مرتضی حنانه و اندیشه ی جهانی کردن موسیقی ایرانی

پس نوشت 30 مهرماه 1388 : نوشته ای که 26 مهرماه به دلیل عشق خودم به موسیقیِ مرتضی حنانه و احترام به اندیشه ی ِاو نوشتم به این دلیل بود که فکر می کردم شاید مانند بسیاری دیگر از بزرگان ایران ، نوشته ی شایسته و بایسته ای درباره ی این استاد بی مانند موسیقی در وبلاگستان نباشد ، هر چند که اگر هم نوشته ای بود باز نوشته ای دیگر می نوشتم که از یکی دیگر از بزرگانی که به آنها عشق می ورزم یادی کرده باشم - یا از خاطره ی زنده یاد پرویز خطیبی درباره ی استاد مرتضی حنانه و یا نوشته ای دیگر - تنها به این دلیل که باورم این است که هر کدام از ما در وبلاگستان اگر می نویسیم باید چیزی بنویسیم برای پیدا کردن دوباره ی خوبی های گذشته ای که می خواستند و می خواهند ، فراموش کنیم ، پس اینکه ما در زمینه ای کارشناس نیستیم دلیلی نیست برای ننوشتن درباره ی هنرمندان و بزرگانی که مایه ی افتخار ایران هستند و بسیاری از آنها در خارج از این دیار شناخته شده تر هستند تا در این دیار . پس نوشتم درباره ی موسیقی و دیگر هنرها با اینکه تنها شیفته ی موسیقی و هنر هستم و نه کارشناس موسیقی یا هنر دیگری .

اینها را نوشتم که بگویم همانگونه که در کامنتهای این نوشتار می بینید ، آقای محمد علی کامنتی نوشته اند و در این کامنت افزوده بر دیدگاه خودشان ، نشانی فرزند هنرمند استاد مرتضی حنانه در وبلاگستان را هم نوشته اند که پیش یا پس از خواندن نوشته ام ، می توانید به وبلاگ ایشان هم نگاه کنید و بخوانیم و بدانیم که اگر دنبال سوزاندن ریشه ی هنر در این سرزمین نبودند ، اگر با هنر دشمن نبودند ، مانند همه ی دنیا ، هنر ، درمانی بود برای بسیاری از دردهای اجتماع ، هنر راهی بود برای پیشگیری از زشتی و نامردمی ...

نگاه کنید به نوشته ی استاد پرویز شهریاری درباره ی نقش هنر در جامعه در اینــجا .

به این امید که دیگر هنرمندان دوست داشتنی ما هم در وبلاگستان این "آسمان بی گذرنامه" ، جایگاهی در خور داشته باشند تا بخوانیمشان که ببالیم به بودنشان یا اگر از بین ما رفته اند ، بیشتر بشناسیمشان تا فردایی بهتر از امروزمان داشته باشیم .

سایت امیر علی حنانه فرزند استاد مرتضی حنانه

http://www.amiralihannaneh.com

***

24 مهر 1388 ، بیستمین سالگرد درگذشت استاد مرتضی حنانه بود . موسیقیدان نابغه ای که برای جهانی کردن موسیقی ایران تلاش بسیاری کرد . هنوز از پس سالها ، موسیقی جاودان او برای سریال "هزاردستان" ، آهنگی است که بسیاری از مردم به خاطر دارند ، آهنگی که بیشتر ِمردم مرتضی حنانه را با آن آهنگ شناختند و نام او را با این موسیقی به خاطر سپردند .

اما جایگاه مرتضی حنانه در تاریخ موسیقی ایران جایگاه بلندی است . او نخستین آهنگسازی است که در ایران برای فیلم ، موسیقی نوشت . او ضمن آنکه آهنگساز توانایی بود ، تنظیم کننده ی بزرگی هم بود و در این زمینه اندیشه ی نوینی داشت تا جایی که او نخستین آهنگساز ایرانی است که از اصوات ( دی سونانس ) در هارمونی مدرن موسیقی ایرانی استفاده کرد ، یعنی از مجموعه ای از نت های ناخوشایندی که می تواند آکوردهای زیبایی بسازد ، در موسیقی خود بهره برد . او موسیقی ترانه هم ساخته است و همچنین بخش مهمی از کارهای او پژوهشهای او درباره ی موسیقی قدیم ایران است .  

هزاردستان سریالی است که به گمانم فشرده ی تاریخ معاصر ایران است و شاید فشرده ی تاریخ ایران در حال و آینده . الان که می خواستم بخشی از آلبوم موسیقی "هزادستان" را برای اینجا برگزینم ناخودآگاه با شنیدن لحظه های شاد و غمناکی که در این موسیقی هست به یاد شعری افتادم از استاد دکتر مظاهر مُصفا ( پدر ِهمسر لیلا حاتمی ؛ علی مُصفا ) که :

خنده خنده می گریم ، گریه گریه می خندم

سور و ماتمی دارد ، عالم ِ پریشانی

 گوش کنید به بخشی از آلبوم سریال هزاردستان ساخته ی علی حاتمی با موسیقی مرتضی حنانه در ایـــنجا .

گوش کنید به ترانه ای کردی با موسیقی مرتضی حنانه و صدای مظهر خالقی به نام ترانه ی کردی در ایـــنجا .

گوش کنید به بخشی از موسیقی فیلم "تیرباران" ساخته ی علی اصغر شادروان با بازی مجید مجیدی و موسیقی مرتضی حنانه در اینــجا .

که بسیاری از شما این فیلم را دیده اید فیلمی درباره ی زندگی شهید علی اندرزگو . موسیقی این فیلم هم به نظرم از کارهای زیبای مرتضی حنانه است که به تمِ پلیسی فیلم در بسیاری از صحنه های تعقیب و گریز کمک زیادی کرده است .

اگر این هر سه موسیقی را که برگزیدم گوش کنید به خوبی ویژگی موسیقی مرتضی حنانه را می شناسید . یک موسیقی جهانی و ارکسترال با درونمایه ی ایرانی . همان چیزی که او سالها برای رسیدن به این موسیقی تلاش و پژوهش کرد .

***

مرتضی حنانه در یازدهم اسفند 1301 شمسی در تهران چشم به جهان گشود . او که در خانواده ای اهل دانش و فرهنگ پرورش یافت ، از دوران کودکی علاقه ی شدیدی به موسیقی داشت . در سال 1313 به درخواست پدرش وارد هنرستان عالی موسیقی می شود و زیر نظر سرگرد غلام حسین مین باشیان به فراگیری اصول تئوری و عملی موسیقی می پردازد . در سال 1317 با استخدام استادانی از کشور چِک ، فراگیری ساز هورن را نزد رُدُلف اوربانتس آغاز می کند . در همین سالها به یادگیری کُمپُزیسیون و تکمیل نوازندگی هورن و پیانو می پردازد و قطعات کوچکی را برای دو و چهار هورن می نویسد . در سال 1321 با گرفتن دیپلم هنرستان عالی ، آمادگی آن را می یابد تا با راهنمایی پرویز محمود رهبری ارکستر را به طور تجربی بیاموزد . به همین دلیل ، آموختن کُمپُزیسیون را نزد محمود ادامه می دهد و پس از تشکیل ارکستر سمفونیک تهران به رهبری پرویز محمود در سال 1322 ، حنانه ، هورن نواز اول این ارکستر می شود و همزمان در هنرستان موسیقی نیز به تدریس ادامه می دهد . در سال 1331 با مهاجرت پرویز محمود و روبیک گریگوریان به خارج از کشور ، حنانه رهبری ارکستر را به عهده می گیرد . در این سالها آثار گوناگونی را با ارکستر اجرا می کند و موسیقی فیلم ِ مستند "ایران ، سرزمین طلای ِ سیاه" را می نویسد . در سال1333 اثر معروف خود "سوییت ِ شهر ِ مرجان" را می سازد و آن را در کنسرتی به مناسبت هزاره یِ ابن سینا با ارکستر سمفونیک اجرا می کند . بعد از اجرای این کنسرت ، موفق به اخذ بورس تحصیلی در ایتالیا از آقای چرولی ، سفیر وقت این کشور می شود و برای تحصیل به ایتالیا می رود .

