درخت ِ آویخته

در پاییز

درخت

مُرده

خُشک ریشه

برگ ِ سبز

روییده

بر دورترین شاخه

از ریشه

درختی

به برگی

آویخته

من

درخت

تو

برگ

-----

درخت نبوده ای که ریشه سوخته شوی و دل ببندی به آن آخرین برگ

نگاه کن به آن آخرین برگ

قلبش می تپد

تپ

تپ

می بینی

شاید امیدی باشد

فردایی

.

.

... بهاری ...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Viva Golshifte,Viva Freedom

وقتی که دستای باد ، قفس مرغ گرفتار ُ شکست ، شوق ِ پروازُ نداشت

وقتی که چلچله ها ، خبرِ فصل بهار ُ می دادن ، عشق ِ آوازُ نداشت

تا دیروز در نوشتن این مطلب دچار تردید بودم ، اما نوشته ی ناجوانمردانه ی یک روزنامه در مورد گلشیفته ی فراهانی ، من را به عنوان یک علاقه مند به هنر و هنرمندان ناب سرزمینم ، مجبور به نوشتن این مطلب کرد . اصولا تا وقتی در ایران به هنر به عنوان یک نیاز برای پیشرفت جامعه ، نگاه نشود ، - برای دانستن اهمیت هنر نگاه کنید به اینجا - ما ، هم از این هجرت های هنری خواهیم داشت و هم حرفها و تهمت های هنر نشناسان که نه نمک نشناسان را . از روز اول که شایعه ی رفتن گلشیفته به هالیوود در سایتها شروع شد ، و بعد که عکسهای ساده و به نظرم کاملا پوشیده ی او منتشر شد ، عده ای کینه توزانه فارغ از ناهنجاریهای مختلف اجتماعی که شاهد آن هستیم و نوشتن در مورد آنها حتما مهم تر از تخریب شخصیت یک مسلمان که نه یک انسان است ، ناسزاگویی و بعد زدن تهمتهای ناروا به هنرمند عزیز ما را شروع کردند . ابتدا شایعه ی رفتن او را نوعی وطن فروشی و فرار جلوه دادند و از هزینه هایی حرف زدند که برای ستاره شدن او ، در ایران خرج شده است . در حالی که همه می دانیم هنر و هنرمند در این سرزمین همیشه صورتش با سیلی سرخ بوده و نه تنها سیستم ، برای پرورش هنرمندان هزینه ای نپرداخته که بر عکس هنرمندان ما برای خاموش نشدن شعله ی نیم جان هنر ، از مال و جان خود ، هزینه کرده اند . خود گلشیفته فراهانی در این مورد می گوید : هنوز در گذرنامه من و دیگر بازیگرها و کارگردان ها، حرفه بازیگرى و کارگردانى ثبت نمى شود چون این حرفه ها را به عنوان شغل نمى شناسند ، شما مهندس آب و برق باشید شغل شما به عنوان مهندس در گذرنامه تان درج مى شود اما اگر عباس کیارستمى باشید که نخل طلاى جشنواره کن را گرفته در پاسپورتتان نمى نویسند کارگردان .

من بیمه نیستم و اگر تا آخر عمرم هم بازى کنم نمى توانم یک خانه بخرم . حقوق بازنشستگى ندارم . حقوق ثابت ندارم و مى دانم سرنوشت بازیگرى در ایران سرنوشت مهدى فتحى است که هنوز دخترش پس از مرگ او نتوانسته قسط خانه اش را تمام کند .

