پچ پچه ها

دوستانی که شنیدن نمایش رادیویی را دوست دارند از فردا شب یعنی از اولین شب ماه رمضان در ساعت 23 می توانند شنونده یِ یک سریال 28 قسمتی نمایشی از شبکه یِ تهران باشند با نام : "پچ پچه ها" . نویسنده یِ نمایش خانم نسیم خُراشادی زاده هستند و بازیگران نمایش خانم ها : پری امیر حمزه ، مهین فردنوا و آشا محرابی ؛ "پچ پچه ها" را جواد پیشگر کارگردانی می کند .

این آگهی وبلاگی را نوشتم چون هنرمندی این هنرمندان را در برنامه های "رادیو تئاتر" در خانه یِ هنرمندان دیده ام و امیدوارم که این سریال رادیویی ، کاری شنیدنی باشد و دیگر آنکه نویسنده یِ نمایش یکی از دوستان وبلاگی این وبلاگ هستند و می توانیم دیدگاه خودمان درباره یِ نمایش را در وبلاگشان ، بنویسیم .

نشانی وبلاگ خانم خُراشادی زاده >>> اینــجا . 

برای خواندن خلاصه یِ داستان نمایش نگاه کنید به اینجا .

و نشانی رادیو تهران >>> اینــجا . برای شنیدن آنلاین رادیو تهران هم کافیست بر روی پخش زنده یِ رادیو تهران در این صفحه کلیک کنید >>> اینــجا .

نوشته های پیشینم درباره یِ نمایش رادیویی : یک ، دو ، سه .

  

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


28 مرداد ؛ 56 سال بعد

28 مرداد ؛ شعری از همرزم دکتر مصدق عبدالعلی ادیب برومند :

*

در مهرماه 1374 برای تنبیه تاریخ نگارانی که در داخل و خارج کشور به عنوان تحقیق ، مغرضانه حوادث را تحریف کرده اند سروده شده است .

*

سه سیاست مدار

نه هر که دعوی ِ مردانگی چو مردان کرد

به نام ِ نیک ، خودی مُشتهَر به دوران کرد

بسا که پرچم شهرت به بام چرخ افراشت

و لیک "چوبکی از ننگ" ، پایه یِ آن کرد

به نام نیک سِزد شهرت اَر به دست آری

و گرنه شهرتِ بد ، ننگ ها نمایان کرد

حدیثِ "حاتم" و کارِ برادرش خواندی

و گرنه شهرت ِ بد ، بارِ دوش نادان کرد

"یزید" و "شمر" هم از جمله یِ مشاهیرند

و لیک لعنت ِ جاویدشان ، هر انسان کرد

مقام و مال و منال ، اَر نه بهرِ خدمت بود

کسی که در پیِ آن تاخت ، جلبِ خُسران کرد

به چاهِ مَظلمه افتاد و منجلاب ِ فساد

هر آن که خود ، طلب ِ جاه ، بهر ِ عنوان کرد

چنین کسان که مقید به حفظ جاهِ خودند

به رایِ خویش کنند آنچه را که نتوان کرد

گذشت یکصد و پنجاه سال و بین ِ صدور

سه تن به خدمتِ ایران قیامِ شایان کرد

شدند این سه تن اندر میانِ جمع ِ رجال

چو گُل که بینِ گیاهان ، بیان ِ رُجحان کرد

بیامدند و برفتند بس امیر و وزیر

که محوشان ، وزش ِ تندباد ِ نسیان کرد

ولیک این سه سیاست مدار ِ روشنتاب

فروغشان دل ِ تاریخ ، روشنستان کرد

چنان به حُسن سیاست شدند شُهره ی ِ دَهر

که روزگار تفاخر به نام ایشان کرد !

پس از شهادت "قائم مقام" و "میرکبیر"

"مصدق" است که خود را فدای ایران کرد

دو صدراعظم پیشین به جرم ِ مهرِ وطن

به حکم ِسلطان ، هر یک وداع با جان کرد

زِ بعدِ دوره یِ قاجار ، سومین را نیز

به عهد "پهلوی" اربابِ شه به زندان کرد

سحابِ جور بر او گونه گون فرو بارید

چنان که خانه یِ وی را گلوله باران کرد

کشید جانب بیدادگه "مصدق" را

شهی که طاعت بیگانگان فراوان کرد

چه جرم کرد "مصدق" جز اینکه ایران را

رها زِ چنبر ِ بیداد ِ انگلستان کرد

زِ بهر ِ این سه نکونام هر که با تحقیق

نوشت شرح و نویسد به خلق ، احسان کرد

مورخی که بُود راد و بی طرف بایست

 نشان دهد که نشاید حقوق ، کتمان کرد

نگر به "بیهقی" آن رادمردِ خیراَندیش

که نَقلِ جمله وقایع به صدق و ایمان کرد

بسا مورخ بسیار رو ، حقیقت را

به پشت پرده ی ِ اَغراض ، جمله پنهان کرد

 درود باد بر آن کلکِ سرگذشت نگار

که در نگارشِ حق با خدای پیمان کرد

"ادیب" گرچه درآویخت با ایادیِ جور

درین نبرد ، اطاعت زِ حکم ِ وجدان کرد

-------

بسیار رو ؛ تعبیر دیگری است از پُر رو و بی شرم .

عبدالعلی ادیب برومند زاده ی 1301. شاعر ملی ایران و عضو هیئت رهبری جبهه ی ملی ایران به رهبری دکتر مصدق . برای خواندن زندگینامه ی استاد نگاه کنید به اینجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


در ستایش شطرنج

میان این روزها و خبرهای زشت وتلخش ، خبری می شنوی که باز به ایرانی بودن خودت افتخار می کنی . مرتضی محجوب استاد بزرگ فدراسیون جهانی شطرنج (FIDE) همزمان با 500 شطرنجباز ، شطرنج بازی می کند تا نام خود و نام ایران را بالاتر از دیگران ، هم در کتاب رکوردهای جهانی گینس و هم در فدراسیون جهانی شطرنج ، قرار دهد . رکوردی که شاید تا زمان درازی کسی به آن نتواند برسد .

