ترانۀ رمضان

رمضون از راه رسید و ...

دیشب تو وبلاگ "ماه ِ من" ، ترانه ای دیدم که برای آغاز رمضون نوشته شده بود . ترانه های خانم مینا غلامی ( سحاب ) رُ تو این چند وقتی که با وبلاگشون آشنا شدم به خاطر صمیمیت و روان بودن اونها دوست دارم و همیشه منتظر خوندن ترانه های تازۀ ایشون هستم . با اجازۀ ایشون ترانه ای که دیشب خوندم رُ اینجا نوشتم . کامِنتدونی این پست بسته است ، برای نوشتن نظر خودتون دربارۀ این ترانه و خوندن کارهای دیگۀ خانم غلامی ( سحاب ) به وبلاگ ایشون سر بزنید .

وبلاگ ماه من

http://www.msahab.blogfa.com

همین حوالی

بوسه بزن به این شَبا تا که بگیرن عطرتو

خیسِ حوادث نمی شم زیر ِحصار ِچتر تو

یه فرصت دیگه بده تا که نشون بدم کیَم

بیام تو منشور چِشات ساده بگم چه رنگیَم

صدام به خاطر تو درگیرِ یه حسِ تازه شد

کهنه بودن ترانه هام ، اومدی قصه تازه شد

راهُ به من نشون بده ، جایی واسه گِله نَذار

حتی دیگه میونِمون یه نقطه فاصله نذار

تو این شَبا یه حالیَم با دستایی که خالیه

اما بدون صدای من ، اهلِ همین حوالیه

سفره که پهنه زیر لب ، هَمَش می گم خدا خدا !

هرچی شنیدم یه طرف ، صفای ربنا جدا

چی شده این شَبا همه ، لَبا پر از تَرنُمه

حس می کنم دعای من تو این همه صدا گُمه ...

یه بارِ دیگه خوندم از تو زیرِ گنبدِ کبود

اگرچه پای سفره مون یکی بود و یکی نبود !

 

  

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


محمد نوری ، صدایی که آرام مان می کرد

گوش کنید به لالایی لای با شعری از یدالله رویایی ، موسیقی ناصر حسینی ، پیانوی فریبرز لاچینی و صدای جاودانه یِ محمد نوری از اینـجا .

هنوز از غم درگذشت بهمن محصص - می دانستید او مترجم یک کتاب بسیار مهم و چند کتاب دیگر بوده است ؟ نگاه کنید به ایـنجا  - که با خواندن یک کتاب از او معنای بسیاری از چیزها برایم روشن شد نرهیده بودم که هم اکنون خبر درگذشت محمد نوری عزیز، آقای صدا مخملی ایران هم رسید . به این فکر می کنم که رفتگانی این چنین بزرگ ماندنی اند در ذهن من در ذهن ما ، نه در ذهن من و ما ، بلکه در ژنتیک ما . مطمئن باشید 20 سال بعد کودکی که تازه به این دنیا هم آمده با شنیدن صدای نوری با خود می گوید که چه صدای آشنایی ! این آشنایی همان چیزی است که نسل من که بسیاری از آهنگهای محبوب پیش از 1357 را نشنیده است وقتی می شنود هم حس می کند و با خود می گوید من کجا این آهنگ را شنیده ام ؟

محمد نوری آن قدر در گوش ماست که سخت است برگزیدن بهترین خوانده اش اما من "لالایی لای" او را شیداوار دوست دارم . ترانه حرفهایی  شنیدنی با خود دارد . ترانه ای که سروده یِ شاعر ساختار شکن و پر سر و صدای پیش از 1357 ، یدالله رویایی است . یدالله رویایی در نامه ای به محمد نوری به بهانه یِ اجرای دوباره یِ این ترانه می نویسد :

اجرای دوباره لالایی لای ، ظرفیتی تازه از صدای امروز توست و این ترانه هم خود کشف ِ دوباره ی ِ چیزهاست . ما هم اگر چیزی باشیم ، خودمان را دوباره در آن کشف می کنیم . انگار هر چیزی که باید گفته شده باشد به وقت خودش گفته شده است درست همان وقتی که حرفی زده ام آموخته ام که چه حرفی را بزنم . نُرماندی 15 ژوییه 1992

به مادرانی که می دانند عبارت از چیست

سر ِ خونه یِ دلم / لونه یِ غمم / یاد ِ او نشسته

یاد ِ تسمه و تفنگ / قطار فشنگ / مادیون خسته

سر ِ سنگ ِ چشمه ها / توی دره ها / جاده های باریک

در اون شب های بارون / چیک چیک ِ نُودون / کوچه های تاریک

لالایی لای لالایی لای

بخواب نُقل و نمکدون

بخواب غنچه یِ زمستون

الان پشت ِ شیشه ها / روی چینه ها / گربه هه بیداره

صدای پای ِ فراری / چرخای گاری / پشت ِ شیشه ها

لالایی لای لالایی لای

بابات گرم ِ شکاره

برات سوغاتی میاره :