از سال 1333 تا 1335 در مدرسه ی عالی موسیقی واتیکان به پژوهش درباره ی موسیقی مذهبی اروپا می پردازد و موسیقی فیلم "عروسِ دجله" را هم در این ایام می نویسد . از سال 1336 تا 1339 نزد مائِسترو کاردوچی کُمپُزیسیون را می آموزد . درهمین سالها برای تامین خرج تحصیل خود همراه با فروغ فرخزاد ، حسین سرشار ، نیکو خردمند و پروین زرین پور به کار دوبلاژ فیلم های ایتالیایی به زبان فارسی می پردازد . فیلم هایی که بیشتر از کارهای ویتوریو دِسیکا و سوفیا لورن بودند . او کار دوبلاژ فیلم های ایتالیایی را تا سال 1345 ادامه می دهد ، بیشتر در نقش مدیر دوبلاژ ؛ اما گاهی هم به جای ویتوریو دِسیکا در فیلم های او به فارسی حرف زده است . آموختن موسیقی فیلم در چینه چیتا زیر نظر کاندِلی و فِرارا ، رهبران ارکستر ، از دیگر کارهای او در این سالهاست . حنانه در سال 1340 با کوله باری پر از دانسته ها و تجربه ها به ایران باز می گردد و دوره ی تازه ای از کارِ هنری را آغاز میکند . درهمین سالها اثر ِ "دوئه پتسی پِر ارکسترا" ( دو قطعه برای ارکستر ) را به شیوه ی دودِکافونیک می آفریند ، اما تصمیم می گیرد که برای ارتقا و جهانی کردن موسیقی ایرانی ، شیوه ای خاص را برگزیند ، نه اینکه به شیوه ی غربی بنویسید . او با پیروی از این اندیشه به نوشتن آثاری ارکسترال ، پُلی فونیک و هارمونیک روی تِم های موسیقایی گوشه و کنار سرزمین خویش می پردازد و می کوشد تا به سبک ِ شخصی با بیان ویژه ی خود دست یابد . او در این باره چنین می گوید : نوشتن موسیقی به شیوه ی مدرن یا دودِکافونیک ، افزودنِ چیزی به فرهنگ غرب است ، نه به فرهنگ ایران زمین . در این تلاش و برای رسیدن به این خواسته است که در پی پژوهش و خوانِش گسترده در زمینه ی موسیقی ایرانی ، موفق به ابداع ِ هارمونی زوج می شود . در سال 1341 به عضویت شورای موسیقی رادیو در می آید و سپس ریاست آن را عهده دار می شود . در همان سال ارکستر فارابی را در رادیو تشکیل می دهد و در مقام رهبری و سرپرستی ِ هنری ارکستر ، آثاری را برای این ارکستر می نویسد و اجرا می کند . ترجمه ی ِ "جزوه ی ِ ارکستراسیون" اثر شارل کوکلن از دیگر کارهای حنانه در این سالهاست .

در سالهای 1344 تا 1347 از سوی اداره ی رادیو به سمینار جهانی آهنگسازان ِ رادیو و تلویزیون یونسکو فرستاده می شود و یکی از کارهای خود به نام "اورارتوریو" را در آنجا اجرا می کند . در سال 1346 موسیقی ِفیلمهای "عروسِ دریا" و "الماس 33" را می نویسد . پس از تعطیلی ارکستر فارابی ، مدرسه ی موسیقی رادیو تلویزیون را بنیان می نهد و گامهای مثبت و موفقی در پرورش خواننده و نوازنده برای این سازمان بر می دارد . حنانه در نخستین جشنِ هنر ِ شیراز قطعه ی "کاکوتی" را که یکی از زیباترین و پربارترین کارهای اوست را با ارکستر مجلسی تلویزیون اجرا می کند و موفق به دریافت جایزه ی گراندماسیون می شود . در دومین جشنِ هنر ِ شیراز نیز قطعه ی "کاپریس برای پیانو و ارکستر" او به رهبری فرهاد مشکات اجرا می شود . نوشتن این قطعه که یکی از پرمایه ترین کارهای پیانویی حنانه برای موسیقی ایرانی و با هارمونی شخصی اوست ، از سال 1955 در رُم آغاز شد و تا واپسین سالهای زندگی حنانه ، چندین بار دگرگون شد و به گفته ی خودِ او ، آن چیزی نشد که او می خواست و به همین دلیل حنانه آن را "کاپریس ِ لعنتی" نامید . ویرایشِ سوم این کار در سالهای اخیر با اجرای فرزندش ، امیر علی حنانه در استودیو ضبط شده است . در سال 1350 جایزه ی سپاس ِ بهترین موسیقی فیلم را برای "فرار از تله" می گیرد . موسیقی فیلم "گرگِ بیزار" را در سالهای 51 و 52 می نویسد . حنانه از سال 1354 موسیقی فیلم را برای چند سال کنار می گذارد و سرگرم ِ پژوهش می شود .

چاپ اول کتاب "گام های گمشده" در سال 1357 به چاپ می رسد . کتابی که در آن از گام هایی از موسیقی ایرانی صحبت شده است که در جریان رسمی موسیقی ایرانی به فراموشی سپرده شده است مانند یک گاه ، دوگاه و ... . در سالهای بعد نوبت به پژوهش درباره ی موسیقی قدیم ایران و نوشتن و ترجمه ی چند کتاب دیگر می رسد . ترجمه ی کتاب های "ارکستراسیون (جلد دوم)" و فرهنگ موسیقی و ترجمه و شرح کتاب "مقاصد الالحان" نوشته ی عبدالقادر مراغی - موسیقیدان ایرانی قرن نهم هجری که به همراه فارابی ، صفی الدین اُرمَوی و پورِسینا ، یکی از چهار موسیقیدان و موسیقی شناس های بزرگ تاریخ موسیقی ایران است - .

در سال 1366 موسیقی سریال "هزاردستان" را می نویسد و در سال 1367 موسیقی فیلم "سلام ، سرزمینِ من" . این آخرین فیلم سینمایی است که حنانه موسیقی آن را می نویسد . "امپرومپتو راگیا" واپسن کارِ حنانه ، برگرفته از تمِ اصلی موسیقیِ فیلم "سلام ، سرزمین من" قطعه ای است در دو موومان که مانند قطعه ی لالایی ( 1365) برای پیانو و بر اساس هارمونی خاص حنانه نوشته شده است . ( راگیا برگرفته از کتاب شعر "گلهای راگیا" است . سروده ی برادرزاده اش زنده یاد شهین حنانه (1326-1376) ، شاعر و ترانه سرا ، شاعر ترانه ی معروف "پرنده" ساخته ی بابک بیات با صدای مانی رهنما با این آغاز " پرنده همقفس ، همخونه ی من زمستون رفت و شد فصل ِ پریدن" ) .

زنده یاد استاد مرتضی حنانه در 24 مهر 1368 از بیماری سرطان چشم ، چشم از جهان فرو بست و در 9 مهر همان سال در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد .

***

فرزندش ، امیر علی درباره ی او می نویسد : مرتضی حنانه به عنوان آهنگساز در آثار هنری خویش به آفرینش بر مبنای مقام ها و مُدهای موسیقی ایران به صورن پولی فونیک معتقد بوده است . به نظر او ، پولی فونی فی الذاته پدیده ای است علمی و نه غربی زیرا پولی فونی سنت نیست ، بلکه پدیده ای است که بیش از هر چیز زاده ی اندیشه ی هنرمند است و در اندیشه ی هر موسیقیدان از هر قومی ممکن است نضج بگیرد . مرتضی حنانه در آهنگسازی و کُمپُزیسیون همواره بر سه اصل ِ : بیانِ ایده ی موسیقیدان بر اساسِ سَنتِز ، طرح و ترکیب قطعه بر پایه ی طبیعت موسیقی ایران و رنگ آمیزی موافق با طبیعت ایران در آثارش وفادار بود . او آثارش را با هارمونی و پولی فونی بر اساسِ سبک ِ شخصی خود که حاصل سالها تحقیق بوده ، نوشته و همچنین از تم های موسیقی گوشه و کنار این سرزمین به عنوان ایده هایش استفاده کرده است .

