زخم بند ِ احساس

و من از زخم

و من از کهنه دردهای همیشه

و من از ویرانی آینه ها

می نویسم

با واژه هایی که سهم من اند از : تو ، تو ، تو

و باز هم تو

به یاد فردای نیامده

یا دیروزِ نبوده

-

می بینی

با واژه ها

از رویاها

زخم بندِ احساس می سازم

همین و نه بیشتر !

تا شاید

خونِ احساسم تمام نشود

تا شاید

روزهایم

در این پاییزِ همیشه

کمی بهاری تر ، کمی مهربان تر شوند !

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


سومین رپرتوآر رادیو تئاتر

از هفتم تا چهاردهم اردیبهشت ماه به مناسبت هفته یِ جهانی تئاتر ، سومین رپرتوآر رادیو تئاتر در خانه یِ هنرمندان برگزار شد و مانند دو رپرتوآر قبلی ، بخت با من یار بود و شش رادیوتئاتر را دیدم .

نمی توانم بگویم نمایشهای این دوره از 2 دوره ی قبلی بهتر و قویتر بودند ، چون سطح نمایشهای 2 دوره ی قبل و همینطور بازی بازیگران ، کمی بالاتر از نمایشهای این دوره بود اما استقبال مردم بر خلاف 2 دوره ی پیش در این دوره به طوری بود که در هر 6 روز از شدت ازدحام ، مردم نه تنها صندلی های سالن انتظامی را پر کرده بودند بلکه بسیاری روی زمین نشسته بودند و عده زیادی هم ایستاده نمایشها را نگاه می کردند ، این نکته جای خوشحالی دارد که رسانه ای که تازه یکسال از پیدایی آن در ایران می گذرد ، این گونه مورد توجه قرار گرفت اما شاید همین استقبال باعث شده بود که تقریبا تمامی بازیگران تمامی نمایشها ، یا به دلیل شلوغی زیاد سالن و از دست دادن تمرکز و یا به دلیل نداشتن تمرین پیش از اجرا ، در هنگام اجرای نمایش تپق بزنند .

به هر رو ، من همانطور که در چند پست دیگر هم اینجا نوشته ام از این رسانه لذت زیادی می برم و خوشحالم که این نمایشها را هم دیدم . یکی دیگر از نکات جالب این دوره ، بازی استاد ژاله علو در یکی از نمایشها بود که همان روز هم به خاطر حضور ایشان ، شلوغترین روز این دوره بود .

اما به نظرم بهترین بازیگر این دوره میر طاهر مظلومی بود که در نمایش اعترافات مرد برزخی یک تنه غوغایی به پا کرده بود و قدرت خود در بازیگری نمایش رادیویی را آن گونه نمایش داد که همه تحت تاثیر بازی او قرار گرفتند البته این نمایش یک نمایش طنز بود و تحت تاثیر قرار گرفتن مردم هم چیزی جز خنده های بلند و از ته دل مردم نبود . اما بهترین بازیگر پس از میرطاهر مظلومی خانم رویا فلاحی بود که پر کارترین بازیگر این دوره هم بود ، که در سه نمایش بازی کرد و در هر نمایش یک تیپ نمایشی را با استادی بازی کرد و تا جایی که من به یاد دارم ایشان تنها بازیگری بود که هنگام بازی ، تپق نزد .

در ادامه نام نمایشهایی که دیدم ( تعداد * امتیاز من است به هر نمایش ، نام نمایش ، نویسنده ، کارگردان ؛ بازیگرانی که بازی آنها را بیشتر دوست داشتم ) :

*****سه شنبه 8 اردیبهشت ماه : اعترافات مرد برزخی ، محمدامیر یاراحمدی ، فریدون محرابی ؛ میرطاهر مظلومی ، رویا فلاحی ، ناهید مسلمی

****چهارشنبه 9 اردیبهشت ماه : پلاک 8 ، نسیم خراشادی زاده ، ندا هنگامی ؛ رضا عمرانی

****پنج شنبه 10 اردیبهشت ماه : عروسک کوکی ، نسیم خراشادی زاده ، رضا عمرانی ؛ رضا عمرانی ، بهناز بستان دوست

*****جمعه 11 اردیبهشت ماه : پزشک نازنین ، نیل سایمون ، ایوب آقاخانی ؛ ایوب آقاخانی ، رویا فلاحی ، مهین نثری

***شنبه 12 اردیبهشت ماه : قبل از آمدن ماشین شیر ، مجید نظری نسب ، مجید حمزه ؛ ژاله علو ، جواد پیشگر

*****یکشنبه 13 اردیبهشت ماه : مادام بوآری و استاد افعال بی قاعده ، وودی آلن ، مهین فردنوا ؛ سیامک صفری ، رویا فلاحی ، علی میلانی ، فریبا متخصص

اما در یکی از روزها بروشوری از اداره یِ کل نمایش رادیو به تماشاگران داده شد که چون نکات جالبی درخود داشت ، آن را اینجا می نویسم :

ساعت هفت بعد از ظهر روز جمعه چهارم اردیبهشت 1319 رادیو در ایران افتتاح شد .

پنجم اردیبهشت ، پخش برنامه های عادی آن آغاز گردید . برنامه ها که به صورت زنده از بی سیم قصر ، عمارت کلاه فرنگی پخش می شد شامل اخبار و برنامه های مختلف ، گفتارهای کوتاه در زمینه های تاریخی ، اقتصادی ، خانوادگی ، سیاسی و فرهنگی و پخش موسیقی ( به صورت زنده یا با استفاده از صفحه ) بود . نمایش به عنوان فکورترین ساختار رادیویی اولین بار در خرداد 1321 در فهرست برنامه های رادیویی گنجانده شد که از ساعت 50/20 تا 30/21 اجرا و پخش می شد .

سید علی خوان نصر اولین کسی بود که نمایش را به رادیو آورد ، به این صورت که نمایش های اجرا شده در تهران را به همراه عده ای از بازیگران و با کمی دستکاری به استودیو پخش زنده یِ رادیو می آورد و آنها را اجرا می کرد .

نمایش رادیویی در آغاز صرفا متشکل از تعدادی دیالوگِ بدون حرکت و میزانسن رادیویی ، سانداِفکت و سایر اصول بود . در اوایل دهه ی ِ سی به رادیو و به تبع آن نمایش ، توجه ای خاص شد و برنامه ها شکل منسجمی به خود گرفت . در همین دهه ضبط برنامه ها کم کم شکل می گیرد . اولین نمایش سریالی به نام "عشق و جنگ" به مدت چهار شب در اوایل سال 1335 اجرا شد .

