فردا ؛ بهار

گوش کنید به گل سرخ با صدای فریدون فرخزاد از ایـنجا .

آخرین شب بهار بود و ناگهان به این ترانه رسیدم ، از معصومیت صدای فریدون فرخزاد از امیدی که همیشه در ترانه هایی که از او شنیده ام هست ، قلبم شکفت ، گفتم اینجا هم آن را بنویسم شاید قلب شما هم چون من ...

هفت کوه و هَفتا دریا

هفت جنگل ، هفتا صحرا

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

هفتا دیوار ِ سنگی

با هفتا دیو ِ زنگی

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

هفت آسمون ِ تاریک

هفت کوره راه ِ باریک

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

هفتا طلسم  ِ جادو

تو هفتا برج و بارو

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

می جنگیم باهاشون

با همه هفتاشون

نقاب ُ وَر می داریم

*

از مِیدون نمی ریم

هفتا جون می گیریم

عشقُ به دَس میاریم

*

هفتا گل ِ سرخ می شه

هفت روز ِ هفتۀ ما

بهار می شه لحظه لحظه ها

*

وقتی به هم رسیدیم

با هم بهارُ دیدیم

خنده می شه گریه های ما

*

هفتا گل ِ سرخ می شه

هفت روز ِ هفتۀ ما

بهار می شه لحظه لحظه ها

*

وقتی به هم رسیدیم

با هم بهارُ دیدیم

خنده می شه گریه های ما

*

هفت کوه و هفتا دریا

هفت جنگل ، هفتا صحرا

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

هفتا دیوار ِ سنگی

با هفتا دیو ِ زنگی

اگه نَخوان ما با هم باشیم

*

خورشیدُ در میاریم

پا توی راه می ذاریم

که زندگی تویِ دستِ ماست

*

بازَم مثل همیشه

بارو دَرش وا می شه

بهار ِ ما ، پشت ِ دیواراس

*

تو فردای روشن

ای هم غصۀ من

با هم به ابر می خندیم

*

دَستامون داغ می شه

دنیامون باغ می شه

به اون که رفت می خندیم

*

هفتا گل ِ سرخ می شه

هفت روز ِ هفتۀ ما

بهار می شه لحظه لحظه ها

*

وقتی به هم رسیدیم

با هم بهارُ دیدیم

خنده می شه گریه های ما

خنده می شه گریه های ما

خنده می شه گریه های ما

      

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


استاد ذبیح الله منصوری ، کتاب نویس افسانه ای و بی تکرار

دیروز 19 خرداد ، بیست و چهارمین سال خاموشی قلمی است که 60 سال با ساده ترین زبان و بی هیچ ادعا برای مردم ایران نوشت . من هم مانند بسیاری دیگر نوجوانیم پر است از کتابهای ذبیح الله منصوری . انگار همان روزهاست که همیشه از خودم می پرسیدم این مرد کیست که این همه کتاب ترجمه و تالیف کرده و این طور کتابهایش پر طرفدار است . پاسخ این پرسشها را اکنون می دانم حالا که دیگر سالها از زمان "ذبیح الله منصوری خواندن" من گذشته است . راستی چندین هزار نفر از مردم ایران با خواندن کتابهای ذبیح الله منصوری کتاب خوان شدند ؟؟ آیا به راستی او به افسانه ای در تاریخ فرهنگ ایران نمی ماند ، مردی که در بیش از 60 سال بیش از 1400 کتاب نوشت بیشتر این کتابها به شکل پاورقی در مطبوعات چاپ شده است - و کتابهای او را جندین نسل از مردم ایران به جای خواندن می بلعیدند ، یادمان نرود اینجا ایران است ، جایی که جز عده ای اندک ، بیشتر مردمانش کتاب خوان نیستند . او نویسنده ای افسانه ای بود چون از رضا شاه و هویدا و سران مملکت گرفته تا تحصلیکرده ها و تا نوسوادها همه و همه کارهایش را با علاقه می خواندند .

در این نوشته نخست کمی دربارۀ زندگی ، آثار و اخلاق او نوشته ام و سپس نظر دیگران دربارۀ نوع و ارزش کار ذبیح الله منصوری را . نوشتن دربارۀ مردی که رکورد دار نوشتن در ایران و چه بسا در جهان است کار سختی است . در بزرگی او همین بس که استاد بزرگ دکتر ایرج افشار پس از مرگ او چنین می نویسد :

ذبیح الله منصوری ، مترجم آوازه مند و پرکار درگذشت . کارش ترجمه به صورت نگارش و تلفیق بود . در این راه زبردست و خوش ذوق بود . رمز کارش در این بود که ذوق عامه را می شناخت و نبض آسان خوانها در دستش بود . کتاب را مطابق ذوق این گروه بر می گزید و اگر جز این بود ، روزنامه ها خریدارش نبودند . او برای عاشق پیشه ها ، ماجراجوها و تاریخ جوها می نوشت و ترجمه می کرد و در پی ترجمۀ کتابهایی بر می آمد که زندگی زنان و مردان مشهور را در بر داشته باشد . بخش عظیمی از کتابهای او نیز داستانهای پلیسی و جنایی است و قسمتی دیگر در تاریخ انقلابها و جریانهای مهم تاریخی . ... ناگفته نمی توان گذاشت که این گونه مترجمان برای هر جامعه ای لازم است . اگر در قرون پیش نقال ها و حکایت پردازها آفریننده بودند و صدها کتاب به جا گذاشته اند ، در جهان کنونی هم منصوری ها آن خدمت را انجام می دهند .