شهین حنانه درباره ی او چنین می نویسد : باید آثار منتشر نشده اش چاپ و منتشر شود و نوار آثارش در دسترس عموم قرار بگیرد ، آنگاه معلوم خواهد شد که او که بوده و چه خدمتی به موسیقی ایران کرده است گو اینکه با همین آثار منتشر شده تا کنون نیز ، روح موسیقی او و قدرت خلاقیتش چه در آهنگسازی چه در رهبری و چه در تدریس به خوبی نشان داده شده است . رنجهایی که او کشید همان رنجهایی است که بتهُوِن کشید منتها رنج یک هنرمندی که در مرکز اروپا زندگی کرده با رنج یک موسیقیدان جهان سومی طبیعتا از نظر شکل فرق هایی دارد . ...

می گفت اگر تو هر روز چیزی به دانسته هایت اضافه نکنی در واقع چیزی از آن کم کرده ای ، کَس شدن آسان نیست و تکیه کلامش هم این جمله بود : "مُردم اندر حسرتِ فهم ِ درست"

منابع : اینسرتِ آلبوم "آثاری از مرتضی حنانه" ، کتاب خاطرات استاد میلاد کیایی ، کتاب خاطرات زنده یاد استاد پرویز خطیبی ، کتاب سرگذشت دوبله ی ایران .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فریدون فروغی ؛ ‌فریاد بلند بغض بزرگ

مرگ آن لاله یِ سرخ

کفنِ خنده به روی لب بود

گَرد آن آینه ها

شبحِ فاجعه ای در شب بود

مُردن شاپرکا

کشتن قاصدکا

خبر از شومیِ کاری می داد

نفسش ناله یِ غم  سَر می داد

آشیان رو به خرابی می رفت

تنِ پوسیده گواهی می داد

او به این حرف نمی اندیشید

که کفن باید بُرد و نفس باید داد

و به جای همه ی ِ بودنها ، همه ی ِدیدنها

لحظه ها مانده به یاد

شکلِ اندیشه یِ مردن در اوست

همه یِ هستی او رفته به باد

مردن شاپرکا

کشتن قاصدکا

...

سال گذشته نوشتم که 7 سال از درگذشت فریدون فروغی گذشت و هنوز صدای او در جریان رسمی موسیقی ایران قدغن است و آلبومی از او در نوارفروشی های ایران به صورت مجاز وجود ندارد . اما نوشتم که تا زمانی که غم غربت و تنهایی ، غم دیدن سیاهی و لب نگشودن و ...هست ، صدای او با دل شنونده همراه می شود و بغض صدای او به گلوی ما ، چنگ می زند .

با این روزهای دلگیری که گذشت با خودم می گویم چه بهتر که صدای او قدغن است . اما صدای او پیش از 1357 هم در سال 1354 برای خواندن 4 ترانه ی قوزک پا ، همیشه غایب ، سال ِ قحطی و خاک قدغن شد . برای آنکه در همیشه غایب خوانده بود که :

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم

و در سال ِ قحطی هم چنین خوانده بود :

بَسه ساکت نشستن

درِ خونه ها رو بستن

از همه دل بریدن

دل به کسی نبستن

یالا پاشین بجنگین

با این روزای ننگین

چه فایده داره اینجا

حتی نشه بخندیم

با اینکه فریدون فروغی کمترین ترانه ها را خوانده است نسبت به بسیاری دیگر از خوانندگان هم دوره ی خود و خوانندگان پیش و پس از خود ، اما جایگاهی که او در تاریخ ترانه ی ایران دارد همیشه سبز است و زنده و چه زیباست که در همین ترانه های اندک او می توانیم ترانه ای پیدا کنیم مناسب هر روزی از روزهایمان ، با خواندن گفتگویی که در ادامه می خوانید خواهید دانست که او بی آنکه بداند در ترانه ای بهترین شناسنامه از خود را برای آیندگان باقی گذاشته است ، آنجا که می خواند :

من از تبار پاک آریایی

قشنگ ترین قصیده یِ رهایی

هوایِ عشق تازه نیست تو رگهام

تن نمیدم به رنگِ کهربایی

نفسم این خاکه

خون گرمم پاکه

واسه رفتن ، دیگه دیره

تن ِ من اینجا اسیره

خاکِ اینجا چه عزیزه

عاشقِ قدیمی پیره

نفسم این خاکه

خونِ گرمَم پاکه

زندگینامه و ترانه شناسی فریدون فروغی در نوشته ی سال گذشته ام را بخوانید در اینـجا .

***

فریدون فروغی ؛ فریاد بلند بغض بزرگ

گفتگویی با فریدون فروغی چاپ شده در روزنامه ی در گذشته ی ایران سال ششم شماره 1530 یکشنبه 8 خردادماه 1379- صفحه ی 7

:

فریدون فروغی برای اهالی موسیقی و به خصوص برای دوستداران موسیقی پاپ نیاز به معرفی ندارد . 2 دهه انزوا هرگز سبب این نشد که نام وی فراموش شود . پس از سالها با کنسرتی در جزیره ی کیش دوباره بر روی صحنه آمد . به مناسبت حضور دوباره با او گفتگویی انجام داده ایم که ماحصل آن را با هم می خوانیم :

به نیابت از همه ی بچه های پاییم شهر این سوال را می پرسم ؛ کیش منطقه ی محدودی است . همه ی اقشار جامعه نمی توانند برای دیدن یک برنامه به آنجا بروند . چرا از این همه مردم فقط یک قشر محدود را انخاب کردید ؟

مشکل ِمجوز بود . نه کاست نه کنسرت در تهران نه کنسرت در شهرستانهای دیگر ، مجوز هیچ کدام را نداشتم .

پس کیش چطور ؟ مگر آنجا مجوز نمی خواست ؟

نمی دانم چرا این روزها اصلا از سیاست سر در نمی آورم ! به هر حال من برای مجوز اقدام کردم و فقط توانستم مجوز کیش را بگیرم .

و این برای شما تنها راه بود یا از نظر حسی هم راضی تان می کرد ؟

تنها راه بود ! اما از خیلی جهات هم به رفتن به کیش نیاز داشتم . احساس می کنم فضای لوکس یک هتل 5 ستاره کمی حسم را مخدوش کرده بود . احساس می کنم دور خودم حصار کشیده ام و از مردمی که اینجا در میانشان زندگی می کنم دور افتاده ام . یا ساده تر بگویم ، تجملات آن هتل بین من و صمیمیت بچه های جنوب شهر فاصله انداخته .

صمیمیت بچه های جنوب شهر ؟ شما بچه ی کجایید ؟

من بچه ی امیرآبادم ، اما در سلسبیل به دنیا آمده ام .

 

جالب است . گفتید از خیلی جهات نیاز داشتید بروید به کیش . درباره ی این نیازها بیشتر توضیح بدهید .

می دانید که هر کاری نیاز به تمرین و استمرار دارد . به خصوص هنر ، که اصلی ترین سرمایه ی یک هنرمند ، حسی تربیت شده است . فقط ترشحات حسی برای آفریدن کار هنری کافی نیست ، نحوه ی بیان احساس نیز به همان اندازه مهم است . وقتی در نظر بگیرید پیشتر کارهایی داشته ام که مورد قبول مردم بوده و بعد از این هم مردم از من انتظار یک حرفه ای را دارند . نیاز بود روی صحنه بروم ، رو در روی مردم بایستم و خودم را محک بزنم . دوباره نقاط ضعف این همه مدت سکوت را بر طرف کنم . به هر حال 20 سال خانه نشینی ساده نیست ! آدم تکنیکها را فراموش می کند ، استعدادهایش را از یاد می برد . بین چیزی که می خواهد بگوید و چیزی که می گوید ، فاصله می افتد .

