خسرو شکیبایی و دو شعر خوانی با صدای جادویی اش

گوش کنید به اشتباه از ما بود با شعری از سید علی صالحی و صدای خسرو شکیبایی از اینـجا .

گوش کنید به حالا دیگر دیر است با شعری از سید علی صالحی و صدای خسرو شکیبایی از اینـجا .

+ اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود

که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

 دستهامان خالی

دلهامان پُر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلِگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید

پاکتی سیگار

گزینه شعر ِ فروغ

و تحمّلی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است .

+

+ حالا دیگر دیر است

بیا

هنوز تا کشف نشانی آن کوچه

حرف ما بسیار و وقت ما اندک و آسمان هم که بارانی است .

حالا دیگر دیر است

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام

نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام

و اَسامی آسان نزدیک ترین کَسانِ دریا را .

راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست

که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

نه ، ریرا !

سال ها و سال ها بود که در ایستگاه راه آهن

در خواب و خلوت ورودی ِ همۀ شهرها ، کوچه ها ، جاده ها ، میدان ها

چشم به راهِ تو از هر مسافری که می آمد

سراغِ کسی را می گرفتم که بوی ِ لیموی ِ شمال و شب ِ حَلالِ دریا می داد

چه قدر کوچه های خلوت بامدادی را

خیس ِ گریه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم

من می دانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار

تنها ترانه های سادۀ مرا برگزیده ای

چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همۀ سادِگان زمینم

ریرا !

هر بار که نام تو بر دفتر ِ گریه های من جاری شد

مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند

همان جا در سایه سار ِ گریه و بابونه

عطر ِ تو را از بالِ پروانه و خواب کودکان خود می خواندند .

مردمان می فهمند

مردمانِ ساکت و مردمان ِ صبور می فهمند

مردمان دیریست که از رازِ واژگان سادۀ من

به معنای بعضی آوازها رسیده اند

رازی دارد این سادگی

این رسیدنِ رویأ

معلوم است که بعد از نامه ها

مرا آوازی از تحمّل اوقات گریه آموخته اند

کجا می روی حالا ؟

بیا !

هنوز تا کشف نشانی ِ آن کوچه

حرفِ ما بسیار و وقت ِ  ما اندک و آسمان هم که بارانی است .

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید

فرض که بعضی از اینجا دور

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسّم از لبانمان گرفته اند

با رویأهامان چه می کنند ؟؟؟

+

برای بیشتر شنیدن و خواندن از خسرو شکیبایی نگاه کنید به "خسرو شکیبایی در خواهران غریب و خانۀ سبز ؛ عشق به توان هزار" در اینـجا .


  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


یادی از خانه ی سبز به یاد خسرو شکیبایی ، نادره خیرآبادی و مسعود رسام

1 - گوش کنید به ترانه یِ سبزِ سبزم با شعری از (احتمالا مسعود رسّام) و موسیقی بهرام دهقانیار و صدای خسرو شکیبایی از اینــجا .

2 گوش کنید به بیانیه یِ آغازین سریال خانه یِ سبز نوشته یِ بیژن بیرنگ و صدای خسرو شکیبایی از اینــجا .

3 گوش کنید به بریده ای از اِپیزود "توفان قبل از آرامش سبز" با حضور نادره خیرآبادی و خسرو شکیبایی از اینــجا .

4 گوش کنید به بریده ای از اِپیزود "یک رییس سبز" درباره یِ حقوق زنان نوشته یِ بیژن بیرنگ با صدای خسرو شکیبایی از اینــجا .

5 گوش کنید به مونولوگی با زمان 5 دقیقه و 20 ثانیه از اِپیزود "سهم سبز" نوشته یِ بیژن بیرنگ با صدای خسرو شکیبایی از اینــجا .

+

پیش از هر چیز بگویم که وای به حال ما که حتی خاطرات ما امنیت جانی ندارند و هر آن ممکن است خاطره ای و یادی از ما نابود شود . تا جایی که یادم می آید سریال خانه ی ِ سبز بیشتر از دوازده اِپیزودی بود که حالا شرکت سروش آن را در یک بسته بندی می فروشد - اگر اشتباه می کنم لطف کنید و برایم بنویسید - و خنده دار و درد دار است تمام قسمتهای سریالی که تلویزیون همین 15 سال پیش آن را ساخته برای پخش در چرخه یِ مُجاز ویدیویی ایران ، مُجاز نبوده است . بگذریم از سریال سرزمین سبز که یک سریال بیدار اجتماعی بود و همان زمان با همان تیم ساخته شد اما پخش نشد تا سال ها بعد زمانی پخش شود که دیگر بسیاری از آسیب های اجتماعی که در آن سریال خطر به وجود آمدن آنها مطرح شده بود ، جز اخلاق و آداب جامعه یِ ایران شده بود البته تا جایی که دیده ام این سریال مانند دیگر سریال ها منتشر نشده است و غیر مُجاز شمرده شده است .