ذیبح الله منصوری با نام اصلی ذبیح الله حکیم الهی و با نامهای مستعار پیشتاز و ناصر ، پرکارترین مترجم تاریخ مطبوعات ایران ، روزنامه نگار و نخستین قهرمان سبک وزن بوکس ایران در سال 1276 در سنندج به دنیا آمد . در مدرسۀ آلیانس کردستان درس خواند که فرانسوی ها آن را اداره می کردند . پس از چندی با ماموریت پدر در کرمانشاه به آن شهر رفت و زبان فرانسه را از پزشکی که این زبان را می دانست فرا گرفت . در بازگشت به تهران و درگذشت پدر ، عهده دار مخارج خانواده شد و به ناچار از تحصیل دست کشید و در سال 1301 شمسی با تاسیس روزنامۀ کوشش با سمت مترجم داستان و مقاله و مطالب علمی در آن روزنامه شروع به کار کرد .

در سال 1306 در حالی که در روزنامۀ کوشش کار می کرد ، با روزنامۀ اطلاعات نیز شروع به همکاری کرد که مدت ها ادامه یافت و از آغاز انتشار روزنامۀ کیهان هم به مدت شش سال ، چندین کتاب برای این روزنامه ترجمه کرد که همه به صورت پاورقی به چاپ می رسید . بعدها با روزنامۀ ایران ما ، روزنامۀ داد ، مجلۀ خواندنیها ، روزنامۀ باختر ، روزنامۀ اختر امروز ، مجلۀ ترقی ، مجلۀ تهران مصور ، مجلۀ روشنفکر ، مجلۀ سپید و سیاه ، مجلۀ امید ایران ، روزنامۀ پست تهران و سرانجام مجلۀ دانستنیها همکاری داشت . او دیر ازدواج کرد و دارای یک دختر و یک پسر شد .

این تمام شرح زندگانی اوست که از این نام بزرگ در دست است و خود مایل به انتشار آن بود .

بیشتر همنسلان من و شاید یکی دو نسل پیش از من ذبیح الله منصوری را با کتابهایش می شناسند . در حالی که تمام کتابهای او پیش از کتاب شدن ، ماه ها و گاه سالها پاورقی روزنامه ها و مجلات بود ، به او لقب "ستون خیمۀ مطبوعات" ایران را داده بودند . چون در مدت شش دهه کار مطبوعاتی ، روزنامه  و مجله ای نبود که کاری از او را منتشر نکند و دلیل انتشار کارهای او هم آن بود که پاورقی های ذبیح الله منصوری باعث حفظ تیراژ روزنامه یا مجله می شد . فقط انتشار پاورقی "عشاق نامدار" هشت سال در مجلۀ سپید و سیاه به طول کشید - همین سابقۀ طولانی مطبوعاتی که از خبرنگاری آغاز شد باعث شد تا در اولین "سندیکای نویسندگان و خبرنگاران و عکاسان ایران" به عنوان دبیر انتخاب شود .

جدا از روزنامۀ کوشش که او کارش را با نوشتن در آنجا آغاز کرد ، طولانی ترین کار مطبوعاتی او در مجلۀ "خواندنیها" با صاحب امتیازی علی اصغر امیرانی بود . منصوری در سال 1328 در قراردادی محضری متعهد شد که با نام ذبیح الله منصوری فقط برای خواندنیها بنویسد اما در عمل این طور نشد و برای نمونه او پانزده سال هم برای دیگر مجلۀ معروف آن زمان "سپید و سیاه" ، نوشت .

در جایی از قول منصوری خواندم که او گفته بود من اگر به هیچ یک از کارهایم افتخار نکنم ، به این افتخار می کنم که نخستین بار ، من موریس مَترلینک (Maurice Maeterlinck ) را به ایرانی ها شناساندم . او خود می گوید : در بیست سالگی در یک مجلۀ فرانسوی خواندم که : وقتی به شعلۀ شمع فوت می کنید و آن شعله زایل می شود ، شعله کجا می رود ؟ دنبال اثری از موریس مترلینگ گشتم ، اما اثری از او را در تهران نیافتم ، به ناچار طی مکاتبه ای با پاریس ، ده ، دوازه کتاب از این فیلسوف و نویسنده بلژیکی را از پاریس وارد کردم . اولین بار بخش هایی از آن کتابها را در سال 1308 در روزنامۀ کوشش منتشر کردم اما استقبالی از آنها نشد ، بار دیگر در سال 1312 بخشهایی از آثار او را در کوشش چاپ کردم اما باز هم استقبالی از کارهای او نشد تا اینکه در سال 1315 ترجمه های من از آثار موریس مترلینگ که در رونامۀ کوشش چاپ می شد با استقبال فوق العاده ای رو به رو شد . ... روزنامۀ کوشش با چاپ این ترجمه ها رونق زیادی گرفت و بسیاری از رجال مملکتی و افراد تحصیلکرده به خاطر این پاورقی خوانندۀ کوشش بودند ... زمانی سه روز به دلیل بیماری از ترجمۀ آثار او بازماندم و کوشش بدون اثری از مترلینگ چاپ شد ، شنیدم که حتی از دربار رضا شاه موضوع چاپ نشدن ترجمۀ آثار مترلینگ را پیگیری کرده اند .

