عشق است

نبودنهات

همه از عشق است

عاشقتری

به او

و همه از عشق است

دلتنگیهام

عاشقترم

به تو

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


خونه همون خاطره س

برای شنیدن ترانه ی "یکی هَس ، یکی که تنها" ( خانه ی پدری ) نگاه کنید به اینـجا .

*

خیلی از سایت ها و وبلاگ ها نوشتند که برنامه های نوروزی امسال تلویزیون ، نه تنها نوروزی نبودند بلکه کسل کننده هم بودند ، البته این چیز جدیدی نبود اما به نظرم امسال برنامه های نوروزی تلویزیون مزخرف ترین برنامه هایی بودند که در تمام این سالها پخش شدند و اگر فیلم های هالیوودی و دوبلورهای زحمتکش و یکی دو تا سریال نبودند ، کسی شوقی نداشت برای نشستن روبه روی تلویزیون .

اما بهانه ی نوشتن این یادداشت از یاد نبردن یک سریال نوروزی است ، سریال "ماه عسل" ، سریالی که من خیلی دوستش داشتم اما تا امروز هر چه نقد درباره ی آن خواندم ، نقدهایی منفی بود که بیشتر نقدهایی بودند از روی ادا که مثلا " داستان سریال خام بود " یا از اینگونه نقدها .

امروز گفتگوی روزنامه ی جام جم با خانم فلورا سام ، نویسنده ی این سریال را خواندم و چون دقیقا به همان چیزهایی اشاره کرده بودند که من از دیدن آنها در سریال لذت بردم ، فهمیدم که برداشتم از سریال با هدف نویسنده ی سریال یکی بوده .

نمی دانم این سریال را دیدید یا نه ؟ اما "ماه عسل" برای من به چند دلیل دوست داشتنی بود و خاطره انگیز شد : نخست اینکه فضای سریال بسیار ساده بود و شاید حتی فانتزی . شخصیتهای این سریال ساده و مهربان و انسان بودند ، چیزی که در جامعه یِ امروز ایران به لطف پیشرفتهای روزافزونی که داریم ! روز به روز در حال کمرنگ تر شدن و ناپدید شدن است ، بدبین نیستم اما "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" انگار برای چنین روزهایی سروده شده است .

روابط بین شخصیتهای این سریال روابطی بود بسیار دوستانه و مهربان . آدمهایی که همیشه به یاد هم بودند ، با همدیگر مهربان بودند و جوری با هم زندگی می کردند که ناخواسته ، این فضا برای من خاطره انگیز شد . حتی دو شخصیت منفی این سریال هم همانطوری که خانم فلورا سام در یک گفتگوی دیگر گفته اند آدمهای شروری نبودند ، آدمهایی که همیشه به دنبال فرصتی هستند تا به دیگران آسیبی بزنند .

همانطور که نویسنده ی سریال هم گفته اند دو چیز در این سریال پر رنگ بود : اخلاق و عشق . دو چیزی که رو به روز در جامعه ی ِ ایران در حال کمرنگ تر شدن است .

گوشه ای از گفتگوی خانم فلورا سام ، نویسنده یِ سریال با جام جم امروز :

در نوشته‌هایتان به چه چارچوبی پایبند هستید؟

به اخلاق و عشق. نشان دادن محبت بین آدم‌ها خیلی برایم اهمیت دارد.

ولی این چارچوب و نشان دادن این موضوع‌ها در سال‌های اخیر در سریال‌های ما خیلی کمرنگ شده است. چون فضای جامعه یِ  ما هم تغییر کرده است و برای همین رفتن به سمت این موضوع‌ها ممکن است شعاری به نظر برسد . قبول دارید؟

اتفاقا دلیلش همین فراموشی است. من فکر می‌کنم اخلاق و مسائل انسانی چیزهایی نیستند که ما بگوییم تمام شده است و محبت کردن در مورد آنها از بین رفته است . اینها لازمه ی ِ زندگی آدم است . اتفاقا شاید دلایل یک‌سری از مشکلات ما کمرنگ شدن این چیزها باشد و فاصله گرفتن از آنها در سریال‌هایمان موجب شده است که مخاطبان هم آشفته‌تر و افسرده‌تر شوند برای همین هم در قصه‌هایی که می نویسم مسائل اخلاقی و خانوادگی را بزرگ می‌کنم که مخاطبم یادش بماند که توجه به این مسائل ارزشمند است .