خُب شاید سه فایل 3 و 4 و 5 کمی بی ربط به نظر برسد اما فایل شماره ی ِ 3 یادی است از نادره خیرآبادی که در سریال ماندگار خانه یِ سبز نقش مادر ِ خسرو شکیبایی را بازی می کرد .

و فایل 4 و 5 را بیشتر شاید برای این برگزیدم که یادآوری کنم وضع حقوق زنان در ایران همیشه مایه یِ تأسف بوده و در هر زمانی هر آزاد اندیشی به این موضوع توجه داشته است و نگرانی خود را نسبت به آن نشان داده است . البته در سریال خانه یِ سبز به حقوق تمام اعضای خانواده احترام گذاشته می شد ، حقوق کودکان ، حقوق زنان و حقوق سالمندان و ... و تمام تلاش سریال این بود که اخلاق به باد رفته یِ ما ایرانی ها را به ما یادآوری کند . البته فایل 5 گذشته از این موضوع یکی از آن مونولوگهای بلند و هنرمندانه یِ خسرو شکیبایی است که او با تسلط تمام نقش یک وکیل را بازی می کند . چون اوضاع مطرح شده در فایل 4 و5 از نگاه من چیزی بود که امروزه نه تنها بهتر شده بلکه بدتر هم شده است متن دو فایل را هم نوشتم .

+

سبز ِ سبزم ریشه دارم

من درختی استوارم

سبزِ سبزم ریشه دارم

در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادیم را

از خُدایَم هدیه دارم

هر چه هستم هر چه باشم

چشمه ام ، پاکم ، زلالم

سبد سبد ستاره

از آسمون می باره

تو قلب ِ پاک ِ گُلدون

بهار خونه داره

بهار خونه داره

بیا بیا دوباره

چِشام به انتظاره

بارون داره می باره

بوی ِ تو رُ میاره

بوی ِ تو رُ میاره

2 به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه ، می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه ، می تونه تویِ یه کوچۀ قدیمی که زیر ِ یه بازارچه اَس باشه ، می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه . می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه ، می تونه به رنگِ آجر یا به رنگ ِ شیشه و سنگ باشه . می تونه رنگ ِ قرمز یا به رنگ ِ ...

ولی من یعنی بهتر بگم ما ، معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه . بله سبز و همیشه سبز .

+

4 - آره آره آره . ما مردا ته ِ قلبمون دوس نداریم شما زَنا کار کنید . گَمون نمی کنم اینُ تا حالا ازت مخفی کرده باشم . به نظر من عللی وجود داره . عللی آشکار و نهان . فقط یکیش اینه که گاه ما مردا خیلی خودخواهانه فکر می کنیم به جلال و جبروت مردونه مون ممکنه خدای نکرده خدشه ای وارد بشه و باز یکیش اینه که با نیازمند نگه داشتن شما زَنا فکر می کنیم اقتدار خودمونُ حفظ کنیم . منم مثه خیلیای دیگه تا امروز همینطوری فکر میکردم ولی امشب شک دارم .

باور کن ! به خلوت شبانه ای که هر کدوم از ما انسانها برای خودمون داریم ، قسم می خورم که امشب تو خلوت منصفانۀ خودم با تردید به این مسأله نگاه می کنم ولی علل دیگه ای هم هست . عللی که هر زنی باید به اون فکر کنه و همونطوری که از ما مردا انتظار داره منصف باشیم ، اونم منصف باشه . طبق قانون ریاست خانواده با مردِ و اونه که اجازۀ کار کردنُ به دلایل مختلف از جمله مصالح خانواده می تونه به زنش بده یا نده .

ولی تا حالا هیچ مردی تحتِ لوای هیچ مادۀ قانونی ای نتونسته به روح و روان و عشق هیچ زنی ریاست بکنه .

+

5 - انسان موجودیه فراموشکار . فراموشکاری خصلت بدی نیست چون بدون فراموش کردن ، تحمل بار سنگین غمها و مشکلات برای انسان طاقت فرساست . اما فراموشکاری خصلت بسیار بدیه در صورتی که انسان گذشت ها و فداکاری دیگران را فراموش کنه .

فراموش کنه زنی به خاطر عشق ، این بالاترین موهبت الهی دست از همۀ علایق خودش می کِشه و خونه رُ سنگر خودش قرار می ده که در هیچ کجای قانون و شرع ممانعتی برای کار و فعالیت شرافتمندانۀ زن تصور نشده که همسر والای پیامبر اسلام ، بانویی شرافتمند و بازرگانی شرافتمند بودن . برای مرد در شرع مقدس اسلام وظیفه تعیین شده که اونُ موظف می کنه به پرداخت دستمزد برای کارهایی که زن در منزل انجام می ده که زنان ما بدون کوچکترین چشمداشتی ، عُمر خودشون ُ بی اجر ِ مالی تقدیم دنیای سبز خانه هاشون می کنن به انتظار اینکه برگ سبزی در کاسۀ خالی مُحبتشون دریافت کنن .

