

باده نوشد تا برد غم را زیاد

برق ما هی بی خبر از کار خواهد اوفتاد

تا چو باز آید ، کند ایرانیان را مفت ، شاد

شادی و سرمستی آرد بی می و بی میکده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق ایران تیرگی آرد به جای روشنی

تا به تاریکی نبینی روی هر نادیدنی

روی هر اهریمن و رسم و ره اهریمنی

رنج ِ بدبخت ِ فقیر و گنج ِ خوشبخت ِ غنی

برق در شب پرده بر می دارد از هر مَفسَده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

برق اگر بی قطع باشد مصرفش گردد زیاد

این هم اصلا نیست مقرون با اصول اقتصاد

لیک بهر مصرف کم ، پول کم خواهیم داد

قدر خاموشی بدان ای خانه دار نا مرا د

گر که از برق تو کم شد ، پول هم کمتر بده

بچه ها برق آمده ، آی بچه ها برق آمده

.

ابوالقاسم حالت

زمان سرودن شعر : شهریور ماه 1367 ، زمانی که برنامه ی خاموشی و قطع برق وجود داشت

ماهنامه ی خورجین ، شماره ی 35 ، آبانماه 1368

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


رافائل آلبرتی - II

یک روز ...

قلبم را

در صندوقچه ای نهادم و در سرما

زیر بغل زدم آن را

رفتم به ایستگاه تا به گمرکش بسپارم

پنج پزوتا برایم هزینه داشت

قطار ِ پست سیرت از خط برون شد

و به جز قلب من

همه چیز

غبار هوا شد

-  چه اقبال نامبارکی آقا  - آه جدا شده از خویش

چه اقبال نا مبارکی دارم من !

*******

سرباز خواب می دید

آن سرباز ِ کشتزار که درونش تیره و تاریک است

(( اگر پیروزی از آن ما شود ، محبوب خویش را

به دیدن نارنجستان ها خواهم برد

می برمش تا دریا را که هرگز ندیده است

لمس کند

قلبش ، سرشار شود از کشتی ها ))

اما صلح از راه رسید

و در دشت

درخت زیتونی رسته بود

از خون بی کران .

*******

رفیق ِ رنج

رفیق ، رفیق

نگاه کن که درد ، تنها

تنها ، رفیق تو نیست

نگاه کن ، رفیق ، تو ، تنها

وقتی که گندمزار به درد می نشیند

رفیق ، رفیق

تمامی گندم هایند که به درد می نشینند

نگاه کن ، تمامی گندم ها

و اگر چوپان به ناله در آید

رفیق ، رفیق

تمام دهکده می گریند

نگاه کن ، تمام دهکده

رفیق ، نگاه کن به دریا

اگر یک موج به درد بنشیند

تمامی موج ها یند که شیون آغاز می کنند

تمامی موج ها ، نگاه کن ، شیون آغاز می کنند

رفیق  ، رفیق .

*******

کبوتر اشتباهی کرد

کبوتر اشتباهی کرد ، به خطا رفت

به جای رفتن به شمال

پر زد به سوی جنوب

پنداشت که گندم ، آب است

به خطا رفت

پنداشت که دریا ، آسمان است

که شب ، صبح است

به خطا رفت

پنداشت که ستاره ها ، شبنم هستند

که گرما

بارش برف است

به خطا رفت

پنداشت که دامان تو

پیراهن توست

که قلبت ،  آشیانه ی اوست

به خطا رفت

( به ساحل دریا ، خفت

تو ، در اوج یک شاخه )

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


رافائل آلبرتی - I

اگر اندکی با هنر و ادبیات کشور اسپانیا در قرن بیستم آشنا باشید ، حتما نام رافائل آلبرتی را در کنار دیگر هنرمندان اسپانیایی دیده اید . او ، شاعر ، نقاش ، نمایشنامه نویس مشهوری بود که نامش در کنار بزرگانی چون لورکا ، بونیوئل ، دالی ، د ِ اونامونو و ...در تاریخ هنر و ادبیات قرن بیستم اسپانیا ، جاودان شد . 