در سال 1336 پس از نصب و راه اندازی فرستنده ی ِ صد کیو واتی ، رادیو تهران به رادیو ایران تبدیل شد و از فروردین 1337 در ساعت 22 پخش برنامه ای نمایشی با آرم "یکی بود یکی نبود ، برنامه یِ داستان های رادیو ایران" آغاز شد که روزهای چهارشنبه از ساعت 2 و یکشنبه ، دوشنبه و پنج شنبه از ساعت 15/22 دقیقه پخش می شد .

اداراه یِ کل نمایش به عنوان مردمی ترین و فراگیرترین سازمان تئاتری ایران ، امروز در شش شبکه ی ِ رادیویی روزانه چهار ساعت نمایش پخش می کند . این مجموعه متشکل از برجسته ترین ناموران عرصه ِ هنر تئاتر و سینمای ایران است که در آینده یِ نزدیک ، رادیو نمایش را با پخش روزانه شش ساعت برنامه و نمایش ، به خانواده ی ِ فرهنگ و هنر کشور می افزاید .

جدول پخش نمایش های رادیویی از شبکه های مختلف

نام برنامه ، شبکه ، ایام پخش در هفته ، تعداد برنامه ، ساعت پخش

قصه ی ِ شب ، ایران ، شنبه تا چهارشنبه ، 5 قسمتی ، 22

آدینه با نمایش ، ایران ، جمعه ، تک قسمتی ، 22

از رمان تا نمایش ، فرهنگ ، شنبه تا جمعه ، 7 قسمتی ، 22

نمایش امروز ، فرهنگ ، شنبه تا جمعه ، تک قسمتی ، 30/13

قصه یِ شب ، تهران ، شنبه تا پنج شنبه ، 6 قسمتی ، 23

نمایش جمعه ، تهران ، جمعه ، تک قسمتی ، 15

نمایش روز ، البرز ، شنبه تا جمعه ، تک قسمتی ، 15

نمایش جوان ، جوان ، شنبه تا جمعه ، تک قسمتی ، 30/23

و نشانی دو نوشته ی ِ پیشینم درباره ی ِ رادیوتئاتر : 1 و 2 .

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


به یاد اسماعیل داورفر

 

هوشنگ ، تو کی می خوای آدم بشی ؟

این سوالی بود که در هر قسمت از سریال آژانس دوستی ، اسماعیل داورفر از حسین پناهی می پرسید .

امروز ، اولین سالگرد درگذشت اسماعیل داورفر است . آنقدر سن ندارم که بخواهم به یاد "دوستعلی" در سریال دایی جان ناپلئون بیافتم ، حتی بازی اسماعیل داورفر در نقش پدر اکبر عبدی در "بازم مدرسه ام دیر شد"  یا "آقای دلار" هم آنقدر در ذهنم پررنگ نمانده اند اما همیشه اسماعیل داورفر را در نقش رییس آژانس دوستی به خوبی به یاد می آورم .

از اسماعیل داورفر در آژانس دوستی این چیزها در ذهنم خیلی پر رنگند : صدایی با لهجه ی اصیل تهرانی که در وقت خندیدن کمی زیر می شد و شبیه به جیغ ، پیرمردی که همیشه لبخندی بر لب داشت و حتی وقتی عصبانی می شد هم یک آدم عصبانی مهربان بود ، پیرمردی که برای رانندگان آژانس دوستی مثل پدری بود که همیشه نگران فرزندانش است و در یک کلام ، پیرمردی شیرین و دوست داشتنی و خوش مشرب ، پیرمردی که دوستدار سنتها ی اصیل ایرانی و تهرانی است و  به نظرم اینها خصوصیات اخلاقی اسماعیل داورفر در زندگی معمولی هم بوده است چون به نظرم همیشه ردی از شخصیت اصلی یک بازیگر را در نقشهایی که او بازی می کند می توان پیدا کرد . 

اسماعیل داورفر پس از گذراندن دوره یِ بازیگری هنرستان هنرپیشگی تهران در میانه ی ِ دهه یِ 1330 به گروه های تئاتری پیوست که پس از کودتا نمایش های مدرن ایرانی و فرنگی را در سنگلج اجرا می کردند . درام نویسانی چون غلامحسن ساعدی و اکبر رادی می نوشتند و کارگردانانی چون رکن الدین خسروی و عباس جوانمرد کارگردانی می کردند و بازیگرانی چون انتظامی و نصیریان و مغفوریان و خوروش و فرید و شهابی و صفوی نقش ها را بازی می کردند . داورفر در این اجراها اغلب به خاطر ظاهر و صدایش نقش های دوم و مکمل را بازی می کرد . در سال 1348 با بازی در دو نقش از فیلم آقای هالو ساخته یِ داریوش مهرجویی ، وارد سینما شد . به یاد ماندنی ترین نقش او در پیش از 1357 ، دوستعلی در سریال دایی جان ناپلئون است .

فیلم ها : 1349 آقای هالو ، 1351 صادق کرده ، 1355 سرایدار ، 1357 غبار نشین ها ، 1362 تاتوره ، 1365 وکیل اول ، 1367 افسون ، لنگرگاه ، 1368 زیر بام های شهر ، 1370 آقای بخشدار ، 1371 آقای عیالوار ، 1372 پادزهر ، روز فرشته ، 1373 مهریه ی ِ بی بی ، تحفه یِ هند  ، روزهای خوب زندگی ، 1374 تعطیلات تابستانی .

عمده ی ِ سریال ها : 1355 دایی جان ناپلئون ، سلطان صاحبقران ، دلیران تنگستان ، 1365 بازم مدرسه ام دیر شد ، پاییز صحرا ، سایه یِ همسایه ، 1366 آینه ، 1371 آقای دلار ، 1375 دزدان مادربزرگ ، 1376 پزشکان ، ماجراهای خانه ی ِ شماره ی ِ 13 ، 1377 آژانس دوستی .

منبع زندگینامه و فیلم شناسی : مجله ی ِ فیلم شماره یِ 379

اما در ادامه گفتگویی که آخرین گفتگوی اسماعیل داورفر است و چندروز پس از درگذشت او به چاپ رسید :

شروع این گفت‌وگو را می‌خواهم به خودتان واگذار کنم . از هرچه دلتان می‌خواهد بگویید؛ تئاتر، سینما، تلویزیون و حتی رادیو .