باید به قولی فرم و محتوا را به هم نزدیک کرد و با هم یکی کرد تا اصلا چیزی تازه به نام اثرِ هنری به وجود بیاید . راه ِ رسیدن به این قضیه هم فقط تمرین و تمرین است . تمرین و تمرین و تمرین . برنامه های متوالی کیش بعد از 20 سال سکوت برای من بهترین تمرین بود .

بعضی معتقدند شما به خاطر مسایل مالی برنامه ی کیش را قبول کردید . در این باره چه می گویید ؟

 البته مسایل مالی هم در این دنیای به شدت مادی بی تاثیر نیست . چون یک زمانی هر وقت دلم می گرفت ، کوله پشتیم را بر می داشتم و می زدم به کوه . شاید چند ساعته بر می گشتم ، شاید یک ماه می ماندم . اما حالا دیگر جرات نمی کنم دلگیر بشوم ، چه رسد به این که بزنم به کوه ! عوارض نوسازی ، آبونمان برق ، تلفن ، آب ، هزار خرج ِ زندگی ...

 برگردیم به مساله ی تمرین . شما حرف قشنگی درباره ی حس ِ تربیت شده زدید و ملزم بونش به استمرار . در این باره بیشتر بگویید .

در سالهای 60-61 بود که آهنگ 4 قسمتی "چرا نه؟" را ساختم . یادم می آید آن موقع چیزهای خیلی قشنگی برای تنظیم این آهنگ تو سرم بود که متاسفانه مسکوت ماند و من تنها گاهی اوقات این آهنگ را در آکوردهای پایه برای بعضی از دوستان اجرا می کردم . وقتی چند سالی گذشت فقط می دانستم یک زمانی چیزهای خوبی می خواستم برای این آهنگ بنویسم . اما چه چیزی ، یادم نبود . بعد کم کم حتی در اجرای ساده ی این آهنگ هم دچار مشکل می شدم . نیمه کاره رهایش می کردم . برایم جذابیتی نداشت ، اصلا حوصله ام نمی کشید ، ساز دست بگیرم تا اینکه رفتم کیش و در آن مدت هر شب این آهنگ را اجرا کردم . رو در روی مردم می ایستادم و همه ی تلاشم این بود که آهنگ را به بهترین وجه اجرا کنم . جالب بود وقتی می دیدم مردم نشسته اند و به من گوش می کنند یادم می رفت این آهنگ مال ِ من است ، احساس می کردم امانتی است که مردم پیشِ من گذاشته اند و من باید به بهترین شکل امانتشان را بهشان برگردانم . تمرین یعنی همین . به اعتقاد من هنر ِ هنرمند دارایی شخصیش نیست که بنشیند در خانه و هنرش را دور خودش جمع کند . هنرمند چیزی به اسم هنر از مردم به امانت گرفته و باید هنرش را به بهترین شکل به صاحبان اصلی برگرداند . برنامه های کیش باعث شد تا دوباره یادم بیاید ، باید این آهنگ را به مردم بدهم . حالا احساس می کنم مثل چشمه لحظه به لحظه دارم می جوشم برای این آهنگ . تمرین باعث می شود آدم هر لحظه راه تازه ای برای بیان حسش پیدا کند . بی اینکه به این راه های تازه فکر کند . تمرین هنرمند را در یک حالت فی البداهه ی همیشگی نگه می دارد ، حتی آهنگی را که قبلا تنظیم و اجرا شده با حسی نوین اجرا می کند . سالهای ِ سکوت ، من را به سترونی کشیده بود و گاهی فکر می کردم شاید دیگر نمی توانم بخوانم !! اما رفتن به کیش و احساس ِحضور مردم این قضیه را منتفی کرد . هر کسی کار نکند خموده می شود . وقتی آهنگ "چرا نه؟" را بشنوید بیشتر متوجه خواهید شد تمرین و استمراری که گفتم چه تاثیری در من گذاشته . من به نوعی احساس می کنم دوباره می توانم زندگی کنم ؛ ساز بزنم و بخوانم .

آقای فروغی برای آخرین سوال ، چند سالتان است ؟

آها ... خیلی زرنگید ! ... درست نمی دانم باید در این باره با مادرم صحبت کنید . !!

شما هم با زرنگی جوابم را دادید ! دستِ کم بگویید چه سیگاری می کشید ؟

سیگار "زر" . اما ای کاش نه من و نه هیچ کسِ دیگری هیچ وقت سیگار نمی کشید .

پس چرا سیگار "زر" ؟

زر نه اسانس دارد ، نه مواد آتش زا نه هیچ ماده ی زاید دیگری . زر بهترین سیگار است . اما چون عقل ها در چشم هاست ، سیگار فرنگی جذاب تر و شیک تر است . با این حال چند وقت پیش شنیدم اداره ی بهداشت آمریکا از کارخانه های سازنده ی این سیگارها شکایت کرده برای اینکه به سیگارهایشان مواد اعتیاد آور اضافه می کنند .

خوب است . سیگار ایرانی ، موزیسین ایرانی ، احساس ایرانی ، موسیقی ایرانی ... خیلی خوب است . برقرار باشید .

روزنامه ی در گذشته ی ایران سال ششم شماره 1530 یکشنبه 8 خردادماه 1379- صفحه ی 7

***

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


انوشه انصاری ؛ ‌بانوی فضانورد ایرانی

شما را نمی دانم اما 3 سال پیش این روز برای من روز بزرگی بود . روزی برای پایان آرام و به یاد ماندنی یک هیجان بزرگ . به فضا رفتن یک ایرانی ، یک زن دانشمند ایرانی و باز گشتن او به زمین . چه روزهای خوبی بودند برای من روزهایی که هر روز با این عشق وارد مجازستان می شدم که خبر تازه ای درباره ی انوشه انصاری یا دلچسب تر از آن ، نوشته های وبلاگ انوشه انصاری را بخوانم فعل خواندن کوچک است برای بیان حس من ، خواندن نوشته های یک فضانورد ایرانی ، یک زن فضانورد ایرانی و همسفر شدن با احساس او در فضانوردی اش لذت عجیبی داشت ، لذت برآورده شدن یک آرزوی بزرگ و دور و بسیار محال ، رفتن یک ایرانی به فضا - .

بگذریم که آن سال اگر شبکه ی 4 نبود ، اگر تلاش برادران صفاریان پور و دوستانشان نبود ، آن قدر این رویداد دانشی بزرگ برای سیستم ما که شعار نهضت علم و نهضت نرم افزاری و ...هزار شعار توخالی علمی و غیر علمی دیگر می دهد ، انگار نه انگار بود و به قول خودشان علی السویه که انگار هیچ اتفاقی به نام و با یاد ایران نیافتاده است . بگذریم که سیستم فعلی ایران هیچ نقشی در پیشرفت انوشه انصاری نداشت او در سال 1363 به آمریکا کوچ کرد اما او پرچم ایران را به عشق ایران به لباس فضایی خود چسبانده بود تا بگوید که ایرانی است . بگذریم که در همین تهران و شاید در شهرهای بزرگ دیگر هم خیابانهایی هستند که به نام افراد بیگانه ای شده اند اما دلیل موجهی برای این کار وجود ندارد گذشته از خیانهایی چون ادوارد براون یا پاستور یا ... - اما آیا کاری که انوشه انصاری با پشتکار و تلاش خود آن را انجام داد و نام خود و نام ایران را به نیکی بر سر ِ زبانها انداخت ، دست کم ارزش این را نداشت که خیابانی در تهران به نام او شود ؟ از همان روزها هم فکر می کردم که چرا نباید سیستم آموزشی ایران تا آنجا که می تواند به این رویداد بها بدهد تا کودکان ایران از همان کودکی به رویاهاشان بها بدهند . بدانند که اگر اتمسفر خوبی باشد آنها هم می توانند روزی به آرزوهایی برسند که خیلی دور است اما خیلی نزدیک .