تمامی مطالب این پست و پست بعد ، از کتاب ( رافائل آلبرتی ) ترجمه ی آقای رامین مولایی و خانم نازنین میر صادقی ، برداشته شده است . به دلیل عمر طولانی آلبرتی (1902-1999) ، گزیده ای و نه تمامی سالشمار زندگی او را در اینجا می آورم .

1902 - تولد در سحرگاه 16 دسامبر در ( اِل پوئرتو دِ سانتاماریا ) ( یا به نام دیگر کادیث ) .

1917 مهاجرت همراه خانواده به مادرید  و بازدید از موزه ی پرادو که اثری همیشگی روی آلبرتی گذاشت .

1920 مرگ پدر شاعر و برگزاری اولین نمایشگاه نقاشی های او در مادرید .

1921 او شیفته ی ادبیات و به ویژه شعر می شود .

1922 چاپ اولین اشعار در مجله ی اُریسُنته .

1923 نوشتن ( دریا و خشکی )

1924 در مادرید و در ( خانه ی دانشجویان ) دوستی اش با گارسیا لورکا ، سالیناس ، گی ین ، دالی ، بونیوئل ، خِراردو دیه گو ، داماسو آلونسو و خوسه برگامین آغاز می شود و ( دریا و خشکی ) به ( دریانورد و خشکی ) تغییر نام می دهد و جایزه ی  ملی ادبیات را نصیب شاعر می کند .

1925 انتشار ( عاشق )

1926 آشنایی با ایگناسیو سانچس مِخیاس ( گاوباز مشهور ) ، انتشار ( گل شب بو ) ، تشکیل اولین مجمع ادبی ( نسل 27 )

1927 آشنایی با مانوئل دِفایا ( آهنگساز مشهور )

1928 نوشتن ( سانتا کاسیلدا ) نمایشنامه ای در سه پرده

1929 انتشار ( آهک و آواز ) و ( درباره ی فرشتگان )

1930 ازدواج با ( ماریا ترسا لئون ) نویسنده

1931 آشنایی با میگل د ِ اونامونو  و روی صحنه بردن اولین آثار نمایشی خود ( انسان متروک ) و ( فرمین گالان )

1933 آشنایی با پابلو نرودا و انتشار اولین آثار انقلابی ( اسم شب ) و ( وهمی اروپا را فرا می گیرد )

1934 با همکاری همسرش مجله ی ( اکتبر ) را منتشر می کند و همینطور کتابهای ( صلیب و پرتو ) ، ( نیرنگ پادشاهان مجوس ) و ( تجارت )

1936 به دبیری ( اتحادیه ی روشنفکران ضد فاشیست ) برگزیده می شود و به ریاست موزه ی ( رمانتیکو ) . انتشار ( پایتخت شکوه ) ، ( کلام روزگار ما ) و ( شعر دریای کاراییب )

1936 نوشتن ( درختزار گمشده )

1939 به علل سیاسی مجبور به ترک اسپانیا و راهی فرانسه می شود . نوشتن شعر معروف ( کبوتر اشتباهی کرد )

1941 انتشار ( میان گل میخک و خنجر )

1942 انتشار ( آن گاوهای نر ) و ( از لحظه ای به لحظه ی دیگر )

1944 انتشار ( مد دریا )

1945 سفر به شیلی و دیدار دوباره ی نرودا

1946 انتشار ( به ِ نقاشی )

1948 انتشار ( زبور شادی ) ، نمایش آثار گرافیکی اش در اوروگوئه

1951 انتشار ( بوئنوس آیرس به رنگ چینی )

1952 انتشار ( بازگشت به آنچه که زنده و دور است )

1954 انتشار ( سرودها و ترانه های پارانا )

1962 انتشار ( شعرهای صحنه ) و ( گفتگوی ونوس و پریاپو )

1963 سفر به رم و زندگی به مدت 15 سال در آن شهر

1964 انتشار ( گشوده در تمامی ساعات ) و ( ده سونات رومی )