مشکل همه این رسانه‌ها که نام بردید، این است که ما درام‌نویس خوب کم داریم. آن وقت‌ها خیلی از تئاتر حمایت می‌شد. زمانی که ما کارمند اداره تئاتر بودیم، آن موقع هم مشکل سالن داشتیم، نه اینکه این مشکل برای الان باشد ولی با ساپورتی که دولت از ما می‌کرد و پولی که به ما می‌داد، با استفاده از فروش تئاترو به اضافه حقوقی که می‌گرفتم، چون سالن نبود ، از طریق انجمن سفارتخانه ها به سالن دست پیدا می کردیم مثل انجمن فرهنگیان آلمان، انجمن فرهنگیان ایران و فرانسه، انجمن فرهنگی ایران و سوئیس و... که آن سال‌ها بود. ما خیلی از نمایشنامه‌های بزرگ از نویسندگان بزرگ دنیا را در سالن این انجمن‌ها اجرا می‌کردیم. استقبال هم آنقدر زیاد بود که وقتی مردم می‌دیدند این همه آدم مقابل سفارتخانه هستند، فکر می‌کردند همه اینها آمده‌اند ویزا بگیرند، در حالی که آمده بودند برای خرید بلیت تئاتر.تازه آن روزها تلویزیون نبود و مردم خیلی هم به‌طرف سینما نمی‌رفتند؛ برای همین خیلی از تئاتر استقبال می‌شد اما امروز با رونق سینما و آمدن ماهواره، ویدئو، اینترنت و... تئاتر مهجور مانده است، در ثانی سالن‌هایی هم که برای اجرا در اختیار گروه‌های تئاتری قرار می‌گیرد، در مناطقی نیست که مردم بتوانند با خیال راحت ماشین پارک کنند و... فقط یک تئاتر شهر هست برای این همه جمعیت ایران. نمی‌دانم چرا سالن‌های جدید تئاتر نمی‌سازند، نمی‌دانم چرا به هنرمندان بها نمی‌دهند. من که الان بازنشسته هستم، باید آنقدر تئاتر رونق داشته باشد که حاضر نشوم در تولیدات ضعیف بازی کنم. من باید الان روی صحنه تئاتر باشم، چون حرفه‌ام این بوده است .
در دانشکده هم همین رشته را خواندم. خارج از این مملکت هم که رفتم، باز همین رشته را خواندم. ۴۰ـ۳۰ سال روی صحنه رفتم و تئاتر بازی کردم، باز هم می‌گویم کارم این چیزی نیست که مردم در تلویزیون می‌بینند.من خودم را هنرپیشه صحنه می‌دانم.من تئاتر را دوست دارم. می‌گویند وقتی مادر نیست، باید با زن ‌بابا بسازیم. قضیه ما هم حکایت همین مثل است .

فکر نمی‌کنید زیاده از حد شیفته تئاتر هستید؟ آنقدر که بیکاری را ترجیح داده‌اید؟

نه، هیچ‌وقت هم آدمی نبوده‌ام که بخواهم پز بیایم و شعار بدهم که آره من حاضرم که... چون بارها در مصاحبه‌ها خوانده‌ام که بازیگری می‌گوید : حاضرم روی صحنه تئاتر بمیرم. نخیر، من دوست ندارم روی صحنه تئاتر بمیرم . می‌خواهم هرجا که خدا دوست دارد، همان جا بمیرم (می‌خندد)

آقای داورفر خاطرتان هست اولین حقوقی که از بازی بر صحنه تئاتر گرفتید، چقدر بود؟

(با خنده می‌گوید) من سال‌های سال مجانی در گروه‌ها بازی می‌کردم و پول نمی‌گرفتم. آن موقع آنقدر عشق داشتم که اصلا نمی‌دانستم چه اتفاقی اطرافم می‌افتد. گاهی اوقات پنج‌زار پول توجیبم بود، ولی ساعت‌ها در ایستگاه اتوبوس می‌ایستادم تا اتوبوس بیاید و من را ببرد ته شهر، یک وقت می‌دیدی ساعت‌ها طول می‌کشید تا به خانه برسم .

کدام منطقه ساکن بودید؟

نمی‌دانم می‌رفتم شاپور... آن ته‌مه‌ها . (می‌خندد) نمی‌دانم کجا بود .

نگفتید حقوقتان چقدر بود؟

(چایی‌اش را هورت می‌کوشد) من آن موقع... یک چیزی به شما بگویم، حقوق را این طوری حساب نکنید. من آن موقع یک سریال بازی کردم «دایی جان ناپلئون» از بابت آن، هم ماشین خریدم و هم خانه. اما حالا اگر ۳۰ تا بازی هم بکنم یک گاری هم نمی‌توانم بخرم. اگر خرجی‌ام را بتوانم درآورم، باید کلاهم را بیندازم به هوا. اصلا نمی‌توانیم به ماشین و خانه فکر کنیم .

داورفر به دنبال نقش‌های ارزشمند است، این جمله درست است؟

کارهای ارزشمند، آره؛ ولی کمتر به آنها بر می‌خورم، هر نقشی پیشنهاد شود، وقتی فیلمنامه را می‌خوانم می‌بینم انگار که یک چیزی‌اش کم است .

این را می‌خواهم بگویم، ببینید طی سال‌های اخیر تلویزیون تولیدات ارزشمند هم داشته است، نمونه‌اش سریال‌های تاریخی؛ اما هیچ وقت شما را جزو بازیگران آنها ندیده‌ایم؛ چرا؟

خب، من را نخواسته‌اند .

مطمئن هستید، فکر نمی‌‌کنید، در انتخاب‌هایتان وسواس کرده‌ای ؟

نه، نه، نه. من که نمی‌توانم بروم جلو و بگویم : آقا سلام علیکم، بیایید سراغ من . آنها باید بیایند سراغ من .

اصلا علاقه‌مند بازی در نقش‌های تاریخی هستید؟

نمی‌دانم. وقتی تا به حال نقشی را تجربه نکرده‌ام که نمی‌توانم بگویم برایم چطوری است. ولی از تولیدات تاریخی که دیده‌ام، احساس می‌کنم اسکلت و بافت قشنگی دارد. خلاصه حرف از تاریخ است و چون خیلی نمی‌تواند تخیلی و ساختگی باشد، برایم جذاب است. احساس می‌کنم زندگی و حیات در این آثار موج می‌زند... شاید یک روز مثلا قرار بوده که من با آقای میرباقری در این چیز... کار جدیدشان...

منظورتان «مختارنامه» است؟

آره .

خب، چرا قبول نکردید؟

این قضیه مال خیلی وقت پیش است. آن موقع تازه داشتند روی دکورهای سریال کار می‌کردند. چون مشغول بازی در یک مجموعه تلویزیونی به کارگردانی آقای حمیدی‌مقدم بودم احساس کردم خیلی خسته‌ام و نمی‌توانم، «مختارنامه» هم به هر حال کار سنگینی بود، با خودم فکر کردم که ممکن است از پس آن برنیایم.
به هر حال ممکن است یک وقت بخواهند شب و نیمه شب برای گریم و بازی،سر صحنه حاضر شویم و ... گرچه آقای میرباقری به قدری راحت کار می‌کند، به قدری زیبا و با کیفیت کار می‌کند که هنرپیشه جلوی دوربینش اصلا خسته نمی‌شود .ناگفته نماند که همیشه یکی از آرزوهای من همین بود که با ایشان کار کنم، اما متاسفانه در توان خودم نمی‌دیدم، آن روزها خیلی نیاز به استراحت داشتم .

