خسرو شکیبایی در خواهران غریب و خانه ی سبز ؛ عشق به توان هزار

یک سال از پرواز خسرو شکیبایی گذشت و من و ما ، رفتن او را باور نداریم و مگر ما می توانیم هنرمندی را که در ژرفترین جایگاه خاطراتمان ، از او و هنرمندیش ، از او و صدایش خروار خروار خاطره ی عاشقانه داریم ، به این زودی ها فراموش کنیم و از آن گذشته رفتنش را باور کنیم ، او زنده است ، همانطور که برای عاشقان بابک بیات ، بابک بیات زنده است و هیچ وقت نخواهد مرد .

سال گذشته همان روزی که او ما را تنها گذاشت تا دراین روزهای بد و دلتنگ ، به یاد آوردن مرگ زودهنگام او هم بغضی شود روی بغضهای دیگرمان ، نوشته ای نوشتم که فکر می کنم هنوز هم خواندنی است . نگاه کنید به اینجا .

اما امروز می خواهم از فیلم شگفت انگیز خواهران غریب بنویسم . می گویم شگفت انگیز چون وقتی چند روز پیش ، تلویزیون این فیلم را نشان داد ، من پرت شدم به 14 سال پیش و سینما جمهوری ( که در آتش سوخت ) و آنقدر با دیدن این فیلم تازه شدم که به فکر نوشتن این یادداشت افتادم .

1374 سالی است که این فیلم ساخته شد . سالی که هنوز جریان رسمی موسیقی پاپ با "من زمینم تو باهار" خشایار اعتمادی آغاز نشده بود . اما از سال 71 آرام آرام موسیقی پاپ دربعضی ترانه ها که آن روزها و هنوز هم با ادبیات خاص صدا و سیما سرود نامیده می شد ، شنیده می شد . فیلم خواهران غریب که پرفروشترین فیلم آن سال بود پر بود از ترانه سرودهایی پاپ که همگی ساخته ی یکی از بزرگان موسیقی پاپ ، ناصر چشم آذر است . رقص یا حرکات موزون چیزی بود که هنوز در تلویزیون پس از 1357 دیده نشده بود ، فیلم خواهران غریب دو سرود کودکانه داشت که در آنها ، بازیگران کودک می رقصیدند و فیلم طراح رقصی داشت بسیار معروف : فرزانه کابلی .

نمایش عشق در آن سالها چیزی بود نکوهیده و قدغن . اما خواهران غریب فیلمی بود در ستایش عشق که مخاطب آن هم همه بودند نه فقط کودکان و نوجوانان .

و چه خوب که در آن سالها سریال خانه ی سبزی ساخته شد که باز هم برای بسیاری از ما یاد آن سریال جاودانه است . سریالی با بازی خسرو شکیبایی که اگر او در این سریال نبود ، مانند بسیاری دیگر از سریالهای پیش و پس از خود ، آن را فراموش می کردیم .

یادداشتی از کیومرث پوراحمد درباره ی خواهران غریب :

خسرو شکیبایی غیر قابل رقابت بود ، چه جلوی دوربین به عنوان بازیگر ، چه پشت دوربین به عنوان همکار و مشاور و دوست ، و چه در میان مردم به عنوان ستاره ای محبوب و دوست داشتنی ... دلِ خسرو به گستره ی دریا بود برای دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران به همگان و مردم با آن بدرقه ی شورانگیز نشان دادند که این بی کرانگی را به خوبی دریافته بودند . و دلِ خسرو در عین حال بسیار کوچک و تنگ بود برای نامهربانی ها و دل گیری ها . او ، تاب کمترین بی مهری را ، از هیچ سو نداشت . بی مهری خودش نسبت به دیگران را ، یا نامهربانی دیگران را به خودش . در فیلم خواهران غریب ، خسرو و خانوم جان ( مادرم ) در صحنه هایی که مقید به گفت و گوی خیلی مشخصی نبودند می توانستند در چارچوب موضوع صحنه ، هر چه می خواهند بگویند و الحق که هر دو استاد بودند در بداهه گویی . صحنه ای که خانوم جان اصرار دارد به خانه ی خودش برود و خسرو اصرار دارد مادر بماند به نگهداری دخترش ، با هم بگومگو می کنند . جر و بحث و دعوا می کنند . صحنه را فیلم برداری کردیم . همین که کات دادم ، خسرو برافروخته ، به سرعت غیبش زد . چند دقیقه بعد رفتم سراغش . گوشه ی آشپزخانه مچاله در خود نشسته بود و گریه می کرد . حیرت کردم . کنجکاو بودم بدانم چه پیش آمده است . گفت : "نشنیدی چی گفتم ؟! به خانوم جان گفتم : مهربونی هات کو ؟ مهربونی هات کو؟" به خاطر جمله ای که فی البداهه در صحنه ای از فیلم به زبان آورده بود چنان خودش را شماتت کرده بود که فقط گریه می توانست آرامش کند !