کره اسب ِ زین طلا / عروس ِ صحرا / پَری ِ بیابون

یالِ خونی ِ شیرا / روی ِ شونه هاش / اُفتاده پریشون

لالالا گل انار / مانده یادگار / از بابای پیرت

که یک شب به کوه و دشت / رفت و برنگشت / منُ کرد اسیرت

براش مهتاب ِ اِیوون / مرغ ِ کوهستون / گریه کردن از غم

رو طاق ، چکمه و شمشیر / زین ِ اسب ِ پیر / مونده غرق ِ ماتم

لالایی لای لالایی لای

بخواب شاخه یِ نیلوفر

بخواب نازِ دل ِ مادر

براش دستمال ِ سفید / از سرِ دست ها / پَر گرفت و رقصید

آب ِ زیر ِ پل نالید / سر نزد خورشید / شب پره نخوابید

لالایی لای لالایی لای

بابات گرم ِ شکاره

برات سوغاتی میاره :

کره اسب ِ زین طلا / عروس ِ صحرا / پَری بیابون

یال ِ خونی شیرا

1340

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


بهمن محصص ؛ هنرمند و مترجمی که مالاپارته را به ایرانی ها شناساند

سه روز پیش ششم مردادماه بهمن محصص در رم ایتالیا درگذشت . او هنرمندی نقاش و مجسمه ساز بود که پسر عموی اردشیر محصص کاریکاتوریست شناخته شده ی ِ بین المللی بود که او هم چندین ماه پیش درگذشت . دیروز در هر جایی که خبر درگذشت بهمن محصص آمده بود فقط به هنرمند بودن او اشاره شده بود و همه ی ِرسانه ها نمی داستند که او مترجمی چیره دست هم بوده است و کتابهایی از ایتالیایی و فرانسوی به فارسی برگردانده بود . متأسفم که او دیگر کتابی به فارسی ترجمه نکرد شاید چون می دانست کتابهایش بدون سانسور امکان چاپ شدن در ایران را ندارند هر چند شاهکار ترجمه های او را با تمام جانم خوانده ام . کتابهایی که او با استادی تمام پیش از 1357 به فارسی برگرداند این ها هستند :

+روستاهای تو نوشته ی ِ چِزاره پاوِزه

+کلفت ها نوشته یِ ژان ژنه

+"مرحوم ماتیا پاسکال" و "هانری چهارم : نمایشنامه در سه پرده" نوشته ی ِ لوییجی پیراندللو

+ویکنت ِ شقه شده نوشته ی ِ ایتالو کالوینو

و پوست نوشته یِ کورتزیو مالاپارته

این نوشته را فقط به دلیل شاهکاری که امروز با ترجمه یِ بهمن محصص برای ما فارسی زبان ها به یادگار مانده است نوشتم تا ادای دین کوچکی کرده باشم به هنرمندی که یک روشنفکر واقعی بود . نام کتاب این است ؛ ترسِ جان (پوست) .

نکته یِ جالبی که درباره یِ نویسنده و مترجم این کتاب وجود دارد آن است که سالگرد درگذشت کورتزیو مالاپارته 19 جولای بود و بهمن محصص هم که شاهکار او را به فارسی برگرداند در جولای امسال درگذشت .

درباره ی ِ اینکه مالاپارته که بود و چه نوشت همین بس که بدانید او یکی از نابغه های آزادی خواه قرن بیستم بود . کسی که در سال 1931 در زمانِ موسولینی کتابی نوشت به نام  Tecnica del Colpo di Stato کتابی که در آن به فاشیست ها به سختی حمله کرده بود و مهم تر اینکه روی کار آمدن هیتلر و دیکتاتور شدن او را پیش بینی کرده بود . کتابی که به سرعت در ایتالیا ممنوع اعلام شد و او به سبب نوشتن همین کتاب از سوی شخص ِ موسولینی به 5 سال تبعید محکوم شد . او دراین کتاب آن قدر از آزادی و شیوه هایی که دیکتاتورها برای کشتن آن به کار می برند نوشت که حتی تروتسکی ؛ مغز متفکر حکومت شوروی و بنیانگذار ارتش سرخ هنگامی که از سوی رفیق استالین ، برای تبعید به مکزیک می رفت در یک سخنرانی رادیویی در کپنهاگ  در اکتبر 1931 فقط درباره ی استالین و مالاپارته حرف زد و به سختی به کتاب مالاپارته حمله کرد .

این کتاب در جهان و بین آزادی خواهان سر و صدای زیادی به پا کرد ؛ اما شاهکار دیگر مالاپارته یعنی LA PELLE ( پوست ) که در سال 1949 چاپ شد ، شاید تکان دهنده ترین کتابی باشد که درباره یِ جنگ نوشته شده است . داستان کتاب آزاد کردن ایتالیای فاشیستی از سوی نیروهای متفقین و به ویژه آمریکایی ها در سال 1943 و در پایان جنگ دئم جهانی است . کتابی که سراسر ترس است ، سراسر توصیف کثافت است و زشتی . کتابی که باید گفت تهوع آور است از زشتی ، از پستی انسان ، اما مگر بدون درک دقیق تاریکی می توان روشنی را باز شناخت ؟ کتاب بلافاصله از سوی کلیسای کاتولیک رُم ، جز کتابهای قدغن شناخته شد اما کتاب باز هم مرزها را درنوردید و به زبانهای دیگر ترجمه شد . این کتاب شاید یکی از نخستین کتابهایی بود که خواندم ، نزدیک به 15 سال پیش و هنوز به یاد آوردن صحنه هایی که مالاپارته از جنگ در کتابش توصیف کرده من را به وحشت می اندازد . تصویر حیوان شدن تدریجی انسان ها ، تصویر بمباران فسفری یکی از شهرهای ایتالیا توسط آمریکایی ها ، تصویر تن فروشی مردان و زنان و ... اما این کتاب در کنار 1984 جرج اُرول ، از عزیزترین کتابهایی هستند که خوانده ام و فکر می کنم هر باسوادی در سراسر جهان باید این دو کتاب را بخواند ، کتاب هایی که به ظاهر داستانی هستند اما دو از آزادی و انسانیت و از چگونه از بین بردن این دو به دست دشمنان آزادی می گویند .

