پرویز مشکاتیان ، استاد شجریان و شاهکاری به نام "جان عشاق"

گوش کنید به تصنیف "جان عُشّاق" با غزلی از حافظ شیرازی ، آهنگی از پرویز مشکاتیان و تنظیم محمدرضا درویشی با صدای محمدرضا شجریان ( سیاوَش ) از اینـجا .

در نخستین سالگرد درگذشت استاد پرویز مشکاتیان ( 30 شهریور ماه )

هر وقت با دوستانم صحبت از حافظ شده است به دلایلی که برای خودم دارم از این گفته ام که سعدی و مولانا را بر او ترجیح می دهم ؛ که اگر دنبال عرفان باشم غرق می شوم در کهکشان مولانا و اگر به دنبال عشق و مهر و سرمستی ، پروازی می کنم به آسمان غزلیات سعدی . البته این دلیل بر این نیست که حافظ را شاعر بزرگی ندانم و یکی از قله های شعر پارسی .

اما در همان صحبت ها با دوستان گفته ام که 20- 30 غزل از حافظ را دوست دارم و بسیار دوست دارم ؛ 20 30 غزلی که همه تصنیف بوده اند و خواننده ای آن ها را با موسیقی خوانده است تا من شاید به بهانه ی موسیقی تصنیف یا صدای خواننده ، به غزل حافظ دقیق تر نگاه کرده ام و دیده ام که بسیار زیباست . البته نمی توانم دقیق بگویم که کدام یک از این سه ؛ هنر آهنگساز ، هنر خواننده یا خود غزل حافظ در زیبا به نظر رسیدن تصنیف موثر بوده است .

به هر رو یکی از این غزل ها ، همین غزل است که در یکی از شاهکارهای تکرار نشدنی موسیقی ایران خوانده می شود ؛ غزلی که در بیات اصفهان استاد محمدرضا شجریان خوانده است بر روی موسیقی شاهکاری از شادروان استاد پرویز مشکاتیان و همراهی ارکستر سمفونیک و البته با پیانو نوازی مست کننده ی شادروان استاد جواد معروفی .

در ادامه متن غزل را از روی دیوان حافظ ، نسخه ی فریدون میرزای تیموری به تصحیح استادم دکتر احمد مجاهد می نویسم البته من تنها 3 ساعت افتخار هم نشینی و هم صحبتی با استاد مجاهد را داشته ام ولی در همین 3 ساعت و از کتابهای ایشان بسیار آموخته ام و ایشان را استاد خود می دانم - . به امید خدا در بزرگداشت حافظ که همین نزدیکی هاست  درباره ی این نسخه ی منحصر به فرد از دیوان حافظ بیشتر خواهم نوشت .

اما برای دوستانی که حافظ را می پرستند از روی همین نسخه و از روی یادداشت های استاد احمد مجاهد می نویسم و می بینید که حافظ شیرازی چگونه بیت بیت غزل هایش را از شاعران عرب و شاعران پارسی گوی پیش از خود الهام می گرفته است و در بیت های بسیاری از غزل هایش یا خود بیت را از شاعر پیش از خود ، در غزلش نوشته یا آن را کمی تغییر داده است و یا ... ( امروز در تلویزیون از زبان دکتر ضیا موحد شنیدم که حافظ چه قدر تحت تاثیر شعرها و خیال پردازی های نظامی گنجوی بوده است و اینکه بر خلاف تصور ما ، نسخه هایی که از خمسه ی  نظامی به جا مانده است از نسخه های باقی مانده از آثار سعدی و حافظ بیشتر است و مردم در گذشته ، نظامی را بیشتر می خوانده اند و اینکه ضرب المثل های بسیاری هست که همه از خمسه ی نظامی است و دهان به دهان چرخیده و از پس قرن ها  به ما رسیده است ) و البته باری دیگر هم از دکتر ضیا موحد شنیدم که چه قدر در حقِ سعدی و هنر او  ظلم شده است با بزرگ نمایی حافظ و خط زدن دیگر شاعران بزرگ . جایی خواندم یا شنیدم که کتاب مثنوی مولانا را تا چند دهه ی پیش بعضی از "دین فروش ها" نجس می دانسته اند در حالی که ، که می داند شاید همین"دین فروش" ها حافظ را آن قدر در نظر مردم عامی بزرگ کردند که ایرانی جماعت از قدیم رسمش بوده است که دیوان او را کنار قرآن می گذاشته است ؟ چرا کسی به پدران ما یاد نداده بود خیام را جدی بگیرند یا مولانا را یا فردوسی را ؟

غزلی از حافظ ( که خوشبختانه کمترین اختلاف در نسخه های گوناگون دیوان های حافظ در این غزل وجود دارد )

1 دوش می آمد و رُخساره برافروخته بود / تا کجا باز دلِ غمزده ای سوخته بود

2 رسم ِ عاشق کُشی و شیوۀ شهرآشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

3 جان ِ عشّاق سِپند ِ رُخ خود می دانست / کاتَش ِ چهره بِدین کار برافروخته بود

4 کُفر ِ زُلفش رَه ِ دین می زد و آن سنگین دل / در رَهَش مَشعَله از چهره برافروخته بود

5 گرچه می گفت که زارَت بکُشم ، می دیدم / که نهانش نظری با من ِ دلسوخته بود

6 دل بسی خون به کف آوَرد ولی دیده بریخت / اللَه اللَه که تلف کرد و که اندوخته بود

7 یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آن که یوسُف به زر ِ ناسَره بفروخته بود

8 گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ / یارب این قلب شناسی ز ِ که آموخته بود

در ادامه ، برداشت های جناب حافظ ِ لسانُ الغیب از شاعران پیش از خود با پژوهش استاد دکتر احمد مجاهد به ترتیب شماره ی بیت ها .

1 ناصر بخارایی : می گذشت و ز حیا چهره برافرخته بود / ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود

کمال خُجَندی : دل ِ گرمم ز تو بر آتش غم سوخته باد / آتشِ روی تو بر جان ِ من افروخته باد

ضمنا قافیه ها و ترکیب های غزل حافظ در این غزل کمال به چشم می خورد : دوخته باد ، افروخته باد ، نفروخته باد ، آموخته باد .

2 سعدی : غلام ِ قامت ِ آن لُعبتم که بر قد ِ او / بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش

شاه نعمت الله ولی : خلعت ِ شاهی عشق است به هر کس ندهند / این قبایی است که بر قامت ما دوخته اند

6 رُبَّ زارعٍ لِنَفسِهِ حاصدٌ سِواهُ . بسا کسی که برای خود کاشت ، ولی دیگری آن را دِرو کرد .

رُبَّ ساعٍ لِقاعِدٍ . بسا تلاش کننده که برای راحت طلب تلاش می کند .