دربارۀ تعداد آثار ذبیح الله منصوری در چند منبع نوشته شده است که او بیش از 1400 کتاب را با سبک مخصوص خود ترجمه و تالیف کرده است در حالی که تنها 120 کتاب از آثار او موجود است ، باقی این آثار همگی پاورقی هایی هستند که او طی مدت 60 سال در مطبوعات نوشت .

علاوه بر موریس مترلینگ منصوری بود که اولین بار اشتفان تسوایگ و آندره موروا را به خوانندگان فارسی زبان شناساند . او با آنکه از محبوبیت کارهایش میان خوانندکان خبر داشت با تواضع دربارۀ تعداد آثارش چنین می گوید :

بنده بارها عرض کرده ام که فقط یک میرزا بنویس هستم . وقتس که اصرار می کنید از تعداد کتابهایم بگویم ناچار به اعتراف به این حقیقت می شوم که از روزی که ماشین چاپ گوتنبرگ به کار افتاده تا به امروز هیچ نویسنده ای به پرنویسی من در دنیا پا به عرصۀ وجود نگذاشته و کاغذ سیاه نکرده است .

او دربارۀ خود خاطره ای از کودکی اش گفته است که نشانگر نبوغ اوست : در کلاس سوم ابتدایی بودم . حافظۀ عجیبی داشتم . یک روز معلم یک شعر چهل و پنج بیتی را به من داد که در مدت پانزده دقیقه زنگ تفریح حفظ کنم . وقتی سر کلاس این شعر چهل و پنج بیتی را خواندم ، معلم به جای تشویق به من گفت : فرزند ، تو یکی از بدبخت ترین افراد این مملکت خواهی شد چون استعداد و ذوق و حافظه ای که داری به درد این محیط نمی خورد . برای پیشرفت غیر از تحصیلات چیزهای دیگری لازم است که تو نداری !

نیما یوشیج و ذبیح الله منصوری دوستان صمیمی بودند و تکیه کلام هر دوی آنها در همنشینی آنها جمله ای از مترلینگ بود : ما در این دنیای بزرگ یک چیز کوچکی هستیم . منصوری 13 پایان نامۀ دکترا نوشت و از این بابت پشیمان نبود اما وقتی شعر نو و نیما یوشیج بر سر زبانها افتاد در جایی گفته بود که : خدا مرا ببخشد ، این من بودم که شعر نو را توی ذهن نیما انداختم . یک شب ترجمۀ یک شعر فرانسوی را برایش خواندم . آن قدر باهوش و زرنگ بود که فکر را گرفت . حالا همۀ جوان ها شیفته و والۀ شعر نو شده اند .

دکتر علی بهزادی صاحب امتیاز مجلۀ سپید و سیاه که پس از 1357 فرزند ایشان برای مدت 20 سال مجلۀ به یاد ماندنی و بی تکرار دانستنیها را چاپ می کرد در خاطراتش دربارۀ ذبیح الله منصوری گفته است : منصوری مردی بود فوق العاده مودب و متواضع ، فوق العاده مطلع ، محجوب ، با حافظه و تخیلی قوی که زندگانی اش را روی خواندن و نوشتن گذاشت . او بسیار بد خط بود و حروفچین های تازه کار از دیدن خط او وحشت می کردند اما بعد از مدتی چون به نوشته هایش علاقه مند می شدند حروفچینی کارهایش را با علاقه انجام می دادند چون اولین خوانندگان آثارش بودند .

دربارۀ تواضع او هر چه بگویم کم گفته ام همین بس که او همیشه اولین کسی بود که سلام می گفت و هیچ کس نمی توانست در این کار از او پیشی بگیرد . منصوری مردی گوشه گیر و منزوی بود ، با هیچ کس دوستی نزدیک نداشت . هیچ وقت دربارۀ خودش حرف نمی زد . حتی تا سالهای آخر که به کوی نویسندگان نقل مکان کرد کمتر کسی می دانست که او کجا زندگی می کند یا چند فرزند دارد . از گرفتن عکس بیزار بود و تا سالها فقط یک عکس از او که مربوط به دوران جوانی او بود در مطبوعات دیده می شد .

منصوری مردی وطن دوست بود و در همۀ نوشته هایش هر جا موقعیت دست می داد سعی در تجلیل مقام ایران و ایرانی می کرد . در سالهایی که ایران در اشغال خارجی ها بود و اشغالگران برای بسط نفوذ خود حزب و روزنامه راه می انداختند ، افرادی مانند منصوری اگر حاضر به همکاری با آنها می شدند ، زود به پول و مقام می رسیدند ، اما منصوری در عوض در روزنامۀ ایران ما که پس از شهریور 1320 منتشر می شد و خود را اُرگان ایران دوستان معرفی کرده بود ، یکی از نویسندگان نامدار بود که از منافع ایران دفاع می کرد .