اما شاید دلیل اصلی خاطره انگیز شدن این سریال برای من گروه بازیگران این سریال باشد . شاید اگر گروه دیگری این داستان را بازی می کردند ، سریال این قدر برای من دلنشین نمی شد . محمد مطیع با آن صدای مُطَنطَن (عربی نوشتن هم گاهی خوب است) در نقش پدری مهربان و دلسوز و اهل خانواده . سعید پور صمیمی ، پدربزرگی که مانند سایه ای امن بود بالای سر خانواده . فلورا سام که عاشقانه پدربزرگ را دوست داشت ، یوسف تیموری که فکر کنم اولین سریالی بود که در آن ، از بامزه بازی هایش کمتر خبری بود و بیشتر جدی و غمناک بود تا بامزه و شوخ و شنگ . و دیگر بازیگران که همه دوست داشتنی بازی کردند : پروانه معصومی ، نفیسه روشن ، سحر ولد بیگی و ... و کارگردان جوان سریال : شاهد احمدلو .

و ترانه یِ پایانی سریال که ترانه ای بود از اهورا ایمان با موسیقی امید کرامتی . از روزی که نام این دو را در تیتراژ پایانی سریال دیدم یاد یک سریال دیگر افتادم و ترانه ی ِ پایانیش . "یکی هَس ، یکی که تنها ، یه همیشه از من و ما ؛ به نشون ِ بی نشونی" ، سریال "خانه یِ پدری" که زنده یاد مهدی فتحی در نقش شخصیت منفی آن سریال بود و هنوز به خوبی ، بازی او و شقایق فراهانی و دانیال حکیمی در آن سریال را به یاد می آورم .

ترانه ی ِ پایانی "ماه عسل" با نام "بهار و بنفشه" سروده ی ِ  اهورا ایمان :

خونه همون خونه ، همون خاطره س

همون که پای قصه هاش نشستیم

همون که با حافظِ پیشِ آینه ش

غزل غزل سکوتُ می شکستیم

*

خونه همونه که به هم رسیدیم

تو کوچه باغِ ترمه و تُرنجش

همون که روی آینه هاش نوشتیم

هنوز می ارزه عاشقی به رنجش

*

هنوز به شیرینی صبحِ عیده

بازی نور و سایه و اقاقی

هنوز پر از عطرِ عبورِ عشقه

به هم رسیدنای اتفاقی

*

وسوسه یِ ماهیِ قرمزِ حوض

ماهُ داره پایین تَرَک می کِشه

از پسِ پرده یِ  بنفشه و ناز

بهاره که داره سَرَک می کِشه

*

خونه همونه که به هم رسیدیم

تو کوچه باغ ترمه و ترنجش

همون که روی آینه هاش نوشتیم

هنوز می ارزه عاشقی به رنجش

و گفتگوی نویسنده ی سریال با روزنامه ی ِ جام جم : اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


نوروزانه - III

سیزده به در

بحر طویل ، نوعی از شعر است که تا پیش از دوران صفویه شاعران کمتر به سرودن آن پرداخته اند اما از دوران صفویه ، سرودن بحر طویل رونقی می گیرد تا دوران قاجار که به جزِ جدایی ناپذیری از تعزیه و شبیه خوانی تبدیل می شود و بیشتر بحر طویل های باقی مانده از این دوران ، بحر طویل های شبیه خوانی هستند .

اما در دوران ما ، زنده یاد استاد بزرگ ابوالقاسم حالت ، به بحر طویل جانی دوباره می دهد و بحر طویل های بسیاری می سازد اما همه در طنز و همه طولانی و همه دلچسب اما نه خسته کننده و به نظرم شاید دیگر پس از ایشان در بحر طویل نویسی در تاریخ ادبیات ایران ، شاعری با این طبع شوخ و این مهارت ، ظهورنکند .