7 سعدی : وفای یار به دنیا و دین مده سعدی / دریغ باشد یوسُف به هر چه بفروشی

سعدی : دوست به دنیا و آخرت نتوان داد / صحبت ِ یوسُف بِه از دَراهِم معدود

سعدی : بفروخته دین به دنیا از بی خبری / یوسُف که به دَه دِرَم فروشی ، چه خَری ؟

سعدی : ما یوسُف خود نمی فروشیم / تو سیم ِ سیاه خود نگه دار

چند روز پیش از پروفسور هشترودی نوشتم و اینکه به شاگردانش می آموخت که بت شکن باشند نگاه کنید به ایـنجا ... در سالگرد شهریار نوشته ای نوشته ام و گفته ام همانطور که همه ی بزرگان گفتند گزینش سالگرد درگذشت شهریار به عنوان روز شعر و ادب پارسی با وجود شاعران بسیار بزرگتر از او اشتباهی بوده است عمدی ، برایم نظری نوشته اند که تفکر من درباره ی زبان فارسی "فاشیستی" است در حالی که من در همان نوشته هم گفته ام که من ترک زبان به حساب می آیم ... حالا با کمی نوشتن درباره ی حافظ امیدوارم حافظ پرستان به من نگویند فاشیست .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شهریار ، روز شعر و ادب فارسی و باقی قضایا !

حماسه ی ایران ( غزلی از استاد شهریار )

سالها مشعلِ ما پیشرو دنیا بود / چشم ِ دنیا همه روشن به چراغ ِ ما بود

...

عطر عرفان همه با نسخه ی شعر عطار / اوج ِ فکرت همه با مثنوی ِ مُلّا بود

داستانهای حماسی بسرود و به سزا / خاصّ فردوسی و آن همّت بی همتا بود

کِلکِ سَحّار نظامی به نگارین تذهیب / کلکِ مَشّاطه ی طبعی که عروس آرا بود

پند ِ سعدی کلمات ِ مَلَکُ العرش ِ عَلا / غزل ِ خواجه سرود ِ مَلأ اَعلا بود

...

گر سخن از صفت قهر و غرور ملّی است / کاوه ی ماست که بر قاف ِ قرون عَنقا بود

تاج ِ تاریخ ِ جهان کورُش ِ اَهخامَنِشی است / کَز قُماش و منشی محتشم و والا بود

عدل ِ کسرا چه همایی است همایون سایه / که نه بر صحنه ی تاریخ چنین سیما بود

شاه ِ شطرنج ِ فتوحات ، همانا نادر / کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود

...

هر گُلی کَز چمن ِ باغ ِ جنان آبی خورد / نازپرورده ی این خاک عَبیر آسا بود

بَس تَوحّش که در او شد به تمدّن تبدیل / آمدن یَرغو و رفتن یَسَق و یاسا بود

خاتم گمشده را باز بجو ای ایران / که بدان حلقه جهان زیر ِ نگین ما بود

شهریار از تو نوای نی و ناقوس خوش است / این غزل را نَسَب از کوس ِ بُلند آوا بود

+

من خودم کمی ترکی بلد هستم و امیدوارم از نوشته ام این برداشت نشود که من مخالف شهریار و شعرهای زیبای او هستم و یا قصد توهین به مقام بلند ادبی او را داشته ام .

بهمن 87 که چند ماه از پایان پخش سریال بی سر و ته ِ شهریار از تلویزیون ایران می گذشت در نوشته ای در سالگرد درگذشت شاعر و نخستین تصنیف سرای ایران "عارف قزوینی" نوشتم که در سریال شهریار تمامی تلاش سازندگان بر این بود که به بیننده القا کنند شهریار از همان جوانی از تمام شاعران روزگارش بزرگ تر بوده است و شعرش مردم پسندتر . ابلهانه است که بپذیریم در زمانی که ایرج میرزا ، عارف قزوینی ، شهیدان وطن میرزاده ی عشقی و فرخی یزدی ، بهار و دیگر شاعران مثلا نسیم شمال که پر مخاطب ترین شاعر آن روزگار در کنار میرزاده ی عشقی بود - در پاتخت و شلوغی پس از مشروطه و تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی زنده بوده اند ، شهریار جوان از همه شاعرتر بوده است .

این چیزی بود که سریال تلاش داشت به بیننده و به ویژه بیننده ی جوان خود تزریق کند که آری شهریار شاعر بسیار بزرگی بوده است حتی بزرگ تر از فردوسی ، نظامی ، سعدی ، مولانا و حافظ مثلا در سریال نشان داده می شد که از زمان جوانی ، مردم برای خواندن شعرهای شهریار سر و دست می شکستند - و اگر به یاد داشته باشید روز شعر ، از تولیدات پس از 1384 است و همان زمان هم که این روز برای روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی برگزیده شد صدای بسیاری از بزرگان ادب بلند شد که چرا شهریار ؟ مگر شهریار چه کار و چه نقشی در ادب پارسی بازی کرده است باز اگر نیمای بزرگ را بر می گزیدند توجیهی داشت یا اگر نه روزی بر می گزیدند به نام "روز شعر ترکی" به پاس قهرمانی و وطن پرستی ترک زبانهای ایران به پاس دلاوری ستار خان و باقر خان ها ... اما شهریار ... آن ها که باید بدانند چرا شهریار ، می دانند من هم نوشتم که به یاد آنها که نمی دانند بیندازم تا بخوانند و بدانند که حق نبود که شهریار نماینده ی بیش از 1100 سال شعر و ادب پارسی شناخته شود و سالگرد درگذشتش بشود روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی . شهریاری که خود در دیوانش شعرهای زیادی در ستایش از سعدی و حافظ و فردوسی و بهار و ایرج میرزا و دیگر بزرگان دارد و اصلا در مثنوی بلندی که در آبانماه 1351 سروده و نزدیک به 50 صفحه است از تمام شاعران پیش از خود و شاعران هم عصر خود نام برده و بسیاری از آنها را استاد نامیده است .

اما درباره ی شهریار و بزرگترین استاد او باید بنویسم که منشی ستارخان ، وطن پرست پژوهشگری بود به نام محمد اسماعیل امیرخیزی ( 1255 1344 شمسی ) . او از آغاز مشروطه به سبب آزادمنشی اش با مشروطه خواهان همراه بود و همانطور که نوشتم به سبب شجاعت و سواد و همینطور دوستی با ستارخان ، منشی او بود . او پس از تجاوز روس ها به تبریز همراه دیگر مشروطه خواهان به عثمانی مهاجرت کرد و در آنجا به تکمیل مطالعات ادبی خود پرداخت . پس از بازگشت به ایران از نزدیکان شیخ محمد خیابانی بود و در همین دوران پیشنهاد کرد که "آذربایجان" را "آزادیستان" بنامند . پس از قتل خیابانی از سیاست کناره گرفت . از 1298 با معلمی ادبیات در دبیرستان محمدیه ی تبریز که دومین دبیرستان ایران پس از دارالفنون بود ، شغل فرهنگی خود را آغاز کرد و سپس رییس همین دبیرستان شد و بعدها چندین بار رییس دارالفنون شد . مهمترین خدمت او این بود که جوانان آذربایجان را تشویق به فرا گرفتن زبان فارسی می کرد و آنها را با ادب فارسی آشنا . شهریار درباره ی محمد اسماعیل امیرخیزی می گوید :

در دبیرستان استاد خوبی داشتم . مرحوم امیرخیزی بود که در فرهنگ ایران نظیرش نیست . تخصص او تنها در تاریخ ادبیات نبود . در همه چیز بود . شاعر توانایی بود که من نظیرش را ندیده ام . من آن جور شاعر ِ اِرتِجالی ندیده ام .