به گمانم همانطور که بهمن محصص در آغاز کتاب نوشته ، او تمام تلاش ِ خود را کرده تا کتاب زبان تلخ و طنز گزنده یِ قلم مالاپارته را داشته باشد و شما وقتی این کتاب را می خوانید ، با خود فکر می کنید که کتاب به فارسی نوشته شده است و از این همه وحشت و کثافتِ جنگ که در سراسر کتاب موج می زند ، به خود می لرزید .

جمله ای از مالاپارته و بعد از آن مقدمه ی ِ ترجمه یِ بهمن محصص از کتاب پوست و یکی دو صفحه از این کتاب یکی دو صفحه ای از کتاب که کثیف بودن جنگ شما را زیاد به وحشت نمی اندازد اما باز هم گویای این است که جنگ آزادی بخش آمریکایی یعنی چه باید بگویم از نگاه من چون در این 15 سال گذشته نام این کتاب را هیچ کجا نشنیدم ، همیشه با خود فکر می کردم که دستهایی اجازه نداده است تا این کتاب آن گونه که باید در سطح جهان شناخته شده باشد . این کتاب یک موج بلند بوده است که در همان سال های پس از چاپ ، سرو صدای زیادی به پا کرده اما در سال های بعد عمدا به فراموشی سپرده شده است ؟

درباره یِ مالاپارته بعدا خواهم نوشت و همین طور درباره یِ بهمن محصص ، هر چند با خواندن مقدمه یِ کتاب که در ادامه آمده متوجه می شوید که چه انسانهای شریف و روشنفکری در چه سالهایی دنبال بیداری ایرانی بوده اند .

مالاپارته می گوید :

اگر مطمئن بودم اندک صفحه های کتابم حتی کمک ناچیزی به حفظ آزادی اروپا می کند ، شاید به یادآوردن رنج هایی که به خاطر آزادی کشیدم ، دلم را شاد می کرد . امروز آزادی نه کمتر از دیروز در خطر است و نه کمتر از فردا . جاناتان سویفت بیهوده از این می نالید که دفاع از آزادی بی فایده است . دفاع از آزادی فایده های زیادی دارد ، کمترین فایده اش این است که به آدمی می فهماند که برده است .  تفاوت آزاد مردان با بقیه در این است که آزاد مرد به بردگی خود آگاه است .باز هم می گویم : آن چه سبب انسان بودنِ انسان می شود این نیست که در آزادی ، آزاد زندگی کند بلکه آن است که در قفس ، آزاد بماند . پاریس 1948

مقدمه یِ بهمن محصص بر کتاب پوست :

پوست معروف ترین اثر کورتزیو مالاپارته است که در سال 1949 نوشته شد و سبب گفتگوی بسیار گردید و حتی به مراکز قضایی نیز کشیده شد اما سخت گیرترین منتقدین نیز مالاپارته را "نویسنده ای فوق العاده و استعدادی بزرگ" شناختند و "نماینده یِ شریف و نومید ِ اروپایی شهید و مغلوب" .

یکی از منتقدین درباره یِ پوست می نویسد : پوست دارای صفحاتی است بسیار زیبا و حماسی و شاعرانه و نویسنده اش دارای مهارتی است خارق العاده . نباید به صداقت آنچه که گفته شده است شک کنیم چرا که مالاپارته خود اولین کسی است که از تأثرش متأاثر شده است .

پوست بی شک تواناترین و پر معنی ترین اثرش است و در آن مالاپارته به سبب جَدَلِ بسیار قوی اش نویسنده ای چون سارتر است و به سبب تصاویر بی رحمش نقاشی چون بوش ، بروگل و گُیا .

نام این کتاب را به توصیه یِ جلال آل احمد به "ترس جان" بدل کردم تا معنایی دقیق از مندرجاتش داده باشم و آن را به فارسی برگرداندم تا روشنفکر و روشنفکرنمای کشور من مخصوصا روشنفکرنما اگر عقلی داشته باشد از آن روی سکه یِ جنگ دوم جهانی و "آزاد شدن" اروپا از دست اروپایی باخبر گردد و بداند اگر آلمان ها مردم را کشتند آمریکایی ها پس از سزارین جنگ که به وسیله یِ "موجودات پرجیب" ماورای اطلس انجام شد آنان را پوساندند و کشتن کسی از پوساندنش شرافتمندانه تر است .

در آخر از دکتر غلامحسین ساعدی و سیروس طاهباز و ضیا صدقی و جهانگیر منصور تشکر می کنم . بهمن محصص .تهران . 15 دی 1343

بخشی از فصل طاعون از کتاب ترسِ جان

طاعون روز اول اکتبر 1943 بروز کرده بود . درست روزی که قوای متفقین به اسم آزادکننده به این شهر ماتم زده وارد شده بودند . اول اکتبر 1943 در تاریخ ناپل فراموش نشدنی است . چرا که نشانه یِ آزادی اروپا از دلهره و سرافکندگی و رنج و بردگی و جنگ است و چرا که درست در این روز طاعون وحشتناکی بروز کرد که از این شهر بدبخت ، کم کم در تمام ایتالیا و اروپا گسترش یافت .