منصوری در تمام مدت طولانی که به کار ترجمه اشتغال داشت هر گاه در یک نشریۀ خارجی مطلبی دربارۀ ایران می دید ، بلافاصله آن را ترجمه می کرد و هر کتابی را که جهانگردان و سیاستمداران خارجی دربارۀ ایران می نوشتند سعی می کرد قبل از دیگران تهیه کند و به فارسی برگرداند . کافی بود در یک روزنامه یا کتاب خارجی چند سطر از ایران و ایرانی تعریف شده باشد تا منصوری آن را به صورت یک فصل در آورد . ولی البته در این مورد از خودش محاسنی را اختراع نمی کرد و عیب ها را حسن جلوه نمی داد ، آنچه را بسط می داد که واقعیت داشت . اگر آن خارجیان چیزهایی هم علیه ایران نوشته بودند آنها را نیز ترجمه می کرد ولی در داخل پرانتز با دلیل و برهان نظرهای آنها را رد می کرد . منصوری با سیاست میانه ای نداشت . وقایع سیاسی زمانی برای او جالب بودند که جزو تاریخ می شدند .

منصوری مردی بود بی ادعا و کم توقع ، هرگر از خودش و نوشته هایش تعریف نکرد . مطلب دیگر دربارۀ او عفت قلمش بود که از حجب و حیای ذاتی او سرچشمه می گرفت .

او مانند یک دائره المعارف متحرک بود . با حافظۀ عجیبی که داشت از رشته های مختلف اطلاعات زیادی داشت ، تاریخ ، جغرافیا ، پزشکی ، مطالب دینی و ورزشی و غیره ... خلاصه چیزی نبود که از او بپرسید و او جوابی برای شما نداشته باشد اگر هم در آن لحظه جوابی نداشت بلافاصله با مراجعه به منابع خود دقیق ترین پاسخ را به پرسش شما می داد .

منصوری را بعضی به بالزاک و عده ای به الکساندر دوما ( پدر ) تشبیه کرده اند . منصوری نه این بود و نه آن . همانطور که دکتر باستانی پاریزی می گوید : او تنهای تنها ذبیح الله منصوری بود . بالزاک در ادبیات جهان مانند ندارد ، در ایران هم کسی را نمی توان به او تشبیه کرد . در مقابل ، من منصوری را از درمقایسۀ ادبیات ایران با فرانسه دوما بالاتر می دانم . دوما در طی عمرش نزدیک به 300 کتاب نوشت آن هم با کمک عده ای دستیار و از این راه هم پول هنگفتی به دست آورد اما منصوری بیش از 1400 کتاب را به تنهایی نوشته و در مقابل این همه کار فقط توانست زندگی کوچکی برای خود و خانواده اش فراهم کند .

او آن قدر به فکر نوشتن بود که حتی به فکر جمع آوری آثار خود هم نبود . چون آنطور که در مطبوعات رسم است هر نویسنده ای چند نسخه از مجله یا روزنامه ای که در آن مطلبش چاپ شده را برای خود بر می دارد اما افسوس که منصوری هرگز از مطبوعاتی که با آنها کار می کرد روزنامه یا مجله نمی گرفت که اگر این کار را می کرد امروز بازماندگانش همۀ آثارش را داشتند .

دکتر بهزادی دربارۀ سبک نوشتن منصوری می گوید : سبک نگارش منصوری ، ساده نویسی ، درست تر بگوییم توضیح واضحات بود . او در نوشته هایش توجهی به زیبایی کلمات و خوش آهنگ بودن جملات نداشت . نخستین کلماتی که به ذهنش می رسید به روی کاغذ می آورد .با کلمات بازی نمی کرد و به آرایش جملات نمی پرداخت . در مقابل در نوشته هایش از آوردن کلمات ثقیل و مهجور هم خودداری می کرد . چون به جهت سرعت در کار ، پیش نویس و پاک نویس نداشت . دیگر از خصوصیات سبک نگارش منصوری استفادۀ مکرر از پرانتز بود . این کار او صرفا برای سرعت کار بود نه بی اطلاعی او از اصول نقطه گذاری .

ذبیح الله منصوری خود دربارۀ سبک نوشتنش و اینکه چرا به توضیح واضحات می پرداخت می نویسد : بعضی از اوقات ، هنگام ترجمه ، خودِ بنده هم از توضیحی که می خواهم بدهم ناراحت هستم ، چون می دانم از مطلب اصلی وارد حاشیه ای می شوم که با مطالب اصلی پیوند باریکی دارد یا ندارد ، ولی به فکر خوانندگانی می افتم که در قصبات و روستاها خوانندۀ مجله هستند و به خود می گویم آنها باید بفهمند که فشار 400 اتمسفر که یک زیر دریایی را زیر آب منفجر می کند چه اندازه فشار است و آنها باید بفهمند که در سرگذشت (غزالی و زهره) مسالۀ حدوث و قدمت قرآن یعنی چه و خلاصه آنچه بنده را وا می دارد که از متن  به حاشیه بروم و توضیح بدهم ، بیم از آن است که در روستاها ترجمۀ من را نفهمند ، همانطور که بنده در تهران بعضی از ترجمه ها را نمی فهمم .