1966 انتشار ( شاعر در خیابان )

1967 انتشار ( شعرهای عاشقانه )

1968 انتشار ( رم ، خطر برای رهگذران )

1977 بازگشت به اسپانیا و پایان گرفتن دوران تبعید

1980 انتشار ( روشنایی زیر شلاق )

1983 دریافت 3 جایزه ی مهم 1 سروانتس 2 اپرا اُمنیا 3 خوشه ی طلایی

1985 دریافت دکترای افتخاری و انتشار ( کتاب دریا )

1988 دریافت مدال پیکاسو از طرف یونسکو ؛ مرگ همسر شاعر

1990 ازدواج دوباره ی شاعر

1991 سفر به شیلی و دیدار با خانواده ی سالوادور آینده ( آلنده )

1993 دریافت مدال طلای هنرهای زیبا از دست پادشاه اسپانیا خوان کارلوس

1994 انتشار ( تنها دریا )

1997 انتشار ( ترانه ی ترانه ها )

1998 برگزاری نمایشگاهی بزرگ از آثار نقاشی شاعر

1999 مرگ در 27 اکتبر در خانه اش در کادیث

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


مرگ و دوشیزه

از 7 تا 14 اردیبهشت ماه ، همزمان با هفته ی جهانی تئاتر ، پنجمین هفته ی تئاتر ، در خانه ی هنرمندان ، برگزار شد . مراسمی که در طی این یک هفته برگزار شد را می توان به دو قسمت تقسیم کرد . مراسمی که در محوطه ی بیرونی خانه ی هنرمندان برگزار می شد شامل تئاتر های خیابانی ، تئاترهای عروسکی ، اجرای زنده ی موسیقی و جالبتر از همه رقص بود . گفتم جالتر از همه رقص ، چون پر طرفدارترین بخش از مراسم دو ساعته ی این هشت روز ، همان حرکات موزون یا رقص بود . در 4 روزی که در این مراسم شرکت داشتم هر روز دو نمایش حرکات موزون ، اجرا می شد یکی رقص کردی و دیگری حرکات موزون گروه حرکت به سرپرستی خانم فرزانه کابلی . البته نیازی به گفتن نیست که رقصندگان ، خانم نبودند . از رقص کردی که آنقدر زیبا اجرا می شد که گاهی دچار جذبه می شدید و می خواستید شما هم برقصید بگذریم ، به نظرم بهترین رقص گروه حرکت ، رقص روز پایانی بود که شلوغترین روز مراسم هم بود . جدا از هنر خانم کابلی و گروهشان نباید از آهنگ و ویلن مهندس بیژن مرتضوی که رقص با آن انجام می شد ، بگذریم . آهنگ روناک از آلبوم یه قطره دریا . جا ی همگی خالی .

اما در کنار این مراسم دو ساعته ی هر روزه ، رخداد زیبای دیگری هم در این هشت روز اتفاق افتاد : اولین رپرتوار رادیو تئاتر .

هشت روز ، هشت نمایش رادیویی به صورت زنده ، در سالن استاد انتظامی اجرا شدند . اگر حتی یک بار یک نمایش رادیویی را شنیده باشید ، دیدن اجرای زنده ی یک نمایش رادیویی حتما برایتان جالب خواهد بود . در روزهای پنجم و ششم دو نمایش پرواز بر فراز تیر چراغ برق ( نویسنده : محمد رضا اجاقی ، کارگردان : مجید حمزه ) و بخت آزمایی ( نویسنده : حسین کیانی ، کارگردان : رضا عمرانی ) اجرا شدند که هر دو در انتها با ازدواج به پایان می رسیدند و ترانه ی ( گل بریزین رو عروس و دوماد ...) استاد محمد نوری . احساس ِ شادی پس از نمایش پر بازیگر بخت آزمایی ، وصف ناشدنی است . یک حس خوب مشترک بین هنرمند و مخاطب . بهترین اجرا در بخت آزمایی را فریبا متخصص و سیامک صفری داشتند . نمایش روز آخر هم ، هیچ کس مشهور نیست ( نویسنده : دی . ام . بوکاز لارسون ، کارگردان : فریدون محرابی ) بود . بازی پر انرژی خانم آشا محرابی در نمایش پرواز...و همینطور هیچ کس ...بسیار جالب بود .