 

این رویداد که مرتضی محجوب سربلند از برگزاری آن ، رکورد تازه ای را در این ورزش - هنر - دانش به نام خود و به نام ایران پدید آورد از نگاه من بسیار مهم است . شطرنجی که در ایران تا 1368 حرام دولتی بود و بازی کردنش در انظار عمومی قدغن ، شطرنجی که حتی هنوز هم از نگاه برخی بازی کردن آن حرام است و جایز نیست ، درست بیست سال بعد از فتوای تاریخی آیت الله خمینی آن قدر در ایران پیشرفت می کند که چندی پیش احسان قائم مقامی ، آناتولی کارپُف را در تهران شکست می دهد و در دو روز گذشته هم که مرتضی محجوب افتخاری بزرگتر را می آفریند و در یک بازی 17-18 ساعته ی همزمان با 500 نفر شطرنج بازی می کند و با به دست آوردن امتیاز بالاتر از 400 به پیروزی می رسد تا هم رکوردی تازه در کتاب رکوردها نوشته شود و مهمتر از آن ، نام ایران با بهانه ای خوب در میان خبرهای جهان آورده شود . نگاه کنید به سایت رسمی فدراسیون جهانی شطرنج در اینجا .

اما دریغ و افسوس که هنوز ایران جایگاه شایسته ای در میان بزرگان این ورزش ندارد . دریغ و افسوس از آن رو که همه ی منابع معتبر ، هند و ایران را پدیدآور این هنر- ورزش - دانش می دانند . در دانشنامه ی Encarta درباره ی پیدایی شطرنج چنین آمده است که :

شطرنج یک بازی از چند بازی پدید آمده از بازی چاتورانگای هندی است که در حدود 1500 سال پیش یا حتی پیشتر از آن پدید آمد ، چاتورانگا نامی سانسکریت است که برای 4 دسته ی ارتش هند فیل ها ، سواره نظام ، پیاده نظام و ارابه ها به کار می رفته است . این بازی پس از رفتن به شرق آسیا و رسیدن به چین و کره و ژاپن همزمان با شکست ساسانیان از تازیان در سالهای 638 تا 651 میلادی به ایران می رسد . نخست به آن شَترنگ می گویند و سپس به پیروی از تازیان ، شطرنج .

همانگونه که فردوسی هم در شاهنامه آورده است ، ایران در پیشرفت این بازی نقشی اساسی داشته و امروزه جایگاه پیدایش شطرنج را ایران و هند می دانند ، گو اینکه هند در آن زمان جز امپراتوری ایران بوده است . شطرنج به نقل از سایت استاد دکتر کیهانی زاده اینگونه به فرنگ رفت :

هارون الرشید خلیفه عباسی که در عصر خود اَبرمرد شرق بشمار می آمد در ماه مه سال 800 میلادی ضمن ارسال پیامی به "شارلمانی" ، یک دستگاه بازی شطرنج با راهنمای استفاده از آن را به عنوان هدیه برای شارلمانی ارسال داشته بود و یاد آور شده بود که کسری ( خسرو انوشیروان ساسانی ) این بازی را که مبتکر آن هندیان بوده اند به منظور تقویت حافظه و قوای مغزی ایرانیان و تسریع محاسبات ریاضی ، در قلمرو خود رواج داده و ملت را به انجام این بازی تشویق کرده و جایزه معین ساخته بود . با ارسال همین دستگاه، بازی شطرنج در غرب رواج یافت .

و باز به نقل از Encarta :

هنگامی که بلشویک ها در 1917 ، حکومت امپراتوری روسیه را سرنگون کردند ، با یکدیگر پیمان بستند که جامعه را بر اساس آموزه های سوسیالیستی از نو بسازند . پس چگونه شطرنج که برای لذت بردن فردی ، بازی می شد در جامعه ی نوی شورایی ، زنده ماند و گسترش یافت ؟

در آغاز دهه ی 1920 ، نخستین بار الکساندر . ژینیوسکی برای پیشرفت آموزش و نظم اجتماعی سربازان ذخیره ، از بازی شطرنج استفاده کرد . او سپس مسابقه هایی را برای علاقمند کردن مقامات شوروی به ارزش آموزشی این بازی ، برگزار کرد . نخستین سازمان شطرنج شوروی در سال 1924 با ریاست نیکولای کیریلنکو ، دوست لِنین آغاز به کار کرد . این سازمان که تمام فعالیت های شطرنج کشور را اداره می کرد ، با این شعار به کار ادامه داد : "شطرنج مایه ی پیشرفت فرهنگی توده هاست" . هر چند شطرنج برای چندین قرن در روسیه یک بازی همگانی بود ، اما از آن تاریخ پشتیبانی حکومت شوروی به پا گرفتن کلوب های حرفه ای شطرنج منجر شد ، و گروه های جوان به همراه استادان شطرنج برای آموزش شطرنج سفرهای زیادی را درون خاک شوروی انجام دادند .

و اینگونه شد که در شوروی آموزش جدی شطرنج به کودکان از دهه ی 1920 در مدرسه ها آغاز شد که نتیجه اش تا هنوز ادامه دارد و روسیه و بازیکنان آن کشور همچنان جز قهرمانان نخست جهان هستند .

در کتابی درباره ی نقش آموزشی و پرورشی شطرنج چنین آمده است :

شطرنج که یکی از کهن ترین بازی های جهان به شمار می رود ، بیش از 1500 سال است که آدمی را شیفته ی خود ساخته و به مبارزه طلبیده است . این بازی فکری ، سرگرم کننده و درونگرا با وجود سرچشمه ی قدیمی آن با نیازهای انسان پیشرفته ی امروز همخوانی بسیار دارد . در حقیقت اگر در گذشته شطرنج یک بازی شاهانه محسوب می شد ، امروزه به یک سرگرمی همگانی بدل گشته است . مشغولیتی که تمدد اعصاب و پرورش فکر را در کنار یکدیگر به همراه دارد و یکی از معدود پدیده های زندگی است که جالب ، رایگان و داری جنبه های اخلاقی می باشد .