به راستی ایران چه اندازه باید تلاش می کرد تا بتواند نام ایران را به نیکی بر سر زبان میلیادرها انسان زمین بیاندازد ؟ هنوز تلخ می شوم وقتی به یاد می آورم که رویدادی به این بزرگی در زمان ما رخ داد و اگر اینترنت این آسمان بی گذرنامه نبود ، ما ایرانی هایی که به دانش دلبسته ایم ، بی خبر می ماندیم ، اما هر روز گوشمان و چشممان پر می شد و می شود از اخبار پوچ و تهی و دروغ ... انوشه انصاری 24 یادداشت به زبان انگلیسی نوشت از 18 شهریور 1385 تا 1 آبان 1385 که آنها را می توانید بخوانید در ایـنجا .

یادداشتهایی که از آغاز سفر او به قزاقستان و پایگاه فضایی آنجا آغاز شد و تا بازگشتن دوباره ی او به آمریکا ادامه داشت . یادداشتهایی که ساده بودند ، خواندنی بودند و به یاد ماندنی .

برگردان فارسی بخشی از وبلاگ انوشه انصاری را در بخوانید در ایــنجا .

 اما از همان زمان دوست داشتم یک بخش دوست داشتنی از نوشته های او را در وبلاگم بنویسم ، یادداشتی که انوشه انصاری در آن از چیزهایی که دوست دارد نوشته بود ، چیزهایی که بخشی از آن دست کم برای من هم به عنوان یک ایرانی دوست داشتنی است ، چرا فکر نکنم که هر ملت و مردمی زمانی مردم یک کشور می شوند که چیزهای یکسانی را دوست دارند یا چیزهای یکسان زیادی را همگی دارند از زبان گرفته تا ... اینگونه است که انوشه انصاری هم یک ایرانی است مانند چند میلیون ایرانی که در انیران زندگی می کنند و دورند از ایران . زنده باد هر ایرانی چه در ایران چه در انیران که با پندار و گفتار و کردار نیکش نام ایران را بلند آوازه می کند .

انوشه انصاری نخستین بانوی فضانورد ایرانی

دوست داشتنی هایم ( My Favorite Things )

نوشته ی انوشه انصاری در 15 سپتامبر 2006 ( 24شهریور 1385 ) :

وقتی نوجوان بودم ، یکی از فیلمهایی که دوست داشتم و هنوز کمی از ترانه های اون فیلم رُ به انگلیسی و فارسی به یاد می آرم ، آوای موسیقی بود ( The Sound Of Music ) . ترانه ای که بیشتر دوستش دارم این ترانه است :  . My Favorite Things

واقعا بارها و بارها این ترانه رُ از بر می خوندم زمانی که در "صندلی چرخانم" آموزش می دیدم . فیلم کوتاه و کم کیفیتی رُ که با یک دوربین عکاسی کوچک گرفته شده ، در وبلاگ می گذارم .

آزمایش صندلی چرخان برای کمک به سیستم حفظ تعادل شما ( vestibular system ) مورد نیازه . همونطوری که ممکنه بدونید ، سیستم حفظ تعادل زمانی که با گرانش صفر پرواز می کنید ، کاملا به هم می ریزه ، شبیه زمانیه که تو قایق هستین . ممکنه دچار حالت تهوع بشید و حس بدی داشته باشید . اثرات این حالت در افراد مختلف ، متفاوته . بعضی ها بیشتر دچار این حالت می شن و بعضی ها خیلی زود با این حالت خودشون رُ هماهنگ می کنن ، اما یکی از چیزهای مهمی که در لباس فضانوردی ما قرار داره ، تو یک پاکت که به خوبی در دسترسه ، چیزیه شبیه "کیسه ی  استفراغ" ( ببخشید اصطلاح فنی اون  رُ نمی دونم ) .

دیدگاه ها درباره ی سودمندی این آزمایش گوناگونه . اصولا دو نوع تمرین وجود داره ، در آزمایش اول ، شما 15 دقیقه در یک جهت چرخونده می شید در حالی که سرتون رُ از شانه ی راست به شانه ی چپ حرکت می دین . در آزمایش دوم 1 دقیقه در یک جهت چرخونده می شید بعدش دستگاه می ایسته و این بار در جهت دیگه چرخونده می شید در حالی که از کمر به جلو و عقب خم می شین . این آزمایش هم برای 10-15 دقیقه انجام می شه . شاید فکر کنید که این یکی راحت تره اما واقعا خیلی سخت تره . اگه خواستین تو خونه آزمایش کنید ... از یه دوست بخواین که شما رُ بچرخونه در حالی که رو یه صندلی چرخ دار نشستین و این آزمایشها رُ امتحان کنید . فقط مطمئن باشید که یه کیسه ی استفراغ دم ِ دستتون باشه .چشمک

همونطور که تصور کردین ، این آزمایش یکی از چیزهایی که دوست دارم نیست ، برای همین با خوندن یه ترانه یا حل کردن یه مساله ی ِ ساده ی ریاضی تو ذهنم ، خودم رُ از مریض شدن دور نگه می دارم . از وقتی که به بایکُنُر رسیدیم ، این آزمایش رُ چندین بار و تقریبا هر روز در star city انجام دادم .

از چیزهایی که دوستشون دارم حرف می زنم ، فکر می کنم کنجکاو باشید بعضی از چیزهایی که من دوست دارم رُ بدونید ... عاشق شنیدن موسیقی هستم . من هیچ استعدادی تو نواختن هیچ سازی ندارم اما عاشق شنیدن هر سازی هستم ، مخصوصا ویولُن ، سنتور و دف ( 2 تا ساز آخری در موسیقی ایرانی استفاده می شه ) .

من شنیدن موسیقی بی کلام و موسیقی new age  رُ دوست دارم ، اما همزمان عاشق شنیدن جَز و بلوز و راک سَبُک و آهنگ رقصی هستم . تنها موزیکی که دوست ندارم فکر کنم هِوی مِتال باشه ، فکر کنم زیادی پیر شدم برای شنیدنش .چشمک

اینا بخشی از چیزهاییه که دوست دارم ...

کتابهایی که دوست دارم :

چگونه دنیا را دگرگون کنیم نوشته ی دیوید بِرنِستیِن ( تلاش می کنم این کتاب رُ به فارسی ترجمه کنم )

The Tipping Point by Malcolm Gladwell

The Little Prince ~ Le Petit Prince ~ Shazdeh Khouchoulu  شازده کوچولو ( کتاب محبوب دوران کودکیم )

فیلمهایی که دوست دارم :

چشمکصد  البته Star Trek

Braveheart

Last of the Mohicans

Gladiator

Contact

Pay it Forward

هنرمندانی که دوستشون دارم :

گوگوش

اِبی

اِستینگ ( مخصوصا آهنگ Fragile )

پینک

مَدونا

زیبا شیرازی

آندرِا بوچِلی

شاهین و سپهر

Dianne Krall

Oysten Sevag ( مخصوصا آهنگ Norwegian Mountains )

Rod Stewart

Michael Buble

Deep Dish

آهنگهایی که دوست دارم :

Faith of the Heart by Rod Stewart

Imagine by John Lennon

Fragile by Sting

Upside Down by Jack Johnson

Mass Destruction by Faithless

Rise Again by DJ Sammy

Fly Me to the Moon by Frank Sinatra

زن از زیبا شیرازی

Title song for Last of the Mohicans soundtrack

Wonderful World by Louis Armstrong

I Don’t Want to be a Stupid Girl by Pink (Great, fun video too)

Stop Your Fussin’ by Toni Childs

The Entire CD from Notre Dame de Paris musical

برای بیشتر دانستن از انوشه انصاری نگاه کنید به اینـجا .

----

همان روزهای خوب یکی از آهنگهایی که هر روز می شنیدم ، آهنگی بود از Chris De Burgh خواننده ی ایرلندی که آن قدر ما ایرانی ها او را دوست داریم که در سایت رسمی خود بخش فارسی را هم در کنار دیگر زبانها افزوده است نگاه کنید به اینجا . نام ترانه این است A Spaceman Came Traveling ... دوست دارم در پایان نوشتارم ترانه ی این آهنگ را بنویسم ، ترانه ای که آنقدر ساده است که نیازی به برگردان فارسی ندارد . گوش کنید به A Spaceman Came Traveling >>> ـــ

A spaceman came travelling on his ship from afar,
'Twas light years of time since his mission did start,
And over a village he halted his craft,
And it hung in the sky like a star, just like a star...