به نظرم ، تمام لذت خواندن بحر طویل به یک نفس خواندن آن است و بیشترین هنر شاعر نیز همین پشت هم چیدن زنجیروار واژگان است .  

بحر طویلی درباره ی ِ سیزده به در (البته اندکی کوتاه شده) :

سیزده روز گذشته است زِ نوروز و در این روز ِ فرح زا که بُود سیزده ی ِ عید ، همه خلق ، اگر پیر ِ نَوانَند ، وَ گَر تازه جوانند ، بر آنند که در خانه نمانند ، از این روی دوانند و به هر سوی روانند که تا رخت کشانند به صحرا و یکی گوشه یِ خرم بگزینند ، مگر بَزم بچینند و در آن جا بنشینند و گُل ِ عیش بچینند و رُخ ِ بخت ببینند .

...

دختری پیر و پلاسیده و پوکیده و پوسیده و ترشیده و کوتاه قد و آبِله رُخسار ، که از زشتی ِ بسیار ، بُود لِنگه ی ِ کَفتار و به دیدار کُند جلوه در اَنظار ، چُنان میوه یِ لَک دار ، لَبش چون لبِ دیوار و دهن چون دهن غار ، کُنون گشته پدیدار ، در اطراف چمن زار و به صد عشوه و اَطوار نشسته است پَری وار ، سرِ سبزه و بر سبزه ، گره می زند او تا که به وی رو کند اقبال و به صد عزت و اِجلال ، عروسی کند امسال و شود قسمت او از مددِ بخت یکی شوهر ِ نیک اختر و خوش منظر و خوش محضر و خوش گوهر و نیکو سِیَر و خوش قد و بالا و سهی قامت و زیبا و خوش اخلاق و فریبا و دل انگیز ، که هم ثروت و هم صحبت و هم صورتِ او در همه احوال برایش بشود مایه ی ِ عیشی و نشاطی .

هر که پابند ِ خرافات بُود ترسد از این روز که مشهور به نحسی است ، ولی آگه از آن نیست که نحسی زِ پی ِ چیست ، زِ تقصیر ِ گروهی است که از عاقبت اندیشی و تدبیر به دورند و گرفتار ِ غرورند و از ایشان همه جا سر زند آن خَبط و خطایی که شود مایه یِ افسوس و ندامت ، مثلا راه به هر جا که بَری ، جانب ِ هر کس نگری ، گشته به سویی سَفری ، در همه یِ شهر بدین معتبری ، کَس نکند جلوه گری ، نیست زِ آدم اثری ، گشته همه کَس دَدَری ، زین سبب از دزد ، عجب نیست که آید به سرای ِ من و سرکار و کند خدمتِ بسیار و بَرَد مِکنت سرشار و کُند روزِ مرا تار و به دست ِ تو دهد کار و کُند کار ِ تو دشوار ، از آن روی که دزد از پی ِ دزدی بُود آماده و امروز بسی ساده بدین کار توان گشت موفق ، که زن و مرد عموما همه از شهر بُرونند و کسی نیست دگر توی ِ حیاطی .

استاد بزرگ زنده یاد ابوالقاسم حالت (1298-1371شمسی)