و یادداشت بیژن بیرنگ کارگردان خانه ی سبز و سرزمین سبز :

رضا صباحی به عاطفه در خانه ی سبز که خودش نشانه ی همه ی سبزی های یک خانه بود ، گفت : "من عاشقترین ، بی پول ترین ، مُفلس ترین ، بی کَس ترین موجود کره ی زمینم که اگر تو نبودی قادر نبودم حتی لنگه ی جورابم را هم پیدا کنم !" یا می گفت : "دعوا می کنیم ولی قهر نمی کنیم !" یا "قهر که نیستی ؟! حرف می زنیم . " یا "رییس باش ولی ریاست نکن !" یا وقتی توموری از بدترین شکل به نام گلیوبلاستومولتی فور که حتی تلفظ آن را هم به درستی نمی دانست در مغزش داشت ، هنگامی که همه ی خانواده از مرگش بیمناک و خود را باخته بودند ، مرگ را به شوخی گرفت و به دلداری خانواده برخاست . ... رضا وقتی در "مسافر سبز" یار ِ سبز ِ بسیجی خود را که تکه ای از جنگ را در قلب خود داشت ، از دست داد ، در بلندای تهران ایستاد و فریاد کشید : "مسافر یعنی بغض ِ گره خورده !" همان فریادی که در کنار رود همیشه در جریان کارون به خاطر رزمنده ی دیگری در سرزمین سبز کشید که "مسافر یعنی بغضِ گره خورده !"

منبع : مجله فیلم شماره ی 382

و

حالا شنیدن صدای او چه لذتی دارد وقتی از سهراب سپهری می خواند که : بزرگ بود و از اهالی امروز بود و ... انگار سهراب ، این شعر را برای خسرو شکیبایی و عزیزانی مانند او نوشته است ، گوش کنید به این شعر خوانی با صدای خسرو شکیبایی از اینجا

و چه لذتی دارد وقتی از فروغ می خواند که همه ی دردهای من از عشق است از عشق ، عشق ، گوش کنید به این شعر خوانی با صدای خسرو شکیبایی از اینجا

و

گوش کنید به ترانه ی مادر من ( با صدای خسرو شکیبایی ) با شعری از خسرو شکیبایی و موسیقی ناصر چشم آذر  از اینــجا .

گوش کنید به ترانه ی انار ( با صدای خسرو شکیبایی ) با شعری از مصطفی رحماندوست و موسیقی ناصر چشم آذر از اینــجا .

گوش کنید به ترانه ی مادر من ( با اجرای گروه کر کودکان ) با شعری از خسرو شکیبایی و موسیقی ناصر چشم آذر از اینــجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


کارو ؛ شاعر ِ انسانیت

18 جولای 2007 ، کارو یا همان کاراپِت دِردِریان ، در آســایشگاهی به نام "دهــکده ی مریم" در دل کَلیفورنیای آمریکا جان ســپرد . پیکرش را 7 روز در ســردخانه نگهداشــتند و چهارشــنبه بیست و پنجم جولای در گورستان "گلندل" به خاک ســپردند . نگاه کنید به اینجا .

شهرت کارو برای نسل من و نسلهای پیش از من بیشتر به واسطه ی برادری او با با ویگن خواننده ی ارمنی و همیشه دوست داشتنی ما ایرانیان است . اما زمانی هم بوده است که پیش از نامی شدن "ویگن" ، "کارو" در عرصه ی ادبیات نامی بوده است . زمانی که با نوشتن شعرهای نیمایی و نوشته های ادبی ، مردم با نام شاعر و نویسنده ای جوان به نام کارو آشنا شدند . نخستین کتاب او "شکست سکوت" در پاییز 1334 به چاپ می رسد و این کتاب آغازی است برای شهرت کارو . کتابی که ناشر آن ، "ابوالقاسم صدارت" در سال 1351 ، می نویسد که تنها انتشاراتی خود او ، بیست بار این کتاب را چاپ کرده است و 200000هزار نسخه از این کتاب به فروش رفته است ! کارو در کتاب "برادرم ویگن" می نویسد : من در آن دوران ، معروف ترین ِ شعرای ایران بودم ، حتی "نصرت رحمانی" که پابه پای من ، از شهرت همه جانبه برخوردار بود ، از من عقب افتاد...علتش خیلی ساده بود : نصرت رحمانی ، عصیان صامت بود . من : عصیان عاصی ... . و من یک وقت متوجه شدم که ویگن برادر کارو نیست ... کارو برادر ویگن شده است ! . باور کنید . در همان زمانی که من و نصرت رحمانی ، معروف ترین شعرای دوران بودیم ، زمان ِ منححصر به کشور ما ، وقت نداشت که "نیما" را بشناسد... و گرنه امکان نداشت ، نصرت رحمانی و من به خصوص من یکه تاز دوران باشیم . در همان دوران شعرای یکپارچه ای داشتیم که به یک طریق بزرگ بودند . احمد شاملو ، سیاوش کسرایی ، امید خراسانی ، هوشنگ ابتهاج ، اخوان ثالث ، نادر نادر پور ، اینها همه وجود داشتند . اما در آن دوران ، من معروف ترین شاعر روز بودم .

به گمانم آنچه سبب این شهرت برای کارو و استقبال مردم از کارهای ادبی او شده است ، نگاه انسانی او به تمام زندگی در آن روزگار بوده است . نگاهی که با دیدن هر رویدادی ، شعری یا نوشته ای ادبی را می آفریده است . جنگ ، تبعیض نژادی ، ظلم ، فقر ، آوارگی ، تنهایی ، عشق ، بی وفایی تا ... نوشتن نامه هایی به یوری گاگارین ، کِنِدی و ... . کارو در آغاز کتاب "ماسه ها و حماسه ها" سخنی از "رومن رولان" آورده است که نشان دهنده ی نوع نگاه خودِ او به هنر است : اگر هنر و حقیقت نمی توانند با هم زندگی کنند ، بگذار هنر بمیرد . هنری که در برابر انسان مسوول است و متعهد .