اگر به فواید بسیار بازی شطرنج برای کودکان تاکید کنیم ، سخن به گزاف نگفته ایم . کودکانی که شطرنج را فرا می گیرند ، در ریاضی و فیزیک پیشرفت زیادی پیدا می کنند و در انجام دادن کارهای تحقیقاتی مستقل ، توانایی شایان توجهی از خود نشان می دهند . مطالعات و بررسی ها نشان داده است که آموزش منظم شطرنج ، توان کودک را در تمرکز منطقی افزایش می دهد و جنبه های رقابتی بازی و نیز تلاش برای جبران موقعیتهای از دست رفته ، قدرت اراده ی او را افزون می سازد و شعار "هرگز نا امید مشو" به اندیشه ی برتر او در زندگی و در شطرنج بدل می شود .

( از کتاب comprehensive chess course با برگردان عباس لطفی و لادن لطفی )

با خواندن این همه ارزش و آموزش که در این بازی نهفته است پاسخی نمی توان یافت برای دلیل حرام بودن این بازی ، جز اینکه کسانی با اندیشیدن و آموختن راه درست اندیشیدن که بالاترین پرستش است از نگاه اسلام ، مخالف هستند .

در پایان یادی می کنم از یکی از استادان قدیمی شطرنج ایران که در آموزش نسل تازه ی شطرنجبازان ایرانی ، بسیار تلاش کرد ، استادی که از بخت یاری من بود یا نه ، تنها دو سه ساعت با ایشان در یک کلاس شطرنج ، برخورد داشتم ، در کلاسی که به دلیل نبودن شاگرد فقط یک جلسه برگزار شد اما تا زنده ام خاطره ی آن کلاس یک نفره و اخلاق نیکوی ایشان را فراموش نمی کنم . ایشان استاد زنده یاد هادی بنکدار بودند که استاد بسیاری از قهرمانان امروز شطرنج ایران بودند . روحشان شاد . نگاه کنید به اینجا .

پس نوشت :

شاعر ارجمند خانم مینو نصرت در دیدگاهشان بر این نوشتار چیزی نوشته اند که چون خودم را به فکر فرو برد ، آن را در اینجا می نویسم :

خیلی تعجب نکن که در ایران به هر دلیلی این بازی خیلی طرفدار ندارد . در زمان های خیلی دور در تقسیم بندی ها رَمل و اُسطرلاب به نام ایرانی ها افتاد و شطرنج مالِ هندو ها شد و یی چینگ هم مالِ چینی ها . خب اگر به این ها خوب نگاه کنیم میبینم که شطرنج تشکیل شده از شصت و چهار مربع سیاه و سفید ، یی چینگ هم از شصت و چهار دو خطی و سه خطی و رَمل هم استوانه ای است با چهار مربع که در تویش هست و مجموعِ خانه هایش شصت و چهار . حال چه حکمتی داشت که رَمل از آنِ ایرانی ها شد را لازم است هرکس جستجو کند !!

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فریدون فرخزاد : آوازه خوان انسان دوست

زیبایی ، جهان را نجات خواهد داد . فئودور داستایوسکی

*

به یاد فریدون فرخزاد در هفدهمین سالگرد مرگش .

گوش کنید به باران با صدای فریدون فرخزاد >>> اینـجا .

*

از آنجا که سن زیادی ندارم ، از برنامه هایی که فریدون فرخزاد پیش از سال 1357 اجرا کرده است ، خاطره ای ندارم و تنها چیزی که باعث شد این نوشته را بنویسم دو آلبومی است که از او شنیدم ، آلبوم "فریدون فرخزاد و خاطره ها" . دو آلبومی که نه تنها مرور کردن ترانه های خاطره انگیز و دلنشین نسلهای پیش از ماست ، بلکه بین هر دو ترانه گفتارهایی هست که شنیدن این حرفها باعث شد به فریدون فرخزاد و دانش او ، انسان دوستی و آزادیخواهی او احترام بگذارم بر خلاف حرفهایی که در همه ی آنها او را متهم به بی اخلاقی می کنند و ... آنچنان که در مرگ مایکل جکسون هم نوشتم : فریدون فرخزاد هم مانند دیگر آدمیان زشتی هایی داشت و زیبایی هایی و من و ما اگر او را دوست داریم ، به خاطر زیبایی های اوست و نه زشتی های او .

نخست بخشهایی از گفتارهای او در آلبوم "فریدون فرخزاد و خاطره ها" را می نویسم که به نظرم در هر زمان و هر جایی این حرفها زیبا هستند و انسانی . حرفهایی که به راستی اندیشه و کردار فریدون فرخزاد بوده است و نه مانند بسیاری از کسانی که این روزها هم از این حرفهای زیبا می زنند اما کردار آنان چیزی دیگر است و شاهد راست بودن این حرفها هم خاطرات بزرگترهای ما است و خاطره ای که در ادامه ی این گفتارها از زبان هنرمند دیگری نوشته ام . و برداشت من از گفتارهای فریدون فرخزاد و همینطور نوشته های کتابها و مجلات این است که در تمام این سالها ، شاید هیچ اجراکننده ی دیگری جز منوچهر نوذری نتوانسته است به محبوبیت فریدون فرخزاد در برنامه های دوساعت با فریدون فرخزاد ، میخک نقره ای ، سلام همسایه ها ، بزرگترین نمایش هفته ، بزرگترین شوی تلویزیونی ، جمعه بازار - در اجرای رادیویی و تلویزیونی برسد و مردمی شود .

 

بخشهایی از گفتارهای فریدون فرخزاد :

- از کتاب صحبت کردم ، از آینده ، از فردا از آفتاب از نور از سبزه و علف و گیاه و از اینکه زندگی رُ باید ساخت ، از سازندگی صحبت کردم ... مردم درها رُ باز کنید ، پنجره ها رُ باز کنید ، ببینید بیرون گل هست ، پرنده هست ، آفتاب هست ، بهار هست و اگر تمام اینها رُ نمی بینید و برف می بینید و غم می بینید و بیهودگی می بینید این رُ بدونید که این غم و این برف از بین می رن ، آب می شن و باز علف سبز می شه و باز آفتاب می تابه .