در مورد من اصلا پدری کرد . حتی خرج تحصیل مرا داد . رقت قلب فوق العاده ای داشت . مثلا در کرمانشاه رفقایی داشت ، تابستان ها که تعطیل بود ، دعوتش می کردند . روزهای تحصیل که از ما خداحافظی می کرد و می دانست که دو سه ماه ما را نخواهد دید ، اشک در چشمانش جمع می شد . بغض گلویش را می گرفت . در حق من خیلی لطف کرد . مثل پدر خودم به من توجه کرد .

در کتاب خاطرات استاد عبدالرحیم ِ جعفری ، بنیانگزار و صاحبِ انتشارات امیرکبیر که فرهنگ و ادب ایران تا قرن ها مدیون این انتشاراتی و استاد جعفری خواهد بود شاید ندانید که این انتشاراتی از سال 1358 تا کنون در توقیف دولت است و تمام حقوق مادی و معنوی استاد عبدالرحیم جعفری که صاحب این انتشاراتی است به تاراج رفته است درباره ی شهریار و جایگاه او در میان شاعران هم عصر او خاطره ای هست که آن را می نویسم :

مهدی سهیلی شاعر و طنز پرداز بزرگ ، یکی از همکاران اصلی استاد بزرگ پرویز خطیبی در مجله ی فکاهی "حاجی بابا" و برنامه های طنز رادیو برنامه ای در رادیو به نام "مشاعره" داشت که خود او مجری برنامه بود و روزهای شنبه پس از اخبار به مدت یک ساعت از هشت تا نه شب و با قرائت این شعر پخش می شد :

سلامی چو بوی خوش آشنایی / بر آن مردم دیده ی روشنایی

این برنامه قریب بیست و پنج سال ادامه داشت . صدای گرم او به اطراف و اکناف جهان می رسید و ایرانیان خارج از کشور با نام او آشنا شدند و او را به عنوان شاعر شناختند و شهرت زیادی پیدا کرد . .... در بعضی برنامه های مشاعره شعرای معروف معاصر را هم دعوت می کرد و در اول برنامه ضمن معرفی آنان درخواست می کرد که آخرین اشعار خود را برای حضار بخوانند . روزی که استاد شهریار بر حسب خواهش او در آن برنامه شرکت کرده بود ، هنگام معرفی ، سهیلی می گوید : "شنوندگان محترم اکنون از جناب آقای شهریار ، شاعر معاصر ... " در این ضمن آقای شهریار زیر لب به او می گوید : بگو استاد شهریار ، استاد شهریار ... و سهیلی هم می گوید من استادی در اینجا نمی بینم ... چون در آن زمان برنامه ها زنده در استودیو پخش می شد همه ی شنوندگان این صحبت را شنیدند ، اما از شنیدن این جواب ، آقای شهریار ناراحت می شود و با همراهان خود بدون خواندن هیچ شعری جلسه را ترک می کند !

استاد جعفری در ادامه می نویسد : استاد محمد حسین شهریار بزرگترین شاعر تاریخ ادبیات آذری بود . بی هیچ تردیدی منظومه ی بزرگ "حیدر بابایَه سلام" عالی ترین اثر هنری اوست که تا امروز به زبان آذری سروده شده است .

و خاطره ای بسیار مهم از نگاه من درباره ی نقشی که نیما یوشیج بزرگ بر اندیشه و نگاه شهریار داشت را در ادامه می نویسم ، خاطره ای که شاید به نوعی با حرف های خودم در تناقض باشد اما جمع بندی و نتیجه گیری از نوشته ام با شما . شادروان استاد بزرگ بیژن ترقی ، ترانه سرای بزرگ در کتاب خاطراتش نوشته است که :

شاعر نوجوان تبریزی جهت ادامه ی تحصیل به تهران آمده و نخست با محمد علی ترقی پدر بیژن ترقی مدیر کتابخانه ی تازه تأسیس خیام آشنا می شود . آنان پس از مدتی آن چنان شیفته و علاقمند به یکدیگر می شوند که مدتی با هم در یک منزل زندگی می کردند . حضور شاعر نوجوان در کتابخانه که در آغاز پیدایش شعر نو بود ، شور و حال دیگری بدان موسسه می داد . غزلیات و مثنوی های پرشور و جذاب شهریار آن چنان شهرت پیدا می کرد که مرحوم ملک الشعرای بهار اظهار علاقه می کند این شاعر را ببیند و به وسیله ی مدیر کتابخانه آنها را به منزل خود دعوت می کند . جوانان و علاقمندان به اشعار او همه روزه به کتابخانه مراجعه کرده و از شهریار می خواهند که اشعارش را برای آنها بخواند ، در نتیجه مدیر کتابخانه در صدد چاپ دیوان کوچک شهریار بر می آید ، که مرحوم ملک الشعرای بهار مقدمه ای بر آن می نویسد : "شهریار نه تنها مایه ی افتخار این کشور بلکه باعث افتخار عالم شرق است" .

بعد از مدتی مدیر کتابخانه برای اولین بار منظومه ی "خانواده ی سرباز" از نیما یوشیج را چاپ می نماید و گروه مخالفین و موافقین شعر نو به جان یکدیگر می افتند . تا قبل از منظومه ی "افسانه" گروه مخالفین نیما بر موافقین رُجحان داشتند ، ولی با چاپ "افسانه" خود ِ شهریار ، یکی از موافقین و دلبستگان نیما و شعر او می شود و بعد از چندی با راهنمایی مدیر کتابخانه ، به شوق دیدار نیما راهی یوشِ مازندران می شود ، ولی در اثر اشتباهی نیما او را نمی پذیرد . شهریار افسرده و مغموم به تهران مراجعت کرده و یکی از شاهکارهای خود به نام "دو مرغ بهشتی" را که ماجرای چگونگی مسافرت اوست می سازد . این منظومه از لحاظ وزن مانند افسانه ی نیما ساخته شده و در میان آثار منظوم ادبی ، بی نظیر و بسیار مبتکرانه و جالب است .

