سعدی خواندن و سعدی شنیدن

وبلاگ یکی از دوستان ( آسمانی ) با غزلی از سعدی که خودشان دکلمه کرده اند به روز شده است ، وقتی غزل را خواندم و دکلمه را شنیدم بد ندیدم من هم به همین شیوۀ چند رسانه ای با چند غزل از سعدی به روز شوم با اینکه اول اردیبشهت هم دربارۀ سعدی نوشته بودم .

غزلی از سعدی را همایون شجریان در آلبوم "شوق دوست" خوانده است که پس چند سال هنوز آن را بسیار دوست دارم و غزل دیگری از سعدی را هم سالار عقیلی در آلبوم "سعدی نامه" خوانده است که آن را هم بسیار دوست دارم به خصوص که آن را پیش از انتشار رسمی آلبوم در نیمه شبی به یاد ماندنی از رادیو پیام در برنامه ای که ارشد تهماسبی آهنگساز آلبوم "سعدی نامه" مهمان برنامه بود ، شنیدم . این سه غزل را نخست بشنوید و سپس به همان ترتیب تمام غزل را بخوانید چون در دو غزلی که سالار عقیلی و همایون شجریان خوانده اند تنها چند بیت از غزل آمده است 2 غزل هم خودم با ورق زدن غزلیات سعدی پسندیدم که در ادامه آنها را هم می توانید بخوانید .

1- گوش کنید به غزلی از سعدی با دکلمۀ شاعر گرامی خانم آزاده رستمی از اینـجا .

2- گوش کنید به تصنیف "گیسو کمند" در چهار گاه با غزلی از سعدی و آهنگسازی و تنظیم ارشد تهماسبی و صدای سالار عقیلی از اینـجا .

3- گوش کنید به تصنیف و آواز مغلوب و فرود "شوق دوست" با غزلی از سعدی و آهنگسازی و تنظیم محمد جواد ضرابیان و صدای همایون شجریان از اینـجا .

غزل 1

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای / دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من زِ فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم / نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم / که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم / باز دیدم که قوی پنجه دراَنداخته‌ای

تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد / زَبرُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند / که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت / همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوۀ طاووس و خرامیدن کبک / عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جورِ غَمَت می‌گوید / سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای

بیم ماتست در این بازیِ بیهوده مرا / چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

غزل 2

من از دستِ کمانداران ِ ابرو / نمی یارَم گذر کردن به هر سو

دو چشمم خیره ماند از روشنایی / ندانم قرص ِ خورشید است یا رو

بهشت است اینکه من دیدم نه رخسار / کَمَند است آنکه وی دارد نه گیسو

لبانِ لعل چون خونِ کبوتر / سَوادِ زُلف چون پَر ِ پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخِ عیّار / که با او بَر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشّاقِ مشتاق / ندارد سنگِ کوچک در ترازو

نَفَس را بویِ خوش چندین نباشد / مگر در جَیب دارد نافِ آهو ؟

لبِ خندانِ شیرین منطقش را / نشاید گفت جز ضحّاکِ جادو

غریبی سخت محبوب اوفتاده است / به تُرکِستانِ رویش خالِ هندو

عجب گر در چمن بر پای خیزد / که پیشش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشینند اَندَر محفلِ عام / دوصد فریاد برخیزد زِ هر سو

به یاد روی گلبوی گل اَندام / همه شب خار دارم زیرِ پهلو

تحمل کن جفایِ یار سعدی / که جور ِ نیکوان ، ذَنبی است مَعفو

غزل 3

اگر مُرادِ تو ای دوست ، بی مرادیِ ماست / مرادِ خویش دگرباره من ، نخواهم خواست

اگر قبول کنی وَر بِرانی از بَرِ خویش / خلافِ رایِ تو کردن ، خلافِ مذهبِ ماست

میانِ عیب و هنر پیشِ دوستانِ کریم / تفاوتی نکند ، چون نظر به عینِ رضاست

عنایتی که تو را بود ، گَر مُبَدّل شد / خلل پذیر نباشد ، ارادتی که مَراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزُردَن / که هر چه دوست پسندد به جایِ دوست ، رواست

اگر عداوت و جنگ است میان عرب / میان لیلی و مجنون ، محبت است و صفاست

هزار دشمنی اُفتد به قولِ بد گویان / میان عاشق و معشوق ، دوستی برجاست

غلامِ قامت ِ آن لُعبتِ قَباپوشم / که در محبتِ رویَش ، هزار جامه ، قَباست

نمی توانم بی او نشست یک ساعت / چرا که از سرِ جان بَر نمی توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی / گدا اگر همه عالم بِدو دهند ، گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست / و گَر کنند ملامت نه بر منِ تنهاست