اگر صحبت از کار زن به عنوان عملی ارزشمند در خانه مطرحه تا مرد بتونه خارج از خانه ، آسوده تر به تلاش روزمره اش ادامه بده صحبت از قدرشناسی و سهم و حق او نیز مطرحه که بدون دومی ، اولی دیناری ارزش نخواهد داشت . حالا صحبت و سوأل موکل ما که بارها هم تکرار شده اینه ، سهم او از موفقیت های شوهرش چقدره ؟

به قدر شیری که همسرش اونُ با شیر خشک مقایسه می کنه یا اجرت کارگری که می تونست پرستاری و تیمارِ خانه و بچه ها رُ به عهده بگیره که البته ارزش اون کارگر ِ زن هم در جای خودش برای همسرش محفوظ است . زنی با خلوص نیت با مرد دانشجویی پیوند ازدواج رُ بسته ، پنج سکه به حرمت مقدس پنج تن به قیمت اون روز ، قربان هزار تومَن ، مهریۀ خودش قرار داده . بدون هیچ قید و شرطی بند محبت رُ شرط ازدواج خودش کرده که امروز در این دادگاه به خاطر تمام عشق هاش ، مورد تمسخر و تحقیر قرار بگیره ؟

به خدا نه عادلانه است ، نه منصفانه که اگر سنگر خانه رُ انتخاب نکرده بود چه بسا که برج ها ساخته بود . به خدا منصفانه نیست که انسانی در محضر محترم این دادگاه تحقیر شود به خاطر تحمل سال ها دوریِ همسر از خانه . به خاطر تحمل بار سنگین تربیت بچه ها و هزاران مشکل دیگر و دیگر و دیگر که مرد امروز به او بگوید به خاطر سرگرم بودنش به مشغلۀ بیرونی اش ، هیچ مودّتی بین او و همسرش نبوده که بخواهد گسسته شود که امروز به خاطر توانمند شدنش دیگر به وجود زنی که عامل موفقیت هایش بوده احتیاجی نیست .

چه خوب است نه تنها درمحضر محترم این دادگاه بلکه در محضر والای عدل الهی در روزهایی که قدر است و روز قدرشناسی ، مروری بکنیم به پرونده های موفقیت هامون و کمی قدر شناس باشیم به آنانی که ما را به قدر نشاندند .

جناب رییس ! ما به استناد بند الف تبصرۀ شش ماده واحدۀ قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوّب بیست و هشت آبان 1371 که به دادگاه اختیار می دهد اجرت المثل کارهای انجام شده محاسبه و به پرداخت آن حکم نماید نسبت به پرداخت اجرت فداکاری ها و گذشت این زن بر مبنای توان کاری ، تحصیلات ، استعداد و قدرت مدیریتی که در او سراغ داریم و قابل اثبات است حکم لازم را مبذول فرماید تا مشخص شود ، سهم سبز یک زن در قبال موفقیت های همسرش چه قدر است ؟

+

برای بیشتر شنیدن و خواندن از خسرو شکیبایی نگاه کنید به "خسرو شکیبایی در خواهران غریب و خانه یِ سبز ؛ عشق به توان هزار" در اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


با ویگن به یاد کارو

گوش کنید به ترانۀ صدای گریه ( بغض ) با شعری از اردلان سرفراز و موسیقی آندرانیک ، خوانده شده در سال 1363 ، با صدای جادویی ویگن از اینـجا .

دلم برای صدای مردانه و مخملین ویگن تنگ شده بود دنبال بهانه بودم که دوباره یادی از او کنم در عشق است . چه روزی بهتر از امروز که سومین سالگرد درگذشت کارو است برادر ویگن . نگاه کنید به اینـجا .

این ترانه را دو سال پیش در شبی تابستانه که مهرورزانه تهران در خاموشی بود از بس که برق نداشت ناگهان پیدا کردم و آی به دلم چسبید که ...

به گمانم یکی از بهترین ترانه هایی است که ویگن دوست داشتنی خوانده است . ویگن تک تک واژه های ترانه را با زیبایی خاص و کم نظیری می خواند - وقتی می گویند حنجره طلایی یعنی این - و احساسی که در صدایش هست واقعا بیانگر بغض است . نمی شود ترانه را بشنوی و بغض نکنی به یاد هر چه یا هر که . روح هر دو برادر شاد .