مسلما این شک ِ ظالمانه بی اساس بود که میکروب ِ بیماری توسط آزادی بخشان به ناپل آورده شده است . ولی این شک هنگامی در روح ِ مردم ، مبدل به یقین شد که با تعجبی مغشوش و ترسی خرافاتی دریافتند که سربازان متفقین به طور عجیبی از سرایت مرض بر کنارند . سرخ و سفید و راحت و خندان ، میان طاعون زدگادن می گشتند و میکروب وحشتناک با آنان کاری نداشت و قربانیان خود را از میان مردم شهر و حتی مردم روستا انتخاب می کرد و چون لکه یِ روغنی در سرزمین های آزاد شده پخش می شد و همراه لشکر متفقین که با زحمت زیاد آلمان ها را به سوی شمال می راندند سفر می کرد .

ولی برای اهالی حتی اشاره به اینکه ناقل طاعون به ایتالیا ، آزادی بخشان بودند با تهدید به شدیدترین مجازات ممنوع شده بود . حتی حرف زدن ِ آهسته و مخفیانه نیز در این باره خطرناک بود چرا که از میان اثرات بی حد و نفرت آور این طاعون نفرت انگیزتر از همه ، هیجان ِ دیوانه وار و خواستِ شهوانی ِ جاسوسی بود .

همین که کسی به این میکروب آلوده می شد جاسوس ِ پدر و مادر و برادر و پسر و همسر و معشوق و زن و شوهر و عزیزترین دوستش می گردید بی آنکه هرگز، جاسوس ِ خود باشد . یکی از مشخصات عجیب و ناراحتِ این طاعون ِ خارق العاده تبدیلِ وجدان ِ انسانی به دُملی زشت و گندیده بود .

برای مبارزه با میکروب ، مقامات نظامی انگلیسی و آمریکایی راهی جز ممنوع کردن رفت و آمد سربازان متفقین به محلات آلوده یِ شهر نیافتند . روی تمام دیوارها off limits و out of bonds نوشته و بالای آن علامت متعفن طاعون نقش شده بود : دایره یِ سیاهی که درون آن دو خط سیاه ضرب در چون دو استخوان در زیر جمجمه بر پوشش اسب های کالسکه یِ نعش کش رسم شده بود .

در مدت کمی جز چند خیابان مرکزی ، تمام شهر off limits اعلام شد . ولی محلات شلوغ همان محلات off limits یعنی محلات آلوده و به ناچار قدغن بود چرا که طبیعت انسانی است و مخصوصا خوی ِ سربازانِ همه یِ ادوار و نیروها که ممنوع را بر مجاز ترجیح دهند . مرض که یا ناقل آن به ناپل ، آزادی بخشان بودند و یا به وسیله یِ آنان از محله به محله و از جای آلوده به سالم برده می شد خیلی زود به عصبانیتی هولناک بدل گردید که مشخصات مبتذل و پر هیجانش را چون جشنی شوم و  کریسمسی ماتم زا و با شئامت و شیطنت نشان داد : رقصِ سیاهان ِ مست با زنان ِ عریان و نیمه عریان در میدان و خیابان و میانِ ویرانی خانه های بمب زده و عطش ِ نوشیدن و خوردن و لذت بردن و خواندن و خندیدن و دست و دل بازی و خوشگذرانی در میان بوی متعفنی که از صدها جسد مدفون به زیر ِ آوار بر می خاست .

وحشت ِ این طاعون با وجود ِ تفاوتش از طاعون هایی که گاهگاه در قرون وسطی در اروپا شایع می شد کمتر نبود . خصوصیت خارق العاده یِ این میکروب جدید ، فاسد کردن روح به جای بدن بود .

بدن به ظاهر سالم می ماند ولی در پیچیدگی گوشت ِ سالم ، روح می گندید و فاسد  می شد . نوعی طاعون روح بود و به نظر می رسید که چاره ای بر آن وجود ندارد .  مبتلایان اولیه زنان بودند که در هر ملتی سدِ ضعیفی ، مقابلِ بدکاری اند و دَر ِ بازی به روی پلیدی . و این موضوع عجیب و دردناک بود چرا که در سال های بردگی و جنگ تا روز آزادی ِ موعود زنان نه فقط در ناپل بلکه در ایتالیا و اروپا در آن بدبختی و ماتمِ عمومی قدرت ِ روحی و سربلندی ِ بیشتری از مردان نشان داده بودند . در ناپل و در هر شهر دیگر اروپا زنان خود را به آلمان ها نداده بودند و فقط فواحش تجارت می کردند و آن هم مخفیانه بود نه در ملأعام . چرا که هم از عکس العمل احساسات عمومی می ترسیدند و هم این نوع تجارت به نظر آنان نیز نفرت انگیزترین جنایتی بود که زنی می توانست در آن سال ها مرتکب شود .