و فراموش شدنی نیست که گلشیفته ، حداقل در دو فیلم جان خود را بر کف دست گرفته بود ( اشک سرما و دیوار ) و در یک فیلم تمام روح و روان خود را ( میم مثل مادر ) ، و جالب است که اشک سرما و میم مثل مادر ، فیلم هایی بودند در ژانر دفاع مقدس . و حتما گلشیفته ی عزیز در ایفای این نقش ها علاوه بر عشق به هنر خود ، و ادای دین به این عشق ، دین خود به ایران را به عنوان یک ایرانی در نظر داشته که اینگونه سخاوتمندانه از روح و جان خود ، هزینه کرده است . در حالی که هنرمندان ایرانی ، بیمه ندارند و اگر حادثه ای برای آنها در حین انجام کارشان که همان هنرنمایی است ، پیش بیاید ، چیزی جز دریغ و افسوس ، دستشان را نمی گیرد ، و برای همین است که گلشیفته در جایی دیگر می نویسد : تا کی بر اثر بی احتیاطی ها ، هنرمندان باید دجار سانحه های مختلف شوند و حتی گاهی بمیرند ؟ اگر بازیگران بین المللی قرار بود در سینمای ما کار کنند ، تمام بودجه ی ِ سینما را هم که جمع می کردیم ، نمی تونستیم به آنها خسارت بدهیم .

اما ناسزاگویی ها از روزی شدت گرفت که عکسهای گلشیفته ، ایستاده روی فرش قرمز افتتاحیه ی فیلم هالیوودیش ، منتشر شد . بیایید اگر دین نداریم ، مانند یک انسان آزاده به آن عکسها ، دوباره نگاه کنیم . از زنانگی گلشیفته چه چیز جز صورت زیبا و معصوم او و موهایش پیدا بود ؟ او لباسی ساده به تن داشت که هیچ نشانه ای از زن بودن گلشیفته را نشان نمی داد . زنانگی یک زن ، تنها موهای او نیست که اگر زنی آنها را پوشاند ، آن زن با حجاب شده است و متین و اگر جز این بود بی شرم و حیا و سزاوار  ِناسزا . کافیست یک دقیقه به یکی از شبکه های ملی و نه بین المللی ایران ، نگاه کنید و بانوانی را ببینید که با وجود پوشیده بودن موها و دستها ، لباسی به تن دارند که  نه تنها زنانگی آنها را نشان می دهد بلکه در مواردی این زنانگی را تشدید هم می کند . گفتن از پوشش زنان در جامعه هم که دیگر جایی برای بحث باقی نمی گذارد  و من به این می اندیشم که گلشیفته در همان عکسها بسیار با حجاب تر و بی رنگ و لعاب تر از زنانی بود که در جامعه و تلویزیون ، هر روز می بینیم .

دیروز ناسزاگویی به گلشیفته به حد تهوع آوری رسید و در نوشته ای ، او به عنوان زنی ساده لوح و ابله معرفی شد که تنها هدفش از ترک ِ ایران ، بی حجابی و بی عفتی بوده است و بعد از چند صباحی ستاره ی هنر او افول خواهد کرد و در منجلاب هالیوود ، چون بسیاری دیگر از زنان بازیگر مهاجر ، غرق خواهد شد و آن وقت از گلشیفته ، جز بدنامی چیزی به جا نمی ماند .

این نوشته شاید زمانی می توانست درست باشد اگر منظور آن سوپراستاری بود که فقط با اتکا به زیبایی ، توانسته به نام شود و چون در باطن تهی از هنر است ، به هر دستاویزی می آویزد تا خود را هر روز مشهورتر از قبل کند . اما هنرمندان اصیلی چون گلشیفته چون به بی کرانِگی اقیانوس هنر واقفند ، هر روز در پی آنند تا از آن چشمه ی جوشان الهی که در درونشان می جوشد بیشتر و بهتر ، تشنگان هنر را سیراب کنند و هدفی جز هنر ندارند و نه در پی نام اند و نه در پی نان . این چنین است که او در نوشته ای بر فیلم دیوار در شهریور امسال می نویسد :

مگر ستاره چه می خواهد ؟ مانند تمام خواننده های زن ، شناگران زن ، دوچرخه سوران زن و ... می خواهد در رشته ای که در آن استعداد دارد ، بهترین باشد و توانایی اش راهم دارد ...اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم که با شما یار باشند ، باز هم موفقیت از دستتان در می رود ، حتی اگر از دیوار نیفتید ، فلج نشوید ، موتورتان خراب نشود ، مادرتان فوت نشود...باز چیزی جلوی شما را خواهد گرفت . اصولا زندگی ما بیشتر ( بکش تا زنده بمانی ) است تا تو مبادا نانی به کف آری ! حال آنکه به غفلت بخوری یا نخوری ، مراحل بعدی است ، چون در بیشتر موارد در لحظه ی ِ آخر نان از دستتان قاپیده می شود ! و موضوع جالب اینجاست که نه از طرف دشمن که از طرف نزدیکترین دوستانتان ، همکارانتان ، هم صنف هایتان !