بغض پاییزی اَبرم ، بغض یه غروب غمناک

شاهد ِ شکستن من ، قطرۀ بارون ِ رو خاک

غربت هر چه غروبه ، غم ِ هر چه اَبر دُنیاس

کوله بار ِ این غریبه ، جادۀ دَر به دَری هاس

میون تنهای دنیا ، شده تنهایی نصیبم

کاش که بودی و می دیدی ، اینجا بی تو چه غریبم

کاش می دونستی که بی تو ، مرگ ِ تدریجی ایه هستیم

یاد ِ تو تنها رفیقه ، توی هُشیاری و مستیم

من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من

یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم

من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من

یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم

بی تو هر لحظه یه قرن ِ ، هر نَفس زخم کشنده

تنها با گفتن ِ اسمت ، رو لَبام می شینه خنده

آخ که این فقط یه لحظه اَس ، بعد از اون های هایِ گریه اَست

جای هر آواز ِ اینجا ، هر صدا صدای گریه است

من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من

یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم

من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من

یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


اسماعیل فصیح ؛ رندانه داستان نوشتن

یکسال از درگذشت اسماعیل فصیح گذشت و من همچنان جز همان دو رمان "زمستان 62" و "ثریا در اغما" کتاب دیگری از او نخوانده ام . پارسال نوشتم که اسماعیل فصیح با چشمانی تیزبین همانند یک تاریخ نویس ، راوی روزگار خویش است و به نظرم برای خواندن و دانستن روزگار طبقه ای از مردم ایران ، می توان به کتابهای اسماعیل فصیح به عنوان مرجعی تاریخی نگاه کرد گذشته از زیبایی و جذابیت داستانهای او .

با گذشت این یک سال بیشتر به این نکته رسیده ام که کتابهای او ورای داستان بودن ، کتاب تاریخ هم هستند . او هنرمندانه و رندانه و شجاعانه آنچنان اتفاقات روزگار خودش را با نگاهی تیز و منتقد و حتی شوخ طبع گزنده ، میان داستانهایش پنهان کرده است که من تعجب می کنم چگونه کتابهای او در آن سالهای جدی که این اتفاقات در جریان بوده است ، مجوز چاپ می گرفته است . به راستی که او بسیار هنرمند بوده است که علاوه بر نوشتن داستانهایی سرگرم کننده ، از خود مجموعه ای دقیق از تاریخ روزگارش را برای آیندگان به یادگار گذاشته است . با خواندن فقط دو کتاب از او به این نگاه رسیده ام و او را نویسندۀ جاودانه ای می دانم در تاریخ ادبیات ایران که بعدها ارزش آثار او بیشتر مشخص خواهد شد .

نمی دانم چرا یاد حافظ افتادم که بعضی با دیدن بیتهایی مانند " آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود/عاقبت در قدم باد بهار آخر شد" می گویند این بیت اشاره به فلان اتفاق تاریخی دارد یا دیگر نویسندگان و شاعران که به دلیل ترس از سیستم زمان خود جرأت روایت زمانۀ خود را در آثارشان نداشته اند و یا با کنایه های بسیار دور از ذهن خواسته اند تصویری از روزگار خویش را در آثارشان ترسیم کنند که دچار عذاب وجدان نشوند و به همین دلیل است که ما از بسیاری از دورانهای پس از اسلام تاریخ دقیق و درستی نداریم . در حالی که اگر در آن زمان ها هم نویسندگانی مانند اسماعیل فصیح داشتیم نسبت به گذشتۀ سرزمینمان بسیار بیشتر می دانستیم .

گفتم اسماعیل فصیح رندانه این همه داستان نوشته است و رندی از این بیشتر چه که در آغاز کتابهایش می نوشت :

 کلیۀ شخصیتها ، رویدادها و صحنه های این رمان خیالی است ، و هرگونه تشابه احتمالی بین آنها و آدم ها ، رویدادها و حوادث واقعی به کلی تصادفی است .

در ادامه به چند برش از همان دو کتاب "ثریا در اغما" و "زمستان 62" نگاه کنید تا به تصادفی بودن ؟ تشابه احتمالی که اسماعیل فصیح گفته است پی ببرید .

برای خواندن چند بریدۀ دیگر نگاه کنید به اینـجا .

+

"ثریا در اغما"

1 مجلۀ "محجوبه" را ورق می زنم . روی جلدش عکس یک دختر بچۀ پنج شش ساله است با چادر و مقنعه و یک تفنگ "ژ3" هم دستش . ... در وسط مجله یک قصه است ، که خوب است . قصۀ امروز ، از سیستم امروز . در این فکرم که شاید این داستان "فصل تازه" ای در ادبیات ایران در عصر حاضر باشد .

"بیست و چهار ساعت در زندگی فاطمه خانم"