به نظرم اما مهمترین و بهترین نمایش ، نمایش مرگ و دوشیزه بود که در روز جمعه 13 اردیبهشت ، اجرا شد . نمایش ، اثر آریل دورفمان شیلیایی است ( برای آشنایی با دورفمان نگاه کنید به اینجا ) ...نمایش تنها سه نقش دارد : زنی قربانی شکنجه در حکومت پینوشه ، همسر او که حالا مسوول کمیته ی رسیدگی به جنایات دوران پینوشه است و مردی که زن او را پس از 15 سال از زمان شکنجه ها ، به یاد می آورد : دکتر شکنجه گر . اجرای نمایش واقعا نفس گیر بود و بسیار تاثیر گذار . 80 دقیقه و فقط 3 بازیگر که تنها با صدا باید حس عمیق نمایش را منتقل می کردند . بازیگرها واقعا عالی بودند و آنقدر در اجرا غرق شده بودند که اشکهایشان را در لحظاتی می شد دید . کارگردان و تنظیم کننده ی نمایش میکاییل شهرستانی بود و هنرمندان :

بهرام ابراهیمی : میراندا

بهناز بستان دوست : پولینا

میکاییل شهرستانی : هِراردو

نیازی به گفتن نیست که چقدر جای چنین برنامه ها یی که هنر را بین مردم می آورد ، و مردم را بی واسطه با هنرمندان رو به رو می کند ، خالی است و باید سپاسگزار خانه ی هنرمندان ، خانه ی تئاتر ، رادیو و تمام هنرمندان این هشت روز ، بود .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


هما میر افشار

هما میر افشار ، نامی آشناست برای دوستداران موسیقی ایرانی . از آن رو که سالهاست اشعار او همراه با موسیقی ایرانی شنیده شده است . چند سال قبل در اینجا مطلبی نوشتم درباره ی  کتاب ( گلپونه ها ) که اولین کتاب شعر هما میر افشار است و منتشر شده در سال 1352 ( البته در سالهای اخیر دوباره منتشر شده است ) . هما میر افشار ، مجموعه ی شعر دیگری هم دارد به نام ( آلاله ) که در سال 1380 در تهران به چاپ رسیده است و چون شاید بسیاری از وجود این کتاب آگاه نباشند همانطور که همچنان بسیاری نمی دانند شاعر ( گلپونه ها ) همان ترانه یی که بسیاری ایرج بسطامی را با این ترانه می شناسند و متاسفانه ترانه ی بَم ، شد هما میر افشار است ، یک متن ادبی و دو شعر از کتاب ( آلاله ) را در اینجا می نویسم :

از گل ها ، از باد ، از کبوترهای آواره ... مرا بپرس

از می ، از قدح ها ، از ساغر مرا بپرس

بخواه مرا از شب ، از ستاره ، از ماه مرا بپرس

سالهاست که ندیدمت ، نشنیدمت ، چه کسی ما را از هم جدا کرد ؟ 

به تقدیر نتوانستیم بگوییم که ما را از هم جدا نکند ، قدر آن روزها را هر چند غم انگیز ، ندانستیم

جاده هامان فعلا جداست ، ولی قلبهایمان همیشه یکی است ، اندوهگینانه با تو همصدا هستم ، با دلی که هرگز از تو جدا نیست ، فریادهایت را هر چند با قلمی ناچیز رقم می زنم ، دستهایت را به من بده ، دستهایم را بگیر ...

بیا هم را پیدا کنیم ...             دیماه 1379 -  لس آنجلس

*******

دُژخیم

در ظلمت بیداد       دژخیم زد فریاد     آتش !