و به گمانم آنچه باعث می شود این نوشته ها ساختگی به نظر نرسند ، زندگی سخت خود او و خانواده اش در کودکی بوده است که باعث نگاه اینگونه ی او به جهان شده است . نگاهی که شاید تیره است ، شاید تاثیر گرفته از نگاه "صادق هدایت" به جهان است اما تا حدود زیادی واقعی است . شاید از این رو است که او در همان کتاب نخستش ، وصیت نامه اش را می نویسد ، و می گوید که دیگر به عنوان"کارو" مرده است و از این پس هر چه می نویسد برای انسان است ، برای انسان رنج کشیده ی قرن ماست هر چند که تلخ باشد هر چند که تاریک باشد . او می نویسد : قرن ما ، صدف نیست ، ماسه است ، غزل نیست ، حماسه است ! در چنین قرنی من نمی توانم با همان کلمات ، به همان طریق ، و همان سلاح ، که در گذشته های قرون ، شاعران ، ساربان کاروان شترها را به آهسته راندن دعوت می کردند ، کاروانهای رنگارنگ قرن ما را ، شکم کاروان گرسنگان را به نان نطلبیدن ، قلب کاروان بردگان را به آهسته تپیدن ، اشک زندگی ، ساربان کاروان ملیٌونهای ِ مرگ ِگمنام را در تقاطع صلیبها ، به فرو نریختن دعوت کنم ! شاعر قرن ما ، نویسنده ی قرن ما ، همانگونه که نتیجه ی طبیعی شعر و ادب قرون دیرین است ، فرزند اجتناب ناپذیر قرن ماست ! ... بنابراین سخن او نمی تواند معلول صرفا یک علت باشد : سخن سرای قرن ما - خود - معلول ِ بلافصل ِ یک سری علتهاست ... و سخنش ، جرس ِ سپیده دم بیداری ملتهاست .

کارو در سال 1306 در خانواده ای با 8 فرزند به دنیا آمد . خانواده ای که تا پدر زنده بود ، رنگ فقر را ندید ، اما بعد از مرگ پدر

، هر چه بود درد بود ، حسرت بود ، آه بود و احتیاج بود و در به دری ... و این سختیها برای او و ویگن بود تا زمانی که هر دو با هنرشان نامی شدند و همین از میان فقر بر پاخاستن ، فقری که بیشتر مردمان آن روزگار آن را لمس می کردند باعث شد وقتی که این دو برادر به شهرت رسیدند ، مردم آن دو را از خودشان بدانند و با هنر آنها همراه شوند .

این بخشی از وصیت نامه ی کارو است در پایان کتاب نخستش "شکستِ سکوت" در 28 سالگی :

چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان

نفس گم کرده در پهنای سینه

سر خود می زند در پیچش مرگ

به موج افکن ، پر و بال سفینه :

به قدری کوفتم با دست حسرت

به درب باغِ عشقِ بی زمینه .

که دستم بر جبین بخت بدبخت

بُخاری تار شد در پود پینه

و قلبم در سکوت بی جوابی

به زاری سنگ شد ، در تنگ سینه !

و من در بستر خاموش یک درد ...

نحیف و زار و مدهوش .

سکوت مرگِ خویش اعلام کردم :

که ... آه ... مردمِ کاشانه بردوش ...

برای لحظه ای خاموش ... خاموش ..

در این درد آخرین ، دشت سیه پوش

زِ خاکِ استخوان مرده مفروش

امیدی خفته ، نومید از جوانی ...

جوانی مُرده ، از دنیا فراموش .

مپرسید که او کیست ، ..

که او چیست ؟

چرا هست ؟ اگر نیست !

اگر هست : چرا نیست ؟!

که این تک قبرِ بی سر پوشِ گمنام

شررپروای تنورتُند اوهام ..

که هر بام

و هرشام

برای ملتی کاین نظمِ منحوس

خورد خون دلش ؛ جام از پیِ جام

نفس پژمرده و دلخسته ، جان کند

کلبه ای ،خاموش ، آرام

بشر نیست ؛

بود افسرده ، آهِ یک سرود است !

کلامِ نا تمامِ یک درود است !

به چنگِ "نیست" در افسانه ی "زیست" :

شکستِ پستِ "بود" ی در "نبود" است! ...

و خانه به دوشان همه ، همه خاموش شدند ... و لاشه ی مرا در قبرستانی که هیچکدام از قبرها سنگ نداشتند ، خاک کردند ...

می دانم که بسیاری از همنسلان من اگر کتابهای "کارو" را بخوانند به او و کتابهایش برچسب "نامیدانه" بزنند پس در پایان نوشتار شعری از او می نویسم در ستایش امید ؛

سکوت ؛ به آنان که ماءیوسند

گفتم که سکوت .. ! از چه رو ، لالی و کور ؟

فریاد بکش ، که زندگی رفت به گور ..

گفتا که خموش ! .. تا که زندانی ِ زور

بهتر شنود ، ندای تاریخ زِ دور

*

بستم زِ سخن لب ، و فرادادم گوش

دیدم که زِ بیکران ، دردی خاموش

فریادِ زمان ، رمیده در قلبِ سروش

کِی ژنده به تن ، مردم ِ کاشانه به دوش

*

بس بود هر آنچه زورِ بی مسلک ِ پست

در دامن ِ این تیره شب ِ مرده پرست

با فقر ِسیاه .. طفل ِ سرمایه یِ مست

قلبِ نفسِ بیکَسِتان ، کشت .. شکست !

*

دل زنده کنید ، تا بمیرد ناکام

این نظم ِ سیاه و .. فقرِ در ظلمتِ شام

بر سر نکشد ، خزیده از بام به بام

خونِ دلِ پا بِرهَنِگان ، جام به جام !