او در جایی دیگر درباره ی ِ اهداف هنری خود ، چنین می گوید :

من در بازیگرى به دنبال آرمان هایى هستم که براى رسیدن به آن باید خودم کارگردانى کنم تا بتوانم خودم را اجرا کنم . به هر حال کارگردانى تجربه عظیمى است . حس مى کنم هر روز دارم آماده تر مى شوم . من متأسفانه هیچ وقت نمى توانم خودم را فراموش کنم . حرفم را باید بزنم . اگر پذیرفته شد که هیچ، اما اگر کارگردان نپذیرفت من بالاخره حرفم را زده ام . نمى توانم در مقابل چیزهایى که احساس مى کنم غیر منطقى است و تماشاچى آن را نمى پذیرد بى تفاوت باشم .

کارگردانان زن سینماى ما ابعاد مختلف خودشان را رو نمى کنند که بخشى از این امتناع به محدودیت هاى سینماى ایران باز مى گردد که در آن نقش ها و رفتارهاى پذیرفته شده براى یک زن خیلى محدود هستند و همین محدودیت ها باعث شده هرگز نتوانیم با دوربین سینما به کالبدشکافى عمیق روابط انسان ها برویم و هزارتوى روابط آن ها را به تصویر بکشیم . اگر به ۹۰ درصد از فیلم هاى سینماى اروپا و سینماى مستقل آمریکا نگاه کنید مى بینید که موضوعى جز کالبد شکافى عمیق روابط میان فردى ندارند . اما ما در سینماى خودمان به ۹۰ درصد از روابط میان فردى و درونیات آدم ها نمى توانیم نزدیک شویم . ما خودمان بهتر از هر کسى مى دانیم چه چیزهاى وحشتناکى در سرمان مى گذرد . من فکر مى کنم حتى اگر ما سینماى آزادترى داشتیم کسى جرأت نمى کرد آن بخش از درونیات آدم هاى جامعه ما را به تصویر بکشد . شاید نسل هاى بعدى بتوانند از زیر بقایاى این سینماى خجالت زده و دوربین سربه زیرش بیرون بیایند و به مکاشفه درون آدم ها بپردازند  .

اینها آرمانهای یک زن هنرمند اصیل ایرانی است . آرمانهایی که او حتما دوست داشت در سرزمین خود به آنها برسد ، اما وقتی هنر و هنرمند وهنر انسانی ، جایی در این سرزمین ندارد ، دو راه بیشتر نیست یا ماندن و درد کشیدن از سرکوب شدن آرمانهاست که پایانش مرگ زودرسی است که گرفتار هنرمندانی چون  فرهاد مهراد ، فریدون فروغی و مازیار و رضا ژیان و هادی اسلامی و مهدی فتحی و ...شد و یا رفتن ، به امید رسیدن به آرمانها .

و من خوشحالم که گلشیفته رفت .

اما لحظه ای رسید ،

لحظه ی ِ پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره ، بغض ِ دیوار ُ شکست

نقش ِ آسمون صاف ، میون چِشاش نشست

مرغ خسته ، پر کشید و افق روشن ُ دید

تو هوای تازه ی ِِ دشت ، به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز ِ بلند ، تن به صحرا زد ُ رفت

و من ناراحتم که چه گلی  را قدر نشناختیم و با او مهربان نبودیم ...