در این سال‌ها با تماشای سریال‌های تاریخی تلویزیون، مثلا امام علی(ع)، ولایت عشق و ... تا به حال به خودتان گفته‌اید، ای کاش مثلا من به جای این بازیگر این نقش تاریخی را بازی کرده بودم؟

نه، اصلا

چرا یعنی هیچ کدام از این نقش‌ها برایتان جاذبه‌ای نداشته؟

به طور کلی احساس کردم، آنچه از آن نقش می‌بینم و آن حرف‌هایی که می‌زند و .. به طور کلی آن شخصیت در فیزیک من نمی‌گنجد. اما چون تا به حال تجربه نکرده‌ام، واقعا نمی‌دانم چه می‌شود. با این سبک یک مقداری غریبه هستم. نمی‌دانم چطوری هست و باید چه کار کرد. آیا باید صداسازی کرد، چون دیالوگ‌هایش خاص است. (در این لحظه بادی به غب‌غب می‌اندازد و صدایش را کلفت می‌کند) مثلا باید بگویم "عبدالملک تو فلان..." نمی‌دانم، چون خودم اعتقادی به صداسازی و دوبله ندارم و آن را یک ادا می‌دانم، برای همین در قبول نقش‌های تاریخی قدری سست می‌شوم . دوست ندارم در آنچه که بازی می‌کنم دستکاری شود. نمی‌توانم قبول کنم شخصیت را یک‌جوری بسازیم و بعد یک بیان دیگر روی آن بگذاریم. تصور می‌کنم آن شخصیت تاریخی هم مثل من حرف می‌زده، ممکن است شخصیت برجسته‌ای باشد و در نوع صحبت کردنش یک مقدار تاملات داشته باشد و صحبتش با طبقه پایین جامعه فرق داشته باشد اما به‌طور کلی من وقتی به سریال‌های تاریخی نگاه می‌کنم و می‌بینم همه مثل هم صحبت می‌کنند همه صدایشان را کلفت می‌کنند. پیش خودم فکر می‌کنم مگر برای صدای اینها قالب ریخته‌اند .

از بهترین نقشی بگویید که در تمام این سال‌ها بازی کرده‌اید و برایتان ماندگار شده است،بگویید؟

من نقش‌های کمدی زیاد بازی کرده‌ام در انواع و اقسام کمدی،‌کمدی موقعیت را خیلی دوست دارم. یک فضای جدی که از مردم خنده می‌گیرد بدون اینکه لازم باشد لهجه‌ای را تقلید کنیم یا صداسازی کنیم و خلاصه به‌زور بخواهیم مردم را بخندانیم. تایم خنده کمدی هم خیلی لحظه‌ای است. (در این لحظه یک بشکن می‌زند و می‌گوید) این طوری است، فقط در همین حد. اگر توانستی خنده را بگیری، گرفتی والا لوس می‌شود. خیلی کار دقیقی است و... اما من نمی‌دانم چرا بیشتر علاقه‌مند کارهای جدی هستم خصوصا درام‌های تراژدی .

نگفتید کدام‌یک از نقش‌هایتان را بیشتر دوست داشته‌اید؟

هر نقشی که بازی کرده‌ام را حتما دوست داشته‌ام که بازی کردم. بین هیچ‌کدام هم نمی‌توانم فرقی بگذارم. مثل اینکه از پدری بپرسیم کدام بچه‌ات را بیشتر دوست داری. واقعا نمی‌شود انتخاب کرد. به هر حال در هر نقشی یک چیزی بوده که من به آن دل بسته‌ام والا که قبول نمی‌کردم. همین‌طور که طی این سال‌ها قبول نکردم و بیکاری را ترجیح دادم . در سال‌های خیلی قبل‌تر هم همین‌طور بوده است اگر بیکار بودم نه به این دلیل بوده که کاری پیشنهاد نشده است نه. در یک نامه نوشتم که خیلی ممنون که به یادم بوده‌اید ولی متاسفانه مورد پسند من واقع نشد. نه نقش و نه فیلمنامه. اصلا می‌دانید چی، من یک کم ازخودراضی هستم، آره، گوش می‌کنید خودم قبول دارم که خیلی دیرپسند هستم، سخت‌گیر هستم (می‌خندد) .

در مورد دوبله که گفتید نمی‌پسندید و به آن اعتقادی ندارید، آیا تا به حال پیش نیامده که در چنین مواقعی به سراغتان بیایند که به جای خودتان صحبت کنید؟

نه دیگر. (قدری سکوت می‌کند و بعد دوباره ادامه می‌دهد) می‌دانید من فکر می‌کنم که دیگر ما آخرهای کارمان است .

امروز که کوله‌باری از تجربه شده‌اید چرا این حرف را می‌زنید؟

نه بابا، نه،‌من احساس می‌کنم بعد از این ۷۰-۶۰ سال بیشترین زورم را هم بزنم باز ته خط هستم. حالا مثلا چهار تا بازی دیگر هم کردیم ولی واقعیت این است که به ته خط رسیده‌ایم. می‌دانید،‌من به آنجایی رسیده‌ام که انگشتم را انداخته‌ام به ته بشقاب عمر. تا نصفه‌اش را لیسیده‌ام، باقی‌اش هم اگر عنایتی کرد می‌خوریم والا کار تمام شده است، می‌دانید چه می‌خواهم بگویم، بنابراین من حرص نمی‌زنم اصلا علاقه‌ای هم ندارم که زیاد مطرح باشم، سرزبان‌ها باشم. برای همین دلم می‌خواهد که بعد از این نقش‌های دو، سه بازی کنم،‌چون حوصله‌اش را ندارم برای ما دیگر بس است .