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


نوروزانه - II

سیزده به در

اول صبح پا شده ، خانم ِ عصمت الملوک

یک من و نیم پودر زده ، به صورت چین و چروک

بس زده نِق به شوهرش ، مغز ِ سرش را کرده پوک

چو با کسی ندارد او ، زِ ابلهی سرِ سلوک

با هفتا هشتا کره خر ، می خواد بره سیزده بدر

به همره عُذرا کچل ، دخترِ آمشَدی نبی

بُقچه نهاده روی سر ، با یک سماور حلبی

خدیجه خُله ، دوان دوان ، به مثل ِ اسب عربی

کول گرفته بچه را ، رُبابه آن نیم وجبی

از عقب ِ خاله قمر ، می خواد بره سیزده بدر

عروس ِ آمشدی صفر ، هنوز تو چرت ِ وافوره

شاباجی شَله ، ربابه کوره ، خوب جورشون با هم جوره

افتاده از دنبال هم ، عَره و عوره و شَنبله غوره

آن یکی پاش توی گیوه و این یکی پاش تو چاقچوره

چادر سیاه کرده به سر ، می خواد بره سیزده بدر

دامن ِ سبزه یک طرف ، آب ِ روان زِ یک طرف

باغ شده زِ خرمی ، همچو جنان زِ یک طرف

آمد و رفت ِ مردم از پیر و جوان زِ یک طرف

از عقب ِ خاله شده ، عمه دوان زِ یک طرف

میان کوچه و گذر ، می خواد بره سیزده بدر

آن پسر ِ آبجی گلین ، که نیست کمتر از مَموش

لگد زده به مادرش ، به مثل ِ قاطر ِ چموش

نه فهم دارد و ادب ، نه عقل دارد و نه هوش

برای خرج ِ یَللَلی ، گرفته پولی از عموش

تخمه خریده تُخم ِ خر ، می خواد براه سیزده به در

گل باجی جون زِ جا به جُم ، که روز ِ باغ و چمنه

از پی ِ گشت هر کسی ، جانب ِ دشت و دمنه

به هر طرف که رو کنی ، باغ پر از مرد و زنه

زن ِ زرنگ در جهان ، چون زن ِ کَل مَم حسنه

که پاشده صبح ِ سحر ، می خواد بره سیزده به در

سید غلامرضا روحانی (1296-1364شمسی)

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


به یاد داود اسدی

پارسال در چنین روزی بود که پس از شنیدن خبر درگذشت داود اسدی در همین وبلاگ نوشتم که خداکند قدیمی ها راست نگفته باشند که "سالی که نکوست از بهارش پیداست" اما انگار آنها راست گفته بودند . چه سال هنرمند کشی بود . چه سال خوش سلیقه ای بود سال کبیسه یِ 87 که هنرمندانی را از ما گرفت که تا زنده ایم به یادآوردن نبودنشان غمگین مان می کند .

و خوب یادم هست ، یادتان هست ؟ اوایل دهه یِ هفتاد بود و تلویزیونی که تنها سرگرمی آن روزهامان بود با برنامه هایی که آن موقع فکر می کردیم کسل کننده هستند اما حالا می فهمیم بعضی از آن برنامه ها چه قدر صادقانه بودند که حالا بعد این همه سال هنوز به یاد می آوری سریال همسران را ، سریال خانه یِ سبز را و ... و بعد می گویی : ای ، یادش به خیر ، خوش به اون روزا . چون این روزها با این همه برنامه یِ تلویزیونی که سری دوزی شده است کمتر برنامه ای پیدا می شود که صداقتش پیدا باشد .

نوروز 1372 و شروع برنامه هایی که در آنها برای اولین بار خنداندن و خندیدن گناه نداشت و ما خندیدیم با مهران مدیری و رضا شفیعی جم و داود اسدی و ... و بعد ساعت خوش آمد ، پنجشنبه ها چه کسی بود که این برنامه را از کانال دو نگاه نکرده باشد ؟ و بعد سالِ خوش و آن همه شایعه درباره یِ بازیگران این مجموعه ها ، درباره یِ توقیف شدن این برنامه ها . برنامه هایی که نویسنده هایش سعید آقاخانی ، داود اسدی ، رضا شفیعی جم و ارژنگ امیرفضلی و ... بودند با بازیگری همین هنرمندان و کارگردانی مهران مدیری .

اما میان همه یِ این هنرمندان ، داود اسدی یگانه بود در آرام بودنش ، در محجوب بودنش و حتی در زیبا بودنش . داود اسدی از آن هنرمندهای همه فن حریف بود که هم نویسنده بود ، هم بازیگر ، هم نقاش و هم نوازنده . شبی را به یاد می آورم که داود اسدی در برنامه ای زنده با زیبایی هر چه تمام سیتار نواخت ... چه حیف که او هم زود از میان ما رفت ؛ هیچ وقت آخرین صحنه ای که داود اسدی در سریال خط شکن بازی کرد را از یاد نمی برم : صحنه ای که قرار است او را در یک ساندویچی دستگیر کنند و او از مامور پلیس می خواهد به او فرصت دهد تا ساندویچش را بخورد و بعد او را با خود ببرد . روحش شاد .