محمد صالح علا : من خیلی وقت پیش ، به این نتیجه رسیدم که ما به دنیا اومدیم تا فرشته باشیم و فرشته شدن هم مثل تمام کارهای دیگه ، احتیاج به مشق کردن داره ، تو نمی خوای فرشته بشی ؟

گلشیفته : به نظر من ، فرشته ها بدبختن ، چون نمی تونن کار ِ بد بکنن ، ولی به نظر من اینکه آدم بتونه کار بد بکنه و نکنه ، یک گل می شه که تنها رسالتش تو این دنیا اینه که زیبا باشه .

من خیلی ناراحتم که طبیعت ایران اینطور شده . نمی دونم چرا نباید در مدرسه ها ، درس محیط زیست داشته باشیم که بچه ها بدونن آیا پلاستیک در طبیعت می مونه ؟ چطور بچه ها می تونن توی کویر یا سر ِ آب ، گنجشک ها رُ بکشن ، گنجشک آبی ، زرد، ..چرا خاک رُ پاس نمی داریم ، ما که همیشه مقدس ترین جاها برامون کنار آب بوده ، زمین بوده ، زمین ، مادر بوده و الان هیچی نیست . من می گم هنر 20 سال عقب بمونه ، مهم نیس ، ولی ببر مازندران رُ  کی دوباره درست می کنه ؟ اگه نسل گوزن زرد که مخصوص ایرانه ، از بین بره کی دوباره اون ُ به وجود می آره ؟ درختای پونصد ساله ی شمال  رُ  که قطع می کنن چه جوری جبران می شه . من باید کاری کنم که چیزهایی رُ که داره از بین می ره و من ، عاشقشون هستم ، حفظ کنم .

و او چه زیبا در یادداشتش بر فیلم دیوار نوشت :

بازی ام را تقدیم می کنم به قشر زحمتکش جامعه که بیشتر از همه ، باید سعی کنند تا دیوارها را دور بزنند ، به امید روزی که همه دور دیوارهایمان برقصیم و شادی کنیم و دیوارهایمان از گُل باشد و رنگین کمان .

منابع :

گفتگوی 13 آبانماه 1385 روزنامه یِ ایران با گلشیفته فراهانی ( دو هفته پس از رهیدن روزنامه از توقیف و زمانی که هنوز روزنامه ، بوی خوب ایران داشت ) از اینجا بگیرید >>>------

مجله ی نشانی ، شهریور ماه 1386

مجله ی فیلم ، شهریور ماه 1387

 

  

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فریدون فروغی ، صدای دیروز ، صدای همیشه

 

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجُنبی ، پیرت می کنه

هفت سال از درگذشت فریدون فروغی گذشت و صدای او هنوز مجاز نیست ، در زمانی که در نوارفروشی های پایتخت ترانه های مبتذل تر و بی هویت تر و بی ارزش تر از ترانه های لس آنجلسی را ، با مجوز می فروشند ، در زمانی که هنوز نمایش ساز از تلویزیون ممنوع است اما همین دیشب در سریال یوسُف پیامبر چشم ما به نوازندگان زنی افتاد که برای زلیخا ، می نواختند و انگار نه انگار .

اما چه باک که صدای او مجاز نیست . صدای فریدون فروغی صدایی است که برای همیشه می ماند و تا زمانی که غم غربت و تنهایی ، غم دیدن سیاهی و لب نگشودن و ...هست ، صدای او با دل شنونده همراه می شود و بغض صدای او به گلوی ما ، چنگ می زند .

در هفتمین سال درگذشت او هنوز آخرین گفتگوی پر شمارگان او با زنده یاد روزنامه ی (ایران) در سال 1379 را به خوبی به یاد دارم ، گفتگویی که در آن از بچه های جنوب شهر گفته بود ، از سیگار زر که سیگار مورد علاقه اش بود ، از امید به مجاز شدن صدایش و انتشار آلبوم های جدید ، گفتگویی که بعد از چند سال هنوز بوی امید و زندگی آن را به خاطر دارم ، اما چه فایده که امید خواننده ی ما ، به ناامیدی بدل شد و ...