دربارۀ اصالت ترجمه های ذبیح الله منصوری ، در زمان حیاتش و پس از آن بحث های زیادی شده است . شادروان کریم امامی ( مترجم ) در مقاله ای در کتاب از پست و بلند ترجمه یکی از ترجمه های ذبیح الله منصوری را به دقت ارزیابی کرده و به اصطلاح مو را از ماست کشیده است و به سختی از ترجمه نامیدن کارهای او انتقاد کرده است اما در پایان مقاله می نویسد : دوستان هم قلم ، ذبیح الله منصوری مترجم را فراموش کنید ، در عوض در برابر منصوریِ نویسنده کلاه از سر بردارید . از وسط کالبد فرتوت مطبوعات ایران ، نویسنده ای ظهور کرده است که به رای انبوه خریداران کتاب ، امروز در کتاب فروشی ها ، مکررترین نام است . و اگر زنده بود سرانجام از بابت حق القلم 15 درصدی خود می توانست زندگی مرفهی داشته باشد . منصوری از قماش نویسندگان کتاب های پر فروش در کشورهای دیگر است . یک best seller دقیقا کتابی است که برای قشرهای وسیعی از خوانندگان جاذبه دارد و به زبانی نوشته می شود که برای آن خوانندگان مطبوع و قابل فهم باشد . ذبیح الله منصوری نه تنها امروزۀ روز است که آدمهای با سواد را با کتاب آشتی می دهد و به کتاب خوانی معتاد می سازد ، آدمهایی که پس از گذراندن دورۀ رمانهای تاریخی ممکن است به مطالۀ کتابهای جدی تری برسند ، بلکه سالهای سال است که لذت خواندن را اول او به سه نسل از خوانندگان فارسی زبان چشانده است و این به هیچ وجه کار کوچکی نیست .

و نویسندۀ دیگری دربارۀ او می گوید : انگشتان پینه بستۀ او بیش از نیم قرن با نبض ده ها هزار خوانندۀ شیفتۀ آثارش آشنا بود . به هر کتاب فروشی سر می زدید اغلب مردان و زنانی را می دید که تازه ترین اثر منصوری را می طلبیدند . تقریبا تمام ترجمه های او برای باسوادها جالب و دلچسب بود . چه گاه به وجد می آورد و گاه تسلی می داد و گاه مجذوب و کنجکاو می کرد . به هر حال یکی از بی ضررترین سرگرمی ها بود برای کشتن وقت و زدودن غم از خاطر و در ضمنِ آموزش ِ چیزهای بسیار از هر مقوله به خوانندگان آثارش ، حالت افیون را داشت و معتادان او درمان پذیر نبودند . او به عکس نویسندگان و مترجمان پرکار دیگر ، با سواستفاده از احساسات شهوانی و غرایز جنسی و نقاط ضعف خوانندگان ، به خصوص نوجوانان ، رگ خواب آنها را در دست نمی گرفت ؛ چنان که می توان گفت اکثر ترجمه های او جنبۀ تربیتی داشت .

و نویسنده ای دیگر دربارۀ او می گوید : منصوری از اولین سالهای این قرن به عنوان مترجم به کار حرفه ای در مطبوعات اشتغال داشت ، خیلی زود فهمید که مردم ایران اهل خواندن کتاب و مطبوعات نیستند ، مکتب رفته هایش سواد ندارند و فرنگ رفته هایش فارسی را عقب افتاده می دانستند . او دانست مطالبی که ترجمه می کند نوسوادهای ایرانی دوست ندارند . پس دست به ابتکار زد و به مرور زمان فکر بکرش را توسعه داد . موضوعات را تلخیص و بسط داد . بعضی مطالب را خلاصه می کرد و بعضی مطالب را بسط داد و بالایش می نوشت اقتباس . به تدریج رگ خواب خوانندگان را پیدا کرد و کاری کرد که از مطالعه بیزار نشوند .

جذب مردم از هر قشر و طبقه و فرهنگ به منصوری هم از هنر او می آید . هنر نویسندگی منصوری مردم را به طور طبیعی به سوی کتابهای او کشاند . بزرگ ترین خدمت او رواج عادت کتاب خواندن میان ایرانیان است . آِیا ذبیح الله منصوری ، نویسنده ای که بدون جنجال کاذب و حمایت فرقه ای و گروهی سازمان یا تشکیلاتی ، نزدیک به ده سال ، تمام بازار کتاب ایران را فتح کرده بود ، نویسندۀ مهمی نیست ؟ البته که هست ! نویسنده ای که هفتاد سال سخت کوش و پی گیر ، بدون ادعا و تظاهر کارش نوشتن بود ، روزی 10 ساعت ، 15 ساعت و به گفتۀ خودش روزی 18 ساعت قلم در دست داشت و می نوشت و دست کم سه چهار نسل با کتابهای او رشد کردند و مطالۀ آثار او راهگشای زندگیشان شد .