در تمام این سال‌هایی که بیکاری را ترجیح دادی چون نقش دلخواهتان را پیدا نمی‌کردید چرا هیچ‌وقت به فکر کارگردانی نیفتادید؟

کارگردانی در این شرایط سنی برای من خوب نیست. البته در جوانی هم حوصله کارگردانی را نداشتم. برای اینکه گرفتاری‌اش زیاد است. هنرپیشه‌ات می‌رود در جای دیگری بازی می‌کند، باید بگویی برگرد،‌خواهش از این کن، خواهش از آن کن، این دیر می‌آید، آن دیر می‌آید،‌ این دیر می‌شود، آن دیر می‌شود و تمام این مکافات و حرص و جوش‌ها اعصاب آدم را به هم می‌ریزد. اما در بازیگری من فقط مسوولیت خودم را دارم، البته ناگفته نماند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند... در پشت صحنه همه کار می‌کنند تا من را نشان بدهند .چون من چراغ اصلی هستم. من حرف اصلی را می‌زنم؛ مثل اینکه در نهایت از‌خودمتشکری حرف می‌زنم، (می‌خندد) ولی واقعیت این است که در پشت صحنه خیلی زحمت می‌کشند تا من را نشان دهند، دستشان هم درد نکند ولی تمام داستان در وجود بازیگر خلاصه می‌شود و من نمی‌دانم چرا گاهی اوقات با این چراغ اصلی این قدر کم‌نور رفتار می‌شود و فراموشش می‌کنند، من فقط از این حرکت خوشم آمد که دیگر اینطور نیست که مثل گذشته از هنرمند بعد از مرگش تجلیل کنند. قبلاً‌ اینطوری نبود، از همین تالار وحدت زیر تابوت را می‌گرفتند، صلوات می‌فرستادند و تا بهشت‌زهرا هم می‌رفتند و ... ولی حالا با این مراسم‌های تجلیلی که برگزار می‌شود، مثل این است که وقتی زنده هستیم، بیایند جلو و بگویند : سلام‌علیکم . گوش می‌کنی یا نه (می‌خندد) آره، این کارشان بد نیست، دستشان درد نکند، خدا ان‌شاءالله عوضشان بدهد که در زنده بودنمان می‌گویند: زنده‌ای، حالت خوبه، ... زنده‌ای، نمرده‌ای، کی می‌خواهی بمیری ...؟ (می‌خندد و می‌گوید: شوخی می‌کنم ) .

بزرگ‌ترین آرزوی اسماعیل داورفر چیست؟

آرزوهای بشر تمامی ندارد خانم. هر که می‌گوید الان آرزویم این است، ۱۰ دقیقه بعد یک آرزوی دیگری دارد. مگر اینکه آدم بمیرد تا آرزوهایش تمام شود. هیچ‌وقت شما نمی‌گویی این تنها و آخرین آرزوی من است . با دیدن طبیعت و این همه شکوه و عظمتی که خداوند در مخلوقاتش دارد، مگر می‌شود آدم یک آرزو داشته باشد، مگر می‌شود که آدم دل بکند، همه زندگی ما سراسر آرزوست. حتی کسی که به او می‌گویند تو ۳ ماه بیشتر زنده نیستی، او هم آرزو دارد. اگر بپرسی چه آرزویی داری؟ می‌بینی که باز هم دلش می‌خواهد باشد، دلش می‌خواهد از این زیبایی‌ها استفاده کند آرزوی بشر هرگز تمامی ندارد. من نمی‌توانم بگویم تنها آرزویم چه هست، تمام آن چیزهایی که به آنها دست پیدا کرده‌ام، جزو آرزوهایم بوده است، از حالا به بعد هم آرزوهای دیگری دارم .

فکر می‌کنید امروز به آن موقعیتی که دوست داشتید، رسیده‌اید؟

اگر منظورتان مقوله بازیگری است، آره. اگر اینطوری نبود که بازیگری را رها می‌کردم و به دنبال حرفه دیگری می‌رفتم. من استعداد این را دارم که کارهای دیگری هم انجام دهم، خصوصاً که پدر و مادرم مخالف بازیگر شدن من بودند و ...

یعنی اگر بازیگر نمی‌شدید، شما را در چه حرفه‌ای می‌توانستیم پیدا کنیم؟

خیلی کارهای دیگر می‌توانستم انجام بدهم .

مثلا؟

نمی‌دانم ... نمی‌خواهم بگویم، ببینید، خیلی کارها می‌توانستم انجام دهم که موفق باشم. مطمئن هستم که هم از نظر مالی و هم از نظر معنوی می‌توانستم خودم و خانواده‌ام را حسابی تامین کنم ولی بازیگری را دوست داشتم . از زمانی که دوران دبستان را می‌گذراندم و برای اولیای مدرسه نمایش بازی می‌کردم، یادم است ششم ابتدایی که بودم آن موقع در یک نمایشنامه چنان بازی کردم که تمام اولیای مدرسه گفتند «تو باید بازیگری حرفه‌ای شود، اگر نشود، بدبختی» آنجا بود که من تشویق شدم یادم است آن نمایشنامه که قرار بود ۲ شب اجرا شود، ۴ شب آن را برای اولیای مدرسه و دیگران اجرا کردیم. جالب است که بلیت هم می‌فروختیم و مثل تئاترهای حرفه‌ای، تعداد زیادی تماشاچی داشتیم. مردم تو کوچه و خیابان می‌ایستادند و کارمان را می‌دیدند .

چه سالی بود؟

نمی‌دانم. خیلی سال است، من ۱۳۳۵ از هنرستان هنرپیشگی فارغ‌التحصیل شدم، حالا برو خیلی عقب‌تر... حساب‌کن، من دوره دبستان را در دبستان نظامی نوبنیاد که سر چهارراه نظام‌آباد بود، درس خواندم. یک بچه که ۷ ساله می‌شود، می‌آید دبستان. تا سن ۱۱ سالگی آنجا بودم. فکر می‌کنم ۱۱-۱۰ سال بیشتر نداشتم .

خب می‌گفتید! موقع بازی با آن همه استقبالی که تعریف می‌کنید، دستپاچه نشده بودید؟

نه، آرامش داشتم. معلم کاردستیمان آنقدر تشویقم کرده بود که با اعتماد به نفس زیاد بازی می‌کردم .

گفتید که نقشتان چه بود؟

یک نمایش کمدی بود. من رل هارون‌الرشید را داشتم .

یک لحظه صبر کنید، مثل اینکه در سنین کودکی نقش تاریخی را تجربه کرده‌اید؟

(می‌خندد) آره ... نمایشنامه‌اش اگر اشتباه نکنم چنین اسمی داشت. ای کاش کس دیگری به جای من هارون‌الرشید بود .

در عالم کودکی به غیر از بازیگری چه هنر دیگری داشتید؟

عضو انجمن ورزشکاران مدرسه بودم، یک وقت‌هایی هم کاردستی درست می‌کردم و... در انجمن تئاتر مدرسه‌ام هم اسم نوشتم اما همیشه به خودم می‌گفتم، فکر نمی‌کنم در این انجمن چیزی بشوی، چون ورزش و فوتبال را هم دوست داشتم و از تئاتر هم چیزی بلد نبودم اما بعد از اینکه رفتم تمرین کردم و نمایشمان اینقدر مورد توجه قرا گرفت، دیدم نه بابا مثل اینکه ما هم یک کارهایی بلد هستیم .