- وظیفه ی ِ یک خواننده چیه ؟ با آوازهاش ، نه تنها به مردم شوق و امید ِ زنده بودن بده ، بلکه امید ِ به فردا رُ هم به اونها تفهیم کُنه و به اونها حالی بکنه که فردایی هم هست و این فردا رُ باید بهتر ساخت ، نه برای خودمون ، نه حتما برای خودمون ، برای بچه هامون ، برای بچه های ِ بچه هامون .

- روزای جمعه که در رادیو برنامه داشتم ، برنامه ی جمعه بازار ، چندین سال چندین سال ، پشت سر هم ، همیشه از بچه ها صحبت می کردم و از اینکه برید سراغ بچه ها ، برید به بیمارستانهای کودکان ، برید به بیمارستان روانی اطفال ، برید به جاهایی که به هر جهت مردمی هستند که بیشتر به شما احتیاج دارند ، همیشه با زبان بی زبانی می گفتم : بله خب ، زندگی شما ممکنه خیلی خوب باشه ولی همیشه فکر کنید که عده ای هم هستن که زندگیشون به خوبی زندگی شما نیست ، برید و به اونها بپردازید .

و خاطرات پرویز خطیبی (1302-1372) هنرمند نابغه و تکرارناشدنی ایران روزنامه نگار ، طنزنویس ، نمایشنامه و فیلمنامه نویس ، کارگردان ، ترانه سرا و ... از کتاب خاطراتش درباره ی فریدون فرخزاد :

در سال 1348 ، هنگامی که من در استودیو پلازا فیلم "جنجال پول" را با سپهر نیا ، گرشا ، و متوسلانی می ساختم یک روز فیلمبردارمان ، عباس دستمالچی با یک جوان شیک پوشِ مو مشکی به سراغم آمد و گفت : این آقا تازه از آلمان آمده و داوطلب هنرپیشگی است . مدتی به او خیره شدم . لبخندی عجیب داشت و نگاهش نافذ بود و در عین حال مرموز بود . به نظرم رسید کهدماغش کمی ناقص است و به درد دوربین سینمایی نمی خورد . اسمش را پرسیدم گفت : فریدون فرخزاد هستم . به یاد روزی افتادم که او را فقط یک نظر در مونیخ دیده بودم . فریدون شروع به صحبت کرد و من گوش می دادم :

- خیال نکنید چون خواهرم فروغ است آمده ام تا از اسم و شهرت او بهره برداری کنم ؟ خیر ، من خودم جوان تحصیل کرده ای هستم و هزار و یک هنر دارم . از رقص و آواز گرفته تا بازیگری ، اگر تصمیم بگیرم در یک لحظه سیلاب اشک از چشمانم سرازیر می شود ، چنان می خندم و می خندانم که همه اطرافیان را مبهوت می کنم ...

چند ماه بعد یک روز در باغ تولید رادیو "میدان ارگ" فرخزاد را دیدم . خوشحال بود که به عنوان کارمند دفتری استخدامش کرده اند اما دلش می خواست که د رکارهای هنری دخالت داشته باشد . به من گفت که در آلمان ، در یک فستیوال آواز شرکت کرده و جایزه ای هم برده است . بعد نوار کاستی به دستم داد . این همان آوازهایی بود که در آن فستیوال خوانده بود ، اولین آهنگ "شب بود بیابان بود " روز جمعه از برنامه ی شما و رادیو با صدای فریدون فرخزاد پخش شد و مورد توجه شنوندگان قرار گرفت . جمعه ی بعد فرخزاد دومین آهنگش را خواند و بعد دیگر پیدایش نشد . یک ماه بعد خبر رسید که او موفق شده است که در تلویزیون ملی ایران ، برنامه ای با عنوان " دوساعت با فریدون فرخزاد" اجرا کند .

برنامه ی تلویزیونی فرخزاد در واقع یک برنامه ی کاملا متفاوت بود و بینندگان تا آن زمان با اجرا کننده ای آنچنان مسلط و بی پروا رو به رو نشده بودند . استقبال بینندگان تلویزیون از برنامه ی جدید فرخزاد سبب شد تا مسوولان تلویزیون یک برنامه ی هفتگی در اختیارش بگذارند . فرخزاد می رفت تا در مدتی کوتاه به اوج برسد اما ناگهان حادثه ای رخ داد و تلویزیون ملی ایران برنامه ی فرخزاد را قطع کرد . قطع برنامه ی فرخزاد سبب بروز شایعات زیادی شد . در شهر همه از این ماجرا حرف می زدند و هر کس حدسی می زد ولی دلیل اصلی قطع این برنامه این بود که فریدون فرخزاد ، در آخرین برنامه اش دست خانم "سوسن" خواننده ی معروف را بوسیده بود . ... فرخزاد به کار اداری اش برگشت در حالی که هر روز زیر رگبار سوالات دوستان و آشنایان قرار می گرفت ، پاسخ او در برابر این سوال که چرا دست سوسن را بوسیده ای این بود که : خیال می کردم ما هم متمدن شده ایم . با وجود این چند هفته بعد فریدون مجددا به تلویزیون احضار شد و با ناباوری از مسوولان شنید که می تواند برنامه اش را ادامه بدهد ، می گفتند دستور مستقیم از دربار رسیده بود .

در برنامه های تلویزیونی فرخزاد ، مردم باز هم از او کارهای نامتعارف از او دیدند و تحسین و تمجیدش کردند . او بسیاری از خوانندگان بلند آوازه ی ِ امروز را برای اولین بار در برنامه اش شرکت داد و همیشه سعی کرد تا سخنانش ساده و صریح و بی پیرایه باشد .

مدتها گذشت و من از فرخزاد خبری نداشتم . یک روز در نیویورک یکی از دوستان مشترک من و فرخزاد گفت که فریدون از مرز خارج شده و به زودی به نیویورک خواهد آمد . سرانجام یک شب من و فرخزاد پس از سالها با یکدیگر رو به رو شدیم . همراه او جوانی بود به نام "سعید محمدی" که هر دو از ایران به اتفاق یک سگ کوچک سیاه فرار کرده بودند و از ماجرای فرارشان داستانها می گفتند .