*

نابود کنید ، یاءس را در دلِ خویش

کین ظلمتِ دردگستر ِ زار پریش

محکوم به مرگ جاودانی است .. بلی

شب خاک به سر زند ، چو روز آید پیش ..تهران اردیبهشت ماه 1333

و این هم فهرستی از کتابهای "کارو" که شاید کامل نباشد :

1 - شکست سکوت

2 - نامه های سرگردان

3 - ماسه ها و حماسه ها

4 - ترانه های پریشان

5 - به هر کجا که روی خاک رنگ خون دارد

6 - سایه ی ظلمت

7 - صلیب شکسته

8 - برادرم ویگن

کارو دردریان شاعر پر آوازه

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


اسماعیل فصیح یا جلال آریان ؟

خبرهای درگذشت هنرمندان و اندیشمندان دیگر پیاپی شده است و خبر پشت خبر ، هنوز چند روزی از رفتن فرخ لقا هوشمند نگذشته است که این بار یکی از بزرگترین و پر خواننده ترین نویسندگانمان درگذشت .

اسماعیل فصیح ، نویسنده ای با 27 کتاب داستان و مجموعه داستان و 5 کتاب ترجمه که بازنشسته ی دانشکده ی صنعت نفت با سمت استادیاری این دانشگاه بود ، عصر دیروز در سن 75 سالگی درگذشت .

او خالق شخصیت "جلال آریان" بود که در بیشتر داستانهایش حضور داشت و ما دنیای داستانی اسماعیل فصیح را از نگاه "جلال آریان" می دیدیم . "جلال آریان" که او هم در وزارت نفت کار می کند و با چشمانی تیزبین همانند یک تاریخ نویس ، راوی روزگار خویش است و به نظرم برای خواندن و دانستن روزگار طبقه ای از مردم ایران ، می توان به کتابهای اسماعیل فصیح به عنوان مرجعی تاریخی نگاه کرد گذشته از زیبایی و جذابیت داستانهای او .

تنها دو کتاب "ثریا در اغما" و " زمستان62" او را خوانده ام و حالا افسوس می خورم که چرا زودتر دیگر کتابهایش را نخواندم و حالا پس از مرگش ،  باید ادامه ی زندگی "جلال آریان" را بخوانم .

درباره ی زندگی او و کتاب هایش ، وبلاگستان پر از خواندنی است اما چند بریده از کتاب ثریا در اغما چاپ سال 1363 و چند بریده هم از کتاب زمستان 62 چاپ سال 1366 را می نویسم تا با نگاه تیزبین اسماعیل فصیح آشنا شوید .

ثریا در اغما

1 - در آبادان شما ، بچه ها آن قدر می میرند تا زندگی کنند .

2 - تن آدمی شریف است به جان آدمیت ؟ نه ! همین لباس زیباست نشان آدمیت .

3- ما همه بدبختیم و خودمونُ مسخره کردیم ، ما را چه به تمدن و هنر ، ما باهاس آبگوشت بخوریم ، بزنن توی سرمون بتمرگیم یه گوشه ، بخوابیم ، بمیریم .

4 - یا حضرت ماکرویونیورس !

5 - در زانگارو تقویمها و ساعتها رو به عقب نمره گذاری شده اند . در زانگارو پس از تغییر رژیم ، استادان دانشگاه راننده تاکسی می شوند ، رانندگان تاکسی بلورسازند ، بلورسازها دادستانند ، دادستانها ، تنباکوکارند ، تنباکوکارها پلیس اند ، پلیس ها ماست بندند ، ماست بندها سرمهندس ِ کارخانه اند ، مهندسین کله پزند ، کله پزها روسای آموزش عالی اند ، روسای آموزش عالی قالپاق دزدند ، قالپاق دزدها حصیر بافند ، حصیربافها مبلغ مذهبی اند ، مبلغین مذهبی راننده بولدوزرند ، رانندگان بولدوزر لپه فروشند ، لپه فروشها سناتورند ، سناتورها دندانسازند ، دندانسازها نوحه خوانند ، نوحه خوانها مامور توزیع آناناسند ، مامورین توزیع آناناس صحافند ، صحافان خلبان ِ هلیکوپترند و خلبانان مرده شورند چون مرده شورها به کشور مجاور فرار کرده اند . بچه ها از گور متولد می شوند ، نوزادان اول ریش و پشم دارند ، بعد کم کم ضدِ رشد می کنند و پا به سنین دیگر زندگی می گذارند . جوانان پس از دوران شباب و قدرت و تحرک ، به تدریج راه رفتن و ایستادن یادشان می رود و پَست می شوند و چهار دست و پا گوگله می کنند و در آخر عمر بر می گردند به زهدان مادرشان که از فاضلابهای رودخانه ی تِیمز سیراب می شود .

زمستان 62

1- مهریه اش یک جلد کلام الله مجید ، هزارتومن نقد و دوتا سیلندرگاز است .

2 - در سرزمینی که در حال "جنگ تحمیلی" با "ابرقدرتها" است حتی مرغهای عشق هم باید یاد بگیرند ، خودکفا باشند .

3 - دزفول از شهرهایی است که اون مادرسگ هر وقت اُبنه اش عود می کنه یا ویسکی زیاد می خوره یه 9 متری به وزن 2 تن وِل می کنه .

4 - "کربلا 1250 کیلومتر" و بعد "کربلا 1240 کیلومتر" . کربلا 325 کیلومتر بیرون از میهن اسلامی است .