منظومه ی دو مرغ بهشتی این گونه آغاز می شود :

گفته می شد که در این چمنزار / نغمه سازان ِ باغ ِ جَنانند

چون تو از آشیان دور مانده / پای در بندِ دام ِ جهانند

باری از درد و داغ ِ جدایی / با تو همدرد و همداستانند

                دیگر از رنج ِ غربت نَنالی

نوشتارم با غزلی در رثای ایران سروده ی جناب شهریار آغاز شد و شاعری که زمانی دم از ایران و ایرانی و ملیت می زد در پایان دیوانش بخشی هست به نام شهریار و انقلاب اسلامی که در شعرهای این قسمت از دیوان او دیگر نگاه وطن پرستانه را تحقیر می کند و تنها دم از دین می زند و حتی ایران دوستان را این گونه به تصویر می کشد :

تو روشنفکر ِ تاریک اندرونی / که ایرانیّت و ملیّت تو / در استخدام کفر و ظلم و فحشاست

و در همین منظومه پاره ای هست که برای روزهای سخت اقتصادی آن زمان و البته در پیش رو کاملا مناسب است :

خبر از قرن دوم داده اسلام / مترسان با سِلاح و اقتصادم

که با کمبود رِزق : "الفقرُ و فَخری" / و امّا جنگ ، ما اهل جهادیم

جهاد ما اساسا شرط ایمان / شهادت نزد ما اوج سعادت

"بیا سوته دلان گِرد هم آییم"

درباره ی ایرج میرزا آغاز گر شعر کودکانه ی فارسی در قرن بیستم نگاه کنید به اینـجا .

درباره ی عارف قزوینی نگاه کنید به اینـجا .

درباره ی شادروان استاد بیژن ترقی نگاه کنید به اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


هانیبال الخاص ؛ نقاش و شاعر آشوری که به فرهنگ ایران زمین عشق می ورزید

اینکه من تا چه اندازه به روزنامه ی ایران که در خرداد 85 کشته شد و چیز دیگری که دریغ است نام روزنامه بر آن گذاشته شود جای آن را گرفت مدیون هستم مساله ای است که همیشه به دوستانم گفته ام ؛ اینکه از اولین شماره ی آن روزنامه ی به یاد ماندنی که در سال به گمانم 1374 چاپ شد خواننده ی هر روزه ی آن بودم تا آخرین شماره که در روزهای اول خرداد 85 چاپ شد و سپس روزنامه ی ایران کشته شد و چیزی دیگر که تنها نام ایران را داشت جای آن را گرفت .

به نویسندگان این روزنامه و همینطور روزنامه ی همشهری در دهه ی هفتاد و اوایل این دهه مدیونم چون بسیاری از بزرگان این کشور را که بسیاری حتی نام آنها را نمی دانستند با این دو روزنامه شناختم . امروز که خبر درگذشت نقاش و شاعر و نویسنده ی کرمانشاهی آَشوری تبار "هانیبال الخاص" را خواندم بلافاصله کلی مطلب به ذهنم آمد درباره ی او که بیشتر آنها را در همین روزنامه ی ایران خوانده بودم اما چون آرشیو روزنامه ی ایران تنها از سال 80 به بعد فعال است ، تنها زندگی نامه ی درخشان هانیبال الخاص را به نقل از این روزنامه می نویسم به علاوه ی نوشته ای که در سایتی دیگر خواندم و بسیار افسوس خوردم که چرا با این همه علاقه ای که به هنر الخاص داشتم نتوانستم از نمایشگاه بزرگ او که تیرماه امسال به مناسبت هشتاد سالگی او در خانه ی هنرمندان برگزار شد ، دیدن کنم .

هانیبال الخاص زاده ی 1309 کرمانشاه بود . پدر هانیبال کارمند گمرک بود ، در نتیجه هر چند وقت یکبار از شهرى به شهر دیگر منتقل مى شد . 13 یا ۱۴ سال داشت که در اراک آموزش نقاشى را شروع کرد . اولین معلم او ( گورگیز ) ۱۶ سال داشت و براى مجله ی توفیق و بسیارى از مجلات فکاهى آن سال ها کاریکاتور مى کشید . پس از انتقال پدرش به تهران ، با اینکه دستانش لرزش داشت از پدرش خواست تا نامش را در یک کلاس نقاشی بنویسد ، دومین معلم نقاشی او جعفر پتگر بود .

کلاس پتگر ، پیش از آن که منتقل شود به خیابان هدایت ، در خیابان جمهورى ( شاه سابق ) سه راه شاه بود . دو سال و نیم الخاص در کلاس پتگر آموزش دید . جعفر پتگر پرتره اى از شهریار با سه تارش کشیده بود که جلوى چشم بود و همین پرتره باعث شد که هانیبال اصرار کند تا پرتره بکشد . شیوه ی آموزش پتگر کپیه بردارى از نقاشى هاى کلاسیک بود . یکى از همکلاسى هاى الخاص  در این کلاس ، بیژن صفارى بود که عقیده داشت نقاش نباید کپیه بردارى کند . این دو ( هانیبال و بیژن ) از طریق کتاب و کارت پستال با امپرسیونیست ها آشنا شده بودند و پیکاسو را آدم متقلبى مى دانستند .

قبل از مسافرت هانیبال به آمریکا ، او با یک پرتره در یک نمایشگاه گروهى در خانه ی "وکس" ( انجمن ایران و شوروى سابق ) شرکت کرد . این پرتره اى بود از خواهرش با رنگ و روغن . در سال 1950 میلادی هانیبال الخاص به آمریکا رفت که طب بخواند ، اما فلسفه خواند و بعدتر نقاشى .

نقاشى را در "آرت انستیتو" ی شیکاگو فراگرفت . در زمانی که این انستیتو استادهاى خوب اروپایى و روسى داشت . در آن زمان در آمریکا "آبستره" اوج گرفته بود . جکسون پالاک، دکونیننگ، فرانس کلاین و دیگران مشهورترین نقاشان آن سال ها در آمریکا بودند .

پس از 8 سال فراگرفتن نقاشی که حاصل آن فوق لیسانس ایلوستراسیون ( هنرهای تجسمی ) بود در سال 1348 به ایران بازگشت . وقتى به ایران برگشت مدتى در اداره بهداشت مددکار اجتماعى بود و بعد هم شد معلم هنرستان پسران . بعد گالرى "گیل گمش" را راه انداخت که بیشتر ، کار کسانى را به نمایش گذاشت که نمایشگاه اول شان بود . مثل : پیلارام ، زنده رودى ، قندریز ، دادخواه ، بروجنى و صفرزاده . هانیبال الخاص از ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۸ در دانشگاه تهران و قبل از سال ۴۸ در هنرستان پسران تهران تدریس کرده بود . در مجموع او از سال ۱۳۴۰ تا زمان مرگش به تناوب در هنرستان ، دانشگاه تهران ، دانشگاه هاى آمریکا ، دانشگاه آزاد و کلاس هاى خصوصى اش به تدریس هنر پرداخت.