داستان کوتاه به قلم دال . الف . شفق . خلاصه اش چنین است : فاطمه خانم ، مادری که چهارده تا بچه دارد روزها می رود رختشویی و جزو کادر مستخدمین هتل انقلاب در خیابان آیت الله طالقانی است . خودش مجبور است کار کند چون شوهر و پسر اولش شهید شده اند . خانه شان در جنوب شهر ، دو تا اتاق کرایه ای ته بیست متری شهید مصطفی عبادوز است . مادر صبح قبل از وقت شرعی سحر همه را بلند می کند . همه وضو می گیرند و پس از شنیدن اذان از بلندگوی مسجد نماز می خوانند . بعد دعای روز پنجشنبه را می خوانند . مادر آخرین هفت هشت دانۀ خشک چای را در قوری می اندازد و آنها را با سه تا تافتون تازه که یکی از بچه ها گرفته است می خورند ، در حالی که به پخش برنامه های رزمندگان در جبهه که قبل از اخبار صبح پخش می شود گوش می کنند . دو تا از پسرها در جبهه اند . پسر دیگری هم که دوازده سال دارد امروز با بسیج عازم جبهه است . مادر قبل از اینکه به سر کار برود او را از زیر قرآن رد می کند و دعا می کند که شهید شود ، و به بهشت برود . دو تا از دخترهای سیزده و چهارده ساله هم که مدرسه را ترک کرده اند در کلاسهای بسیج و تجوید قرآن نام نویسی کرده اند . آنها امروز همچنین می خواهند در یک کمیتۀ مسجد محل ثبت نام کنند که نامشان جزو داوطلبین برای ازدواج با معلولین بنیاد شهید منظور شود و مادرشان نیز رضایت داده است چون این کار هم اجرش اگر بیشتر از شهادت نباشد کمتر نیست . وسط روز فاطمه خانم مشغول ملافه شوری است که نامه ای از جبهه برایش می آید . از خوشحالی بند دلش پاره می شود . در نامه به او با تبریک و تسلیت مژده می دهند که یک پسر دیگرش در جبهه شهید شده است . او به درگاه خدا و به روح پاک سیدالشهدا دعا می کند که این قربانی را از او قبول کرده باشند و دعا می کند که اسلام در سراسر جهان پیروز گردد و به کار خود ادامه می دهد . غروب  سر راه به خانه به کلاسهای سوادآموزی می رود چون طلب العلم من الایمان ... و شب ، پیش بقیۀ بچه هایش بر می گردد و قبل از شام همه با هم به دعای کمیل مسجد محل می روند و برای روز پر برکتی که داشتند دعا می کنند .

2 کدخدا یک روز مردم ده را دور خودش جمع می کند و می گوید : آی مردم یک خبر خوب براتون دارم و یک خبر بد . اول خبر بد این است که امسال زمستان ما جز تاپالۀ گاو و خر چیزی نداریم . اما خبر خوب این است که امسال تا بخواهید تاپاله داریم .

3 "نگو ، گناه داره بیچاره ."

"گناه داره بیچاره ؟ اون موقع که توی تلویزیون اعتصاب راه می انداخت گناه نداشت ؟ وقتی با شور و شوق مائوئیسم در ایران اعتصاب می کردند و راه پیمایی راه می انداختند و بی تنبون در دریای عشق انقلاب می پریدند گناه نداشتند ؟"

"اون موقع همه می کردند . جنابعالی هم کردید ."

"زمستان 62"

1 برادر کوچک حاج آقا آرزو داشت به جبهه برود چون می خواست به گفتۀ "امام" پس از فتح کربلا ، قدس را آزاد کند . بعد نوبت "آمریکای جهانخوار" می رسید ، تا این "جرثومۀ کفر و فساد" نیز از روی زمین محو شود . کسی دلش می آید با خواستۀ او همکاری نکند ؟

2 راه رفتنش هم حالت نفر آخر دوی ماراتُن تهران فلسطین را دارد .

3 من می خواستم اینجا باشم  ، در ایران باشم ، در این انقلاب عظیم باشم ، کارکنم ، نتایج و آثارش را ببینم . اینجاها حالا دیگر هیچوقت هیچکس به تمام حرفهای زنها و حالات و احساسهای زنها توجه نمی کند ... شاید در آن لحظه که برادر بازرس ادارۀ تخلّفات و انضباطات آمد تو و کارمند زن را دید که یک کمی روسری اش رفته عقب ، شاید آن لحظه موقعی بود که زن دستهایش را دراز کرده بود شش تا پروندۀ "زونکن" را از بالای کمد بایگانی بردارد . شاید در آن موقع او همچنین نگران غدۀ زیر پستانش بود که مدتی بود هراس داشت مبادا بدخیم باشد . یا شاید در آن موقع او نگران بود چرا دو ماه است عادت زنانه اش بی جهت عقب افتاده . نکند مثل مادرش سرطان رحم باشد . تنها به این دلیل که روسری اش عقب رفته ، نباید حق کار و حیات اجتماعی زن را از او گرفت . تنها به این دلیل که یک دکتر متخصص کامپیوتر و با تجربه در امتحان ایدئولوژی فرق بین غسلهای واجب استحاضۀ قلیله و کثیره را یادش نیست نباید او را از سمت متخصص کامپیوتر محروم ساخت .

4 اوضاع می تواند با بچه های مردم برنامه ریزی کند . ... محمد بچۀ ننه بوشهری را که می توانست برای شیلات جنوب از بندرعباس تریلی ببرد ، در جبهۀ موسیان با ترکش از وسط نصف می کند . ... تقی ، برادر عزیز زیتونی را که می توانست سر سه راه سچّه خرازی بازکند در تبادل آتش عملیات بیت المقدس جزغاله می کند . ... کورش شایان مهنس مکانیک و مدیر جوان را که می توانست یک سازمان صنعتی و عملیاتی را بچرخاند تیرباران می کند . همه توی قبرستان کنار منصور فرجام خوابیده اند .