5 - وقتی آدم بدون خداحافظی از یک عزیز جدا می شود و دیگر او را نمی بیند ، مثل آن است که آن یک نفر را از آدم دزدیده اند .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


زشت و زیبا

نلسون ماندلا :

" خانواده ی محترم جکسون

خبر مرگ ناگهانی مایکل جکسون ، اندوه بزرگی است . مایکل پس از اینکه سفر به آفریقای جنوبی و اجرای کنسرت در اینجا را آغاز کرد ، یکی از ما شد .

ما دوستدار او شدیم و او یکی از اعضای خانواده ی ما شد . ما او را برای ذوق و استعدادش تحسین می کردیم و نیز برای اینکه او توانست بر تراژدی های کم و بیش بسیار زندگیش ، پیروز شود .

مایکل یک غول و یک افسانه در صنعت موسیقی بود و ما همراه با میلیونها هوادارش در سراسر جهان ، برایش سوگواری می کنیم . ما نیز همراه خانواده ی او و دوستانش برای از دست دادن یک دوست عزیز سوگواریم . " نگاه کنید به اینجا

خبر مرگ مایکل جکسون در میان انبوه رویدادهای ایران در آن روزهای تلخ گم شد و تا جایی که من دیدم بازتاب زیادی در مطبوعات نداشت ( هر چند که حتما در نشریاتی کم و بیش به این اتفاق توجه شده است ) اما آنچه باعث نوشتن این نوشتار شد تیتر یکی از مجلات بود که امروز توجه من را به خود جلب کرد ، پرونده ای برای مایکل جکسون : از انسان عاصی تا حیوان مدرن .

هر چند پیشتر در روزنامه ی جام جم در روز 9 تیر در صفحه ی آخر ، دو نوشته ی متناقض درباره ی مایکل جکسون خوانده بودم ، در یک نوشته ، به شیوه ی رایج سیستم ، او را نماد عصر ضد اخلاق نامیده بودند ( اینجا ) اما در نوشته ای دیگر ، رضا رفیع ، طنزنویس روزنامه ، آزاد منشانه از مایکل جکسون به این شکل یاد کرده بود : آن مرحوم تازه درگذشته ( اینجا ) و از ناداوری که ما و جامعه ی ما را آلوده کرده است ، پرهیز کرده بود .

به نظرم خنده دار و احمقانه است که با محاصره ی سراسری رسانه ها در ایران ، آرام آرام مانند کتاب 1984 ، نیرویی بخواهد ما از اندیشیدن در تنهایی خودمان هم محروم باشیم و همانگونه بیاندیشیم که به ما القا می شود . کسی را دوست داشته باشیم که سیستم می خواهد و از کسی متنفر باشیم که سیستم او را دشمن خود می داند .

روز به خاکسپاری مایکل جکسون ، مردم سراسر جهان با اندوه شاهد به خاکسپاری او بودند از کشورهای جهان اول که بگذریم ، خواندن اینکه در کوآلالامپور که پایتخت یک کشور اسلامی پیشرفته است هم ، دوستداران مایکل ، با اندوه شاهد به خاک سپاری او بودند برایم بسیار جالب بود .

آن روز با خودم فکر کردم که دیگر خبر مرگ چه کسی می تواند تا این اندازه ، توجه مردم سراسر جهان را به خود جلب کند و مهمتر از آن باعث اندوه آنها شود . مایکل جکسون اسطوره بود و اسطوره ها هم مانند دیگر آدمیان زشتی هایی دارند و زیبایی ها و ما اگر او را دوست داشتیم ، به خاطر زیبایی های او بود و نه زشتی های او .

روز خاکسپاری او پیام تسلیت نلسون ماندلا برایم مهمترین اتفاق بود . چون نلسون ماندلا خود اسطوره ی زنده ای از انسان بودن ، آزادی خواهی و بخشش است . وقتی پیام نلسون ماندلا را خواندم ، فهمیدم که مایکل واقعا دوست داشتنی بود و درگذشتش ، مایه ی اندوه .

این نوشته را با زندگینامه ی کوتاهی از نلسون ماندلا به بهانه ی سالروز تولد او که 27 تیرماه است و نوشته ای بسیار خواندنی از استاد و آموزگار اسطوره ای ایران ، پرویز شهریاری به پایان می برم ؛ نوشته ای درباره ی زشتی و زیبایی که چند سال پیش در این وبلاگ نوشته بودم اما باز نوشتنش را دوست دارم تا بگویم که زشتی و زیبایی و تشخیص آن چیزی نیست که بشود با شستشوی اندیشه ها و تزریق فکر ، به زور به انسانها تحمیل کرد .

27 تیرماه سالروز تولد بزرگمرد قاره ی سیاه است . مردی که آفریقا را از سلطه ی سفید‌ها به درآورد تا برای ملتش منادی عشق به آزادی ، حقوق بشر و آزادی و دموکراسی باشد . او نخستین رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد .

وی پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجسته مخالف آپارتاید در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ی ملی آفریقا بود . او به خاطر دخالت در فعالیت‌های مقاومت مسلحانه مخفی محاکمه و زندانی شد . مبارزه ی مسلحانه برای ماندلا ، آخرین راه چاره بود ؛ او همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود .

ماندلا در طول 27 سال زندان ، که بیشتر آن را در یک سلول در جزیره روبن سپری کرد ، مشهورترین چهره ی مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی شد . ماندلا پس از آزادی از زندان در سال 1990 ، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت ، و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده ی تمامی اقشار مردم باشد . نگاه کنید به اینجا .

و استاد شهریاری در جایی نوشته اند :

با هیچ نیرنگی نمی توان از کشش انسان ها به سمت زیبایی ها جلوگیری کرد و آن چه زشت و نازیبا است را جانشین زیبایی ها کرد .