الخاص تنها به عنوان یک نقاش شناخته نمى شد ، چرا که او هزاران دوبیتى ، قصیده ، هایکو ، منظومه و غزل به زبان آشورى و چهار کتاب آموزش هنر و ده ها قصه ی کوتاه به فارسى و آشورى نوشته بود و تعداد بسیارى طرح روى جلد کتاب ترسیم کرده بود و جز این ها برای چند کتاب هم نقاشی کشیده بود . به علاوه صد غزل حافظ را به آشورى ترجمه کرده و براى هر کدام یک مینیاتور به شیوه ی خودش کشیده بود . مجموعه نوشته ها و یادداشت های او هم در کتابی 3 جلدی با نام "بی پرده با آفتاب" به چاپ رسیده است .

او در زمان حیاتش بیش از 300 نمایشگاه نقاشی برپا کرد که برخی از آنها به دلیل ابتکاری که او در برپایی نمایشگاه نشان می داد در تاریخ هنر ایران ماندنی شده است . براى مثال او در دهه ی پنجاه ، نمایشگاهى در نگارخانه ی شیخ برگزار کرد که فاقد افتتاحیه بود . یعنى روز اول بازدیدکنندگان با تعدادى بوم سفید روبرو مى شدند که هانیبال در مقابل نگاه مردم مشغول نقاشى کردن مى شد و پس از گذشت ده روز به تدریج بوم هاى خالى توسط او نقاشى مى شدند . این نمایشگاه غیرمنتظره ، به جاى افتتاحیه ، اما یک "اختتامیه" داشت و یا در نمایشگاهی به یاد نیما یوشیج که اتفاقاً مصادف با درگذشت پدرش نیز بوده ، یک نمایش موسوم به Happening Art برگزار کرد که در ایران خیلى تازگى داشت . او براى این کار ، یک تابلوى نقاشى بزرگ از نیما و حال و هواى شعر نیما کشید . در مقابل این تابلو ۴۰ صندلى نصب کرد و با ضبط صوت سخنرانى افرادى را که درباره ی نیما حرف زده بودند همراه با موسیقى مناسب پخش کرد . در این سالن قهوه نیز عرضه مى شد . استقبال زیادى از این پروژه شد و نحوه ی حضور بازدیدکنندگان نیز به این صورت بود که ۴۰ نفر به سالن مى آمدند و بر روى صندلى ها مى نشستند و تابلوى بزرگ را تماشا مى کردند و نوار سخنرانى ها را گوش مى دادند و قهوه مى خوردند ، بعد آنها خارج شده و ۴۰ نفر بعدى وارد مى شدند و ....

الخاص، تأثیرگذارترین معلم زندگى اش را "بوریس آنیسفلد" مى داند . در اهمیت آنیسفلد به عنوان یک آموزگار همین بس که نقاش معروف "بیکن" نیز از شاگردان آنیسفلد بوده است . علت تداوم تأثیرى که بوریس آنیسفلد برروى هانیبال داشته ، در توجه دادن آن استاد بزرگ به هنر ایرانى است . یعنى در کوران رواج هنر آبستره ، آنیسفلد ، هانیبال را متوجه ی اهمیت هنر ایرانى مى کند به طورى که به شاگردش مى گوید : فعلاً شاگال را نبین ، بروگل را نبین ، با هنر رایج آن سالها یعنى "آبستراکسیون" و "اکسپرسیونیسم" کارى نداشته باش ، او به الخاص یادآورى مى کند که نقاشى قهوه خانه اى ، آثار کمال الدین بهزاد و تاریخ ایران را بررسى کند . آنیسفلد به جوان جویاى هنر که راهى غرب شده ، اهمیت نگارگرى ایرانى را یادآور مى شود . از این روست که هانیبال نگاهى آمیخته به احترام و قدرشناسى نسبت به هنرمندان سنتى معاصر ایران داشت . در بین این دسته از هنرمندان ، الخاص ارادت ویژه اى به ابوطالب مقیمى ، على مطیع ، حسین بهزاد ، سوسن آبادى ، حسین الطافى و فریده مقدم داشت .

دسته ی دیگرى از نقاشان ما که در رأس آنها کمال الملک است سخت مورد احترام و توجه الخاص  بودند و به شاگردان حلقه ی اول کمال الملک نیز با نگاهى آمیخته به حرمت و احترام ویژه توجه نشان مى داد . در این میان از محمود اولیا به عنوان رامبراند ایران یاد مى کرد و شایستگى هاى بى بدیل استاد حیدریان را به درستى یادآورى مى کرد . او معتقد بود که بزرگان هنر ایرانى چه کمال الدین بهزاد ، چه کمال الملک و چه کسانى مثل اولیایى ، حسین بهزاد ، مقیمى ، الطافى ، خانم مقدم و على مطیع که هانیبال آنها را از نزدیک مى شناخته نه تنها هنرمندان قابل و منحصر به فردى بوده اند ، بلکه انسان هاى وارسته ، مثال زدنى و سلیم النفسى نیز بوده و هستند.

وی در گفتگو با روزنامه ی ایران گفته است : اروپایى ها جاى "دگا" و "رنوار" را به هیچکس نمى دهند . آنها حاضر نیستند اثر یک امپرسیونیست مکزیکى ، روس یا اصولاً غیراروپایى را بر روى دیوارهاى موزه هاى شان تحمل کنند . اینجا ارزش گذارى صرف مورد نظرشان نیست ، بلکه نوعى "شوونیسم" اعمال مى شود که با حمایت سیستماتیک پدیده ی نشر و امواج رسانه اى پشتیبانى مى شود . آنها با این سیاست در واقع سلیقه سازى و فرهنگ سازى مى کنند . شک نیست که این اقدامات را با این فرض انجام مى دهند که فرهنگ غالب را به خودشان نسبت دهند و فرهنگ مغلوب و مفعول را به دیگران القا  کنند . در این میانه ، ما باید سالن هاى خودمان را داشته باشیم . سالن هایى مملو از آثارى که در اقلیم ، فرهنگ ، تفکر و چشم انداز خاص خودمان خلق شده باشند . موزه هایى که توریست هاى فرهنگى براى دیدنشان سر و دست بشکنند . واقعیت این است که چنین موزه  ی معاصرى هنوز نداریم .