اما مرکز هست ، آنجا خوابیده . مرکز همیشه هست . با برادر دهلرانی خوشحال که دارد به دیوار اتاق "سی پی یو" پوستر "مرگ بر آمریکا" و "اسراییل باید از بین برود" می چسباند . ... با برادر رضا کرباسی که دارد در طبقۀ اول انگلیش وان درس می دهد . با کتاب انگلیسی "کرنل وان" که در آن عکس زنهای لندن را با چادر و مقنعه مونتاژ و چاپ کرده اند . ... با عباس طاعتیان که می خواهد برای مذاکره با هیأت انگلیسی همراه حاج آقا به لندن برود ، و ضمنا پسر سیزده ساله اش را تا ممنوع الخروج نشده در لندن به مدرسه بگذارد . با آقای رحیمی که در آبدارخانه رادیو روشن کرده است و دارد از برنامۀ خانوادۀ ساعت ده رادیو تهران به طرز پختن مربای بادمجان گوش می کند ... مرکز همیشه هست .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


گلشیفته ، بانوی گل

میان بانوهنرپیشگان ایرانی ، لیلا حاتمی ، سوسن تسلیمی و گلشیفته فراهانی را بسیار دوست دارم . امروز 19 تیر ، روز تولد گلشیفته فراهانی است . خوش به حال ما که هر چه نداریم هنرمندان و نیک مردان و نیک زنانی داریم که می توانیم به وجوشان افتخار کنیم و آرزو کنیم که سالهای سال زنده باشند .

در تمام دنیا رسم است که هواداران هنرمندان چنین روزهایی را گرامی می دارند . شهریورماه 1386 گلشیفته فراهانی با مجلۀ محمد علایی ( صالح علا ) ، "نشانی" گفتگویی کرد که از نگاه من خواندنی است و زیبا و خاطره انگیز . در ادامه گفتگوی محمد صالح علا با گلشیفته فراهانی را بخوانید اما همان روزهایی که گلشیفته تازه از ایران رفته بود نوشته ای نوشتم با نام "زنده باد گلشیفته ، زنده باد آزادی" که آن را هم می توانید بخوانید در ایـنجا .

+++

گلشیفته فراهانی ، خانمِ گُل

محمد صالح علا : تو این دنیا به حرف کی گوش می کنی ؟

گلشیفته : حرف طبیعت .

+ با گل ها رابطه ات خوبه ؟

همیشه قربون صدقۀ گل ها می رم .

+ تو قبلا رودخونه نبودی ؟

رودخونه بزرگترین معلم منه .

 

+ چرا این قدر خوب بازی می کنی ؟

خیلی باور می کنم .

+ کِی باور می کنی ؟

اوجش زمانی ست که درحال بازی هستم . یعنی بوق دوربین را می شنوم .

+ الان یه سناریو به تو پیشنهاد کرده ن و شب می ری خونه و می خونی . تا شروع فیلمبرداری چه بر سرِ تو و سناریو میاد ؟

یک بار بیشتر نمی خونم ولی اگه خیلی خوشم بیاد باهاش زندگی می کنم .

+ ملاک انتخابت چیه ؟

حرفیست که فیلنامه می زنه .

+ عوامل سازنده رُ به فیلمنامه سنجاق می کنی ؟

بله به ویژه فیلمبردار برام خیلی مهمه .

+ حالا فیلم را قبول کردی ، باهاش چیکار می کنی ؟ از اول تعریف کن .

بستگی داره . اگر فیلنامه ای باشه که تمام جزییات آن را پذیرفته باشم ، مثل یک گلادیاتور برای شهید شدن به میدان جنگ می رم . ولی اگر نپذیرفته باشم ، همانند آدمی هستم که پشت صحنۀ جنگ یک ذره لباسهاش رُ سوهان می زنه ، سوال می کنه کمربندش سفته یا نه ، بعد که شرایط آماده شد به میدان جنگ می رم .

+ چند سالته ؟ ( شهریور 1386 )

24 سال .

+ اینها را از کجا یاد گرفتی ؟ پدر و مادرت که آرتیست های درجۀ یکی هستند به تو کمک کردند ؟

به هر حال زندگی در آن خانواده من را ساخته .

+ اگر یک سناریو را دوست نداشته باشی و قرار باشد کار کنی چه بلایی سرت میاد ؟

خیلی بهم بد می گذره . مثل یک مادری که می دونه بچۀ ناقص داره ولی به هر حال اون رُ به دنیا میاره و پاشم می ایسته ، من هم پای بچۀ ناقصم می ایستم . بهزیستی نمی ذارمش ولی خُب خیلی خوش می گذره .