دکتر بهزادی در جایی دیگر دربارۀ منصوری می گوید :

انتقاد از منصوری به خاطر زیاد نویسی ، تحقیر و تمسخر او کاری که برخی از روشنفکران می کنند - مساله ای را حل نمی کند . درست آن است ببینیم چرا منصوری با هوش زیاد ، حافظۀ کم نظیر ، تخیل قوی و عشق و علاقه به نوشتن و آن همه وقت که صرف مطالعه و نویسندگی کرد ، در حد همین ذبیح الله منصوری مترجم که می شناسیم ماند ، در حالی که استعداد آن را داشت که نویسنده و مترجمی شود که مخالفان سخت گیر او هم در برابرش به احترام سر فرود آورند .

من عقیده دارم منصوری قربانی سیستم نشر کتاب و مطبوعات ایران شد . منصوری می خواست فقط با نویسندگی و ترجمه کردن زندگی کند ، کاری که در کشور ما سابقه نداشت و هنوز هم می توان گفت امکان ندارد یا لااقل بسیار دشوار است .

منصوری در ماه جمعا 2500 تا 3000 صفحه برای چندین نشریه می نوشت . کاری که در طی 60 سال کار مطبوعاتی بدون تعطیلی و و قفه انجام داد و باید پذیرفت که این مقدار نوشتن از قدرت یک انسان عادی خارج است .

حال ببنیم منصوری در برابر این همه نوشتن چه مقدار پول می گرفت . ناهار او اغلب نان و طالبی با چند سیخ جگر بود که ایستاده می خورد . مسلما صبحانه و شام او هم مفصل تر از آن نبود . لباس سادۀ منصوری را هم که یادمان است . خانه ای را هم که در اواخر عمر توانست تهیه کند یک آپارتمان ساده بود در کوی نویسندگان آن هم بدون اسباب و اثاثۀ مجلل . همه می دانند که منصوری اهل ولخرجی نبود حتی سوار تاکسی و اتومبیل نمی شد و همیشه پیاده می رفت . پس راستی پولهایش را چه می کرد ؟

جواب این است : کدام پول ها ؟در آمد او در مقابل این همه کار آن قدر بود که مخارج زندگی سادۀ او را تامین کند همین و بس .

سرانجام این نویسنده و مترجم نامدار به دلیل بیماری های مختلفی که به آن دچار بود 19 خردادماه 1365 در بیمارستان شریعتی تهران درگذشت . مترجم و نویسنده ای که بسیاری از ما ایرانیان با خواندن کتابهای او به کتاب خوانی علاقه مند شدیم و به گمان من کتابهای ذبیح الله منصوری آنچنان که در نوشته هایی که نقل کردم هم آمده از بسیاری از کتابهایی که امروز پر فروش می شوند و با خواندن آنها هیچ چیز به هیچ کجایمان اضافه نمی شود و تنها وقتمان را تلف می کنند ، با ارزش تر است چون کتابهای او پر است از اطلاعات و نکاتی که بسیاری از آنها هنوز هم خواندنی هستند با اینکه سالها از نوشتن آنها گذشته است . برای نمونه مطمئنم بسیاری از شما اول بار روش مومیایی کردن جنازه در مصر قدیم را در کتاب سینوهه خوانده اید . اینطور نیست ؟ -  او هم جزو نوابغ فرهیخته ای بود که در این قرن ظهور کرد و دیگر تکرار نمی شود . روحش شاد .

در ادامه نام برخی از کتابهای او را می نویسم :

سینوهه پزشک مخصوص فرعون ، خواجۀ تاجدار ، خداوند الموت : حسن صباح ، ابن سینا نابغه ای از شرق ، اسپارتاکوس ، امام حسین و ایران ، اندیشه های یک مغز بزرگ (4 ج) ، افکار مترلینگ ، خداوند بزرگ و من ، خداوند بزرگ و انسان ، دنیای دیگر ، راز بزرگ ، افکار کوچک و دنیای بزرگ ، زندگی مورچگان ، زنبور عسل ، موریانه ، دروازۀ بزرگ ، زندگی آل کاپون ، دزد جوانمرد ، اسرار هفتگانه ، عشاق نامدار ، رابین هود ، سه تفنگدار ، غرش طوفان ( 7ج ) ، مونیکای دوپاری ، کنت دو مونت کریستو ، جراح دیوانه ، ماژلان ، یک سال در میان ایرانیان ، شاه طهماسب و سلیمان خان قانونی ، سقوط پاریس ، منم تیمور جهانگشا ، سقوط قسطنطنیه ، نورنبرگ ، تازه مسلمان ، محمد پیغمبری که از نو باید شناخت ، عایشه ، امام جعفر صادق مغز متفکر جهان شیعه ، قزآن را چگونه شناختم ، یوسف در آیینۀ تاریخ ، دون کیشوت ، تولستوی ، مانیه تیسم ، ژوزف بالسامو ، شعرای بزرگ ایران از قرن سوم تا قرن پنجم هجری ، ژان والژان ، بلقیس و ...