هر آدمی که چنین شخصِ دلسِتان بیند / ضرورت است که گوید ، به سرو مانَد راست

به رویِ خوبان گفتی ، نظر خطا باشد / خطا نباشد ، دیگر مگو چنین که خطاست

خوش است با غمِ هجرانِ دوست سعدی را / که گرچه رنج به جان می رسد ، امیدِ دواست

بلا و زحمتِ امروز بر دلِ درویش / از آن خوش است که امیدِ رحمتِ فرداست

غزل 4

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست / طاقت بار فراق ، این همه ایامم نیست

خالی از ذکرِ تو عضوی چه حکایت باشد / سرِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

میلِ آن دانۀ خالم نظری بیش نبود / چون بدیدم رهِ بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن / بامدادَت که نبینم طمعِ شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم / به همین دیده سرِ دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند / ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف / من که در خلوتِ خاصم خبر از عامم نیست

نه به زَرق آمده‌ام تا به ملامت بروم / بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت / خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی / به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حَیَوانی باشد / هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

غزل 5

هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است / عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید / یا سیاهی زِ سپیدی بشناسد ، بَصَر است

هر که در آتشِ عشقش نبُود طاقت سوز / گو به نزدیک مَرو کافَتِ پروانه ، پَر است

گر من از دوست بِنالم ، نَفَسم صادق نیست / خبر از دوست ندارد که زِ خود با خبر است

آدمی صورت ، اگر دفع کند شهوتِ نفس / آدمی خوی شود وَرنه همان جانور است

شربت از دستِ دلارام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست ، که مُستسقی از آن تشنه تر است

من خود از عشقِ لَبَت فهمِ سخن می نکنم / هَرچ از آن تلخترم ، گر تو بگویی شِکر است

وَر به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست / خَصمِ آنَم که میان ِ من و تیغت ، سپر است

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر / بندِ پایی که به دستِ تو بُود ، تاجِ سر است

دستِ سعدی به جفا نگسَلَد از دامنِ دوست / ترکِ لولو نتَوان گفت که دریا خطر است

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


به یاد بیژن ترقی و روزهای طلایی رادیو

گوش کنید به گل اومد بهار اومد با آهنگی از مجید وفادار در دستگاه سه گاه ، با ترانه ای از بیژن ترقی و صدای خانم پوران از اینــجا .

گوش کنید به بهار ِ آرزو ( گلریزان ) با آهنگی از روح الله خالقی ، شعری از بیژن ترقی و صدای بنان از اینــجا .

دیروز رادیو هفتاد ساله شد و امروز اولین سالگرد درگذشت استاد بیژن ترقی است . دوست عزیزی به من می گفت که من منتظر درگذشت هنرمندی هستم تا دربارۀ او بنویسم اما آنهایی که بیشتر با عشق است ... بوده اند به یاد دارند اسفندماه 87 روز تولد استاد بیژن ترقی را در همین جا پاس داشتم در زمانی که ایشان زنده بودند تنها به این دلیل که از آن همه نغمه های ماندگار اندکی را شنیده بودم و وظیفه ام بود بنویسم که چه استادانی در این سرزمین هستند که نخواستند و نگذاشتند با دیدن زیبایی ذهن و روح آنها ، قد بکشیم .

در آغاز از هفتاد سالگی رادیو گفتم ، چندین مصاحبه با بهترین هنرمندان روزگارمان را خوانده ام و دیده ام که چگونه رادیو با هنرمندانی که همه پیش از 1357 هنرمند بودند ، برای آیندۀ جوانان ایران نقش راهنما و آموزگار را داشته است . یکی از زمینه های مهم این تاثیر گذاری رادیو ، موسیقی است . چه هنرمندانی که در نقاطی دور از پایتخت بودند اما به واسطۀ شنیدن رادیو جانشان از موسیقی فاخر آتش گرفت و رفتند به دنبال آموختن ، چند خواننده با شنیدن آوازهای بزرگان رادیو خواننده شدند و چه بسیار نوازندگان که رادیو آنها را به وادی موسیقی کشاند .

به راستی که زمانی رادیو دانشگاه رایگان تمام مردم ایران بود و مردم هم با جان و دل پای رادیو می نشستند . اما دریغ و صد دریغ که امروز بسیاری دیگر دورِ رادیو و تلویزیون ایران را خط کشیده اند ، هر چند خوشحالم که رادیو هنوز هم رسانه ای بسیار شرافتمندتر از تلویزیون است .

دو ترانۀ بهاری از استاد بیژن ترقی را بسیار دوست دارم ، علاوه بر زیبایی شعر و اجرای بی تکرار و خاطره انگیز خواندگان این دو ترانه ، ارکستراسیون و تکنوازی ویلُن در هر دو ترانه را بسیار دوست دارم . هر دوی این ترانه ها به روش هنرمندپرورانۀ آن روزگار اول بار از رادیو پخش شده است و دیگر آن قدر بزرگترهای ما آنها را شنیده اند که ما جوانترها هم انگار با این ترانه ها خاطره داریم . به بهانۀ هفتادساله شدن رادیو و یادی از روزهای طلایی آن و یادی از استاد بیژن ترقی که با شعرها و ترانه هایش جاودانه شد خاطرۀ آفریدن این دو ترانه را از کتاب خاطرات استاد بیژن ترقی در اینجا می نویسم . خاطراتی که وقتی من که در آن دوران نبودم آنها را می خوانم با خودم می گویم : یادش به خیر چه روزهای زیبایی داشته است ایران .