 

+ گریه ام انداختی ... قبل از اینکه کلید بزنن تمرین می کنی ؟

معمولا ، من همیشه دوست دارم پارتینرم را جلوم ببینم . ولی تمامی اوقات که پارتینرم را دوست ندارم به دیوار نگاه می کنم . چون حسی که به من می ده اشتباهه و من ترجیح می دم در تخیل خودم آدمی را که حس ِ دُرُس می ده به جای او بذارم ، ولی من بیشتر اوقات شانسِ این را دارم که بهترین پارتینرهای دنیا را داشته باشم .

+ این رابطه بعد از کار تمام می شه ؟

اکثرا بله . ولی زمان درخت گلابی خیلی اذیت شدم .

+ چه خوب شد این رُ گفتی ، الان که از درخت گلابی دور شدی ، چه حسی داری وقتی بهش نگاه می کنی ؟

خیلی فکر می کنم ، از آن اتفاقاتی است که یک بار در زندگی هر آدم پیش می آد که بتونه اینقدر خودش رُ راحت بازی کنه .

+ چند سالت بود ؟

14 سال .

+ خُب معمولا وقتی کار می کنی ، زندگی ات چه جوریه ؟

تعطیله . بستگی به حال و هوای کار داره یعنی من وقتی کار غمگین باز می کنم خیلی زندگی ام غمگینه و و قتی کارِ شاد بازی می کنم خیلی شادم .

+ وقتی نقشی را بازی می کنی ، موسیقی هایی که گوش می کنی و کتابهایی که می خونی و معاشرانی که در کل جهان داری متناسب با آن نقش است ؟

معمولا وقتی کار می کنم کتاب نمی خونم چون کتاب من رُ با خودش می بره و سوار می شه به کاری که می کنم و در روابط بین آدمهای آن کار هم خیلی درگیر می شم . وقتی در سنتوری کم کم عاشق علی می شم توی کار واقعا عاشق او هستم .

+ شبها با رویای کاری که می کنی می خوابی ؟

وقتی کار می کنم زنی هستم که حتی خوابش هم مال خودش نیست و تمام شب حرف کارِ فردا را می زنم .

+ شعر زیاد می خونی ؟

نه ولی همه چیز را شعر می بینم . زندگی ام شعره .

+ خودت رُ هم شعر کردی ... گلشیفته خانم جوانهای زیادی هستند که تو را می خوانند و حالا می خواهند بازیگر بشوند تو چه کمکی می تونی به اونها بکنی ؟

بزرگترین کمکم اینه که بگم این حرفه را درست بشناسن .

+ چه جوری ؟

می شه خواند و تئاتر کار کرد چون تئاتر یک کلاس برای بازیگر شدنه .

+ من یک جوان شهرستانی غریب هستم ، چه کنم که یک گروهی به من اجازه بدهند باهاشون کار کنم ؟

یک سری آدم بشن ، با هم کار کنن ، بنویسن برن توی خیابون اجرا کنند ، کسی که عاشق بازیگری باشه این کار را می کنه .

+ تو تئاتر کار می کنی ؟

در بچگی در جشنوارۀ عروسکی کار کردم و بعد هم یک تئاتر در دوازده سالگی با پدرم برای بیماران هموفیلی و همین طور مریم و مردآویج را با پدرم کار کردم .

+ دانشگاه رفتی ؟

بله ولی وِل کردم .

+ چه رشته ای ؟

موسیقی . حالا چطور شد ؛ من داشتم می رفتم اتریش که سولیست بشم . هفتۀ آخر با بلیط و خونۀ اجاره شده در وین ، گفتم من نمی خوام برم . احساس کردم این چیزی نیست که من از زندگی ام می خوام .

 + زمانی که موسیقی می خوندی می خواستی نوازندۀ درجۀ یکی بشی ؟

بله ، ولی کاملا اشتباه بود ، چون من زمانی که هنرستان می رفتم ملودی های باخ و موتزارت رُ می زدم ولی متالیکا گوش می کردم .

+ دیروز با آریا عظیمی نژاد صحبت می کردیم و گفتیم ما بین شجریان و محمد اصفهانی و شوپن و چایکُفسکی و حتی گاهی بین جواد یساری و لئونارد کوهن موندیم . این خصوصیات موسیقایی ماست . در فیلم میم مثل مادر ویُلُن را خیلی درست و خوب می زدی . قبلا ساز زهی زده بودی ؟

من از 4 سالگی پیانو می زدم و معلم های مختلفی داشتم که مهمترینش سروش دهبستی بود . روی من یک سرمایه گذاری فرهنگی شده بود که یک پیانیست بزرگ بشم و از 12 سالگی در هنرستان موسیقی تحصیل می کردم . هنرستان خیلی سطح بالا بود و ما از هر نظر پخته و عالی بودیم . در همان جا با سازهای مختلف آشنا شدم و در فیلم هم مدام به آقای ملاقلی پور می گفتم که شما هم اگر نخواین دقیقا ویُلُن بزنم من می خوام . چون دوستان من این فیلم را می بینند و می گویند خاک بر سرت ، تو که هنرستانی بودی چرا اینجوری زدی .