یک شب با فرامرز پارسی به خانه ی فریدون فرخزاد رفتیم . خانه اش با خانه ی ما فاصله ی زیادی نداشت . فریدون را دیدم که پیش بند را به کمر بسته و مشغول آشپزی است . خورش سبزی او واقعا تعریفی بود . تا سعید سفره را بچیند شام حاضر شد . بعد از شام فرخزاد ، دیوان شمس تبریزی را برداشت و شروع به خواندن کرد . ... جالب اینکه اغلب اوقات بین فریدون و سعید بر سر بازی تخته نرد دعوا می شد و چنان به هم می پریدند که خیال می کردی همان لحظه از هم جدا خواهند شد . ولی دعواها فقط بر سر بازی تخته نرد بود و این دو نفر در سایر مسایل با همدیگر توافق کامل داشتند . اقامت یک ساله ی فرخزاد در نیویورک باعث شد که من در وجود او انسان دیگری را کشف کنم .

پیش از آن چه در رادیو و چه در جاهای دیگر به او روی خوش نشان نداده بودم ، در واقع فرخزاد دشمنان زیادی داشت و رفتار و گفتارش ، به خصوص صراحت لهجه ای که داشت از او یک غول شاخته بود . از داستان ازدواج و طلاق او مردم هزاران شایعه درست کرده بودند که معلوم نبود کدام درست و کدام نادرست است . در نیویورک "دسامبر 1983" برای من و خانواده ام بزرگترین فاجعه رخ داد . تنها پسرم فرزین در یک تصادف از دست رفت . ما همه بهت زده و غمگین نشسته بودیم ... اواسط شب وقتی خانه خالی شد ، فرخزاد از در رسید ، با دیوان شمس و چهره ای اندوهگین و کلماتی که می توانست برای ما داغ دیدگان آرامش بخش باشد ، می نشست، می گفت ، شعر می خواند و شور و حالی به پا می کرد . گاهی تا نزدیک سپیده دم با ما بود ، از خودش می گفت ، از فروغ که او هم در جوانی بر اثر حادثه ی اتومبیل در گذشته بود .

آن روزها و آن شبها را ما در کنار فریدون گذراندیم و من در این گیر و دار شخصیت دیگر او را کشف کردم . خودش هم در کتاب شعرش "من و آن من ِ دیگر" به این مساله اشاراتی دارد . پیش از آن خیال می کردم که فرخزاد یک آرتیست واقعی است و خوب بلد است که به موقع اشک بریزد ، ولی در فاجعه ی مرگ فرزندم ، بارها و بارها اشک های واقعی او را دیدم و احساسش را در چشمهایش خواندم .

ما همه نقاط ضعف فراوان داریم ولی ای کاش نقاط مثبتی هم در کار باشد که بتواند نقطه های ضعف ما را بپوشاند .

*

اما صدای فریدون فرخزاد را هم بسیار دوست دارم ، خواننده ای که در آغاز یکی از برنامه های تلویزیونی اش می خوانده است :

سکوتِ شبانه ، می شکنه با آواز من ، می خونم

پرندَم ، یک پرنده ، آوازَمِ پرواز من ، می دونم

.

گوش کنید به باران با صدای فریدون فرخزاد >>> اینـجا .

من با غمِ فراوانم ، خشم صدایِ توفانم

دردِ سفیدِ بارانم ، فریادِ جاودانم

راهم پر از سیاهی ها ، در فکر روشنایی ها

شکلِ شکستنِ موجم ، اما سرودِ اوجم

*

تا بوده این چنین بوده ، پرواز همیشه پرواز است

مرغی که در قفس مانده ، در فکر راهِ تازه است

چون جشن ِ خاک و خاکستر ، پایانِ هر چه بودم نیست

آتش همیشه می ماند ، یک حرف همیشه کافیست

حرفِ من و صدای من ، روزی دوباره می آید

در گوشِ شهر ِ عشق ِ تو ، دروازه می گشاید

*

روزی صدایِ آزادم ، در هر ستاره می پیچد

با من ، تو وُهزاران من ، مثل ِ شکوهِ یک تن

آن روز ، دوباره می خوانیم ، خشم ِ صدای توفانیم ما .

 

فریدون فرخزاد،آوازه خوان انسان دوست

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


حسین پناهی ؛ فیلسوفی در جستجوی کودکی

به یاد حسین پناهی در پنجمین سالگرد درگذشتش .

*

... و سیاه شد در فراموشی ، سگ ِ سفید ِ امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم ، و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم تا بدانم تا بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند .

*

و از اینجا سرگردانی حسین پناهی آغاز می شود . سرگردانی برای یافتن پاسخ به پرسش هایی که ذهنش را ، ذهن یک روستایی بالیده در طبیعت و آرامش را ، آزار می دهند و اینجاست آغاز فیلسوف شدن او . آغاز آواره شدن او ، ناآرام شدن او برای یافتن پاسخ به پرسشهایی بزرگ . پرسشهایی که در ذهن هر فیلسوفی شکل می گیرد و هر فیلسوفی پاسخی برای این پرسشها می یابد یا نمی یابد .

و اینها شاید پاسخهایی باشند برای پرسشهای او ، آنچه که من فلسفه ی حسین پناهی می نامم . فلسفه ای که در همه ی شعرهایش و در بازیگری اش دیده می شود . ذهنی ناآرام و پر از پرسش اما دلتنگ برای کودکی .

- من زندگی را دوست دارم ولی از زندگیِ دوباره می ترسم ، دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم ، قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم ... من می ترسم پس هستم ، این چنین می گذرد روز و روزگار من ، من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم .

- شب در چشمان من است ، به سیاهی چشمهایم نگاه کن !

روز در چشمان من است ، به سفیدی چشمهایم نگاه کن !

شب و روز در چشمان است ، به چشمهای من نگاه کن !

پلک اگر فرو بندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت .

*

ذهنی که پاسخی برای پرسش هایش در جامعه ای که زندگی می کند ، پیدا نمی کند و اما باز جستجو می کند ، جستجو می کند ...

- میزی برای کار ، کاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خوابی برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد ، یادی برای سنگ . این بود زندگی ؟

- برای اعتراف به کلیسا می روم ، رو در روی علفهای روییده بر دیوار ِ کهنه می ایستم و همه ی گناهانِ خود را یک جا اعتراف می کنم ، بخشیده خواهند شد به یقین و علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند !

*

و دیگر پرسشهای او آن قدر بزرگ می شوند که تنها خدایش را پاسخگوی این پرسشها می داند و بلند بلند فریاد می زند و می پرسد ، پرسشی که شبیه شَطحیات برخی صوفیان شاید کفر آمیز هم به نظر برسد :

- یاد گرفتم چه جوری شبا / از رویاهام / یه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتتُ ...

و

زیباترین شعر دنیا :

... دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونـِوَر کامل کیه ؟ واسطه نیار ! به عزتت خُمارم ، حوصله ی هیچ کسی رُ ندارم ، کفر نمی گم ، سوال دارم ، یه تریلی محال دارم ، تازه داره حالیم می شه چی کارَم ، می چرخم و می چرخونم ، سیاره اَم ، تازه دیدم حرف ِ حسابت منم ، طلای نابِت منم ، تازه دیدم که دل دارم ، بستمش ، راه دیدم نرفته بود ، رفتمش ، جوونه ی نشکفته رُ رَستَمِش ، ... جواب ِ زنده بودنم ، مرگ نبود ، جونِ شما بود ؟ مُردن من ، مُردنِ یک برگ نبود ، تو رُ به خدا بود ، اون همه افسانه و افسون وِلـِش ، این دلِ پر خون وِلـِش ، دلهره ی گم کردنِ گُدار مارون وِلـِش ، تماشای پرنده ها بالای کارون وِلـِش ، خیابونا ، سوت زدنا ، شِکوه به بارون ، وِلـِش ، دیوونه کیه ، عاقل کیه ، جونـِوَر کامل کیه ؟

گفتی بیا ! زندگی خیلی زیباست ، دویدم ، چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم ، پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟  کنارِ این جوبِ رَوون ، معناش چیه ، این همه راز این همه رمز ، این همه سر و اسرار معماست . آوردی حیرونم کنی که چی بشه ، نه والا ، مات و پریشون کنی که چی بشه ، نه بِلا . پریشونت نبودم ؟ من حِیرونت نبودم ؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهمِ من چه قد کمه ، اتم تو دنیای خودش حریف ِصد تا رُستمه ، گفتی : ببند چشماتو ، وقتِ رفتنه ، انجیر می خواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه ، چشمای من ، آهن ِزنجیر شدن ، حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن ، ...

دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونـِوَر کامل کیه ؟

*

اما او خسته از بر دوش کشیدن کوله بار ی سنگین از سوال ها ، دلتنگانه به دنبال کودکی و پاکی گمشده است و بارها می گوید که : من می خواهم بر گردم به کودکی . و این خواسته آن قدر بزرگ می شود که او هم در شعرهایش و هم در بازیگری اش ، هم فیلسوف است و به دنبال پاسخی برای پرسش هایش  و هم کودکی در دنیای بزرگسالان . کافی است چهره ی او را به یاد بیاوریم . روحش شاد .

کهکشانها کو زمینم ؟ / زمین کو وطنم ؟ / وطن کو خانه ام ؟ / خانه کو مادرم ؟ / مادر کو کبوترانم ؟ / معنای این همه سکوت چیست ؟ / من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان ؟ / کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ، کاش .

و

رسول نجفیان در گفتگویی که در سال 1384 با روزنامه ی ایران انجام داد این چنین از او گفت :

مى رَن آدما، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا مى مونه...

- ( جلوى اشکش را مى گیرد و شروع مى کند ) حسین کلید خانه ی مرا داشت . بیشتر پیش من بود . اتاق داشت در خانه ی  ما . آنا و لیلا و بعدها سینا - بچه هاى پناهى - روى پاى ما بزرگ شدند . حسین خیلى خاص بود ؛ در شعر سبک عجیب و غریبى داشت .  همسر من آشنایى کمى با ادبیات فرانسه دارد . حسین مى آمد و ترجمه مى گرفت و شاعران روز دنیا را زیاد مى خواند . به جرأت مى گویم سبک خاصى حتى در جهان داشت . همسر من به او مى گفت : اصلاً نمى خواهد بروى و فیلم بسازى و بازى کنى . بنشین و فقط شعرت را بگو . حسین پدیده ی عجیبى از دردى کهنه بود ...

یک تراژدى از دنیاى اطرافش..

- باید برمى گشت روستا . من خیلى تلاش کردم ، نشد . برایش تعریف مى کردم ما هفت ، هشت سالمان بود . چهار راه عزیزخان مى نشستیم . دو نفر مى آمدند از کوچه ی ما رد مى شدند . یکى مرحوم صُبحى بود که ما بچه بودیم و با قصه هایش بزرگ شدیم و هر وقت سلامش مى کردیم با مهربانى جواب مى داد و نازمان مى کرد . یک نفر هم بود که سلام مى کردیم اما او با ترشرویى پاسخمان را مى داد و نگاهمان مى کرد . پدرم مى گفت : این یک شاعر دیوانه است ، نزدیکش نشوید . من بعدها فهمیدم او نیما یوشیج بوده . به حسین مى گفتم آن سالها نیما دلش براى دهاتش تنگ شده بود و مى گفت : "بعد از این پنجاهى و اندى ز عمر / ناله اى مى آیدم از هر رگى / کاش بودم باز دور از هر کسى / چادرى و گوسفندى و سگى" حسین خودش هم دلش مى سوخت و مى دانست تهران جاى او نیست . شعرش عجیب برخاسته از زندگى اش بود .