گفتید پدر و مادرتان مخالف بازیگر شدنتان بودند؟

آره، پدرم که ارتشی بود، نسبت به این قضیه بسیار مخالف بود. اسم مرا در هنرستان صنعتی ثبت‌نام کرد، می‌گفت این کارها (بازیگری) ادا درآوردن و مطرب‌بازی است. این چه کاری که راه بروی و دیگران را بخندانی. بیا برو مهندس شو، یک کاری که مردم به آن نیاز داشته باشند والا مردم تو خانه‌هایشان خیلی‌ها را دارند که برایشان جوک بگویند، تو که اینقدر استعداد داری چرا می‌خواهی این کار را بکنی خلاصه مرا گذاشت هنرستان صنعتی آنجا هم خیلی سختگیری می‌کردند معلمانش آلمانی بودند و... طاقت نیاوردم و از مدرسه در رفتم (می‌خندد) دربان مدرسه را هل دادم و فرار کردم و... چون با پدرم رودربایستی داشتم، قضیه را به مادرم گفتم و او هم به پدرم گفت و بعد مرا در دبیرستان پیرنیا ثبت‌نام کرد. وقتی تصدیق کلاس نهم را گرفتم شب‌ها پنهانی می‌رفتم هنرستان هنرپشگی،‌چون شب‌ها دیر وقت به خانه برمی‌گشتم حالا باید جوابگو می‌بودم که تا آن وقت شب کجا بود (می‌خندد) یادش بخیر .

هیچ وقت سعی نکردید پدرتان را راضی کنید ؟

نه بابا، جرات نداشتم حرف از بازیگری بزنم، با آینه و ذره‌بین و قوطی چای یک آپارات درست کرده بودم، یک دفعه که از دستم عصبانی شدم آپارات را به زمین زد،خرد خاکشیر شد .

حرف‌های دیروز پدر، امروز برایتان چه معنی دارد؟

خدابیامرزدش، یک وقت‌هایی به خودم می‌گویم چقدر حرف خوبی می‌زد . وقتی دلم می‌گیرد یا اذیت می‌شوم می‌گویم ای کاش به حرف پدرم گوش داده بودم. الان هم به جوان‌هایی که بازیگری را دوست دارند، می‌گویم که اگر می‌خواهید در این مسیر قدم بردارید ابتدا سعی کنید فرهنگ و شعور این کار را داشته باشید اینقدر این کار را راحت نگیرید. بدانید اگر در این راه بخواهید واقعاً هنرمند باشید، فقیر خواهید ماند، اینجا جای پول درآوردن نیست، مگر اینکه بخواهید کلاش باشید  .فکر می‌کنید این همه اشتیاق جوان‌ها به بازیگری به‌خاطر این است که مسوولین همه چیز را راحت جلوه می‌دهند؟

من را به کار سیاسی ربط ندهید، من اصلاً تاب دو تا سیلی خوردن را هم ندارم (می‌خندد) من را با هیچ کس در نیندازید من یک هنرپیشه بودم که تا اینجا جلو آمدم و حالا هم دیگر خسته‌ام و دارم کنار می‌روم، مسوولین هم خیلی خوب هستند و کارشان را هم خوب انجام می‌دهند .

ما که چیزی نگفتیم .

منبع : روزنامه ی تهران امروز 18 اردیبهشت 1387

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


رضا سید حسینی

امروز عصر وقت دیدن نمایش رادیویی پزشک نازنین ، از ایوب آقا خانی ، کارگردان نمایش خبر درگذشت رضا سیدحسینی را شنیدم . او اجرای نمایش را به روح رضا سید حسینی تقدیم کرد .

در راه برگشت به خانه در این فکر بودم که چگونه چند روز پیش بیژن ترقی مانند بسیاری دیگر از مردان و زنان فرهیخته ی ایران در حالی درگذشت که بسیاری از نوجوانان و جوانان او را نمی شناختند و اینکه رضا سید حسینی بسیار شناخته شده تر از بیژن ترقی است میان جوانان . در حالی که خدمتی که هر یک از این دو در زمینه ی کاری خود به فرهنگ ایران کردند با هم برابر است اما رضا سیدحسینی شناخته شده تر است چون یک کتاب درسی دارد به نام مکتبهای ادبی که بیشتر دانشجویان رشته های علوم انسانی که دنبال فهمیدن معنای "ایسم" ها هستند از خواندن آن ناگزیرند ( اما شاید بسیاری از همین دانشجویان داستانها و کتابهایی که او از فرانسوی و ترکی استانبولی انجام داده است را نخوانده باشند ) و دیگر اینکه دفتر کار رضا سیدحسینی در انتشارات سروش که وابسته به رادیو و تلویزیون است بود و در برنامه های زیادی در تلویزیون از جمله دو قدم مانده به صبح او را بیشتر به جوانان شناسانده اند .

این حرفها را نوشتم که بگویم ناراحتم از اینکه ایران در حال از دست دادن آخرین بزرگان فرهنگ و هنرش است در حالی که دستی نامریی می خواهد نوجوانان و جوانان با این بزرگان آشنا نشود و فکر می کنم این وظیفه ی ما در وبلاگستان است که تا جایی که می توانیم بزرگان سرزمینمان را به کوچکترها و نسل های بعد از خومان بشناسانیم .

 

رضا سید حسینی متولد 1305 اردبیل بود و رشته ی تحصیلی او مخابرات . او مدتی هم در آمریکا فیلمسازی خوانده بود . او از پیش از انقلاب با ترجمه هایش از فرانسوی و ترکی استانبولی باعث آشنایی کتاب خوانها با بسیاری از نویسندگان معاصر و مشهور جهان شد : آندره مالرو ، مارگریت دوراس ، ناظم حکمت و ...

در ادامه گفتگوی دو سال پیش همشهری جوان (شماره 122 ، 2 تیر 1386 ) با او را می توانید بخوانید :     

·         چرا جوان‌های امروز این‌طوری‌اند آقای سیدحسینی؟

دنیا عوض شده .

  • چی مثلا عوض شده ؟

چه می‌دانم . تفریح ما این بود که بنشینیم گوشه‌ای کتاب بخوانیم . الان کی کتاب می‌خواند ؟ کتاب‌‌ها مانده رو دست ناشرها و نویسنده‌ها . اصلا حوصله کتاب کلفت خواندن دارید شما ؟

  •  من دارم تازگی می‌خوانم .

چی را ؟

  •  آناکارنینا . ولی واقعا سخت است .

واقعا سخت است ؟! آناکارنینا خواندن سخت است ؟ بعد می‌گویید چی عوض شده !