+ رغبت آهنگسازی هم داری ؟

بله ، بیشتر در تنظیم استعداد دارم ، در ملودی کمتر . یک آهنگ دارم که شعرش مال برادرمه ولی بقیۀ کارها را خودم انجام دادم ، اینجوریه :

ره رو شهر باریک گربه کجایی

نزدیک راه باریک سوی رهایی

ساکسیفون هم داره ...

قرص ماه توی چشات خوابیده آروم

دوست دارم باز یه لحظه بشینی پهلوم .

+ من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که ما به دنیا اومدیم تا فرشته بشیم و فرشته شدن هم مثل تمام کارهای دیگه احتیاج به مشق کردن داره تو نمی خوای فرشته بشی ؟

به نظر من فرشته ها بدبختن چون نمی تونن کار بد بکنن . ولی به نظر من این که آدم بتونه کار بد بکنه و نکنه ، یک گل می شه که تنها رسالتش تو این دنیا اینه که زیبا باشه .

+ به مرگ زیاد فکر می کنی ؟

به طور غیر معمول از کودکی و بعد از آن هم مرگ ملاقلی پور من را تکان داد .

+ مرگ باعث می شه ما عمیق بشیم . خیلی آموزنده است و چیزهای خوبی به ما یاد می ده . گفتی ملاقلی پور را دوست داشتی ، چرا ؟

یک وجه مشترک بین ما بود که در عین حال که دور و برمان خیلی شلوغ بود ، خیلی تنها بودیم .

+ ملاقلی پور آدم غمگینی بود ، دائم می خندید ولی پشت تمام اینها یک اندوه وجود داشت . چه چیزهایی به تو یاد  داد ؟

بزرگترین خصوصیت او این بود که با درد انسان های دیگر درد می کشید و یک بار در رستورانی در کیش به پسر نابینایی برخورده بود که آواز می خواند و برای ملاقلی پور نامه نوشته بود که من همیشه دوست دارم در فیلم آواز بخوانم . بعد در "میم مثل مادر" آمد و خواند یا دختری را در خیابان با ویلچر دیده بود گفت این برکت فیلم ماست که نقش دختر جمشید هاشم پور را بازی کرد . آن دختر هیچوقت حرف نمی زد و بعد از آن فیلم شروع به حرف زدن کرد .

 

+ او هم متقابلا از بازیگر تاثیر می گرفت ؟

اوایل نه ، کمی با نظرات من جنگ داشت ولی بعد که من دستم را زدم توی شیشه ...

+ مگه توی میزانسن نبود ؟

نه . قرار بود با کپسول بزنم .

+ چرا با کپسول نزدی ؟ مگه فیلمبردار پیچ تبلت و پَن را نبسته بود ؟

دست خودم نبود به فیلمبردار هم ندا داده بودم که یک اتفاقی می افتد ولی نمی دونستم چی .

+ در حوزۀ کار بازیگری دو راه وجود دارد که به نقشت برسی ؛ یا تکنیکال یا غریزی . تو خیلی غریزی هستی و به نظرم اگر قرار باشد اتللو را بازی کنی باید هر شب یک دِزدِمونا را خفه کنی !

خفه نمی کنم ولی به اندازۀ اتللو پیر می شوم . موهای من در "میم مثل مادر" سفید شد و من صدای سفید شدن موهایم را شنیدم . یک بار دست من در صحنه ای که بچه را دارم می اندازم ، یکهو سیاه شد و من بیهوش شدم . من توی سیاهی بودم و فقط صدای ملاقلی پور بود که می گفت : گلی جان دخترم ! دردهات رُ بده به من ! دردهات رُ بده به من !من انگار ته چاه بودم و دائم چنگ می انداختم به صدای او تا از چاهی که در آن سقوط کرده بودم بیرون بیام .

+ گلشیفته همین الان دلت می خواد تو این چکۀ آخر مصاحبه چه چیزهای بگی ؟ یا یه جور دیگه بگم الان در این صفحه یک جایی داریم برای محاکات .

من خیلی ناراحتم که طبیعت ایران اینطور شده . نمی دونم چرا نباید در مدرسه ها درس محیط زیست داشته باشیم که بچه ها بدونن آیا پلاستیک در طبیعت می مونه ؟ چطور بچه ها می تونن توی کویر یا سرِ آب گنجشک ها را بکشند . گنجشک آبی ، زرد و ...چرا خاک را پاس نمی داریم ما که همیشه مقدس ترین جاها برامون کنار آب بوده ، زمین بوده ، زمین مادر بوده و الان هیچی نیست . من می گم هنر 20 سال عقب بمونه مهم نیست ولی ببر مازندران را کی دوباره درست می کنه ؟ اگر نسل گوزن زرد که مخصوص ایرانه از بین بره کی دوباره آن را به وجود می آره ؟ درختهای پانصدسالۀ شمال را که قطع می کنند چه جوری جبران می شه . من باید کاری کنم که چیزهایی را که داره از بین می ره و من عاشقشون هستم ، حفظ کنم .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0