نوشته ای درباره ی ِ او از :

سید علیرضا میر علینقی :

فرهاد مهراد ، مازیار ، کورش یغمایی و فریدون فروغی می توانستند مثل خیلی های دیگر مقیم لس آنجلس شوند و به راحتی و رفاه زندگی کنند ، اما نرفتند و هرکدام به دلایل خاص ؛ که شاید مهمترین این دلایل ، حفظ اصول و تصور پرنسیب هنری ، اخلاقی برای خودشان باشد . درست یا غلط ، این انگیزه و پایمردی این افراد در مدت دو دهه که انواع محرومیت ها و تحقیرها آنان را آزار می داد ، قابل ستایش است . خوشبختانه در دهه ی گذشته ، تا حدودی از این خوانندگان ِ گریخته از ابنذال ، دلجویی شد . فرهاد و مازیار هر کدام چند نوار کاست منتشر کردند و کورش یغمایی که همین پرنسیب را ، حتی در سطحی حرفه ای تر داشت ، آثار بدیع و پرفروشی را عرضه کرد . اما در این بین ، فریدون فروغی ، تنها و بی یاور ماند و هرگز به او اجازه خواندن داده نشد جز در هتل دورافتاده ای در کیش .

صدای بم ِ مردانه ای که در روزگاری نه چندان دور ، تمام تلخی و تباهی محیط زندگیش را بیان می کرد به دلایلی که هیچگاه گفته نشد ، ممنوع اعلام شد . البته برای صحنه های کنسرت و نوار کاست ! در حالی که 20 سال انزوا و درد کشیدن ، از فروغی شخصیتی جدید ساخته بود که می توانست دوره ی تازه ای را در خواندنش آغاز کند و تا زمانی که نشان از تلخی و سیاهی در زندگی ما باشد ، صدای او بی شنونده نخواهد ماند .فریدون از گمنامی یا فقر و تصادف نمرد ، از بیدادی که بر او رفته بود ، تلف شد و در خودش پرپر زد تا سرانجام رفت .

...و اما به یاد می آوریم که عنوان خواننده : زنده یاد فریدون فروغی ، جلوی پلاکارد و آفیش فیلم دختری به نام تندر روی سر در سینما آفریقا در خیابان ولیعصر دیده می شد ، ظاهرا این آخرین یادگار حضور ناپیدای او در میان مردمی بود که هنوز به یادش داشتند . یکی دو روز بعد از اکران ، دیگر آن عنوان پارچه نویسی شده ی او ، وجود نداشت . غیر قابل تصور است که چنین عملی به خواست مردم و یا صاحبان سینما صورت گرفته باشد . معلوم می شد که آن دست مرموز و ناپیدا ، آن ستم محترم و نامرئی ، گریبان فریدون فروغی را بعد از مرگ هم رها نکرده است . در تمام این 20 سال کسی ندانست که چرا پخش صدا و نام او ممنوع است و اگر ممنوع است ، چرا در هتل کیش و فیلم دختری به نام تندر ، آری  ولی در نوار کاست ، نه ؟...

چرا فریدون فروغی محکوم شده بود تا مصداق عینی ترانه ای باشد که در سال 1353 شهرت و محبوبیت را برای او به ارمغان آورد :

توی این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی ِ دل ُ تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمری یِ ، غم تو دلم زندونی ی ِ

دل من زندون داره تو می دونی

فریدون فروغی ، خواننده ی محبوب موسیقی پاپ معترض در اوایل دهه ی 1350 ، بنا به وصیت خودش ، در روستای قُرقُرک از توابع اشتهارد کرج به خاک سپرده شد . او که تمام عمر غربت کشیده بود ترجیح داد مزارش دور از دسترس جمعیتی باشد که آوار این غربت را بر پیکر او انداخته بودند .                ماهنامه ی موسیقایی مقام شماره یِ سوم بهمن و اسفند 1381 

زندگینامه یِ فریدون فروغی در یک نگاه :