ولی اکنون بر اثر این طاعون نفرت انگیز که حسِ شرافت و سربلندی زن را فاسد می کرد ترسناک ترین خودفروشی ها ، هر کاخ و کلبه ای را شرمسار کرده بود . ولی چه شرمساری ای ؟ قدرت بیماری چنان بود که خودفروشی عملی در خورِ مدح و تقریبا نشانی از عشق به میهن شده بود و زن و مرد ، بی خجالت به این پستی عمومی و فردی افتخار می کردند . درست است که خیلی ها بر اثر ناامیدی تقریبا طاعون را می بخشیدند و توجیه می کردند که میکروب بهانه ای برای خودفروشی زنان بوده است و در طاعون علت سرافکندگی خود را می جستند .

ولی شناسایی عمیق تری از دنیا بعدها نشان داد که این تعریف ناروا بود . چرا که زنان زودتر از سرنوشتشان به تنگ آمدند و من بارها شنیدم که می گریستند و به این طاعون بی رحم لعنت می کردند که با قدرتی مقهور نشدنی آنان را چون سگ به خودفروشی وا می داشت و پاکی ِ ضعیفشان در مقابل آن ناتوان بود . افسوس که زنان چنینَند و اغلب می کوشند تا با اشک دلیلی برای سرافکندگی و رحم بجویند و این بار توجیه کردن و رحم داشتن نقطه یِ قوت است .  

اگر سرنوشت زنان چنین بود تأثر و وحشتِ سرنوشتِ مردان کمتر نبود . به محض سرایت مرض آنان نیز هر نوع احترام به خود را از دست می دادند و به بی شرف ترین تجارت ها می پرداختند و کثیف ترین پستی ها را مرتکب می شدند و در لجن می خزیدند و کفش "آزاد کنندگانِ" خود را می بوسیدند ( از این همه پستی که کسی نخواسته بود به جان آمده بودند ) و این همه نه برای بخشوده شدن از رنج و سرشکستگی ای که در سال های بردگی و جنگ متحمل شده بودند بلکه می خواستند افتخار لگدشدن در زیرِ پای ِ صاحبانِ تازه را نیز داشته باشند . روی پرچم وطنشان تف می کردند و در ملأعام زن و دختر و مادر خود را می فروختند . همه یِ این ها را برای نجاتِ وطن می کردند . کسانی که به ظاهر از میکروب مصون بودند دچار بیماری استفراغ آوری می شدند که وادارشان می کرد از ایتالیایی و حتی از انسان بودن شرمنده باشند . باید قبول کرد هر کاری می کردند تا لایق نامِ انسان نباشند . عده یِ بسیار کمی سالم بودند و انگار میکروب نمی توانست علیه وجدانشان کاری بکند . این عده کَم رو و ترسان می گردیدند و همه به این شاهدان بی موقع ِ سرافکندگی همگانی توهین می کردند .

شک و سپس یقین به اینکه ناقلِ طاعون به اروپا ، آزادی بخشان بودند در مردم ، سبب تأثری عمیق و صادقانه شد . گرچه تنفر مغلوب از فاتح ، سنتی قدیمی است ولی اهل ناپل از متفقین متنفر نبودند .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


عجب آب و هوایی داره تهران !

خب مسأله این است که ما جماعت به هر چیزی عادت می کنیم حتی به مردن تدریجی از هوای آلوده ، خب چون به هوای آلوده عادت کردیم و انگار نه انگار و از آن طرف چون همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید و از طرفی همیشه می گویند "آب و هوا" ، آب که دید هوا آلوده است ، خودش را کثیف کرد تا سفره یِ آب و هوای تهرانی ها جور شود .

نگاه کنید به شعر "این از هوای آلوده است" سروده یِ حکیم ابوالقاسم حال در ایـنجا .

طنز زیر شعری است که در کتابی در سال 1313 در تهران به چاپ رسیده است و چه خوب که حالا ما 86 سال پیشرفت کرده ایم !

کیست در این شهر که مَسلول نیست

لاغر و باریک چو مفتول نیست

دکترِ ما تجزیه کرد آب را

گفت به جز فضله یِ محلول نیست

گفت کَس این گُه نخورد گرچه دَهر

یکسره جز آکِل و مأکول نیست

خواست کفیل ِ بَلَدی بهر ِ آب

لوله کشد ، دید فقط پول نیست

غیر کثافات متاع دِگر

در خورِ این مردمِ بُنجول نیست

خوب بُود پاکی و پاکیزگی

حیف که این قاعده معمول نیست

سید غلامرضا روحانی (1296-1364 شمسی )

برای خواندن شعرهای طنز دیگری از او نگاه کنید به اینـجا و ایـنجا .

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شاملو ؛ وطن

گوش کنید به "بگذارید این وطن دوباره وطن شود" با شعری از لَنگستُن هیوز به ترجمه یِ حسن فیاد و احمد شاملو با صدای احمد شاملو از اینـجا .

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویأیی شود که بود .

بگذارید پیشاهنگِ دشت شود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید .

( این وطن هرگز برای من نبود . )

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویأپروران در رویای خویش داشته اند .

بگذارید سرزمینِ بزرگ و پرتوان ِ عشق شود

سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند

نه ستمگران اسباب چینی کنند

تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا درآورد .

( این وطن هرگز برای من وطن نبود . )

آه ، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را

با تاج ِ گل ساختگی ِ وطن پرستی نمی آرایند .

اما فرصت و امکان ِ واقعی برای همه کس هست ، زندگی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم .

( در این "سرزمین ِآزادگان" برای من هرگز

نه برابری در کار بوده است نه آزادی . )

بگو ، تو کیستی که زیر ِ لب در تاریکی زمزمه می کنی ؟

کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر می شود ؟

: سفید پوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند ،

سیاه پوستی هستم که داغ ِ بردگی بر تن دارم ،

سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش ،

مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام

اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین ، به نصیب نبرده ام

که سگ سگ را می دَرَد و توانا ناتوان را لگدمال می کند .

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده ام

در زنجیره یِ بی پایان ِ دیرینه سال ِ سود ، قدرت ، استفاده ،

قاپیدن ِ زمین ، قاپیدن ِ زر ،

قاپیدن ِ شیوه های برآوردن ِ نیاز ،

کار ِ انسان ها ، مزد ِ آنان ،

و تصاحب ِ همه چیزی به فرمان ِ آز و طَمَع .

من کشاورزم بنده یِ خاک کارگرم ، زرخرید ِ ماشین .

سیاهپوستم ، خدمتگزار شما همه .

من مَردُمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،

که با وجود ِ آن رویأ ، هنوز امروز محتاج ِ کفی نانَم .

هنوز امروز درمانده ام . آه ، ای پیشاهنگان !

من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد ،

بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد .

با این همه من همان کَسَم که در دنیای ِ کُهن

در آن حال که هنوز رعیت ِ شاهان بودیم

بنیادی ترین آرزوهامان را در رویأیِ خود پروردم ،

رویایی با آن مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین

که جسارت ِ پُرتوان ِ آن هنوز سرود می خواند

در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار ِ شخمی که این وطن را

سرزمینی کرده که هم اکنون هست .

آه ، من انسانی هستم که سراسر ِ دریاهای ِ نخستین را

به جست و جویِ آنچه می خواستم خانه ام باشد در نوشتم

من همان کَسَم که کرانه های تاریکِ ایرلند و دشت های لِهِستان

و جلگه های ِ سرسبز ِ انگلستان را پسِ پشت نهادم

از سواحلِ سیاه ِ آفریقای سیاه برکنده شدم

و ـ آمدم تا "سرزمین آزادگان" را بنیان بگذارم .

آزادگان ؟

یک رویأ رویأیی که فرامی خواندم هنوز امّا .

آه ، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود

- سرزمینی که هنوز آنچه می بایست بشود نشده است

و باید بشود !

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد .

سرزمینی که از آنِ من است .

- از آن ِ بینوایان ، سرخپوستان ، سیاهان ، من

که این وطن را وطن کرده اند .

که خون و عرق ِ جبین شان ، درد و ایمان شان ،

در ریخته گری های دست هاشان ، و در زیرِ باران خیش هاشان

بارِ دیگر باید رویأیِ پُرتوانِ ما را باز گرداند .

آری ، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید

پولاد ِ آزادی زنگار ندارد .

آز آن کسان که زالووار به حیاتِ مردم چسبیده اند

ما می باید سرزمینمان را بار دیگر باز پس بستانیم .

آه ، آری

آشکارا می گویم ،

این وطن برای من هر گز وطن نبود

با وصفِ این ، سوگند یاد می کنم که وطن من ، خواهد بود !

رویأیِ آن

همچون بذری جاودانه

در اعماق ِ جان ِ من نهفته است .

ما مردم می باید

سرزمین مان ، معادن مان ، گیاهان مان ، رودخانه هامان ،

کوهستان ها و دشت های بی پایانِ مان را آزاد کنیم :

همه جا ، سراسرِ گستره یِ این ایالتِ سرسبزِ بزرگ را

و بارِ دیگر وطن را بسازیم .

  

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شاملو و دو شعرخوانی از او با یاد بابک بیات و آندره آرزومانیان

گوش کنید به بریده ای از سکوت سرشار از ناگفته هاست با شعر مارگوت بیکل به ترجمه یِ احمد شاملو ، موسیقی بابک بیات ، با پیانو نوازی آندره آرزومانیان و صدای احمد شاملو از اینـجا .

گوش کنید به بریده ای از چیدن سپیده دَم با شعر مارگوت بیکل به ترجمه یِ احمد شاملو ، موسیقی بابک بیات ، با پیانو نوازی آندره آرزومانیان و صدای احمد شاملو از اینـجا .

شعرخوانی های شاملو همه شنیدنی است اما دو آلبوم شعرخوانی او برای من خاطره انگیزترند . دو آلبومی که گروه سه نفره یِ احمد شاملو ، بابک بیات و آندره آرزومانیان آن را در سالهای قحطی دهه یِ شصت پدید آوردند . در دهمین سالگرد درگذشت شاملو بهتر دیدم با دو بریده از این دو آلبوم یاد هر سه هنرمند بزرگ از دست رفته را گرامی بدارم به ویژه آندره آرزومانیان پیانیست هنرمندی را که به تازگی درگذشته است .

+سکوت سرشار از ناگفته هاست

من آموخته ام

به خود گوش فرا دهم

و صدایی بشنوم

که با من می گوید

"این لحظه" مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام

گوش فرا دادن به صدایی را

که با من در سخن است

و بی وقفه می پرسد

من "بدین لحظه" چه هدیه خواهم داد .