  •  نه ، لذت‌بخش هم هست . منظورم  کلفتی کتاب‌های کلاسیک است که شما هم رویش تاکید کردید .

ترجمه ی ِسروش حبیبی را داری می‌خوانی ؟

  •   بله .

فوق‌العاده است . طفلک چشمش را گذاشت سر اینها . اخیرا «ابله» را خواندم . ترجمه سروش واقعا بی‌نظیر است . تا حالا ترجمه‌هایی که از داستایفسکی بود ، همه‌اش دست دوم بود ؛ از فرانسه یا انگلیسی . هیچ‌کدام داستایفسکی واقعی را به ما نشان نمی‌ داد ولی ترجمه سروش از روسی است و فوق‌العاده .

  •  ابله ، 1019 صفحه است . هنوز وقت می‌کنید کتاب‌های این‌طوری بخوانید ؟ آن هم دوباره .

ما نمی‌توانیم نخوانیم . بیماری کتاب در بچگی ما را گرفت . با تمام گرفتاری‌هایی که داریم کتابمان را  می‌خوانیم .

  •  فقط کلاسیک‌ها را می‌خوانید ؟

نه، مال جوان‌ها را هم می‌خوانم . این رمان‌های خودمان را که جدید در می‌آیند یا جایزه می‌گیرند، می‌خوانم. ترجمه شده‌ها را اگر ترجمه‌اش بد باشد نمی‌توانم بخوانم . ما مترجم جماعت ، سختمان است . مثلا تا ندانم این ترجمه می‌تواند برای من که روسی نمی‌دانم، جای روسی را بگیرد، نمی‌خوانم . کتاب‌های «اورهان پاموک» را به زبان اصلی اش – ترکی استانبولی – می خوانم . فرانسوی‌ها را همین‌طور . آثار آمریکای لاتین را هم به فرانسه می‌خوانم . البته ما آثار غول آسای آمریکای لاتین را نمی‌شناسیم . آمریکای لاتین فقط مارکز نیست . اینها یک دوره عجیب 20 ساله داشتند ؛ از 60 تا 80 . آثار درخشانی در این دوره هست که ما اسمش را هم نشنیده‌ایم . ما جهان سومی‌ها عاشق «آخرین پدیده»‌ایم . آنها را چون قدیمی اند ، فکر می کنیم دیگر به درد نمی‌خورند . حالا کارمان کشیده به پائولو کوئیلو و کریستین بوبن .

  •  خب، جوان‌ها هم عاشق آخرین پدیده‌اند . می ‌نشینند پای کامپیوتر به جایِ کتاب .

معلوم است . اصلا برای همین کتاب نمی‌خوانند ؛ به خاطر ماهواره ، اینترنت ، تلویزیون .

  •  ولی قبل از مصاحبه تعریف کردید که در نمایشگاه کتاب ، دو تا جوان را دیده‌اید که ترکی استانبولی را مثل خود ترک‌ها حرف می زده‌اند و گفته‌اند که این زبان را از اینترنت و تلویزیون یاد گرفته‌اند .

آنها استثنا بودند . عشق یاد گرفتن زبان داشتند . بدبختانه بیشترشان فقط چت می‌کنند ، چرت و پرت می گویند و مزخرفات کشف می‌کنند . خیلی بد شده .

  •  چرا این‌طور شده ؟

خب، کی از آسان‌یابی بدش می‌آید ؟ آدم‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را از ساده‌ترین راهش به دست بیاورند . سرگرمی هم متمرکز شده در این چیزها ؛ در کامپیوتر مثلا (مکث) – فرق می‌کند . اصلا دوره یِ ما با دوره ی ِشما فرق می‌کند .

  •  دوره ی ِشما چطوری بود ؟

ما اصلا تفریحمان کتاب خواندن بود یا لااقل بچه‌های سر به‌زیر این‌طوری بودند . من از این بچه سر به زیرها بودم که تفریحشان کتاب خواندن است .

  •   از کی ؟ یعنی از سن کم کتاب می‌خواندید ؟

آره بابا . «امیر ارسلان نامدار» و «مختارنامه» را زیر کرسی می‌خواندیم ، کیف می‌کردیم . امیر ارسلان را که می‌خواندم مادرم می‌گفت این کتاب را تمام نکن . هر کس این کتاب را تا آخرش بخواند ، سرگردان می‌شود .

ما تمام نکردیم و سرگردان شدیم ! عاشق «کنت مونت کریستو» بودم . 6 جلد بود که در 4 روز خواندم . پنجم ابتدایی بودم . دیگر بیماری کتاب مرا گرفت .

  •   ترجمه را از کی شروع کردید ؟

18 – 17 سالم بود . اول از ترکی آذری شروع کردم . کتاب‌های آذری (آذربایجان شوروی) که به خط روسی نوشته شده بودند ، دستم می‌رسید. خط روسی یاد گرفتم و یادم هست داستان «نغمه شاهین» ماکسیم گورکی را ترجمه کردم و در روزنامه شهرم چاپ شد . اولین کارم این بود. ترکی استانبولی را پیش خودم یاد گرفتم و از ترکی استانبولی - که به خط لاتین نوشته می‌شد - ترجمه می‌کردم .

این موقع دیگر تهران بودم . با عبدالله توکل همخانه بودم . او از فرانسه ترجمه می کرد و من از ترکی . 6کتاب را با هم از دو زبان ترجمه کردیم . «24 ساعت از زندگی یک زن» نوشته استفان تسوایک را در 3 روز ترجمه کردم . چه جانی داشتیم !

  •  فرانسه را چه‌طوری یاد گرفتید ؟

با توکل می ‌نشستم یاد می‌گرفتم . البته در مدرسه هم خوانده بودم . به بچه‌ها همیشه می گویم پوست ما کنده می‌شد تا یک زبان را یاد بگیریم . 8 سال، 10 سال طول می‌کشید تا زبان ، زبان شود . این‌طور مثل الان این همه امکان‌های مختلف وجود نداشت ؛ اینترنت ، ماهواره ، کلاس زبان...

  •  ولی از توی این کلاس‌ها آدم‌هایی مثل شما یا سروش حبیبی درنمی‌آید .

نمی‌دانم ، شاید .

  •  جوان‌های امروز را که می ‌بینید غریب به نظرتان نمی‌آیند ؟

(مکث) من به چشم آنها غریبم احتمالا . ببینید ، یک تجربه‌ ای دارم . قبل از انقلاب توی تلویزیون کار می‌کردم . جزو هیاتی بودم که با جوانان برای استخدام در سازمان یا برای دانشکده صداوسیما مصاحبه می‌کردیم .