نوشته یِ زیر متنی است که ارژنگ امیر فضلی درباره یِ داود اسدی در مجله فیلم پارسال نوشته است :

حرف بسیار زیاد است اما می خواهم بیست سال دوستی را در چند صفحه تعریف کنم . داود این شعر را خیلی دوست داشت : "فرق است میان آنکه یارش در بر / با آنکه دو چشم انتظارش بر سر" . و جواب همیشگی ما این بود : "حال ما خوب است ولی تو باور نکن."

سال 1365 دانش آموز دوم دبیرستان بودیم . پارک شهر ، دبیرستان طالقانی . اولین بار صدای داود را شنیدم که آواز هندی می خواند و من به او می خندیدم . در حیاط مدرسه همه ی ِ بچه ها بودند . اوایل آنها ما را مسخره می کردند و ما آنها را . کم کم با هم دوست شدیم و رابطه مان صمیمی شد . داود طراح و نقاش قابلی بود . خط هندی خوب می نوشت و صدای خوبی داشت . در مدرسه همه دور هم خوش بودیم ؛ من ، داود اسدی ، امیر غفار منش ، یوسف صیادی ، رضا شفیعی جم ، ...

داود خرج روزمره ی ِ خود را سخت به دست می آورد ولی همیشه خوشحال بود . می گفت چند سالی را برای تحصیل مجبور بوده در یک خانه ی ِ نیم ساخته زندگی کند که پنجره های نداشته اش را با مشما بسته بود . برای تحصیل در رشته یِ گرافیک روزهای سختی را گذرانده بود و همیشه نگران خواهر و مادر و پدر و برادرش بود . کسی چه می دانست این داود اسدی که در پارک شهر با من سرِ نداشتن بلیت دو تومانی اتوبوس می خندیدیم ، چه کشیده است .

من و داود سر ِ ظهر از مدرسه جیم شده بودیم و در پارک شهر گرسنه راه می رفتیم . تهِ جیبمان را که گشتیم ، چهارده تومان بود با یک بلیت دو تومانی برای اتوبوس . خوشحال ترین زمان زندگی مان همان موقع بود ، چون با چهارده تومان یک ساندویچ کوکو خریدیم با یک نان اضافه و وسط پارک آن را با ولع خوردیم . آن زمان نه از شهرت چیزی می دانستیم نه از بدجنسی . عشقمان فقط هنر بود . دوست صمیمی مان داریوش موفق بود که آن روز مثل همیشه غایب بود و قصد ما رفتن به خانه یِ او بود .

همه چیز را به سخره می گرفتیم و می خندیدیم ؛ از خودمان تا راننده یِ اتوبوس و گدای شارلاتان تا بزرگان هنر و شکسپیر . داود چهره های ما را نقاشی می کرد ؛ جوری که در آینده هر کدام مان به چه شغل و راهی کشیده می شویم . خودش را همیشه مرد پولداری نقاشی می کرد با هزاران نوکر و پیشکار . ما را هم بر اساس تخیل و دیدگاه پاک و بچه گانه مان در دوران نوجوانی . افسوس !

در آن دوران داود در بازار نقاشی گوبلن می کشید و بالاخره پس از تلاشهای زیاد ، یک روز پانصد تومان کاسب شد و آن را با ما تقسیم کرد و ما پولدارترین آدم روی زمین شدیم ، چون توانستیم یک غذای خوب بخوریم و مدادرنگی های گران بخریم با یک اِشِل خوب ( اشل وسیله ای است برای معماری و نقشه کشی ) !

اکثرا روز و شب در خانه یِ داریوش موفق بودیم . رئالیستی می نوشتیم ، سوررئالیستی می نوشتیم و حرف می زدیم و طراحی می کردیم و می خواندیم و می گفتیم . احساس می کردم که ما سه نفر یک گام از دنیای هنر جلوتریم و واقعا همین طور بود و مشوق ما کسی نبود جز پدر و مادر و برادر داریوش موفق . بودن ِ ما در کنار این خانواده ، نقطه یِ عطفی در زندگی مان بود .