نخست خاطرۀ استاد بیژن ترقی از استاد بنان و خلق ترانۀ عجیب "بهار دلنشین" :

روزی در ادارۀ رادیو و در اطاق برنامۀ گلها به استاد بنان برخورد کردم در حالی که با دوستان موسیقیدان سرگرم صحبت بودند ، احساس کردم در زمینۀ پیوند شعر و موسیقی گفتگو داشتند . با دیدن من ، دوستان را مخاطب ساخته و گفت : فی المثل همین تصنیفی که ایشان اخیرا ساخته اند ، متاسفانه خوانندۀ آن ، نه چگونگی حالات آهنگ را درک کرده و نه به پیغام و مضمون شعر توجه داشته ، سپس شروع کرد به خواندن چند فراز از تصنیف مزبور . با شنیدن نحوۀ صدای استاد و چگونگی بیان شعر و تلفیق آن با آهنگ با زیر و بم های آگاهاۀ آن ، احساس کردم شعر چنان حالتی به خود گرفت که مرا که سرایندۀ آن شعر بودم از خود بی خود کرد ، آن چنان که گویی دریچه ای دیگر از عالم موسیقی بر من گشوده شد .

در آن هنگام بود که به معنی واقعیِ تلفیق شعر و موسیقی پی بردم . گاهی برای رساندن معنی شعر ، تحریری لطیف و دلکش به آن می افزود که گویی کلماتِ شعر جان می گرفت یا با سکوتی کوتاه و استادانه ، لطفِ شعر را صد چندان می کرد .

و از آن به بعد بود که با سرودن ترانۀ "بهار دلنشین" بر روی آهنگ استاد روح الله خالقی توانستم با او از نزدیک نشست و برخاستی آموزنده داشته باشم و از آن همه زیبایی و تجربیات ارزندۀ او بهره ها بیاندوزم ، همه شیرین و به یاد ماندنی .

و خاطرۀ ایشان دربارۀ ترانۀ شاد و جاودان "گل اومد ، بهار اومد" با صدای خانم پوران :

در آستانۀ فرا رسیدن ایام بهار بودیم و دلهایمان از شور و نشاط و جلوه های ایام جوانی پر و آکنده بود ، زیرا غمهایمان شادی آفرین و شادیهایمان دست در گردن عشقهای پرسوز و گدازمان بود . اشتیاق شنیدن آهنگی نشاط انگیز و پرشور و حال که از زیر پنجه های استادی گرانقدر بر می خواست ، ما را از خویش به در می برد . ذوق دیدار استادی ، پیری ، مرشدی که ما را با تجلی موسیقی و اسرار نهفتۀ آن در فراز و نشیب گوشه ها و دستگاه های موسیقی اصیل ، آشنا کند ، همچون آرزویی دست نیافتنی بود و شادی آفرین . ... مرحوم استاد مجید وفادار ، روزی به وسیلۀ تلفن مرا به منزل خویش دعوت کرد که بیژن جان بهار است و همه در انتظار بهاریه های ناب و خیال انگیز تو ، بلند شو و همین حالا خودت را به منزل من برسان که خبرهای خوشی برای تو دارم .

در را که به رویم باز کرد ، چشمم افتاد به خانم پوران و همسر او که اولین باری بود ، از نزدیک او را ملاقات می کردم . خانم پوران با شوق فراوان گفت : آقای ترقی ما تا کی باید اشعار و ترانه های شما را از زبان دیگران بشنویم ، دوست دارم بعد از مدتی که از رادیو فاصله داشته ام ، با شعر و ترانه ای نو و خوش نقش و نگار به استقبال بهار برویم .

آقای وفادار با شنیدن آن کلمات ، دست به ساز برد و چندین ملودی که قبلا ساخته بود برای ما نواخت . ولی من و خواننده ، آن آهنگها را مناسب روزهای شادی انگیز ایام نوروز ندیدیم . من به آقای وفادار گفتم ، به نظر شما بهتر نیست آهنگی در دستگاه سه گاه بسازیم که شورانگیز تر است . ایشان فورا کوک ساز را تغییر داده ، بعد از مدتی مشورت و نواختن ملودی های مختلف ، درآمد آهنگ مزبور را از میان همۀ آنها انتخاب کرده ، با مشورت یکدیگر بقایای آهنگ را به پایان رساندیم .

من که در آن ایام تصمیم داشتم تحولی در کار ترانه سرایی ایجاد کنم و تصنیف های زیادی به روش مناظره و یا سبک سمبلیک مانند ترانه های : برگ خزان ، آتش کاروان و نظایر آن سروده بودم ، این بار به فکرم رسید تحول دیگری به کار ترانه سرایی ایجاد کنم و آن هم استفاده ا ز کلمات سادۀ محاوره ای که تا آن زمان مرسوم نبود .