9 بهمن 1329 -   تولد در محله ی ِ سلسبیل تهران

1335 -   ورود به سال اول دبستان

1341 - تحصیل در دبیرستان فخر رازی ( خیابان رامسر فعلی )

1343  ادامه یِ تحصیل در دبیرستان تخت جمشید ( خیابان حجاب فعلی )

1346   خواندن در کافه موزیک های تهران

1347 اخذ مدرک دیپلم طبیعی

1348 سفر به شیراز و اجرای برنامه در کازبا

1350 اجرای ترانه یِ پروانه ی ِ من و آدمک برای فیلم آدمک ساخته یِ خسرو هریتاش

1351 ازدواج ، دعوت به برنامه ی ِ شش و  هشت ، اجرای ترانه های زندون دل و غم تنهایی ، آغاز کار در کاکوله ، اجرای ترانه ی ِ فتنه یِ چکمه پوش برای فیلم فتنه ی ِ چکمه پوش ساخته ی ِ همایون بهادران

1352 اجرای ترانه ی ِ نیاز برای فیلم زن ِ باکره ساخته ی ِ زکریا هاشمی و ترانه ی ِ تنگنا برای فیلم تنگنای ِ امیر نادری

1353 جدایی از همسر اول ، دعوت به برنامه ی ِ رنگارنگ تلویزیون

1354 اجرای ترانه های ِ همیشه غایب ، قوزک پا ، سال ِ قحطی و خاک ، در همین سال به خاطر خواندن ترانه ی ِ سال ِ قحطی ، دو سال ممنوع الصدا می شود .

1356 اجرای ترانه های ِ حباب اشک و مرد غریب ، مرگ پدر ، انتشار کاست سال قحطی

1357 اجرای ترانه هایِ  روسپی و بت شکن ، انتشار کاست بت شکن

1358 اجرای ترانه های ِ قریه ی ِ من ، حُقه ، دو تا چشم سیا داری ، طلوع خونین ، مادر ، شیاد ، اجرای کنسرت با نام فریدون فروغی با آغازی نو

1359 اجرای ِ ترانه یِ یار دبستانی من برای فیلم از فریاد تا ترور ساخته ی ِ منصور تهرانی

1360 اجرای ترانه ی ِ  کوچه ی ِ شهر دلم ، انتشار کاست سُل

1361 ساخت و تنظیم آهنگ سه قسمتی چرا نه ؟

1365 سفر به دُبی

1373 ازدواج دوباره

1375 جدایی از همسر دوم

1377- اجرای کنسرت در تالار حافظیه ی ِ کیش

1378 اجرای کنسرت در هتل آنای ِ کیش

1379 اجرای ترانه ی ِ دُچار برای فیلم دختری به نام تندر ساخته ی ِ محمد رضا آشتیانی

1380 جمعه 13 مهرماه ، خواننده ی ِ دوست داشتنی ما ، در حالی که هنوز صدایش مجوز نداشت ، برای همیشه از میان ما رفت .

ترانه شناخت ترانه های ِ پیش از سال 1357 فریدون فروغی

سال اجرا ، ترانه سرا ، آهنگساز ، ابتدای ترانه

50 ، آدمک ، لعبت والا ، تورج شعبان خوانی ، چون سایه های بی امان ، بازیچه یِ دست زمان

50 ، پروانه ی ِ من ، لعبت والا ، تورج شعبان خوانی ، خواهم تو شوی محبوب دلم ، چون نرگس مست ، دیوانه یِ من

51 ، زندون دل ، ویلیام خنو ، ویلیام خنو ، پشت این پنجره ها دل می گیره ، غم و قصه ی دل ُ تو می دونی

51 ، فتنه ی ِ چکمه پوش ، مسعود هوشمند ، حسین واثقی ، روزم از شب روسیاتر ، شبم از شهر بی صداتر

52 ، شهیار قنبری ، اسفنیار منفرد زاده ، تن تو ظهر تابستون ُ به یادم میاره ، رنگ چشمای تو بارون ُ به یادم میاره