He followed a light and came down to a shed,
Where a mother and child were lying there on a bed,
A bright light of silver shone round his head,
And he had the face of an angle, and they were afraid...

Then the stranger spoke, he said "Do not fear,
I come from a planet a long way from here,
And I bring a message for mankind to hear,"
And suddenly the sweetest music filled the air...

And it went La La...
Peace and goodwill to all men, and love for the child...

This lovely music went trembling through the ground,
And many were wakened on hearing that sound,
And travellers on the road, the village they found,
By the light of that ship in the sky, which shone all round...

And just before dawn at the paling of the sky,
The stranger returned and said "Now I must fly,
When two thousand years of your time has gone by,
This song will begin once again, to a baby's cry..."

And it went La La ... This song will begin once again to a baby's cry...
And it goes La La... Peace and goodwill to all men, and love for the child...
Oh the whole world is waiting, waiting to hear the song again,
There are thousands standing on the edge of the world,
And a star is moving somewhere, the time is nearly here,
This song will begin once again, to a baby's cry

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


پاییز پدرسالار

خشونت محصول ترس است . فریاد ، بلند صحبت کردن ، پرخاش و تند حرف زدن ریشه در ضعف و ترس انسان دارد ، آنکه می ترسد پرخاش می کند ، اما کسی که قدرتمند است در آرامش حرف می زند و رفتار می کند . این مساله البته دارای توجیه روانشناسی هم هست . انسان قدرتمند نه فقط آرام صحبت می کند ، بلکه کم نیز حرف می زند . فریاد زدن و خشونت مالِ آدم های ضعیف است . انسان های قدرتمند بیشتر در سکوت به سر می برند .

سکوت دهشتناک‌ترین فریادهاست. در سکوت ابهام و ایهام است و تصویری پر رمز و راز از یک کاراکتر ارائه می‌کند . همه ی آدم‌های پرقدرت ساکتند . در همه ی اعصار تاریخ هم این‌گونه بوده است . چنین واقعیتی را در ادبیات دهه‌های چهل و پنجاه خودمان هم می‌توانید جستجو کنید

آنچه خواندید بخشی از گفتگوی روزنامه ی جام جم بود با مسعود شامحمدی کارگردان سریال "پاییز پدرسالار" . - که البته با نام "عبور از پاییز" از شبکه ی دو در ماه رمضان پخش شد - سریالی که 2-3 قسمت از آن را بیشتر ندیدم اما موسیقی کارن همایونفر برای تیتراژ پایانی سریال برای همیشه در ذهنم ماند . پیشتر هم دنبال بهانه ای بودم که از کارن همایونفر بنویسم . دوستانی که با این وبلاگ همراه بوده اند حتما چند نوشتارم درباره ی بابک بیات را دیده اند و نیازی نیست که بگویم برای من بابک بیات اسطوره ی تکرار نشدنی موسیقی فیلم و موسیقی ترانه ی ایران است چون کمتر آهنگساز ایرانی هست که در هر دو زمینه کارهایش ماندگار شده باشد .

اما در زمانی هم که بابک بیات بین ما بود از شنیدن موسیقی های کارن همایونفر لذت می بردم و به توانایی او در آفرینش موسیقی آفرین می گفتم و در گفتگویی از بابک بیات هم خواندم که او هم از استعداد کارن همایونفر و آینده ی درخشانش گفته بود .

کارن همایونفر زاده ی سال 1347 تهران است . از شش سالگی به فراگیری پیانو و مقدمات موسیقی نزد خانواده ی "بهبود" پرداخت . ابتدا مدتی به انگلستان و سپس به ترکیه رفت و در آنجا وارد مدرسه ی موسیقی "بیل کِنت" شد و بعد از آن در کنسرواتوآر موسیقی "هاجِد تپه" ی آنکارا ، به تحصیلات تکمیلی خود ادامه داد . طی این مدت به صورت خصوصی از محضر استادان نامدار موسیقی کلاسیک ترکیه از جمله "حیکمَت شیم شَک" ، "کمال اَروغلو" و "انور توفان" بهره برد و فراگیری اصول هارمونی ، کُنتر پوآن ، فُرم و تکمیل نوازندگی پیانو را ادامه داد .

پس از بازگشت به ایران نیز آموزش پیانو را نزد "امیر صراف" تکمیل کرد و در دوره های آموزشی "مهران روحانی" نیز شرکت جست . از سال 1374 و با فیلم "ضیافت" در این فیلم او و بهرام سعیدی موسیقی فیلم را ساختند - نوشتن موسیقی برای فیلم را آغاز کرد و تاکنون برای فیلمهای زیادی موسیقی ساخته است . از جمله : سلطان (1375) ، سیاوش (1377) ، شراره (1378) ، پارتی (1379) ، آبی (1379) ، رنگ شب (1379) ، کاغذ بی خط (1380) ، اثیری (1380) ، مَکس (1382) ، این زن حرف نمی زند (1382) ، باج خور (1382) ، سالاد فصل (1382) و ...

اما به نظرم بخش مهمی از شهرت کارن همایونفر ، سریال هایی است که او برای آنها موسیقی ساخته است . در ذهن من 4 سریال پربیننده است که موسیقی آنها نوشته ی کارن همایونفر است . سریالهای صاحبدلان ، اغما ، مرگ تدریجی یک رویا و سریال درخشان و بی نظیر "راه شب" .

موسیقی هر کدام از این سریال ها آن قدر شنیدنی بود که بدون آشنایی با دانش موسیقی هم می توان درباره ی آنها نوشت . به نظرم یکی از مهمترین شاخصه های موسیقی کارن همایونفر استفاده از آواهای انسانی در موسیقی های او است . اگر سریال های صاحبدلان و اغما را به یاد داشته باشید در هر دو سریال یک سکانس کلیدی و مهم وجود داشت که بار اصلی ایجاد حس در تماشاچی بر دوش موسیقی همایونفر بود و اگر بدون موسیقی آن دو سکانس را می دیدیم دیگر آن حس بسیار کمرنگ تر می شد . سکانس شفا گرفتن ثریا قاسمی که در یک برنامه حسین لطیفی هم به نقش موسیقی در مهمترین سکانس سریالش تاکید کرد و دیگری سکانس جراحی پیربابا در سریال اغما . وجه مشترک هر دو سریال هم تکرار آواهای انسانی بود که فضایی روحانی و معنوی و رمزآلود را در آن سکانس ها ایجاد می کرد ، همان چیزی که کارگردان این سریال ها در نظر داشتند .

"مرگ تدریجی یک رویا" سریالی دیگری بود که همایونفر تمام آموخته هایش را برای ساخت موسیقی آن به کار گرفت . در بخش ایرانِ سریال موسیقی ایرانی می شنیدیم و در بخش ترکیه موسیقی ترکی . حتی ترانه ی پایانی سریال با صدای رضا یزدانی در بخش ترکیه یِ سریال با ترانه ای که ترجمه ی ترانه ی فارسی بود با موسیقی ترکی خوانده شد که برای من فراموش نشدنی است .

اما سریال "راه شب" که نمی دانم چه قدر این سریال درخشان داریوش فرهنگ را به یاد دارید ، جدای از زیبایی سریال ، تکراری نبودن موسیقی هر قسمت از سریال بسیار جالب بود . از آنجا که در هر قسمت از سریال منطقه ای از ایران بستر روی دادن داستان بود موسیقی همایونفر هم در هر قسمت ویژگی همان منطقه از ایران را داشت . قسمتهای پایانی سریال که درباره یک زن کرد بود اوج هنرنمایی همایونفر در این سریال بود .

علاوه بر شاخصه ی تکرار آواهای انسانی در موسیقی سریال هایی که نام بردم ، همایونفر در ساختن ملودی هم بسیار تواناست ، آنچنان که بیشتر ما ترانه ی تیتراژ پایانی "مرگ تدریجی یک رویا" را هنوز به یاد داریم چِشام بسته اس ، جهانم شکل خوابه - یا موسیقی تیتراژ "پایز پدرسالار" که هم ملودیک بود و هم همان شاخصه ی آواهای انسانی را با خود داشت که به مرموز به نظر رسیدن موسیقی کمک می کرد .