 

استاد ذبیح الله منصوری

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


مادرانه هایی برای مادران ایرانی

پیشکش به تمام مادران سرزمینم

گوش کنید به ترانۀ "مادر" از آلبوم "مرد تنهای شب" با شعری از حبیب و آهنگسازی و نوازندگی و صدای خودِ او از ایــنجا .

گوش کنید به ترانۀ "مادر من" با شعری از خسرو شکیبایی و آهنگ ناصر چشم آذر و صدای خسرو شکیبایی از ایــنجا .

*

ایرج میرزای بزرگ به نسبت دیوان شعر کوچکی که دارد شعرهای زیادی برای کودکان نوشته است و پنج شعر از این شعرها کاملا برای مادر و مقام اوست دو شعر از این شعرها را در این نوشتار نوشتم و دو شعر دیگر را می توانید در نوشتاری کاملتر بخوانید در اینجا .

و استاد بزرگ ابوالقاسم حالت ( که به دلیل ارادت بسیارم به ایشان و شعرهای طنز او که همگی به طرز عجیبی به پیشگویی می ماند و شعرهای تربیتی و حکیمانۀ او ، دوست دارم ایشان را حکیم ابوالقاسم حالت بنامم ) شعر بسیار آشنایی دارند دربارۀ مادر که آن را در این نوشتار نوشته ام برای خواندن شعرهای دیگری از استاد بزرگ ابواقاسم حالت نگاه کنید به اینجا و اینجا و اینجا و ... .

و شاعر و ترانه سرای نام آشنای سرزمینم هما میرافشار شعری دارند که با هنرنمایی تمام به نقش مادر در پرورش روان آدمی پرداخته اند شعری به نام "دژخیم" .

*

ابوالقاسم حالت

- مادر

قطعۀ ذیل در آذر ماه 1339 به مناسبت روز مادر سروده شده است .

ای مادر عزیز ، که جانم فدای تو ،

قربانِ مهربانی و لطف و صفایِ تو

هرگز نشد محبت یاران و دوستان

همپایۀ محبت و مهر و وفای تو

مهرت بُرون نمی رود از سینه ام که هست

این سینه خانۀ تو ، وین دل سرای تو

آن گوهرِ یگانۀ دریای خلقتی

کَندَر جهان کسی نشناسد بهای تو

مَدحِ تو واجبست ، ولی کیست آن کسی

کایَد بُرون زِ عهُدۀ مَدح و ثنای تو

هر بهره ای که برده ام از حُسنِ تربیت

باشد زِ فیضِ کوشش بی منتهای تو

ای مادر ِ عزیز که جان داده ای مرا

سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو

گر جانِ خویش هم زِ برایت فدا کنم

کاری بزرگ نیست که باشد سزای ِ تو

تنها همان تویی که چو برخیزی از میان

هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو

خُشنودی تو مایۀ خوشبختی من است

زیرا بُوَد رضای خدا در رضای تو

گر بود اختیار جهانی به دست من

می ریختم تمامِ جهان را به پای تو

*

- ایرج میرزا

- مِهر مادر

 رنج کشد از جفایِ پسر لیک

 آنچه کشیدست هیچ رنج نداند

رنجِ پسر بیشتر کشد پدر ، اما

چون پسر آدم نشد زِ خویش براند

مادر ِ بیچاره  هر چه طفل کند بَد

راندنِ او را زِ خویش نتواند

شیر ِجان گر بُوَد به کاسۀ مادر

زان نچشد تا به طفلِ خود نچشاند

- مادر

پسر رو قدرِ مادر دان که دایم

کشد رنجِ پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهَش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زِ جان محبوب تر دارَش که دارَدت

زِ جان محبوب تر بیچاره مادر

نگهداری کُند نُه ماه و نُه روز

تو را چون جان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نَغَلتَد

شب از بیمِ خطر بیچاره مادر

به وقتِ زادَن ِ تو مرگ ِ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کُهنه و آرایَد او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تَموز و دَی تو را ساعت به ساعت

نمایَد خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آیَد از دِماغت

پَرَد هوش از سرش بیچاره مادر

اگر یک سرفۀ بی جا نمایی

خورَد خونِ جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت بخوابی

نخوابَد تا سَحَر بیچاره مادر

دو سال از گریۀ روز و شب ِ تو

ندانَد خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گَردی

کشد رنجِ دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیفتی

خورَد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کَنَد جان ، مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون رَوی تا بازگَردی

بُوَد چشمش به دَر بیچاره مادر

و گَر یک رُبعِ ساعت دیر آیی

شَوَد از خود به دَر بیچاره مادر

نبینَد هیچ کس زحمت به دنیا

ز ِ مادر بیشتر ، بیچاره مادر !

تمامِ حاصلش از زحمت اینست

که دارد یک پسر بیچاره مادر

*

- هما میر افشار

- دُژخیم

در ظلمت بیداد       دژخیم زد فریاد     آتش !