علاقه به هنر ، توجه به زیبایی های درون و بیرون طبیعت و کشش به سمت انسانی ترکردن زندگی و زدودن زشتی ها و نا برابری های جامعه ی انسانی ، یکی از جنبه های اساسی و تعیین کننده زندگی بشری را تشکیل می دهد و این علاقه را می توان و باید از همان سال های نخست تحصیل شکل داد و تقویت کرد .

مبارزه با این جنبه از شخصیت انسانی ، که معرف هویت او در طول تاریخ است و کشاندن آدمی به سمت پدیده های اندوه بار وتلاش برای دور نگه داشتن آدمی از زیبایی های درون و بیرون خود و باز داشتن او از حرکت به سوی تکامل ایده آل خود به معنای ستیز با طبیعت انسانی است که در بهترین صورت خود ، موجب یاس و سرخوردگی و یا عصیان و بی بندو باری می شود .

( از کتاب هنر و ریاضیات نوشته ی استاد پرویز شهریاری ) نگاه کنید به اینجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


مهدی آذر یزدی و ایرج میرزا

با خواندن خبر درگذشت مهدی آذر یزدی ، قصه گوی تنهایی که با کتابهایی که نوشت کودکی ما را پر کرد نخستین چیزی که پس از گفتگوی چند سال پیش او به یاد آوردم ، دیوان شادروان ایرج میرزا با تصحیح شادروان استاد دکتر محمد جعفر محجوب بود . در آن کتاب ، استاد محجوب از چند نفر برای یادآوری ها و شعرهایی از ایرج میرزا که در اختیار داشته اند و به دست استاد برای چاپ دیوان ایرج میرزا ، سپرده اند تشکر کرده اند و یکی از این افراد مهدی آذر یزدی است . هر چند که نسخه ی دیگر دیوان ایرج میرزا که به کوشش سید هادی حائری چاپ شده است را ندیده ام و ممکن است استاد آذر یزدی یکی از دو شعر را از آن کتاب برای استاد محجوب فرستاده باشد اما برای آنکه یادی از این 3 استاد شود ، نوشته ی استاد محجوب در آغاز دیوان ایرج میرزا و آن 2 شعر را در اینجا می نویسم .

دوست عزیز و نویسنده ی با ذوق و شاعر صاحب قریحه ، آقای مهدی آذر یزدی پس از دیدن نخستین چاپ کتاب ، یادداشتی نوشته و یادآوری کرده بودند که مثنوی " خرِ دُم بریده " در کتاب نیامده است . و نیز کتابی به نام " میش و بره " تالیف علی قلی هزار جریبی به سال 1307 ه. ش . در تهران انتشار یافته و در آن مثنوی چهار بیتی از ایرج درج شده که در چاپ اول دیوان نیامده بود . آقای آذر آن کتاب را نیز به ضمیمه ی یادداشت محبت آمیز خویش فرستاده بودند و آن مثنوی به شمار ه ی 32 در تحت عنوان گفتگو با جوان فرنگی مَـآب در صفحه ی 158 چاپ حاضر درج شده است و اکنون سپاس گزاری از یادآوری و لطف ایشان را واجب می بیند .

آرزوی خَر ِ دُم بُریده

بوده است خری که دُم نبودش

روزی غَم ِ بی دُمی فُزودَش

در دُم طلبی قَدَم همی زد

دُم می طلبید و دَم نمی زَد

یک رَه نه زِ روی ِ اختیاری

بُگذشت میان ِ کشت زاری

دهقان مَگَرَش زِ گوشه ای دید

برگشت و از او دو گوش بُبرید

بیچاره خر آرزویِ دُم کرد

نایافته دُم دو گوش گُم کرد !

*

گفتگو با جوانِ فرنگی مَـآب

گفتم به جوانکی مُفرٌنگ

کِی در خَم و چَم به سان خرچنگ

  بَر گو ! زِ سِبیل ِ خود چه دیدی

کین سان ، دُم و گوش او بُریدی

گفتا که سِبیل ِ بنده روزی

دزدیده ز ...ن ِ غیر ...زی !

چون دزدی او به چشم دیدم

زان رو دُم و گوش او بُریدم !

و

در صفحه ی ِ روبه رو شعری دیگر دیدم که آن را هم می نویسم :

*

سوءظن

نمی دانم چرا حَتم است و واجب

که بر ما یک نفر گردد مُواظب

بِده نیمه ، بِده آجُر ، بِده گچ

مَکُن با گفته ی ِ استاد ِ خود لَج

چرا ما مردم ِ ایران چُنینیم

چرا دَر حق ِ هم داِم ظَنینیم ؟

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


محمد حقوقی

نکته یِ ارزشمندی که از سخنرانی زنده یاد حقوقی به یاد دارم ، مطالبی است که ایشان درباره ی فروغ فرخزاد گفت . ایشان از سالهایی گفت که با خواندن 3 کتاب نخست فروغ ، بر خلاف هیاهوی آن روزگار درباره ی ِ آن سه کتاب ، از فروغ خوشش نمی آمده است اما او از یک نشست در انجمن ایران و آمریکا گفت که در آن نشست ، همراه دوست دوران دانشجویی اش منوچهر آتشی ، فروغ را از نزدیک می بیند . زنده یاد حقوقی می گفت : در آن نشست آن قدر جذب دانش شعری ِ فروغ  شدم که از او پرسیدم با چه میزان مطالعه به این سطح از دانش شعری رسیده است و فروغ در جواب می گوید : مطالعه ، خود ِ زندگی است نه این چیزهایی که شما می خوانید .