آشنایى شما با حسین پناهى کجا شکل مى گیرد ؟

- درست پیش از پیروزى انقلاب بود من جوان بودم و به خاطر اول شدن فیلمم در یک جشنواره آسیایى خب در اوج بودم ، ولى چون مخالف حکومت شاه بودم در تلویزیون راهم نمى دادند . ضمناً ۵۰ هزار تومان به مناسبت ۵۰ سال شاهنشاهى را هم که خیلى ها گرفتند و فیلم ساختند ، من نرفتم بگیرم و خلاصه طرد شدم . انقلاب که شد ، بیشتر فعال شدیم . کسانى مثل حسین هم به خاطر ایمان و اعتقاد آمده بودند ولى تخصص آنچنانى نداشتند . حسین به نوعى جنگزده بود . پدر عبدالله اسفندیارى به عبدالله گفت بین جنگزده ها یک نفر هست که خیلى خوب مى نویسد و ... عبدالله آن موقع رئیس گروه فیلم و سریال بود ...

فکر مى کنم "دو مرغابى در مه" نزدیک ترین پاره هاى وجودى از زندگى و هویت حسین پناهى را در خود دارد ...

- دقیقاً همین طور است ؛ یک روستایى که آمده شهر و روشنفکر شده حرف از تى . اِس . اِلیوت مى زند ، از "باغ آلبالو"ى چخوف مى گوید ، اسم زنش را از مریم به ماریا تغییر مى دهد و ... دقیقاً خود حسین . اصلاً همسرش از جنون او دچار جنون شد و برگشت روستا . سخت بود با حسین زندگى کردن ، شاعرانگى هاى عجیب و غریبى داشت . حسین همیشه دنبال یک "نازى" بود که با هم بروند زیر یک چتر توى یک کهکشان .

گوش کنید به زیباترین شعر دنیا با صدای حسین پناهی >>> ایـنـجا

 

حسین پناهی ، فیلسوفی در جستجوی کودکی

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


دیگری

تا وقتی من هستیم در تنهایی ِ خود محدود می شویم اما همین که نگران دیگری شدیم و به دیگری عشق ورزیدیم نامتناهی و بیکران می شویم و به سوی او حرکت می کنیم . تا زمانی که دلواپس دیگری هستیم و احترام به دیگری و مسوولیت در قبال دیگری داریم اخلاق در ما زنده خواهد بود و تا زمانی که دیگری در ما زنده است می توانیم بگوییم من ِ اخلاقی در ما حیات دارد .

اِمانوئل لِویناس (1906-1995) فیلسوف فرانسوی . برای خواندن زندگینامه ی او نگاه کنید به اینجا .

پس نوشت

امروز این نوشته زیاد در مغزم می چرخید ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شاملو و آیدا

دوم مرداد 1388 و نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو . نوشتن درباره ی هنرمند و محققی که وبلاگستان پر از نوشته های خوب و خواندنی درباره ی او است دشوار است اما در کتابی به خاطرات جالبی درباره ی احمد شاملو از زبان "آیدا" برخوردم که خواندنی بود و نوشتنی در اینجا .

در ویکی پدیا درباره ی آیدا چنین آمده است : آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو ، به ویژه در دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" به عنوان معشوقه ی شاعر ، جلوه‌ای خاص دارد . شاملو درباره ی تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله ی فردوسی گفته است : "هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم"

بخشی از گفتگوی شادروان شهین حنانه (1326-1376) شاعر و ترانه سرا و برادرزاده ی موسیقیدان نابغه و نوآور ایران ، شادروان استاد مرتضی حنانه که از معروفترین ترانه های او ترانه ی "پرنده" است با موسیقی بابک بیات و صدای مانی رهنما با این آغاز که "پرنده همقفس همخونه ی من / زمستون رفت و شد فصل پریدن"  با آیدا در سال 1371 :

زندگی روزانه ی شما و شاملو چگونه می گذرد ؟ شاملو بیدار که شد مشغول کار می شود ، من هم بعد از رسیدگی به کارهای روزمره  و کارهای بیرون باید به کارهای خودم هم برسم ، گاه نوشته ای را تایپ می کنم ولی بیشتر تنظیم مطالب کتاب کوچه و کارهای دقیق این مجموعه ی بزرگ است که مثل دریا می ماند ... کار بزرگی است و باید دل سوزاند و نمی شود سرسری گرفت .

قبل از ازدواج با شاملو چه می کردید چگونه با هم آشنا شدید ؟ پدرم کارمند شرکت نفت بود ، برای چند سال در اصفهان زندگی می کردیم . دیپلم که گرفتم و آمدیم تهران ، سال 41 بود و من تازه وارد دانشکده شده بودم که شاملو و مادر و خواهرهایش همسایه ی ما شدند ، او را دیدم و "قاعده دگر شد" . من از همان نوجوانی عاشق موسیقی جهانی بودم ، موسیقیدان برایم موجودی استثنایی بود ، انسانی با احساس و اندیشه ای ژرف ...  بعد از آشنایی با شاملو احساس کردم او هم فردی استثنایی است خالق آثاری برای اعتلای بشر . امروز یقین دارم شعرهای شاملو نه فقط کم از آثاری که موسیقیدانان بزرگ ساخته اند نیست بلکه رابطه ی مستقیم تر و موثرتری با انسان برقرار می کند . راست گفته اند که شعر ، شاه ِ هنرهاست  .

گفتید که همسایه بودید چطور آشنایی به ازدواج انجامید ؟ شاملو آن زمان کتاب هفته را سردبیری می کرد که مدت ها بود مجله را عاشقانه می خریدم و می خواندم و تازه فهمیدم که کار کارِ اوست ، و دو مجموعه شعر هم منتشر کرده بود . بعد از دوسال آشنایی ازدواج کردیم . البته وضع او برای ازدواج مناسب نبود ... قرار بود از زیر صفر شروع کنیم و کردیم و من می بایست به او توان مبارزه با مشکلات را می دادم .

خانواده ی شما با این ازدواج مخالفت نکردند ؟ ابتدا چرا ... در میان ارمنیان رسم است که ازدواج ها در میان خودشان صورت بگیرد به هر حال عشق یکبار دیگر بر تعصبات پیروز شد .