از سینه ای نورس                   در جوششی خونین                               گل داد آتش

در آخرین لحظه     آن آخرین فریاد     در قلب شب پیچید ... مادر

دژخیم شب ناگاه    از این صدا لرزید                    در زیر لب غرید ... مادر !

آیا زنی هرگز          با نام یک مادر        او را به خود خوانده ؟

آیا دو چشمانی       در انتظار او             هرگز به در مانده ؟

هرگز به زلفانش     سرپنجه ای با شوق                                آیا زده شانه ؟

بر بستر خوابش      پرپر زده آیا            مادر چو پروانه ؟

آیا سر سفره           در دیده ی مادر      نور صفا دیده ؟

آیا لبانش را             لبهای یک مادر       با شوق بوسیده ؟

در ظلمت بیداد       دژخیم زد فریاد     آتش !

از سینه ای نورس   در جوششی خونین                               گل داد آتش

در آخرین لحظه     آن آخرین فریاد     با نام یک مادر

در قلب شب پیچید

یک لاله پرپر شد    دژخیم بی مادر       بر نام مادر هم

در زیر لب خندید .

***

- حبیب

- مادر

مادر ! بی تو و تنها و غریبم

اتاقِ خالیَم بی تو چه سَرده

مادر ، مادرِ خوب و قشنگم

بدون ِ تو دلِ من پُر ِ دَرده

فضایِ خونه بی بویِ تو هیچه

صدایِ تو هنوز اینجا می پیچه

مادر ، مادر !

هنوزَم تو دلم ، تَمومِ قصه هات ، جَوونه

خاله سوسکه دیگه شعرِ آشتی مِثه قدیما نمی خونه

مادر ، مادر !

شبا با صدایِ لالایی های ِ تو خوابیدم

لالایی مادرم ، حالا نوبتِ توست ، تو بخواب اُمیدم

مادر ، مادر !

*

خسرو شکیبایی

- مادرِ من

مادر ِ من مادرِ من ، تو یاری و یاورِ من

مادر چه مهربونه ، دردِ منُ می دونه

بی عذر و بی بهونه ، قصه بَرام می خونه

مادرِ مهربونم ، قدرِ تو رُ می دونم

تو با مَنی همیشه ، من برگم و تو ریشه

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


آندره آرزومانیان‌ ؛ شاعر پیانو

گوش کنید به آهنگ ترانۀ "خونه" با موسیقی جاودان بابک بیات با تکنوازی پیانوی آندره آرزومانیان از اینــجا .

گوش کنید به قطعۀ "راز ِ دل" با موسیقی جاودان مجید انتظامی برای فیلم "آژانس شیشه ای" با تکنوازی پیانوی آندره آرزومانیان از اینــجا .

گوش کنید به قطعۀ "گردباد" از آلبوم پاییز طلایی با موسیقی فریبرز لاچینی با تکنوازی پیانوی آندره آرزومانیان از ایــنجا .

*

حرفی نیست جز سکوت و تکرار آن همه نوای پیانوی درخشان و شفاف و محکم و لطیف و با احساس آندره در آن همه موسیقی فیلم و ترانه در ذهن دوستداران صدای پیانویی که آندره می نواخت .

چه سوگ بزرگی است که تکنواز پیانوی آن همه از موسیقی فیلم های جاودان بابک بیات و مجید انتظامی آندره بود . موسیقی هایی که بیشترشان غمگین بودند و سوگوار و شریف همچون موسیقی فیلمهای "آژانس شیشه ای" و "از کرخه تا راین" و "بوی پیراهن یوسف" و کارهای جاودان بابک بیات ... و حالا با شنیدن این نواهای پیانو باید به یاد بیاوریم که آندره هم از میان ما رفت و تنها صدای هنرش میان ما ماند .

*

آندره آرزومانیان ( 1333 تهران - 11 خرداد 1388 )

موسیقی امروز ایران ، نام تکرار نشدنی "آندره" را تنها با عنوان نوازندۀ چیره دست پیانو به خاطر سپرده است ، اما مقام هنری او در تنظیم و آهنگ سازی با همۀ تسلط و توانمندی اش به اندازۀ هنر نوازندگی او شناخته نشده است . موسیقی ، روح جاری خانوادۀ او بوده و پدر و برادرش ( سروژ و روبن ) از نوازندگان مسلط کلارینت و پیانو بوده اند .

او آموزش موسیقی را از دوران کودکی آغاز کرد و راهی مشکل و مرکب از خودآموزی و هنرآموزی را به تنهایی پیمود . آندره در بسیاری از آثار موسیقی تولید شده پس از سال 1357 و از جمله بیش از 30 موسیقی فیلم درخشیده است و نقش ارزشمند او در آثار مشترکش با بابک بیات و مجید انتظامی ، نقشی سرنوشت ساز و فراموش نشدنی است .

آلبوم های "سکوت سرشار از ناگفته هاست" و "چیدن سپیده دم" ( آثار مشترک شعر و موسیقی شاملو / بابک بیات ) نمونه های عالی از تکنوازی او و آلبوم های "پاییز طلایی 1 و 2" نمونه ای از تسلط او در تنظیم و اجرا هستند .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0