زنده یاد حقوقی در ادامه از دوست دوران دانشجویی خود زنده یاد آتشی گفت که در دورانی که با هم زندگی می کردند ، او شبانه روز سرگرم شعر  نوشتن بوده است و روی هر کاغذی که در دسترسش بوده شعر می نوشته است و به نظر محمد حقوقی مجموعه اشعار آتشی ، حتی یک سوم شعرهایی نیست که او سروده است .

من بیشتر محمد حقوقی را به عنوان یک منتقد شعر می شناختم تا شاعر و بنابراین از شعرهای او کم خوانده ام . اما دیروز که خبر درگذشت ایشان را خواندم یاد کتاب خوشه افتادم که یادنامه ای است از نخستین هفته ی ِ شعر خوانی برای مردم در ایران که به همت زنده یاد احمد شاملو گردآوری شده است . این هفته ی ِ شعر در آخرین هفته ی ِ شهریور 1347 در باشگاه شهرداری تهران برگزار شده است و نخستین شعرخوانی با حضور شمار زیادی از شاعران بوده است . از شاعران تازه کار و شهرستانی تا شاعران تهرانی . اگر این کتاب را دیده باشید مانند من از دیدن نام این همه شاعر شگفت زده می شوید ، از شاعرانی که از بسیاری از آنها در سالهای بعد ، دیگر نامی شنیده نشد تا شاعری مانند زنده یاد دکتر طاهره صفار زاده که بعدها به شهرت رسید . در این کتاب دو شعر هم از زنده یاد محمد حقوقی هست که یکی از آنها را به یاد ایشان در اینجا می نویسم . روحش شاد .

مردانِ بازگشت

در کومه های زلزله ،

از خوابِ آفتاب

پریدند ؛

انبوهِ مردگانِ پریشان :

" - انگار شیهه،

شیهه یِ اسب سپید بود ؟ "

در آستان ِ کومه

تمام ِ غبار را

به تماشا ؛

انبوه ِ مردگان ِ پریشان :

" انگار شیهه

شیهه ای از پشت تپه هاست ؟ "

از کومه های ِ خواب

گذشتند ؛

انبوه ِ مردگان ِ پریشان :

" انگار ، راه

منزل ِ دیگر ، گرفته است ؟! "

در شیهه یِ اسبِ سپید بلند یال

انبوه ِ مردگان ِ پریشان

بیدادِ خواب را

در امتداد ِ تپه یِ شب ؛

بیدار

مردان ، روستای ِ مسیحایی :

" اسب سپید !

گویِ بلند آنجاست !

- رود بزرگ را ...

                - چوگان ِ تازیانه

رها کن ! "

                آفاق از غبار تهی گشت

                خورشید ،

از کرانه یِ ابر

آویخت

...

مردانِ  بازگشت

( با سایه هایِ مات ، درازآیان )

از تپه یِ بلند

سرازیر

آمدند .

از کتاب خوشه ، یادنامه یِ شبهای شعر خوشه شهریور 1347

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Thank you Michael Jackson for the memories

You Are Not Alone

 

Another day has gone

I'm still all alone

How could this be

You're not here with me

You never said goodbye

Someone tell me why

Did you have to go

And leave my world so cold

Everyday I sit and ask myself

How did love slip away

Something whispers in my ear and says

That you are not alone

For I am here with you

Though you're far away

I am here to stay

 

But you are not alone

For I am here with you

Though we're far apart

You're always in my heart

But you are not alone

 

All alone,

'Why, oh

 

Just the other night

I thought I heard you cry

Asking me to come

And hold you in my arms

I can hear your prayers

Your burdens I will bear

But first I need your hand

Then forever can begin

 

Everyday I sit and ask myself

How did love slip away

 

Something whispers in my ear and says

That you are not alone

For I am here with you

Though you're far away

I am here to stay

 

For you are not alone

For I am here with you

Though we're far apart

You're always in my heart

For you are not alone

 

Whisper three words and I'll come runnin'

And girl you know that I'll be there

I'll be there

 

You are not alone

For I am here with you

Though you're far away

I am here to stay

For you are not alone

For I am here with you

Though we're far apart

You're always in my heart

 

For you are not alone

For I am here with you

Though you're far away

I am here to stay

 

For you are not alone

For I am here with you

Though we're far apart

You're always in my heart

 

For you are not alone

Written and composed by R Kelly

 

http://www.allmichaeljackson.com

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


مهستی ؛ صدای همیشه سبز

امروز 4 تیرماه 1388 است و دومین سالروز درگذشت مهستی ؛ خواننده یِ دوست داشتنی بسیاری از ما ایرانیان . درباره یِ زندگی او در وبلاگستان نوشته های زیادی هست از جمله در ویکی پدیا ( اینجا ) . مهستی به نظرم همانطور که در آلبوم همیشه سبز نامیده شده است انسانی بود همیشه سبز . انسانی که با صدای خود شادی و امید به زندگی را به دوست داران صدایش ، هدیه می کرد . و چه زیباست که مهستی آنگونه بود که حالا ، وقتی این ترانه یِ ساده ای که او خوانده است را می شنویم با خودمان می گوییم روحش شاد ، یادش سبز . می دونم موندنم همیشگی نیست / دو روزی بیش زمونِ زندگی نیست / چه خوبه وقتی نیستی نام خوب از تو بمونه / چه خوبه دل بمونه تا واسه شما بخونه ( ترانه یِ همیشه سبز را بشنوید در اینجا )

 پیش از درگذشت استاد بیژن ترقی ، می خواستم برای امروز و به یاد مهستی  ، خاطره یِ استاد از آغاز خوانندگی مهستی را در اینجا بنویسم و الان که این خاطره را می نویسم ، ناراحتم که استاد بیژن ترقی هم از میان ما رفتند و باید پیش از نام استاد بیژن ترقی ، زنده یاد را هم بنویسم . پیشتر با استفاده از کتاب خاطرات استاد بیژن ترقی ، دو نوشتار یکی درباره ی ِ زندگی خود استاد و دیگری خاطره یِ آشنایی استاد بیژن ترقی با استاد پرویز یاحقی را در اینجا نوشته ام . این نوشتار هم از همان کتاب است و خاطره ای خواندنی از آغاز خوانندگی مهستی ، خواننده ای با صدای همیشه سبز .