موزه هایى که در مقابل غربى ها احساس حقارت نکنند ، نقاش هایى که معیار ارزش گذارى شان به طور آشکار و پنهان مساوى با معیارهاى اروپایى نباشد . آنها یک ماتیس دارند که با درک هنر سنتى ایرانى ، ماتیس شده است . آیا جاى تأسف نیست که امروز کسانى از ماتیس تقلید کنند ؟ مطمئن باشید که یک غربى انتظار ندارد در تهران با چیزى شبیه "موزه مدرن آرت" نیویورک روبرو شود . او به دنبال چیز دیگرى است . چیز دیگرى که امروز در دست هاى ماست ، اما متوجه حضورش نیستیم . اگر بودیم که خیلى از نقاش هاى توانمند دچار چنان چرخش ها و اعوجاج هایى نمى شدند . امروزه در بین شما جوان ترها قابلیت هاى غریبى هست که من موظف هستم آنها را به یاد شما بیاورم . شاید در حال حاضر این تنهاترین و مهم ترین کارى است که از دست من برمى آید . یک سؤال همیشه در ذهن من هست ، کسانى مثل جکسن پالاک ، دکونیننگ و آلبرز پانصد سال دیگر چه ارزش جهانى خواهند داشت ؟ بعید مى دانم که پانصد سال دیگر کسانى بخواهند مشتاقانه از آثار این نقاشان عکس بگیرند آن طور که در کلیسایى در رم که آثار میکل آنژ بر دیوارها و سقف آن منقوش است با چشم خودم دیده ام . اینکه انبوهى آدم از ملیت هاى مختلف از کار میکل آنژ همه روزه در طول سال عکس و فیلم مى گیرند . آیا پالاک ، دکونیننگ و آلبرز چنین اقبالى هرگز پیدا خواهند کرد ؟ اینها با نقاشى هایشان چه گفته اند که از پس سده ها انسانى دیگر بخواهد آن را براى توسعه روح ، ذهن و اندیشه اش ، دریافت کند ؟ چرا بعضى ها به فکر راه اندازى چیزى شبیه "مدرن آرت" نیویورک هستند ؟ این پدیده ی "دست دوم" بودن کى از روان عده اى خارج مى شود ؟ این عده مى خواهند به خود و به ما و به همه بگویند که روان جمعى ما "دست دوم" است .

من در پاسخ به این عده مى گویم : در میان عشایر لر و قشقایى و بختیارى ما ، زیراندازها ، پالان ها و خلخال هایى براى اسب و قاطر و الاغ هایشان درست مى کنند که از پیشرفته ترین مِزون هاى اروپایى زیباتر و مدرن تر است .

مینى مالیسم ویژه اى که شمس تبریزى منادى آن است ، اگر با شور و بیان شگفت آور مولوى در جادوى کلام معنوى ثبت و نگاشته نمى شد ، امروز کسى شمس تبریزى را نمى شناخت و اهمیت او به گوش و هوش ما منتقل نمى شد .

من در برابر کلام مولانا به خود لرزیده ام . در برابر غزلیات حافظ نیز بر خود لرزیده ام . من در سرودن اشعارى که روح ملت را و تاریخ قوم آشور را روایت مى کنند اعماق روحم را به ارتعاش درآورده ام . شعر ، کلمه ، خط ، رنگ و نقش تار وجود مرا به ارتعاش درآورده اند .

فراموش نکنیم که هانیبال الخاص شناخته شده ترین نقاش فیگوراتیو ایران بود . نقاشى که تصویر انسان ، چهره ی انسان و اندام انسان دلمشغولى همیشگى او بود .

در پایان نوشته ام بریده ای از گزارش "تهران امروز" از آخرین نمایشگاه هانیبال الخاص را می نویسم .

در افتتاحیه ی آخرین نمایشکاه هانیبال الخاص که جمعه 21 خردادماه امسال برگزار شد ، گوهر خیراندیش که مجری برنامه بوده است این چنین از سفر به خانه ی هانیبال در آمریکا تعریف کرده است :

وقتی زندگی ، کار و سابقه ی هانیبال را می‌بینم ، نمی‌دانم چگونه باید او را معرفی کنم که در خور و شأن او باشد . گوهر خیر اندیش که در دانشگاه شاگرد هانیبال الخاص بوده است در ادامه می گوید : به نظر من هانیبال الخاص همیشه ریشه‌های خود را حفظ کرده است و خوشبختانه در این سن و سال انسان متفکر و پویایی است . همچنان به نقاشی فکر می‌کند و کارهای شخصی خود را انجام می‌دهد . مهم‌ترین بخش از زندگی هانیبال تفکر او در جامعه‌ای است که فراموش کرده چه دارد و از چه ریشه‌ای شکل گرفته است . هر بار که به ایران سفر می‌کند خاطراتش را حفظ و آن‌ها را تک تک مرور می‌کند و سراغ مردمی رامی گیرد که می‌شناسد . از این بابت خوشحالم که امروز زیر سقفی نفس می‌کشم که هانیبال و دوستان عزیزش در آن حضور دارند .

گوهر خیر اندیش در ادامه ی سخنرانی اش از یک جشن برای بازیگران تئاتر می گوید که در آخرین لحظه اسپانسر مالی اش را از دست می دهد و در عوض هانیبال با امضای نقاشی های گران بهایش آنها را به عنوان هدیه به بازیگران برگزیده ی آن جشن هدیه می دهد .

خیر اندیش با اشاره به سفرش به آمریکا و مهمان بودن چند روزه اش در خانه ی هانیبال و همسرش آنا چنین می گوید : چندی پیش به خانه ی آنها در آمریکا رفتم و مدتی پیش او و آنا ، ماندم . هر روز صبح که بیدار می‌شدم او را می‌دیدم که زودتر از همه بیدار شده و در سکوت و آرامشی بی‌نظیر ، داستان رستم و سهراب را به شیوه ی خودش می‌نویسد . پایان داستان رستم و سهراب تغییر می‌کند و سهراب به جای کشته شدن به دست پدر در کنار او دست به سازندگی می‌زند . ابتدا فکر می‌کردم تراژدی این داستان چه می‌شود ، اما بعد که آن را خواندم متوجه شدم چه چیز زیباتر از سازندگی پسر در کنار پدر ؟!

وقتی هانیبال داستان رستم و سهرابش را برای من می‌خواند ، پرنده‌های منزلش روی شانه‌هایش می‌نشستند . او در این حالت ، شبیه ژنرال‌‌ها می‌شد . من هم وسوسه می‌شدم تا از این لحظه‌های تکرارناشدنی و بسیار زیبا ، عکاسی و تصویربرداری کنم . امیدوارم روزی بتوانم این عکس‌ها را چاپ کنم . ضمن این که باید به این نکته هم اشاره کنم که من برای آشنایی با الخاص  حسودی می‌کنم ، البته من آدم حسودی نیستم . اصولا چنین کلمه‌ای در ذهن من وجود ندارد ولی نمی‌دانم چرا گاهی به خودم حسودی می‌کنم وقتی که یادم می‌افتد شاگرد او بودم و روزی در منزلش زندگی کرده‌ام ، چرا که او نگاه شما را به بشریت آسان می‌کند و به شما می‌گوید می‌توان ساده زیست ، بدون اینکه چیز بیشتری از زندگی بخواهید . بهتر است یادمان نرود که هانیبال الخاص عقبه ی زندگی خودش را به شکل تصویری بارها و بارها با نقاشی‌های بزرگ به تصویر کشیده است و همه ی ما می‌دانیم که او چه آرزوهایی در هر زمینه‌ای چه نقاشی ، شعر و حتی قصه گویی دارد .