هنوز عاشق شاملو هستید ؟ بیشتر از گذشته . چرا که اول فقط کشش و احساس است ولی به مرور که دو نفر همدیگر را بهتر می شناسند منطق هم دخالت می کند ، هر چه او را بهتر می شناسم این احساس قوی تر می شود .

پس این تز را قبول ندارید که ازدواج عشق را بیرنگ میکند ؟ تا شرایط چگونه باشد و عشق چه عشقی باشد . عشق اگر ریشه ی معنوی داشته باشد ، دو انسان را به مرور زمان نزدیک تر می کند . عشق باید سازنده باشد ، وقتی سازنده باشد کامل کننده ی آن دیگری هم می شود . پس چنین عشقی نه با ازدواج و نه بدون ازدواج بیرنگ نمی شود . سارتر و سیمون دوبوآر هم که ازدواج نکردند حدود چهل پنجاه سال عاشقانه زندگی کردند .

از خصوصیات شاملو بگویید ؟ شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق است . آدمی است جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، حضوری مطبوع دارد و کج خلقی ها و خودبینی های بعضی را ندارد . یکی از ویژگیهای شاملو همیشه آراستگی اوست . با وجود ناراحتی های جسمی اش آدمی است خون گرم و منظم . ولعِ آموختن و دیدن و شنیدن دارد .

مثل اینکه مدتی خیاطی می کردید ؟ بله ، ما پانزده سال اول زندگی مان را خیلی با سختی گذراندیم ، اجاره نشین بودیم و گاهی در گذران زندگی روزمره دچار اشکال می شدیم و من مجبور بودم برای اینکه از حداقل امکانات زندگی برخوردار شویم خیاطی کنم . اگر ناشرینی هم کتابی از شاملو چاپ می کردند مبلغ مهمی به دست نمی آوردیم . این بود که ما سالهای سختی را گذراندیم اما این سالها تجربه های گرانبهایی را همراه داشت و از نظر بازدهی فکری پربار بود و ما خودمان را در آن سالهای بحرانی ساختیم ، شاید شاملو بیشترین شعرهایش را در آن سالها سروده است .

هنرمندان ایرانی به خصوص اهل قلم در تنگنای مالی وحشتناکی قرار دارند به غیر از یکی دو نفر بقیه درآمدی که تکافوی زندگی روزمره شان را داشته باشد ندارند ، آیا نباید فکری به حال این قشر کرد ؟ این نوع برخورد کینه توزانه و تنگ نظری ها همیشه بوده . به جایش چرا نباید آرزو کنیم که همه ی انسانها خوب زندگی کنند ؟ ... به هر حال این گنجینه های فرهنگی ما باید روزی حقوق و جایگاهشان خودشان را به دست آورند . شاید آن روز خیلی دور نباشد . باید در این راه تلاش کرد . فلان هنرمند تا هست کسی سراغش را نمی گیرد همین که از دست رفت مجالس ختم چنین و چنان برایش برگزار می کنند و افسوس می خورند . این شاعران ، نویسندگان و هنرمندان هستند که فرهنگ یک ملت را می سازند پس بیاییم درزمان حیاتشان آنها را دریابیم .

صحبت از فقر و محرومیت شد آیا شما به پایین دستی ها کمک می کنید ؟ تا آنجا که بتوانیم بله ، به هر حال ما انسانیم با عواطف و احساسات انسانی ... به اعتقاد من یک نوع بیداری در ملت ها به وجود آمده است و خیلی از حکومت ها مجبور شده اند در مقابل خواسته های مردم تسلیم شوند ، محرومین به پا خواسته اند تا از حقوقشان دفاع کنند ، بالاخره باید روزی عدالت اجتماعی در جهان برقرار شود . تا فقر در جهان وجود دارد سرمایه دار هم به آسایش واقعی نخواهد رسید ، دایم از طرف محرومین ِ بیدار شده مورد تهدید قرار می گیرد .

*

گوش کنید به شعری از شاملو که بسیار دوستش دارم با صدای خودِ شاملو ، در اینجا .

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود .

*

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن .

*

درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می‌‌گویم

نامَت را به من بگو

دستَت را به من بده

حرفَت را به من بگو

قلبَت را به من بده

من ریشه‌هایِ تو را دریافته‌ام

و با لبانَت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایَت با دستان من آشناست .

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام

برایِ خاطرِ زند‌گان ،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشقترین زند‌گان بوده‌اند .

*

دستَت را به من بده

دست‌هایِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

به سانِ ابر که با توفان

به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا

به سانِ پرنده که با بهار

به سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من

ریشه‌هایِ تو را دریافته ام

زیرا که صدایِ من

با صدای تو آشناست .

1334

و گوش کنید به ترانه ی شبانه ، ترانه ای که همه ی مصرع هایش 5 هجا دارد ، با صدای فرهاد مِهراد در اینجا .

1

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

مَنو می‌بره

کوچه به کوچه

باغِ انگوری

باغِ آلوچه ،

دره به دره

صحرا به صحرا،

اون جا که شبا

پُشتِ بیشه‌ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو می‌ذاره

تو آبِ چشمه

شونه می کنه

مویِ پریشون ...

2

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره

تَهِ اون دره

اون ‌جا که شبا

یکه و تنها

تک‌درختِ بید

شاد و پُرامید

می‌کنه به ناز

دَسِشو دراز

که یه ستاره

بِچِکه مِثِ

یه چیکه بارون

به جایِ میوه‌ش

نوکِ یه شاخه‌ش

بشه آویزون ...

3

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره

از تویِ زندون

مثِ شب‌پره

با خودش بیرون ،

می‌بره اون‌ جا

که شبِ سیا

تا دَمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون

جار می‌کشن

تو خیابونا

سرِ مِیدونا :

" - عمو یادگار !

مردِ کینه‌دار !

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار ؟

*

مستیم و هُشیار ،

شهیدایِ شهر !

خوابیم و بیدار ،

شهیدایِ شهر !

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون ،

از سرِ اون کوه

بالایِ دره

رویِ این مِیدون

رد می‌شه خَندون

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد ...

1333 زندان ِ قصر

  

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0