در روزهایی که حمیرا با خواندن ترانه هایی چون "صبرم عطا کن " ، "پشیمانم" و ده ها ترانه یِ نظیر آن ، شوق و شور بسیاری در جمع علاقمندان موسیقی به پا کرده بود ، روزی استاد پرویز یاحقی به من تلفن زد که خیلی سرت گرم است و دوستان قدیم را فراموش کرده ای . یک خواننده یِ جدید به وسیله یِ آقای رهی معیری به من معرفی شده ، دلم می خواهد تو هم صدای او را بشنوی . در یک روز زمستانی که برف زمین و زمان را پوشانده بود ، به کلاس آقای یاحقی رفتم ، بعد از مدتی دختر جوانی از در وارد شد ، با دیدن من که کلاه پوستی به سر داشتم سری تکان داد و چون می دید ، پرویز توجه زیادی به من دارد ، مثل اینکه انتظار داشت من را به او معرفی کند . قرار شد چیزی بخواند ، شروع به خواندن تصنیف های "صبرم عطا کن " و "بی همزبان" نمود که در آن روزها شهرت فراوانی داشت.

پرویز گفت : می دانی این اشعاری که می خوانی از کیست ؟ گفت : درست نه ، ولی مثل اینکه از آقای بیژن ترقی است .

پرویز گفت : این هم آقای بیژن ترقی که مقابلت نشسته .

من هم از صدای او تعریف کردم و قرار بر این شد که آهنگهایی را که یاد گرفته فراموش کند تا ما بتوانیم قدرت و سبک واقعی صدای او را پیدا کنیم .

در روز معینی که آقای یاحقی آهنگش را ساخته بود ، ایشان مجددا به کلاس موسیقی آمدند . چند فراز تا نیمی از شعر و آهنگش را که در یکی دو ساعت قبل از ورود او ساخته بودیم از نظر اینکه ببینیم استعداد فراگیری و اجرای او تا چه پایه است مرور می کردیم .

من گفتم : هر چند شعر و آهنگ هنوز ناتمام است ، او تا همین جایی را که ساخته شده ، بخواند تا بعد .

یک رُمانس در اول آهنگ وجود داشت ، که شعرش به این گونه ساخته شده بود :

بی خبر ماندی زِ حالم زآنچه / آمد بر سر من ...

عاقبت طوفان عشقت / می برد خاکستر من

آنکه دلم را ، برده خدایا / زندگیم را ، کرده تَبَه کو ؟

آن را که شروع به خواندن کرد ، گفتم پرویز جان بهتر نیست از جهت آنکه قدرت صدای ایشان را بسنجیم ، تا آنجه که ممکن است کوک ساز را بالا ببری ، تا ببینیم قدرت صدای او تا چه حد است ؟ پیشنهاد من پذیرفته شد . ناگهان اوج صدای او ، آنچنان فضای کلاس را پر کرد که ما به حیرت افتادیم . من احساس کردم از تبلور صدای او تمام چراغ های وجود من روشن شد .

آقای یاحقی هم نگاه تحسین آمیزی به او کرد و گفت : فکر نمی کردم بتوانی از عهده یِ خواندن در این کوک ِ بالا برآیی .

به خاطر دارم روزی که در استودیوی رادیو این برنامه ضبط می شد , عده ای از موسیقیدانان و اولیای رادیو ، سر ِ شوق آمده او را تشویق می کردند .

موقعی که بعد از چند مرتبه تمرین ، آهنگ ضبط شد و در اتاق فرمان ، خودِ او صدایش را می شنید ، قدرت ایستادن روی پا را نداشت . روی صندلی افتاده ، مستِ صدای خود شده بود . نامی که در همان ایام برای شهرت رادیویی او انتخاب شد ، مهستی بود .

پس نوشت :

این گونه نوشتن در این روزهای دلگیری و دلتگی ، سخت است . چون ناگزیر به یاد این شعر استاد مظاهر مصفا (پدر مهندس علی مصفا ، بازیگر سینما ) می افتی که :

زندگی داد نیست، بیداد است

زندگی اشک و آه و فریاد است

دشنه‌ای پشت سینه یِ شیرین

تیشه‌ای روی فرق فرهاد است

ولی از آنجا که مسایل این روزهای ایران را بیشتر اختلافات فرهنگی می بینم تا اختلافات سیاسی و مگر سیاست آدم ها نشان دهنده ی فرهنگ آنها نیست ؟ و ناگزیر یاد این ترانه می افتم که :

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش...

پس باز نوشته ای نوشتم درباره ی ِفرهنگ و هنر ایران چون به یاد گفتار فریدون فرخزاد در آلبوم "فریدون فرخزاد و خاطره ها " هم می افتم که : "به هر جهت زندگی ادامه داره و ما زنده هستیم . ایران ، وطنمون زنده و پابرجاست و ..."

به امید روزهای بهتر .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0