در هنگام سرودن این ترانه متوجه شدم بعضی کلمات ادبی بیان کنندۀ شور و حال آن آهنگ نیست . وقتی "گل آمد ، بهار آمد" راشکستم و به صورت "گل اومد ، بهار اومد" در آوردم ، دیدم شعر چنان روان و دلچسب بر روی آهنگ نشسته که دریغم آمد آن را تغییر دهم . نفس راحتی کشیدم و بقیۀ تصنیف را به همین نحو ادامه دادم .

این شعر و آهنگ در آن روزگار از چنان شهرت و محبوبیتی برخوردار شد که هنوز هم پیام آور بهار و خاطرات ایام جوانی شنوندگان این ترانه است .

هر چند در آغاز ، شورای شعر رادیو ، چندان استقبالی از آن ترانه به عمل نیاورد و فقط یکبار اجازۀ پخش آن هم در برنامه های صبح جمعه داد ولی با پخش شدن یک بار آن از رادیو با چنان استقبالی رو به رو شد که با تقاضای درخواست کنندگان هر روز چندین بار آن را پخش می کردند .

با اینکه سایر ترانه سرایان از آن به بعد این سبک شعر را استقبال کردند و ترانه های بی شماری بدین روش سرودند و تعدادی از آنها به واقع زیبا و لطیف است ولی گروهی غیر شاعر صرفا به خاطر دستیابی به شهرت ، دست به سرودن هر جملۀ مبتذل و مشمئز کننده ای زدند که به راستی شرم آور و خراب کنندۀ اذهان جوانان و نوباوگان کشور ما می گردد جوانان و نوباوگانی که میراث بَر ِ بزرگترین ادبیات جهان می باشند .

-

گل اومد بهار اومد

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا / عاشق ِ صحرائیم ، بی نصیب و تنها

دلبر ِ مَه پیکر ِ گردن بلورم / عید اومد بهار اومد ، من از تو دورَم

گَر بیام از این سفر ، ای گُلعذارم / از سفر طوقِ طلا بَرات میارم

دست بُلور ، سینه بلور ، گردن بلورم / عید اومد بهار اومد ، من از تو دورم

آشیونم رُ گلِ خودرو گرفته / سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته

از چمنها گر گذشتی ، یادِ من کن / گر شنیدی سرگذشتی ، یادِ من کن

زِ تو خواهم ، زتو خواهم ، عهدِ عشقی که بستی ، وفا کنی ، یادِ ما کنی

دلبر ِ مَه پیکر ِ گردن بلورم / عید اومد بهار اومد ، من از تو دورَم

آشیونم رُ گلِ خودرو گرفته / سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته

از چمنها گر گذشتی ، یادِ من کن / گر شنیدی سرگذشتی ، یادِ من کن

-

بهارِ آرزو ( گلریزان )

تا بهارِ دلنشین آمده سویِ چمن / ای بهارِ آرزو بر سَرَم سایه فِکَن

چون نسیمِ نو بهار بر آشیانم کن گذر / تا که گلباران شود کلبۀ ویرانِ من

تا بهارِ زندگی آمد بیا آرام جان / تا نسیم از سویِ گل آمد ، بیا دامن کشان

چون سِپَندَم بر سرِ آتش نشان ، بنشین دَمی / چون سِرِشکم در کنار بنشین نشان سوزِ نهان

تا بهارِ دلنشین آمده سویِ چمن / ای بهارِ آرزو بر سَرَم سایه فِکَن

چون نسیمِ نو بهار بر آشیانم کن گذر / تا که گلباران شود کلبۀ ویرانِ من

بازآ ببین در حیرتم / بشکن سکوتِ خلوتم

چون لالۀ تنها ببین / بر چهره ، داغِ حسرتم

ای روی ِ تو آیینه ام / عشقت ، غم ِ دیرینه ام

باز آ چو گل در این بهار / سر را بِنه بر سینه ام

-

برای خواندن نوشته های دیگرم دربارۀ استاد بیژن ترقی نگاه کنید به اینجــا و اینجــا و اینجــا

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


سهراب سپهری و غمی غمناک

گوش کنید به غمی غمناک با شعری از سهراب سپهری و صدای محمد اصفهانی از ایـنـجا .

شب سردی است و من افسرده .

راه ِ دوری است و پایی خسته .

تیرگی هست و چراغی مُرده .

*

می کنم ، تنها ، از جاده عبور :

دور ماندند زِ من آدمها .

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غمها .

*

فکر ِ تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دلِ من

قصه ها ساز کند پنهانی .

*

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .

هر دَم این بانگ برآرَم از دل :

وای ، این شهر چه قدر تاریک است .

*

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بِدان آویزم ؟

*

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل ،

غم ِ من ، لیک ، غمی غمناک است .