چه بد است که در ایران موسیقی فیلم هم مانند دیگر هنرها جدی گرفته نمی شود ، که اگر چنین بود باید از آهنگسازی که 14 سال موسیقی فیلم ساخته است ، آلبومی از گزیده ی کارهایش در بازار موسیقی وجود داشت . چیزی که در کشورهای دیگر بسیار رایج است و همراه با هر فیلم یا سریال موفقی ، آلبوم موسیقی آن فیلم یا سریال هم منتشر می شود .

آلبومی هست به نام "جزیره ی قشم ؛ هشت روایت" که در آن همایونفر به همراه هفت آهنگساز دیگر با تاثیر از جزیره ی قشم موسیقی ساخته اند . برای پایان نوشتارم نوشته ای از کارن همایونفر در آن آلبوم را می نویسم :

هر گاه به زندگی پرفشار و شلوغ و درهم برهم شهر نشینیِ خودم فکر می کنم ، می بینم که تنها دو چیز مرا از روزمره گی ِ کشنده نجات می دهد : طبیعت و موسیقی .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


میلاد کیایی ؛ ‌نیم قرن سنتور نوازی

در یکم مهر ماه ، زادروز استاد میلاد کیایی

گوش کنید به آهنگ "چهار مضراب ِ شاد " با آهنگسازی و تکنوازی ِ سنتور استاد میلاد کیایی از ایـنجا .

گوش کنید به آهنگ "تکیه بَر ایام نیست" با آهنگسازی و تکنوازی سنتور استاد میلاد کیایی و همراهی ارکستر رادیو و تلویزیون ، اجرا شده در سال 1364 از اینــجا .

یکی از بزرگانی که در روز اول مهرماه به دنیا آمده است ، استاد میلاد کیایی سنتور نواز پیشکسوت است . نام ایشان را پیش از خواندن چند گفتگو با بابک بیات در زمانی که او میان ما بود ، شنیده بودم اما درباره ی ایشان چیز زیادی نمی دانستم . اما پس از خواندن آن گفتگوها و پس از درگذشت بابک بیات ، در همه ی نوشته ها و فیلم هایی که درباره ی بابک بیات دیدم ، بابک بیات گفته بود که نخستین آموزگار موسیقی او ، میلاد کیایی بوده است .

در نوشتن این نوشتار کمی دو دِل بودم اما با درگذشت استاد پرویز مشکاتیان در یکی دو روز گذشته ، نوشتن این نوشتار نیاز بود چون آن قدر این روزها از استادی و نوآوری پرویز مشکاتیان در سنتور نوازی نوشته اند که ممکن است دراندیشه ی آنانی که کمتر از موسیقی ایران می دانند ، این تصور شکل بگیرد که پرویز مشکاتیان یگانه هنرمند سنتور نواز ما بوده است . اما آنانی که بیشتر از موسیقی خوانده اند و شنیده اند نامهای بزرگی را به یاد دارند که سنتور نوازی آنها شنیدنی بوده است : استادان فرامرز پایور ، محمد حیدری ، رضا ورزنده ، منصور صارمی ، و ... .

استاد میلاد کیایی همانگونه که در زندگینامه ی ایشان می خوانید از کودکی به نوازندگی سنتور پرداخته است و در زمانی بیش از نیم قرن با خوانندگانی همچون بانو دلکش ، خانم هایده ، خانم ملوک ضرابی و ایرج خواجه امیری ، اکبر گلپایگانی ، محمودی خوانساری ، حسین قوامی ، نادر گلچین ، عبدالوهاب شهیدی ، کورُس سرهنگ زاده ، مهدی بهزاد پور ، محمدرضا شجریان ، شهرام ناظری ، علیرضا افتخاری ، شاپور رحیمی ، بهرام سارنگ ، خانم سیما بینا و ... همکاری داشته است .

در بهار سال 87 کتاب خاطرات ایشان به چاپ رسید . این زندگینامه ی استاد میلاد کیایی است که دکتر عطاالله خان بلوکی در اردیبهشت 84 نوشته اند و در آغاز کتاب خاطرات استاد میلاد کیایی آمده است :

متولد روز اول مهر سال 1323 در تهران ، خیابان مختاری . در خانواده ای پای به عرصه ی وجود نهاد که همگی اهل فرهنگ و ادبیات و شعر و موسیقی بودند . پدر ایشان با وجودی که در آن زمان از مشاغل مهم و و بالای اداری برخوردار بود ولی هرگز آن مشاغل عالی را افتخار ندانسته و همواره افتخارش بر این بود که با هنر نقاشی ، شعر ، ادبیات و موسیقی سر و کار دارد و توانسته فرزندانش را با هنر والای موسیقی مانوس سازد . وی جزو اولین افراد بنیانگذار در تئاتر و سینمای ایران بوده و در چندین فیلم سینمایی فارسی نیز ایفای نقش نموده است . وی تار و سنتور را به سبک قدیمی به خوبی می نواخت و با چند زبان زنده ی دنیا به ویژه فرانسه به خوبی آشنا بود . نظر به اینکه تولد میلاد کیایی مترادف با برقراری صلح در جهان بود (ماه های پایانی1944) ، از این جهت و با الهام از اسامی قهرمانان شاهنامه ی فردوسی نام او را "میلاد" نهادند .

میلاد کیایی ذوق و استعداد سرشاری را از طفولیت نسبت به موسیقی نشان داده و نوازندگی سنتور را از سن هشت سالگی ابتدا نزد پدر و سپس آموزش ردیف های موسیقی ایران را نزد برادر بزرگترش زنده یاد ایرج کیایی که در آن زمان از شاگردان با استعداد مکتب موسیقی استاد ابوالحسن خان صبا بودند ، فرا گرفت و سپس خودش نیز در نوازندگی این ساز ، سبک و روش نوینی را دنبال نمود . از دبستان معروف رازی درس خواندن را شروع کرد جایی که با مهرداد فرخزاد (برادر فروغ و فریدون فرخزاد) همکلاسی بود .

فعالیتهای هنری را از سن ده سالگی در برنامه ی کودک رادیو آغاز نمود و پس از آن در سنین نوجوانی مسوولیت اجرای چند برنامه رادیویی و تلویزیونی به نامهای "احساس و اندیشه" در رادیو و "بزم آدینه" در شبکه ی دو (تلویزیون ثابت پاسال) را به مدت چهار سال عهده دار بود .

در سن هفده سالگی زمانی که در سیکل دوم دبیرستان خِرد تحصیل می نمود ، در مسابقات هنری آموزشگاه های سراسر کشور در رشته ی موسیقی ، ساز سنتور مقام نخست را کسب نمود و در همان زمان برای مدت پنج سال نیز مدرس موسیقی کلاس های فوق برنامه ی موزیکولوژی وابسته به دانشگاه تهران گردید .

در رشته ی آهنگسازی از محضر چندین استاد بزرگ کسب فیض نموده است و تا کنون متجاوز از یکصد قطعه آهنگ ساخته که اکثر آنها به وسیله ی ارکسترهای بزرگ و کوچک و همچنین گروه های موسیقی ملی به مرحله ی اجرا و ضبط در آمده است . نام برخی از این قطعات به شرح زیر می باشد :

پگاه ، ابرِ بی باران ، سبزه زار ، موسیقی روی تم های محلی ایران ، چرا ، یاد ، حُباب ، یتیم سه گاه ، این شرح بی نهایت ، سارا ، قطعاتی برای سنتور و ارکستر ، کوه های سفید ، طلوع ، رازِ آشکارا ، گریز ، مهر و ماه ، شور و شادی ، نقش ِ تازه ، گل ِ آفتاب و ...