پس از سخنرانی گوهر خیر اندیش هانیبال الخاص به روی سن می رود . الخاص از همه تشکر می‌کند . همسرش آنا با شعف فراوانی از این لحظه‌ها تصویربرداری می‌کند . وقتی نوبت به همسرش می رسد ، با لبخندی از او می‌خواهد که به دوربین نگاه کند . الخاص  هم همین کار را می‌کند و دستی برای همسرش تکان می‌دهد . و وی با تعریف خاطره‌ای از معصومه ی سیحون سخنان خود را آغاز می‌کند : هربار که این قصه را می‌‌خواندم ، گریه می‌کردم . چون می‌توانم در وزن اشعار فردوسی شعر بگویم تصمیم گرفتم ، شعری با داستان دیگری بگویم . در شعر من رستم می‌فهمد سهراب پسرش است و بعد از آن با هم دوست می‌‌شوند و داستان‌های دیگری می‌آفرینند از جمله به سراغ سرخ‌پوستان آمریکایی می‌روند و آنها را نجات می‌دهند . وی با چشمانی اشک بار می‌گوید : پاسخم را گرفتم ، همین بس که شما از داستان من خوشتان آمد . بهتر است بیشتر از این حرف نزنم ، همین بس .

دریغ که دیگربار بزرگی از دست رفت که شاید دیگر جاگزینی برای او در ایران پیدا نشود . روانش شاد .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


دکتر عبدالمجید ارفعی ؛ بهترین مترجم "فرمان کوروش" به زبان فارسی

در این چند روز می خواستم از استاد دکتر عبدالمجید ارفعی که بهترین و کامل ترین ترجمه ی فارسی فرمان کورُش را برای ما ایرانیان به یادگار گذاشته اند بنویسم که امروز خوشبختانه متوجه شدم ایشان زاده ی شهریورماه هستند و از سالروز تولد ایشان هم روزهای زیادی نگذشته است . مردی که برای بازخوانی و گشودن رازهای تاریخ ایران ، واقعا یک از جان گذشته است و از چشمانی برای خواندن کتیبه های باستانی ایران مایه می گذارد که دو بار در نوجوانی و جوانی به دلیل نزدیک بینی پاره شده است .

دکتر عبدالمجید ارفعی زاده ی 9 شهریورماه 1318 بندرعباس هستند . تا ده سالگی در یزد به دبستان می رفت و سپس از 10 سالگی به دلیل انتقال پدرش به تهران ، دبستان را در دبستان منوچهری به پایان رساند و دوران دبیرستان را در دبیرستان البرز آغاز کرد ، اولین پارگی چشم در دبیرستان البرز مانع از حضور یک ساله وی در سر کلاس شد اما شادروان استاد دکتر مجتهدی مدیر آن زمان دبیرستان البرز اجازه داد تا او به شکل مستمع آزاد آن یک سال را درس بخواند تا در تحصیلش خللی وارد نشود .

دکتر ارفعی در سن 15 سالگی در کتابخانه ی ملی با آثار استاد بزرگ ابراهیم پور داوود آشنا شد . در همان سال های نوجوانی و پیش از پایان دبیرستان ، دبیر ادبیاتش به او فارسی باستان را آموخت و پس از خواندن کتاب "کارنامه ی اردشیر بابکان" شادروان استاد مشکور به زبان پهلوی علاقمند شد و آن را از روی همین کتاب آموخت . در همین سال ها زبان اوستایی را نیز از روی "گات ها" به ترجمه ی استاد پورداوود به شکل خود آموخته فرا گرفت . سال های پایان دبیرستان را به دلیل علاقه به ادبیات فارسی در مدرسه ی دارالفنون گذراند .

پس از پذیرفته شدن در کنکور در سه رشته می توانست ادامه ی تحصیل دهد : حقوق ، باستان شناسی و ادبیات فارسی . به اصرار خانواده دانشجوی حقوق شد اما سه روز بیشتر در این رشته دوام نیاورد و وارد دانشکده ی ادبیات فارسی شد در حالی که زبان های اوستایی و پهلوی را به خوبی می دانست . پس از پایان دانشکده برای بار دوم چشم او دچار پارگی شد و یک سال از تحصیل باز ماند .

مهرماه سال 1344 برای ادامه ی تحصیل راهی آمریکا شد . دو سال در دانشگاه پنسیلوانیا به آموختن زبان "آکدی" مشغول شد اما چون به زبان "ایلامی" علاقه داشت به خواست شادروان استاد دکتر خانلری و تایید استاد پورداوود برای رمزگشایی از فارسی باستان راهی دانشگاه موسسه زبان های شرقی شیکاگو شد تا زبان "ایلامی" را بیاموزد . مشهورترین استاد آن زمان زبان "ایلامی" ، "هلک" بود و دکتر ارفعی آموختن ایلامی را نزد او آغاز کرد . در همین زمان نخستین برخورد ارفعی با گِل نوشته های ایلامی روی داد ، هلک آن زمان برا ی آموختن ایلامی چند کتیبه ی ترجمه شده ی ایلامی به ارفعی می داد و صبح ترجمه ی او را با ترجمه های پیشین مقایسه می کرد ، بعدها ارفعی آن قدر در ایلامی مهارت یافت که استادش کتیبه های خوانده نشده ی ایلامی را به او می داد تا او آن ها را بخواند تا در کتاب "گل نوشته هاى باروى تخت جمشید" از آن ها استفاده کند .

تیرماه ۱۳۵۳ ارفعى از رساله ی دکترى خود به عنوان زمینه هاى جغرافیاى فارس براساس گل نوشته هاى تخت جمشید دفاع کرد و با مدرک دکترى راهى تهران شد و به این ترتیب او نخستین ایرانی شد که زبان ایلامی را می دانست . دکتر خانلری که منتظر بازگشت او به ایران بود به سرعت او را در فرهنگستان ادب و هنر ایران مشغول به کار کرد . دکتر ارفعی 3 سال در این فرهنگستان مشغول کار بود و مهم ترین کار او در فرهنگستان راه اندازی کتابخانه ای بزرگ از کتاب ها ، مجله ها ، نوشته ها و مقاله هاى فراوان درباره ی تاریخ ایران و جهان و گل نوشته ها و خط هاى خوانده شده بود ، کتابخانه ای که در سه سال با بودجه ی 4 میلیون دلاری و با کمک دکتر مهرداد بهار ، صدیقیان و مزداپور شکل گرفت و امروزه گنجینه ی بزرگی برای پژوهش درباره ی تاریخ ایران باستان به شمار می رود . متاسفانه روندی که ارفعی در راه اندازی این کتابخانه پیش گرفت پس از او دنبال نشد و هر چه در این گنجینه هست همه حاصل آن 3 سال است . این کتابخانه اکنون در پژوهشکده علوم انسانى قرار دارد .

اما ترجمه ی فرمان کورش : در زمانی که مشغول به کار در فرهنگستان بود او کتاب "فرمان کوروش بزرگ" را به چاپ رساند . در این کتاب ارفعى موفق شد تا یک سطر از کتاب را بیشتر از بقیه مترجمان زبان پارسى بخواند و به همین علت کامل ترین نسخه موجود از ترجمه ی کتیبه کوروش بزرگ است . سفارش ترجمه ی این فرمان را خانلرى به ارفعى مى دهد و او نیز براى این منظور راهى انگلستان مى شود و با خود مولاژى از فرمان ( منشور ) کوروش را به ایران مى آورد .