از کتاب "مرگ ِ رنگ" چاپ اول 1330(59 سال پیش)

امروز دربارۀ سعدی نوشته بودم اما تازه به یادم آمد که اول اردیبهشت ، سالروز درگذشت سهراب سپهری مهربان و دوست داشتنی است . سال 88 هر چه نداشت در عوض نمایشگاهی دو ماهه داشت از نقاشیها و طرح های زیبای شاعر نقاش مهربان و نرم : سهراب سپهری در موزۀ هنرهای معاصر تهران . دو بار با دو دوست ِ عزیز به موزه رفتم اما هنوز تاسف می خورم که چرا بیشتر نرفتم تا در زیبایی و سادگی و نرمی آن نقاشی ها غوطه ور شوم . برخورد ما را ببینید با هنرمندانمان و اینکه در کمال سکوت خبری رضا کرم رضایی و نادره خیره آبادی درگذشتند و یادی در خور از آنها نشد چون پیش از 1357 هم آنها هنرمند بودند و مقایسه کنید با برخورد بیگانگان با هنرمندان ما .

یکی از کارمندان موزهِ هنرهای معاصر در پاسخ من که تأسف می خوردم که چرا جوانهای ما این قدر بی حیرت و بی حس به نقاشیهای سهراب نگاه می کنند و موزه را با کافی شاپ اشتباه گرفته اند برایم گفت که روزی یک پیرمرد فرانسوی به موزه آمد و مدت بسیار زیادی فقط و فقط به یکی از طراحی های آب مرکب سهراب سپهری خیره شده بود ، آن کارمند می گفت ما در برابر این برخورد کنجکاو شدیم و از ایشان پرسیدم که چرا این همه حیرت فقط در برابر یک اثر به ظاهر ساده و آن بازدیدکنندۀ فرنگی گفته بود من اگر باز هم به این تابلوی آب مرکب نگاه کنم می توانم زیبایی های دیگری در آن پیدا کنم .

نمی دانم چرا یاد سهراب که افتادم این ترانۀ ماندگار محمد اصفهانی به یادم آمد ترانه ای که جزو اولین کارهای موسیقی پاپ پس از 1357 بود . به موسیقی و حس و حال آن دقت کنید به آغاز اندوهناک و مرموز آن و صدای سازهای زهی در آغاز و نوای پیانو در پایان ترانه که بیشتر شنیده می شود تا دیگر سازها و صدای اندوهگین محمد اصفهانی که به زیباترین شکل این شعر را خوانده است . اما نکتۀ جالبی هم در این ترانه هست و آن اینکه سهراب با نومیدی تمام می گوید :

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .

اما در ترانه تاکید بر این خط از شعر است : اندکی صبر سحر نزدیک است . در حای که می شد تاکید ترانه را بر "وای این شهر چه قدر تاریک است" گذاشت تاکیدی به گمانم خود سهراب هم در شعر آن را در نظر داشته است که از "وای" استفاده کرده است - و به همین راحتی با تاکید بر جمله ای مثبت و امیدوار شعری غمناک و تاریک می شود ترانه ای روشن و امید بخش .

یادت سبز سهراب که امشب اینطور من را حالی به حالی کردی و بردی به آن دورها ، این نزدیکی ها .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


سعدی بزرگ از نگاه علامه جعفری

اول اردیبهشت ماه جلالی - اول اردیبهشت ماه جلالی / بلبل گوینده بر منابر قضبان در سالنامه ها روز بزرگداشت سعدی نامگذاری شده است . دو سال پیش نوشته ای کوتاه دربارۀ سعدی بزرگ با نگاهی کوتاه به هزلیات و هجویات او نوشتم که شاید هنوز خواندنی باشد : نگاه کنید به اینـجا .

امسال بد ندیدم با نگاهی به نوشتاری بلند از شادروان علامه جعفری از سعدی بنویسم چون سعدی و مولانا و نظامی و فردوسی را بسیار بیشتر از حافظی دوست می دارم که نمی دانم چرا در جامعۀ ما بسیار پر رنگ تر از آن چهار بزرگ دیگر است ؟!

علامه جعفری با نگاهی کاملا سیستماتیک که از ویژگی های یک فیلسوف است بحث دربارۀ سعدی را در نوشتاری با نام "تلاقی حکمت و ادب در آثار سعدی" آورده اند ، من با همان سیاق ایشان حفظ سرفصل مطالب - گزیده ای از آنچه دربارۀ سعدی نوشته اند را در اینجا می نویسم البته در بعضی جاها نظر خودم را هم نوشته ام .