+

شبنم و برگ ها یخ زده است و

آرزوهای من نیز

ابرهای برف زا بر آسمان درهم می پیچد

باد می وزد و

توفان در می رسد .

زخم های من

می فسرد .

+

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

بهار

حضور ِ تو است

بودن ِ تو است .

+

کسی می گوید "آری"

به تولد من

به زندگیَم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیَم

مرگم

کسی می گوید "آری"

به من

به تو ،

و از انتظارِ طولانی ِ شنیدن ِ پاسخِ من

شنیدن ِ پاسخ ِ تو

خسته نمی شود .

+

پرواز ِ اعتماد را

با یکدیگر تجربه کنیم

و گرنه می شکنیم

بال های دوستی ِ مان را .

+ +

+ چیدن سپیده دَم

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرَم

پیش از آنکه پرده فرواُفتد

پیش از پژمردن ِ آخرین گل

برآنَم که زندگی کنم

برآنَم که عشق بورزم .

برآنَم که باشم .

در این جهانِ ظُلمانی

در این روزگار ِ سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزدِ کسانی که نیازمندِ مَنَند

کسانی که نیازمندِ ایشانم

کسانی که ستایش اَنگیزند ،

تا دریابَم

شگفتی کنم

بازشناسم

که اَم ؟

که می توانم باشم ؟

که می خواهم باشم ،

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابَد

و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهی ست ناشناخته

پُر خار

ناهموار ،

راهی که ، باری

در آن گام می گذارم

که در آن گام نهاده ام

و سرِ بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفاییِ گل ها را

بی آن که شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیَم از زیباییِ حیات .

اکنون مرگ می تواند

فراز آید .

اکنون می توانم به راه اُفتم .

اکنون می توانم بگویم

که زندگی کرده ام .

+

تسلیم شدن به زندگی به خویشتن

تسلیم شدن به توفان ها به زندان ها

دست یافتن به شجاعت به اعتماد

دست یافتن به شادی و آزادی .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شاملو از نگاه م . آزاد

نگاه کنید به داستان آشنایی سرنوشت ساز  آیدا و شاملو از زبان آیدا سرکیسیان در اینـجا .

یک دهه از مرگ شاملو گذشت ، غول سپیدموی ِ ادبیات نو یِ ایران .

بهتر دیدم مانند پارسال شاملو را از نگاه آشنایانش بیشتر بشناسم پس در ادامه بخوانید گزیده ای از گفت و گوی اردوان امیری نژاد با شاعر ِشادروان محمود مشرف آزاد تهرانی ( م.آزاد ) درباره یِ احمد شاملو را از مجوعه یِ تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران .

ما با شعر شاملو زودتر از نیما آشنا شدیم چون شاید زبان شعر شاملو شهری است و آن ابهام نیما را ندارد . شاملو فعالیت پرشور ژورنالیستی داشت و دایم در مطبوعات حضور داشت و دایم دنبال مجله ای بود تا در آن کار کند . من شاملو را از دوران حزب توده می شناختم . شعرهایش در روزنامه یِ به سوی آینده چاپ می شد . او خیلی انقلابی تر از شاعران حزبی بود و این باعث گرایش جوانان به او می شد و ما از طرفدارن پروپاقرص شاملو بودیم .

من شاملو را بعد از 28 مرداد در سال 33 که از زندان آزاد شده بود دیدم . هنوز رنگ پریدگی های زندان را داشت و دقیق یادم نیست مثل این که در منزل پدرش او رادیدم . شاملو عضو رسمی حزب توده نبود . عده ای مخالف عضویت شاملو در حزب توده بودند ، بهانه یِ آنها هم سابقه یِ سیاسی شاملو در سال های نوجوانی بود که به انگیزه ی ِ میهن پرستانه همراه با گروهی از افسران ایرانی توسط ارتش شوروی دستگیر شده بود اما بعدها شاملو به جنبش چپ پیوست و بسیار هم فعال بود و در 28 مرداد هم با این که عضو حزب توده نبود ، دستگیر شد اما چون آدمی نبود که در زندان توبه نامه بنویسد ، آن هم در دوره ای که برای حکومت ملاک نوشتن این تنفرنامه ها بود تا شخص را آزاد کنند و سابقه یِ چپی هم داشت و شعرهای تندی هم از او در "به سوی آینده" چاپ شده بود ، یک سالی را بعد از کودتای 28 مرداد در زندان ماند .

از سال 33 بود که ما بیشتر همدیگر را می دیدیم . در آن دوره شاملو سردبیر مجله ای شده بود به اسم "بامشاد کوچولو" به صاحب امتیازی اسماعیل پوروالی . قرار بود حسین رازی مجله را اداره کند . ما در آن دوره بیشتر با ادبیات کلاسیک روسی آشنا بودیم چون هنوز تحت تاثیر دوران حزب توده بودیم و گرایش به شوروی و ادبیات روس بیشتر بود . بعد از 28 مرداد هم بی ارتباط به مساله یِ کودتا ، رویکردی به ادبیات غرب پدید آمد که من فکر می کنم نقش حسین رازی خیلی مؤثر بود . حسین رازی بود که اولین بار با ترجمه هایش آثار کسانی چون الیوت ، ازرا پاوند و شعرای انگلیسی آمریکایی و نویسندگانی مثل جیمز جویس را به جامعه یِ ادبی ایران معرفی کرد .