وقتی از اینها می ‌پرسیدیم «بینوایان» را خوانده‌ای ، خوانده بودند . الان از هرکدام شما بپرسند بینوایان را خوانده‌اید ، می‌گویید نه ، این نسل اصلا کتاب نمی خواند .

  •    داستایفسکی نمی‌خواند . بینوایان نمی ‌خواند .

خب ، چی می ‌خواند به جای آن ؟

  •  کارتونش را می ‌بیند. فیلمش را می ‌بیند .

بله، هرچی را می ‌پرسی خوانده ‌ای ، می گوید فیلمش را دیده‌ام .

  •  بچه‌های خودتان چه‌جوری ‌اند ؟ اهل کتاب بودند از اول ؟

پسر کوچک ‌ترم – کاوه – که اهل ترجمه است ولی کارهای دیگر هم می‌کند مثل موسیقی و عکاسی . پسر بزرگ من الکترونیک می‌خواند . ول کرد رفت فلسفه خواند . تز دکترایش را داشت می نوشت که سکته کرد و از دنیا رفت .

تازه بعد از فوتش بود که من کتابخانه ‌اش را دیدم و اینکه چقدر اهل ادبیات بوده ، مثلا «کیفر آتش» را او به سروش حبیبی معرفی کرده بود برای ترجمه ولی با من هیچ‌وقت درباره یِ ادبیات حرف نمی ‌زد ؛ درباره ی ِفلسفه چرا ولی ادبیات نه .

شاید فکر می کرد این ، یک‌جور عرض‌اندام جلوی پدرش است . نمی دانم ، جوانکم محجوب بود .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


بیژن ترقی به پرویز یاحقی پیوست

متاسفم که استاد بیژن ترقی امروز در حالی درگذشتند که بسیاری از نوجوان ها و جوان های ایران نه تنها با ترانه های ماندگار ایشان آشنا نیستند بلکه به لطف سیستم هنرستیز کشورمان با نام ایشان نیز آشنا نبودند . از یاد نمی برم در 12 اسفند 87 که سالروز استاد بود ، در برنامه ی دو قدم مانده به صبح که مثلا قرار است پاسدار فرهنگ و هنر ما باشد ، فهرستی از متولدین خارجی و ایرانی آن روز خوانده شد اما دریغ از به یاد آوردم مرد ترانه های ماندگار و حالا چه خنده آورنده و تلخ است که امشب ، در همین برنامه خبر درگذشت ایشان را خواهیم شنید با چهره ی ِ غمگین محمد علایی (صالح علا) -

از امروز دیگر وقتی می شنویم که " تا بهار دلنشین آمده سوی چمن / ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن" این را باید به یاد بیاوریم که دیگر استاد بیژن ترقی هم در بین ما نیستند .

امروز استاد بیژن ترقی به جمع هنرمندانی پیوست که عمری با آنها زیسته بود و با همکاری آنها ترانه هایش را روی قلب های ما نوشته بود . پرویز یاحقی ، داریوش رفیعی ، بنان ، کورُس سرهنگ زاده ، هایده ، مهستی و ...

پیشتر دو نوشته ی مفصل درباره ی استاد بیژن ترقی در سالروز تولدشان نوشته ام و نیز درباره ی نزدیک ترین یارش استاد پرویز یاحقی .

زندگینامه ی پربار استاد بیژن ترقی را بخوانید در اینجا .

و نوشته ای دیگر هم درباره ی استاد پرویز یاحقی نزدیکترین دوست استاد بیژن ترقی در اینجا .

و فهرستی کوتاه از نام ترانه های استاد که خوانندگانی که دوستشان داریم آنها را خوانده اند ( این فهرست را برای این می نویسم که با رفتن به سایت www.iransong.com می توان بسیاری از این ترانه ها را پیدا کرد و شنید و ...)

 

مرضیه : - کوی بلاکشان سفینه ی ِ شکسته به سایه ی ِ گل رفته بودم شعله ی ِ محبت می زده ( بر تو عاشقم ) سرو اشک من هویدا شد نقش هستی شکسته پر اسیر نسیم فروردین برگ خزان ( به رهی دیدم ) آواز دل

مهستی : - ای خدا چه کنم انتظار غوغای مستی بی خبر ماندی

هایده : - رنگ تمنا

پوران : - تا بیایی شاخه و برگم می ریزه ز گل تازه تر فروغ دیده غبار فراموشی بشارت گل عطر بنفشه شبیخون گل اومد ، بهار اومد

الهه : - مده فریبم گل و خاکستر پیمانه ی من کعبه ی دلها تا کی بیگانه ای شکایت دل طلیعه ی بهار

حمیرا : - بگو چه بگویم دلشکنی گناهه پنجره ای به باغ گل کاش می شد درد دلم بشنو به خاطر تو بلا دیدم از دل تو مرا تنها نگذاری بهار نورسیده آهنگ محبت می ِ عاشقانه بهار عشق من مرا نفریبی با دلم مهربان شو سرگردان پشیمانم صبرم عطا کن

دلکش : - کلبه ی ِ من رنج تنهایی بدرقه ستاره ی ِ سهیل مکتب وفا حکایت دل افسانه ی ِ وفا می گذرم سایه گردباد سبوی بی می ( بگو که هستی ؟ ) آتش کاروان اشک سپهرداریوش رفیعی : - دام ره بلا محفل مستی

گلپا : - گل گریه

کورس سرهنگ زاده : -  به یاد دوست

بنان : - بهار آرزو

و غزلی از استاد با نام : مرد هنرمند

فرداست که از من به زمانه اثری نیست

هر جا که بگیری خبرم را ، خبری نیست

کمتر ز ِ هنر دم بزن ای مرد هنرمند

ما را که به جز مرده پرستی ، هنری نیست

بی مرگ هنرمند ، هنر زنده نگردد

در مرگش اگر سود نباشد ، ضرری نیست

خرمهره زِ گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر ِ لعل که صاحبنظری نیست

زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی

غم گفت : نگفتم که تو را همسفری نیست ؟

آن سایه ی ِ سرگشته و آن عاشق شبگرد

دیگر به سرِ کوی وفایش گذری نیست

فرداست که چون صبح ، گریبان بزنی چاک

ای وای کزان آتش سوزان ، شرری نیست (سوم مهرماه 1352 خورشیدی)

 منبع : آتش کاروان نوشته ی زنده یاد استاد بیژن ترقی

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


ویران در باران

ویران می رفتم

در خیابان

باران گرفت

گفتم

وای باران باران !

باران پوش می شوم

در رقص

امـا

اما بادی رقصناک

آمد

با حلقه ای از گیسوی خاطرات

در دستانش

بلند و سیاه

-

هزارمین بار

باد

دلم را

دار زد

-

باران نپوشیدم

باران شدم

ویرانه باریدم

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0