از سینه ای نورس                   در جوششی خونین                               گل داد آتش

در آخرین لحظه     آن آخرین فریاد     در قلب شب پیچید ... مادر

دژخیم شب ناگاه    از این صدا لرزید                    در زیر لب غرید ... مادر !

آیا زنی هرگز          با نام یک مادر        او را به خود خوانده ؟

آیا دو چشمانی       در انتظار او             هرگز به در مانده ؟

هرگز به زلفانش     سرپنجه ای با شوق                                آیا زده شانه ؟

بر بستر خوابش      پرپر زده آیا            مادر چو پروانه ؟

آیا سر سفره           در دیده ی مادر      نور صفا دیده ؟

آیا لبانش را             لبهای یک مادر       با شوق بوسیده ؟

در ظلمت بیداد       دژخیم زد فریاد     آتش !

از سینه ای نورس در جوششی خونین                 گل داد آتش

در آخرین لحظه     آن آخرین فریاد     با نام یک مادر

در قلب شب پیچید

یک لاله پرپر شد    دژخیم بی مادر       بر نام مادر هم

در زیر لب خندید .

*******

اشکهایم را بر می دارم

سبدی می سازم از شبنم

به چه کس هدیه کنم ؟ که بداند

به صدف

گهری هست هنوز !

آتش آهم را بر می دارم

از شقایق سبدی می سازم

به چه کس هدیه کنم ؟ که بداند

به دل خاکستر

شرری هست هنوز !               نوروز 1379   لس انجلس

*******

گوش کنید به غزلی از هما میر افشار  با صدای خود ِ او  <<<  ـــــــــ

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


از : ابوالقاسم حالت

زمان : 1366-1367

مکان : ایران

هر شنبه شب ، مجموعه ای ژاپنی از شبکه ی 2 سیما پخش می شود به نام ( سالهای دور از خانه ) و قهرمان آن کسی نیست جز : ( اوشین ) . در بدبختی و بد روزی اوشین ، همین بس که هر چه بر سر ( یانگوم ) رفت در برابر زندگی تلخ ( اوشین ) ، به شوخی شبیه است .

زمان : مهرماه 1368

مکان : ایران ، ماهنامه ی خورجین شماره 46

از آنجا که امروز بحمدالله ، جنبه ی آموزشی برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی بر جنبه ی تفریحی آن می چربد ، لابد فیلم اوشین را به این منظور نشان می دهند که ما ، زندگی او را بر خود سر مشق کنیم و از آن درس عبرتی بگیریم !

شب ها به تماشای اوشین کوش به منزل ، زین دختر خوشگل

وز قصه ی او پند بیاموز و چنین باش ، مانند اوشین باش

تا جان به تنت هست ، مکش دست ز کوشش ، وز جنبش و کوشش

پیوسته در انگشتری سعی ، نگین باش ، مانند اوشین باش

باران بلا از همه سو گر به تو بارد ، جان بر لبت آرد

هرگز نه فغان کن ، نه دمغ شو ، نه غمین باش ، مانند اوشین باش

از محنت اگر زندگی ات در ده و در شهر ، شد تلخ تر از زهر

با خنده ی شیرین و لبان شکرین باش ، مانند اوشین باش

در باطن اگر ، جام تو لبریز ز تلخی است ، یا کام تو خوش نیست

با ظاهر خوش ، لنگه ی کپسول کنین باش ، مانند اوشین باش

با اینکه چو بینند کسان ، رنج و ملالت ، گریند به حالت

هرگز تو مکن گریه ، بخند و نمکین باش ، مانند اوشین باش

منشین به امید طرب و عیش و زر و گنج ، خو کن به غم و رنج

از کاخ نشینی بگذر ، کوخ نشین باش ، مانند اوشین باش

..