1- الفاظ و به طور کلی شکل قالبی اثر ادبی

هنر سعدی در این رکن اساسی شعر در حد بسیار عالی نمودار شده است ، به طوری که با گذشت زمان ، تغییری در جذابیت و زیبایی الفاظ و شکل قالبی شعر ، از نظر استحکام جمله بندی و مراعات دستورات و قواعد ادب فارسی به وجود نیامده است . زیبایی و مأنوس بودن و روانی کلمات سعدی ، اغلب در درجه ای است که برای اثبات قوانین زبان فارسی ، جنبۀ مأخذ و منبعیّت دارد . بدین معنی که اگر سعدی کلمه ای را در موردی با آسودگی خاطر و بدون احساس نیاز به توضیح ، چه در نظم و چه در نثر به کار برده باشد ، گفته می شود : این کلمه در آن مورد زیبا و مأنوس و روان بوده که سعدی به کار برده است . به الفاظ و جمله بندی آغاز این غزل نگاه کنید :

آب حیات من است ، خاکِ سرِ کوی دوست / گر دو جهان خُرّمی است ، ما و غم ِ رویِ دوست

گر متفرّق شود خاک ِ من اَندر جهان / باد نیارد رُبود ، گَرد ِ من از کوی ِ دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرَد اَجَل / روز ِقیامت زَنَم خیمه به پهلوی ِ دوست

...

2- محتوا و معنای اثر ادبی

"زیبایی ، نمودی است نگارین و شفّاف که بر روی کمال کشیده شده است" پس در جهان شعر ، هر اندازه که اتحاد میان شکل و محتوا شدیدتر باشد ، زیبایی و عظمت شعر عالی تر خواهد بود . اگر آثار سعدی را با نظر به این قاعده در نظر بگیریم ، با مقداری فراوان از اشعار عالی مواجه خواهیم شد . چنان که در قلمرو نثر سعدی ، چه در گلستان سعدی و چه در آثار دیگر ، سخنان زیبا و پر محتوای فراوانی خواهیم یافت .

3- انگیزه و هدف از به وجود آوردن اثر ادبی

در آن موارد که شعر یا یک نثر ادبی ، نمودی از انگیزه و هدف ارایه نکند ، قضاوت در ارزشیابی آن بسیار دشوار یا امکان ناپذیر خواهد بود . دقت در مجموع یا عمدۀ آثار هنرمند و ادیب و فیلسوف و دانشمند است که می تواند انگیزه و هدف گیری کلی و مستمر آنان را بیان دارد . زیرا تتبّع و تحقیق در مجموع یا عمدۀ آثار این انسان ها ، تا حدودی زیادی عناصر و ارکان شخصیتی آنان را معرفی می کند .

سعدی هم مانند بسیاری از بزرگان چون خیام ، ابوعلی سینا یا مولوی دارای نگاه های متناقضی است . از سویی عالی ترین مضامین حکمی و عرفانی را در قسمت اعظم آثارش آورده است :

اگر لذت تَرکِ لذت بدانی / دگر شهوتِ نَفس ، لذت ندانی

...

اما همین سعدی باب پنجم گلستان را هم نوشته است و از آن مهمتر هجویات و هزلیات را . علامه جعفری در توجیهی بر نوشتن اینگونه مطالب نوشته است :  توجیه یکم . هزلیات و محتویات باب پنجم گلستان ، از امواج فکری سعدی در دوران جوانی بوده است و با پیشرفت سالیان عمر ، مانند اغلب انسانها ، با گذشتن روزگار ، زندگی ، واقعیات حیات خود را برای آنان بهتر نمایان می کند .

توجیه دوم . سعدی هنرمند است و زشتی ها و زیبایی ها برای شخص هنرمند ، از دیدگاهی مطرح می شود که برای دیگران قابل طرح نیست . این توجیه در تشبیهات رکیک و زشت مولوی نیز گفته شده است .

البته من در باب هزلیات باید به نکته ای اشاره کنم و آن اینکه سعدی در دیباچۀ هزلیاتش نوشته است که این هزلیات را به دستور امیری نوشته است که به او امر کرده بوده به شیوۀ سوزنی سمرقندی اشعاری بنویسد و در پایان همان دیباچه هم طلب آمرزش از خداوند کرده است .

علامه در ادامه می نویسد : مقدار بسیاری از آثار سعدی اثبات می کند که در جان سعدی ، حکمت و عرفان شکوفا شده و وی از دستۀ هنرمندانی است که با آثارشان آموزگار مردم اند و نه فقط برای جلب شگفتی دیگران و فقط برای هنر ، تکاپو می کنند .

نکتۀ دیگر دربارۀ انگیزه و هدف از آفرینش یک اثر هنری و هر گام مثبتی که برای پیشرفت ارزشهای انسانی برداشته می شود ، وجود دارد و آن عبارت است از : جوشش درونی هنرمند ، خود بردارندۀ گام است و وضع روانی او می تواند به درجه ای از شکوفایی برسد که انگیزه ای جز ابتهاج و شکوفایی بیشتر ذات نباشد .

به قول حضرت مولانا :

گل ِ خندان که نخندد چه کند / عَلَم از مشک نبندد چه کند

ماه ِ تابان به جز از خوبی و ناز / چه نماید چه پسندد چه کند

آفتاب اَر ندهد تابش و نور / پس بدین نادره گنبد چه کند

...