حسین رازی چون به دنبال کار سنگین ادبی در "بامشاد کوچولو" بود بیشتر از یکی دو شماره نتوانست مجله را اداره کند . مجله یک ذهن فعال ژورنالیستی می خواهد که بتواند هر هفته مطلب سرهم کند ، و شاملو هم اهل این کار بود و به این ترتیب شاملو سردبیر "بامشاد کوچولو" شد .

او نوآوری هایی چشم گیری در مجله انجام داد . یک بخشی در مجله ایجاد کرد راجع به فعالیت فرهنگی و هنری هفته در داخل کشور که عنوان "خودمان" داشت و نیز فعالیت های ادبی هنری خارجی ها را با عنوان "دیگران" در مجله منعکس می کرد که تا آن موقع رسم نبود و به سبب علاقه یِ شاملو به شعر و ادبیات ، شعر و ترجمه یِ شعر هم در مجله بود و البته مطالب عمومی و خبری هم برای جذب مخاطب عام داشت و به این ترتیب مجله تیراژ خوبی پیدا کرد .

بعد از "بامشاد کوچولو" به آبادان رفتم و جز یک شماره یِ مجله یِ "آشنا" با شاملو همکاری نداشتم و تا بعد از انقلاب که شاملو "کتاب جمعه" را در می آورد ، فرصت همکاری پیش نیامد . من در "کتاب جمعه" مطالب را تنظیم می کردم اما کار چندانی نبود و در حقیقت رفع بیکاری بود در آن سال های بحرانی و مقداری هم شعر ترجمه می کردم ولی در آنجا رابطه ای نداشتیم ، چون شاملو چنان سرش شلوغ بود و اطرافش پر از آدم که به خودش هم نمی رسید البته شاملو آدم درویش خویی بود و رفاقت ما پابرجا بود اما راستش هر دو تغییر کرده بودیم ، خود من دیگر آن جوان پرشور نبودم و از طرفی خیلی خصلت های اطرافیان او را هم نمی توانستم تحمل کنم ، چون شاملو مدتی خارج رفته بود و یک عده آدم با گرایش های همخوان سیاسی و روشنفکرانه که من نمی فهمیدم ، دورش جمع بودند ، البته اصلا لزومی هم ندارد که آدم با همه تفاهم داشته باشد . ولی شاملو رابطه یِ وسیعی داشت در حلقه یِ دوستان و شخصیت او هم در این موقع خیلی محکم و استوار شده بود که در این مورد باید از آیدا نام برد که شاملو را از پراکندگی و پریشانی رها کرد و خیلی کمک کرد تا شاملو ثمربخش باشد و کار "کتاب کوچه" و یک دوره کتاب ها و مجله های این دوره ، حاصل پرستاری و مواظبت های آیدا است که یک انضباطی را بر زندگی او حاکم کرده بود . خلاصه هر چه بود دیگر آن فضای کوچک و صمیمی "بامشاد کوچولو" محو شده بود و شاملو هم عجیب سیاسی شده بود و همین گرایش افراطی هم ، کار "کتاب جمعه" را زودتر از موقع ساخت .

ببینید هیچ وقت نتوانستم شعر بی وزن را هضم کنم . یادم هست یک آقایی میزگردی گذاشته بود برای وزن در شعر فارسی ، شاملو یک طرف بود ، من و فروغ و اخوان یک طرف . حتی فرخزاد که تمایلی به نوع زبان شاملو داشت ، موضع گرفته بود . این جنبه های کار شاملو نمی توانست با سلیقه یِ من بخواند و اصلا شاملو را آن هنگامی که که کار نیمایی می کرد ، می شناختم و حتی در آن دوره ما با همدیگر شب ها در دفتر مجله متون کلاسیک می خوانیدیم . آثار نظامی ، چهار مقاله و گلستان را آن وقت ها خواندیم . شاید این که شاملو با آن همه گرفتاری و بعدها هم این مطالعه یِ متون کلاسیک را ادامه داد  ، از همان جا آغاز شد و نکته ای که در مورد شاملو می توان گفت این است که شاملو در شناخت ادبیات تکاملِ عکس داشت یعنی از حال به گذشته برگشت ؛ ابتدا حافظ را خواند ، بعد مولوی و همین طور تا آخر کشفی کرد در سَجعِ متون قرن های چهارم و پنجم . اما در عین حال شاملو عمق ِ زبان ِ کلاسیک را نمی شناسد و این را در ترکیباتی که می سازد می بینیم ؛ در پیشوندها و پسوندهایی که به کار می برد می بینیم ؛ شناختش از زبان عمیق نیست و ذات ِ زبان را نمی شناسد و کیفیت های زبانشناسی را درک نمی کند . آنچه در این میان به شاملو کمک می کند ، ذوق شاملو است و سلیقه یِ وی که گاهی موفق است و گاهی نیست و با شامه اش زبان را جست و جو می کند . البته شاید این حُسنی باشد که ذهنش مقید به چیزی نیست و راه را برایش باز میکند ؛ آن ضعف ها را هم می شود نادیده گرفت و این مقید نبودن باعث می شد به خاطر عدم آشنایی با گرایش های زبانشناسی و عدم تعلق به ادب کلاسیک ، دارای جسارتی شود که بتواند این قواعد را بشکند گذشته از این ها شعر شاملو دارای یک بینش رمانتیک اجتماعی است که انسان دوستانه هم هست .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0