دوران سربازی هم گذشت . داود در سپاه پاسداران خدمت کرد و من در ارتش ، و داریوش هم که معاف شد . هر سه با هم وارد تلویزیون شدیم . روزی امیر غفارمنش خبر داد که برویم برای تست یک برنامه یِ تلویزیونی که اسمش نوروز 72 بود . از آن لحظه وارد حیطه ای شدیم که نوشتن درباره اش تمام صفحات مجله را پر می کند . افسوس !

سالها گذشت . بابا محمد فوت کرد ، کورش فوت کرد ، داود اسدی فوت کرد و من ماندم و داریوش و ما چشم در چشم خاطراتمان را مرور می کنیم و منتظریم ببینیم نفر بعدی کدام یک از ما هستیم . اتفاق مهم در زندگی داود این بود که شبی به ما خبر دادند او در حوالی اسلام شهر تصادف کرده . من و شوهر خواهرم به سرعت خودمان را به آنجا رساندیم . داود مرده بود و پزشکی سعی می کرد هر چه را که می تواند پیوند دهد و از آنجا توسط شوهر خواهرم به بیمارستان دی منتقل شد . سه ماه طول کشید تا داود به دنیا بازگشت . ماه های سختی بود . نه در بدنش جای سالمی مانده بود و نه در مغزش . ولی برگشت . برگشت تا ازدواج کند و آن وقت با یک بچه یِ سه ماهه با این جهان وداع کند . خدایا در حکمت تو چیست ؟

خاطره یِ خوبی دارم از او که یک بار با خط زیبای نستعلیق شروع کرد به برعکس نوشتن کلمه ها ، و عوامل برنامه برای خواندن متن های او همیشه مشکل داشتند . یادم است زمان مدرسه وقتی پانصد تومان گیر داود آمد ، حساب پس اندازی در بانک باز کرد و یک ماه بعد جایزه ای به او تعلق گرفت : یک قابلمه ! من و داود رفتیم و قابلمه را از رییس بانک گرفتیم . همیشه دوست داشت متن های سوررئالیستی اش را خودش کارگردانی کند ، اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد . خلاصه کنم :

دو تا دوست بودند

یکی دوست داشت بمیرد ،

زنده ماند

یکی دوست داشت زندگی کند

مُرد

بدبختی است که هر کاری می کنم اشکم در نمی آید .

منبع ماهنامه یِ فیلم اردیبهشت 1387

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


نوروزانه - I

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

++++++

گذر کن ز خیابان ، نظر کن سوی بازار

ببین از چپ و از راست ، چِسان مردم بیعار

نهاده به گِرو طشت ، درِ دکه ی ِ سمسار

که در این شب ِ نوروز شود صرف ِ قر ِ یار

هم از اطلسِ آبی هم از مخملِ یشمی

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

یکی سویِ مغازه به حسرت نگرانست

یکی در غم و ماتم که اجناس گرانست

یکی در پیِ آبست یکی در غم ِ نان است

گرفتاری ِ مردم زِ آشوب ِ جهانست

بُتا در شب ِ نوروز ، تو هم بر سر ِ خشمی

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

مخور غصه که این شهر کنون شهر فرنگ است

زِ هر گونه متاعی در آن رنگ به رنگ است

هم از رومیِ روم است هم از زنگی ِ زنگ است

زِ غم چون دلت ای دوست چو این قافیه تنگ است

بدین قافیه ما را نباشد دل و چشمی

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

الا ای که به دوران ، تو را مال و منال است

برای تو همه شب ، شب ِ اول ِ سال است

بکن فکر فقیری که از ناله چو نال است

فِتاده به گذرگاه چه گویم به چه حال است

نه آبی و نه نانی ، نه دارو نه پزشکی

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

دلا از چه خوری غم زِ دوران گذشته

به جای غم و اندوه بخور رشته برشته

و یا ترک ِ شکم کن که گردی چو فرشته

پی ِ مَقدم ِ نوروز ، چنین نامه نوشته

به نوروز ِلبویی ، تقی آب زرشکی

چه نوروز و چه عیدی ، چه کشکی و چه پشمی

سید غلامرضا روحانی (1296-1364شمسی)

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0