میلاد کیایی ابداع هایی نیز روی کوک سنتور نموده است و تالیفاتی نیز در زمینه ی گامها و فواصل بین پرده های مقامات موسیقی ایران دارد که در شرف چاپ و انتشار می باشد . از سال 1343 یعنی زمانی که دانشجوی دانشکده ی علوم تغذیه و بهداشت بود به مدت پانزده سال ، مدیرِطرح و برنامه های فرهنگی و هنری کاخ جوانان بوده است . در حال حاضر مدرس موسیقی و عضو هیئت اُمنای فرهنگ صوتی ایران نیز می باشد .

وی در سال 1380 موفق به دریافت درجه ی دکترای موسیقی در رشته ی نوازندگی و آهنگسازی از شورای عالی ارزشیابی هنرمندان کشور گردید و به همین مناسبت نیز زنده یاد استاد علی تجویدی هنرمند صاحب نام و عالیقدرِ موسیقی ایران با وجودی که در آن زمان در بستر بیماری بودند ، طی مراسمی لوحِ افتخار هنری را به خاطر چهل سال فعالیت هنری به ایشان اهدا نمودند .

ایشان کنسرتهای متعددی را در داخل و خارج از کشور ترتیب داده است ، از جمله کنسرت هایی در کانادا ، فرانسه ، آلمان ، آمریکا ، سوئد ، هلند و انگلیس و تا کنون شاگردان زیادی را تربیت نموده که عده ای از آنان به دانشکده های مختلف هنر ، رشته ی موسیقی راه یافته اند و در سال 1383 چهارتن از شاگردان ایشان در کشورهای کانادا و انگلیس به دوره ی دکترای موسیقی راه یافته اند .

اما دیدگاه استاد میلاد کیایی درباره ی استاد پرویز مشکاتیان :

پرویز مشکاتیان در شروع دوران نوازندگی خود متاثر از شیوه سنتور نوازی استاد محمد حیدری بود اما به مرور زمان با ایجاد سبکی منحصر به فرد باعث تحولی جدی در سنتور نوازی شد.

شاید این نکته تا به حال در جایی عنوان نشده باشد کهمشکاتیان در نوازندگی متاثر از سبک نوازندگی استاد محمد حیدری بوده است؛ استاد حیدری پیش از انقلاب رهبر یکی از ارکسترهای وزارت فرهنگ و هنر آن زمان بود که به طور غیر مستقیم از شیوه ی نوازندگی برجسته ترین سنتور نواز ایران یعنی حبیب سماعی تاثیر گرفته بود.

: مشکاتیان به مرور زمان شیوه ی نوازندگی محمد حیدری را که غیر مستقیم از او تاثیر پذیرفته بود کامل تر کرد و شیوه ی نوینی در نوازندگی این ساز به وجود آورد. سنتور نوازی مشکاتیان در سال های بعدتر به مراتب قوی تر از استاد محمد حیدری شد طوری که به واسطه این توانمندی اش آثار ماندگار بسیاری از ایشان به جای ماند.

در فاصله ی سال های 40 تا 45 که اردوهای هنری در رامسر برگزار می شد نوازندگانی که در شهرهای خود به مقام اول رسیده بودند در آنجا حضور پیدا می کردند. من به واسطه اینکه دو سال در این اردوها در سنتور نوازی اول شده بودم به عنوان مشاور هنری اردوهای هنر شرکت می کردم ؛ برای اولین بار مشکاتیان را سال 42 در این اردوها دیدم. نوجوانی بسیار محجوب، کم حرف و مودب بود که در کارش دیسیپلین خاصی داشت.

مشکاتیان آن سال به عنوان نماینده ی نیشابور آمده بود و مقام اول را هم کسب کرد؛ به جز مشکاتیان افراد دیگری مانند محمدرضا لطفی، مجتبی میرزاده، محمد موسوی و خیلی های دیگر نیز بودند که بعدها به عنوان بزرگان موسیقی ایران مطرح شدند. آن دوران را می توان دورانی طلایی برای کشف استعدادها نام گذاشت چرا که اردوهای هنری رامسر زیربنای شکل گیری استعدادهای خوبی مانند مشکاتیان را فراهم آورد تا بعدها جامعه از محصول آنها استفاده کند.

آثاری که مشکاتیان در دهه ی اول انقلاب خلق کرد جزو بهترین آثار موسیقی ایران محسوب می شود که از آن جمله می توان به"بیداد" و "آستان جانان" اشاره کرد. متاسفانه بنا به مشکلاتی که برای این هنرمند به وجود آمد بعدها هرگز نتوانست این دوره ی طلایی را تکرار کند البته آثار بعدی مشکاتیان نیز آثار خوبی بود اما در سطح آثار گذشته اش محسوب نمی شد. به هر حال درگذشت این هنرمند برای جامعه ی هنری ایران بسیار گران است .

و بابک بیات و داستان آشنایی او با میلاد کیایی در گفتگوی میلاد کیایی با روزنامه ی اعتماد ملی پس از درگذشت بابک بیات :

آشنایی تان با زنده یاد بابک بیات از چه زمانی آغاز شد؟

دوستی ما از زمانی شروع شد که زنده یاد بیات 15 ساله بود ، هر دو محصل سیکل اول دبیرستان بودیم و او در گروهی که من سرپرستی می کردم و گروه موسیقی میلاد نام داشت، آواز می خواند.

آیا زمینه ی فعالیت گروه شما موسیقی پاپ بود؟

موسیقی پاپ نبود ، موسیقی ایرانی بود . من به مرور ذوق ملودی سازی را در صدایش دیدم، اما چون صدایش شباهتی با صدای یکی از خوانندگان روز آن زمان داشت این بود که پیشنهاد کردم ملودی سازی و نغمه سازی را تقویت کند و دیکته ی موسیقی و سُلفِژ را پیش من یاد بگیرد . چون استعداد داشت در کمتر از یک سال با تئوری موسیقی آشنا شد .

و احتمالاخوانندگی را دیگر ادامه نداد ؟

بله به مرور خوانندگی را کنار گذاشت و دنبال آهنگسازی رفت . بعد هم به مرور از محضر چند استاد دیگر برای یادگیری فن ارکستر بهره برد . در کوتاه مدت درخشش خاصی پیدا کرد ؛ طوری که در 20، 21 سالگی برای فیلم موسیقی متن می ساخت .

در کل شروع کارش موفقیت آمیز بود و رفته رفته به سمت موسیقی پاپ گرایش پیدا کرد . آن زمان برای خوانندگان مطرح ، آهنگسازی می کرد و این کار را همچنان تا زمان حاضر ادامه داد . طی سال های اخیر آهنگ های زیبایی برای خوانندگانی چون محمد اصفهانی ، مانی رهنما و حمید حامی ساخت .

فکر می کنید توانمندی بابک بیات در کدام یک از این دو شاخه بیشتر بود ، موسیقی پاپ یا ساخت موسیقی متن برای فیلم ؟

به نظر من منهای مساله ی ساخت ملودی های زیبا برای پاپ میوزیک یا موسیقی روز ، توانایی بابک بیات در ساخت موسیقی متن فیلم مشهودتر بود . با وجود آنکه دانش او به صورت تجربی بود ولی توفیق زیادی به دست آورد ، طوری که رفته رفته به عنوان استاد ممتاز در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد .

در آخر توصیف خودتان را از شخصیت زنده یاد بابک بیات برایمان بازگو کنید .

یکی از ویژگی های مثبت او در حق شناسی اش بود. او در تمام مصاحبه هایش ار تمام کسانی که از محضر آنها بهره برده به نیکی یاد کرده است . این اواخر کمی فرسوده شده بود و از بیماری رنج می برد، اما از تلاش دست برنمی داشت و همواره درصدد ساخت ملودی هایی با رنگ و بوی ایرانی بود همیشه هم با من مشورت می کرد. ما هفته ای یک بار با هم دیدار داشتیم و دوستی مان تا پایان عمرش ادامه داشت ؛ یک دوستی عمیق .

منابع : کتاب خاطرات استاد میلاد کیایی ، خبرگزاری مهر ، روزنامه ی اعتماد ملی .

استاد میلاد کیایی سنتور نواز برجسته ی ایرانی

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0