4- به وجودآورندۀ اثر ادبی

الف- سعدی از دیدگاه خویشتن : سعدی به خوبی آگاه بوده است که سخن او در جوامع مختلف ، با لذت خوانده می شود و از شهرت خود آگاه بوده است ، اما نکتۀ مهمی که در این باره هست ، آنکه سعدی با وجود آگاهی از زیبایی و بی نظیر بودن آثارش ، مانند بسیاری از سخن پردازان به خودستایی از خویش نپرداخته است جز در مواردی اندک - حتی در غزلهای زیبایش در پی انتقال مطالبی مفید به خوانندۀ شعرش بوده است .

ب- عوامل حاکم بر روحیه و تقسیم آنها به عوامل ثابت و عوامل متغیر : چرا سعدی را همه با هر سطحی از دانش می پسندند ؟ سعدی به دلیل مسافرت زیاد و معاشرت با مردمان گوناگون از عامی گرفته تا فیلسوف و عارف و ملل مختلف ، دارای یک تعادل روانی است و در نتیجۀ معاشرت زیاد با مردم ، توانسته انس و ارتباطی معمولی با مردم برقرار کند و با روحیۀ خوش بینی و مدارا با آنها رو به رو شود . در مقابل سعدی ، حافظ را می بینیم که در کنج عزلت نشسته و از تنهایی بارها شکوه می کند . می توان عوامل حاکم بر روحیۀ شخصیتهای ادبی را به دو دسته تقسیم کرد :

1- عوامل ثابت : در مورد سعدی همان روحیۀ اعتدال و خوش بینی

2- عوامل متغیر که بروز و زوال آنها ، بسته به انگیزه ها و عوامل محیط و اجتماع و نوسانات روانی شخصیت است . روح سعدی آرام است بر خلاف مولانا با آن هیجانهای بسیار شدید روحانی یا تنوعی که در روان حافظ مشاهده می شود .

ج تعهد و عدم تعهد سعدی در برابر ارزشهای انسانی و الهی : سعدی قطعا یک شخصیت ادبی بی بند و بار نبوده است . آن همه تسلط او بر آیات قرآنی و احادیث نبوی و مطالب حکمی و مذهبی و عرفانی که بیان می کند ، دلیل آن است که سعدی در حدود توانایی علمی و ارادی خود می دانسته است که "از کجا آمده است ؟ برای چه آمده است ؟ و به کجا می رود؟" و در مجموع شخصیت ادبی مفید سعدی ، محصولی است از فرهنگ اسلامی که به آن معتقد بوده است و روحیۀ آزاد منشانۀ او .

د- تأثر سعدی از محیط اجتماعی و فرهنگ حاکم بر جامعه ای که در آن زندگی می کرد : سعدی با میانگین فرهنگ مردم عوام زمان خود ، با ملاطفت و نرمش رفتار کرده است هر چند که تفکرات و احساسات عالی او ، بی تردید از آن میانگین بالاتر است . همین نرمشی که در برابر فرهنگ مردم متوسط جامعه در آثار او دیده می شود همان چیزی است که باعث می شود همگان با سعدی ارتباط برقرار کنند حتی قرنها بعد از او ، این مقبولیت در نزد عوام چیزی است که در حافظ ، مولانا و حتی ناصرخسرو هم دیده نمی شود . مولوی در دو بیت از مثنوی ، خود به صراحت می گوید که به فرهنگ و درک پایین جامعه توجهی ندارد و مطالب مورد نظر خود را در عالی ترین سطح پدید آورده است حتی اگر این آثار قرنها بعد فهمیده می شود .

ه- هماهنگی احساسات و تعقل سعدی در شعر و نثر وی : قطعا شاعری هنرمند و زبردست چون سعدی دارای هیجانات احساسی فراوانی بوده است پس نهایت این حالت شاعرانه در غزلیات او نمودار می شود جایی که سعدی به حد نصاب این هیجانات احساسی رسیده است اما در دیگر سو او در آثار پند آموزانه اش مطالب فراوانی از امور عقلانی را با هماهنگی هر چه تمامتر آفریده است .

و- معلومات سعدی : از مجموع آثار سعدی می توان دریافت که او از معلومات کلاسیک زمان خود در حد عالی برخوردار بوده است و هر چند تفکرات فلسفی در آثار او به ندرت دیده می شود اما او در حد عالی دارای اطلاعات قرآنی و شناخت از فرهنگ جاری جامعه بوده است .