بی آنکه ز پاداش سخن گویی و از اجر ، هی زجر بکش ، زجر

چون مردم ژاپن شو و چون ملت چین باش ، مانند اوشین باش

بگذر ز فضولی و حذر کن ز کمونیسم ، یا امپریالیسم

نه رهرو آن ره شو و نه ، پیرو این باش ، مانند اوشین باش

گر بی سببی دو خته اند اهل جنایت ، پاپوش برایت

نه اهل تلافی شو و نه بر سر کین باش ، مانند اوشین باش

شو از سر اخلاص به امر همه تسلیم ، کن بر همه تعظیم

منت کش یک مشت جفاکار و لعین باش ، مانند اوشین باش

گر زانکه دو صد بار ز هر گاو خوری شاخ ، یک بار مگو آخ

از شکوه لب خویش فرو بند و متین باش ، مانند اوشین باش

گر از همه دیدی عوض صدق و امانت ، نیرنگ و خیانت

دوری زتلافی کن و با جمله امین باش ، مانند اوشین باش

همواره بخور نیش ز هر خار و ز هر خس ، وز هر کس و ناکس

حمال کسان تا نفس باز پسین باش ، مانند اوشین باش

افسرده دل و گُرسَنه ، هی کار بکن کار ، هی بار ببر ، بار

جان سخت ترین بارکش روی زمین باش ، مانند اوشین باش

در بارکشی چابک و قبراق چو خر شو ، زآن نیز بتر شو

نه گوش به ( چُش ) دار و نه محتاج به ( هین ) باش ، مانند اوشین باش

گر نیست نصیبت ( ح ) و ( میم ) و ( الف ) و ( میم ) ، از چیست تو را بیم

چون ما فقرا معدن ( شین ) و ( پ ) و ( شین ) باش ، مانند اوشین باش

هر کس که زبانش ز پی نطق گشاده است ، هر وعده که داده است

در وعده او شک مکن و اهل یقین باش ، مانند اوشین باش

هر چند که دُم ریز بد اید ز برایت ، منشین به شکایت

شاکر بر عنایات خداوند مبین باش ، مانند اوشین باش

ابوالقاسم حالت

*****

استاد ابوالقاسم حالت ، در 1298 هجری شمسی ئر تهران زاده شد از جوانی ، زبانهای عربی ، انگلیسی و فرانسه را آموخت و از سال 1314 به سرون شعر روی آورد . پس از تحصیلات متوسطه به استخدام شرکت نفت در آمد . همکاری خود با مجله ی فکاهی توفیق را از سال 1317 آغازید و تا آخرین شماره ی این مجله در آن قلم زد . به گفته ی خود او ، گاهی تا روزی 10 ساعت در این مجله به سرودن شعر طنز انتقادی در قالبهای مثنوی و رباعی و بحر طویل ...مشغول بود . اشعارش را با نام خروس لاری ، شوخ ، ابوالعینک و فاضل مآب ، امضا می کرد .

او در آن سالها با مجلات امید ، تهران مصور و پیام ایرانی هم همکاری داشت . بهار او را به کنگره نویسندگان ایران دعوت کرد . او با موسیقی هم آشنا بود و ترانه سرایی هم می کرد . اولین سرود جمهوری اسلای را او سرده است . ( شد جمهوری اسلامی به پا...) او از سال 1323 هر هفته چند حدیث از مولا علی را به صورت رباعی ترجمه می کرد و بعدها در مجله ی دانستنیها ، ترجمه ی انگلیسی احادیث را هم در کنار رباعی می نوشت .

او بعد از انقلاب با مجله های خورجین و گل آقا همکاری می کرد . سرانجام این محقق ، شاعر و مترجم ارجمند در 3 آبان 1371 بر اثر سکته ی قلبی در گذشت . از او آثار بسیاری بر جا مانده است  از جمله :

·         دیوان اشعار ، دیوان ابوالعینک ، دیوان شوخ ، دیوان خروس لاری و ...

·         ترجمه ی فروغ بینش ، شکوفه های خرد ، راه رستگاری ، کلمات قصار مولا علی ، تاریخ کامل ابن اثیر (23 جلد) ، جادوگر شهر زمرد ،  تاریخ فتوحات مغول ، تاریخ تجارت ، زندگی بر روی می سی سی پی و زندگی من ، هر دو اثر مارک تواین و ....

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0