52 ، تنگنا ، فرهاد شیبانی ، اسفندیار منفردزاده ، دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

53 ، گرفتار ، فرهنگ قاسمی ، محمد شمس ، وقتی که دستای باد ، قفس مرغ گرفتار ُ شکست ، شوق پرواز ُ نداشت

53 ، هوای تازه ، فریدون فروغی ، فریدون فروغی ، سقف خونَم ، طلای ناب ، زیر پاهام ، حصیر سرد

53 ، قاصدک ، ناشناس ، بابک افشار ، مرگ آن لاله ی ِ سرخ ، کفن خنده به رویِ لب بود

53 ، یاران ، ایرج جنتی عطایی ، فریدون فروغی ، سایه ِ یِ حادثه که یِ عمر با منه ، تویِ شهر آهنی ، داره خردم می کنه

54 ، ماهی خسته ی ِ من ، ویلیام خنو ، ویلیام خنو ، چشای آبی تو مِثِ یِ دریا می مونه ، دل خسته ی ِ منم مِثِ یِ ماهی می مونه

 54 ، همیشه غایب ، شهیار قنبری ، ویلیام خنو ، یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

54 ، قوزک پا ، مسعود امینی ، فریدون فروغی ، دیگه این قوزک پام ، یاری ِ رفتن نداره

54 ، سال قحطی ، مسعود امینی ، فریدون فروغی ، گر بر فلک دست بُدی چون یزدان ، برداشتمی من این فلک را زِ میان

54 ، خاک ، مسعود امینی ، فریدون فروغی ، تن ِتو نازک و نرم ِ مِثِ برگ ، تن ِ من ، جون می ده پرپر بزنه زیر ِ تگرگ

56 ، مرد غریب ، ناشناس ، فریدون خوشنود ، باز یکی با غصه هاش داره آواز می خونه

56 ، حباب اشک ، فرهاد شیبانی ، فریدون فروغی ، اگه تو پیشم نیای ، دنیا رُ غمگین می بینم

57 ، روسپی ، فرهنگ قاسمی ، رضا جهان شمس ، ای پناه هوس مردای شب ، همیشه گریه به دل ، خنده به لب

و

59 ، یار دبستانی من به آهنگسازی منصور تهرانی ، یار دبستانی من ، با من و همراه منی

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


بوی ماه مهر

اولین مهرماه ِ بدون خسرو شکیبایی و دکتر قیصر امین پور ، شروع شد . مهرماهی که مانند هر سال قرار است با پخش چند باره ی ترانه ی ِ بوی ماه مهر از رادیو و تلویزیون ایران(به ویژه در بخش های خبری)، کوچکترها خوشحال باشند از مدرسه رفتن و ما ، دلمان غنج بزند برای مدرسه و بازی های راه مدرسه . اما امروز که این ترانه را شنیدم ، بلافاصله به یاد آوردم که این ترانه اولین بار در فیلم خواهران غریب پخش شد و بعد هم به یاد آوردم دکتر قیصر امین پور را .

به یاد دکتر امین پور شاعر این ترانه و به یاد خسرو شکیبایی بازیگر فیلم خواهران غریب :

گوش کنید به بوی ماه مهر ( با موسیقی زیبای ناصر چشم آذر و اجرای گروه کُر کودکان )  >>>  اینـجا .

برای دریافت باقی ترانه ها و آهنگهای فیلم خواهران غریب نگاه کنید به "خسرو شکیبایی در خواهران غریب و خانه ی سبز ؛ عشق به توان هزار" در اینـجا

بوی ماه مهر

باز آمد بوی ماه مدرسه / بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه ِ مهر ، ماه ِ مهربان / بوی خورشید پگاه ِ مدرسه

از میان کوچه های خستگی / می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز  شوق بچه ها / اشتیاقی در نگاه ِ مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط / خنده های قاه قاه مدرسه

باز هم بوی باغ را خواهم شنید / از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید / سرخ بر تخته سیاه مدرسه

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0