ز- تقلید و ابتکار در کلام سعدی : چنان که از آثار سعدی پیداست او به ادبیات فارسی و ادبیات عرب کاملا مسلط بوده است ، اما همین نکته باعث شده است تا بعضی از نویسندگان بگویند سعدی در مضمون پردازی از شاعران عرب تقلید کرده است اما باید گفت که تنها توافق و تطابق مضامین دو شعار ، به هیچ وجه تقلید یکی از دیگری نیست چون توارد افکار در قلمرو معرفت به قدری فراوان است که تا خودِ دانشمند و فیلسوف و شاعر اعتراف به برداشت از دیگری نکند ، نمی توان گفت که این از آن برداشت و تقلید کرده است . توارد افکار عبارت است از انتقال ذهنی دو دانشمند یا دو فیلسوف یا دو شاعر ، به یک حقیقت ، بدون اینکه از یکدیگر اطلاعی داشته باشند . خواه انتقال دو شخصیت به یک حقیقت همزمان باشد یا در زمانهای مختلف .

نکتۀ دیگر آن است که حتی اگر سعدی از شاعری تقلید کرده است ، اثری که در نهایت آفریده است بسیار زیباتر از اثر اولی است ضمن آنکه سعدی در نثر خود بنیانگذار شیوه ای مخصوص به خود است و در شعر هم مضامین ادبی ابتکاری فراوان آفریده است .

موارد تلاقی حکمت و ادب در آثار سعدی

1- حکمت جاریه در آثار سعدی : حکمت جاریه عبارت است از شناخت و به کار بستن اصول و ارزشهای عالی انسانی تثبیت شده در جامعه که در حدود خود مفید بوده و می تواند واقعیاتی را به طور نسبی به انسان منتقل کند . نمونۀ این نوع از حکمت پندهای اخلاقی و تربیتی سعدی است که می توان در هر زمان و مکانی با توجه و دقت به شرایط زمانی ، آنها را در جهت تربیت اخلاقی انسان به کار گرفت .

2- حکمت عالیه در آثار سعدی : حکمت عالیه عبارت است از معارفی که حیات آدمی را تصعید کرده و به مرحلۀ حیات معقول که شکوفا شدن ذات انسانی در جاذبۀ کمال ، نتیجۀ عالی آن است می رساند . در آثار سعدی به فراوانی می توان از این نوع حکمت را یافت اگر چه نمی توان با قاطعیت گفت که آیا سعدی واقعا به وسیلۀ آن حکمت عالیه که در آثارش دیده می شود ، حکیم شده است یا نه ؟

نمونه ای از مضامین حکمت عالیه در آثار سعدی عبارتند از : 1- خدابینان به جهت اِنجذاب در جمال مطلق ، از روی هوا و هوس به زیبایی های جهان هستی نگاه نمی کنند . 2- بیداری های صبحگاهی ، برای تقویت جانهای آگاهی طلب ، مانند آب حیات است 3- اگر بتوانی به زنده دلی برسی و با دلی زنده از دنیا بروی ، به حیات ابدی دست یافته ای . 4- دمساز سالکانی باش و در چهره های مردانی نگاه کن که تاریکی ها را از وجودت بزدایند . 5- برای افزایش ارزش سازنده در وجود خویش ، خود را بشناس . 6- علم بدون عمل یعنی درخت ِ بدون ِ ثَمَر . 7- اگر جمال انسانی ، پرده ای نگارین و شفاف بر روی کمالش باشد ، تاریکی ها را به روشنایی بدل می کند .

گر شهوت از خیال ِ دِماغت به در رَوَد / شاهد بُوَد هر آنچه نظر بر وی اَفکنی

3- حکمت عرفانیه در آثار سعدی : حکمت عرفانیه عبارت است از حصول نور هستی در درون و نفوذ آن در روح آدمی که شایستگی لقا الله و رضوان الله را در ایام الله به انسان می بخشد . چون در این مورد سیر و سلوک مطرح است نمی دانیم سعدی با این همه معلومات که داشته است ، چه مقدار و با چه کیفیتی از سیر و سلوک بهره برده است . پس به نمونه هایی از حکت عرفانیه در آثارش اشاره می کنیم .

الف . مرد ربّانی در این دنیا هرگز احساس غربت نمی کند .

مردِ خدا به مشرق و مغرب غریب نیست / چندان که می رود همه مُلک ِ خدای اوست

ب. قومی هوای ِ نعمت دنیا همی پَرَند / قومی هوایِ عقبی و ما را هوایِ توست

ج. عرفان ، آغازی دارد ، ولی بی نهایت است .

خوشتر از ایّام عشق ایام نیست / بامداد عاشقان را شام نیست

کام ِ هر جوینده ای را آخری است / عارفان را منتهای ِ کام نیست

هر کسی را نامِ معشوقی که هست / می بَرَد ، معشوق ِ ما را نام نیست

در پایان باید گفت که سعدی تاریخ نویس نیست همچون مولانا پس نمی توان دربارۀ روی دادن داستانهایی که او در آثارش آورده مطمئن بود و دیگر آنکه ذوق ادبی سعدی در حد اعلا بوده است و دانش لازم را برای واداشتن چنان ذوق عالی دارا بوده است . به همین دلیل می توان گفت مقام ادبی سعدی در ردیف اول ادبای فارسی زبان و با دیدی وسیعتر در ردیف اول سخن سرایان جهان است .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0