پس از 1357 دکتر ارفعی 20 سال از ارتباط با فرهنگستان دور می ماند . در این بیست سال او شاگردانی را بر می گزیند و به رایگان به آنها آموزش می دهد و ترجمه ی متن هاى حقوقى بین النهرین از روى کتیبه ها را نیز انجام می دهد . در پایان دهه ی هفتاد با درخواست رییس میراث فرهنگی وقت مهندس بهشتی ، مسوول راه اندازی تالار کتیبه هاى موزه ملى می شود . این خواسته چندبارى تکرار مى شود تا این که ارفعى قبول مى کند به شغل دولتى بازگردد . در آن زمان تالار کتیبه هاى موزه ملى هنوز راه اندازى نشده بود و ارفعى به کمک دو نفر دیگر حتى قفسه هاى این تالار را نیز خودشان نصب کردند . از آن جایى که خرید کتاب دشوار بود و این تالار کتابى در اختیار نداشت ، بهشتى دستگاه فتوکپى در اختیار ارفعى گذاشت و او نیز با مراجعه به پژوهشکده علوم انسانى ، کتاب هایى را که ۲۰ سال قبل خودش سفارش داده بود گرفت و به همراه شاگردانش فتوکپى کرد .

در زمانى که ارفعى تالار کتیبه ها را راه مى انداخت ، او شروع به خواندن گل نوشته هایى کرد که دانشگاه شیکاگو در سال ۱۳۲۷ به ایران بازگردانده بود و کامرون ( استاد زبان ایلامى ) آن را خوانده بود . اما هرگز آن را چاپ نکرده بود و ارفعى با اصلاح برخى بخش هاى ترجمه شده آن را به همراه ۱۳ کتیبه ی دیگر که در تخت جمشید نگهدارى مى شود خواند و به زیر چاپ فرستاد.

سال ۱۳۸۲ ارفعى پس از چند سال ارتباطش را با موزه ملى قطع مى کند و به دنبال پژوهش هاى شخصى اش مى رود . از آن زمان تا امروز او در شوش و تخت جمشید به فعالیت پرداخته است . از جمله مهم ترین فعالیت هاى ارفعى چاپ گل نوشته هاى باروى تخت جمشید است که همچنان آن را دنبال مى کند . این گل نوشته ها توسط هلک خوانده شده اند اما هرگز او فرصت چاپ آن ها را پیدا نکرد . هلک تا لحظه مرگ حدود ۲۵۸۶ کتیبه را خواند که با این رقم بیشترین کتیبه را خوانده است . او در زمان حیات خود از میان ۳۴۰ گل نوشته  تخت جمشید تنها ۳۳ کتیبه را براى چاپ در نشریه اى فرانسوى فرستاد و باقى آن ها هنوز به چاپ نرسیده است .

ارفعى پس از آن که موزه ملى را رها مى  کند ، با انجام طرحى تصمیم مى گیرد کتیبه هایى را که در دانشگاه شیکاگو نگهدارى مى شود ، بخواند و به همراه ۳۴۰ کتیبه خوانده شده به چاپ برساند . او در سال 1384 به آمریکا سفر مى کند و از حدود ۶۴۰ کتیبه که متعلق به باروى تخت جمشید است ، عکسبردارى مى کند . ارفعى اکنون در حال خواندن این کتیبه ها براى چاپ است .

همچنین همکارى او با بنیاد پژوهشى پارسه پاسارگاد منجر به خوانده شدن کتیبه هاى خزانه تخت جمشید شد که در موزه همان جا نگهدارى مى شد . عبدالمجید ارفعى در حال حاضر براى آجر نوشته هاى شوش و چغازنبیل شناسنامه تهیه مى کند و همچنان همکارى خود را با بنیاد پژوهشى پارسه و پاسارگاد ادامه مى دهد .

او اکنون کتاب ها و مقاله  هاى بى شمارى دارد که در انتظار چاپ شان به سر مى برد .

اما روزنامه ی جام جم بهمن 1388 که زمزمه های نمایش فرمان کوروش در ایران آغاز شد ، گفتگویی با استاد ارفعی انجام داد که بخش هایی از آن را در ادامه می نویسم :

- برخی مقامات دولتی از نمایش منشور کورش در ایران با جمله "بازگشت منشور به ایران یاد می‌کنند" ، آیا به نظر شما صحیح است؟

نه ، من این جمله را قبول ندارم ، زیرا منشور کورش از ایران بیرون نرفته است که بخواهد روزی برگردد . این اثر از بابل که یکی از شهرهای تاریخی عراق به شمار می ‌رود خارج شده و به موزه بریتانیا رفته است ، اما به اشتباه بسیاری در محاورات شخصی خود می گویند به عنوان مثال منشور کورش به ایران بر می‌گردد .

- در صورت کشف تکه‌های گمشده ی فرمان کوروش واقعا اینها چقدر در بیشتر دانستن ما از این منشور کمک می‌کند ؟ خیلی کمک می‌کند ، زیرا اطلاعات ما اکنون به هر حال قطعات شکسته شده‌ای است که جسته و گریخته از چیزی که ما از سال 1972 شناسایی و مولاژ آن را تهیه کرده‌ایم به دست آمده و این تکه‌های جدید می‌تواند اطلاعات تازه به ما بدهد . ببینید ما اکنون اطلاعات جالبی از روی این منشور داریم . به عنوان مثال هزینه‌های روزانه برای پرستشگاه اسگیله ( معبد مردوک ، خدای بزرگ بابلی ) چقدر بوده است . با این اطلاعات می‌دانیم کورش شروع به بازسازی دیوار حصار شهر کرده است که در جایی از این منشور به صراحت می‌گوید خودم تکمیلش کردم . در آن زمان چون رود فرات از وسط بابل می‌گذشته ، جاهایی که احتمالا آسیب دیده با قیر و آجر بازسازی شده است . در هر صورت کشف این قطعات صددرصد اطلاعات کامل‌تری به ما می‌دهد که چه اتفاقات دیگری در آن زمان روی ‌داده است و ایرانیان باستان به چند درصد از دانش و فناوری رسیده بودند که خواسته‌اند آن را روی منشوری حک کنند .

- بعضی‌ها معتقدند وجه حقوق بشری منشور کورش در کنار دیگر وجوه اثر تاریخی است که اطلاعاتی ذی‌قیمت به ما می‌دهد ، اما تا کنون تنها این وجه از آن پر رنگ شده است . شما با این موضوع موافق هستید یا خیر؟ ببینید آن قسمت حقوق بشر این منشور بخشی از گزارش کورش از فتح بابل است . آن قسمت نهایی که حالا یک تکه نیز به آن چسبانده شده در واقع سرانجام کار است که به عنوان مثال کورش چه کارهایی پس از فتح در بابل انجام داده است . این کتیبه نوشته روحانیون پرستشگاه مردوخ در بابل است . این منشور چندین بخش دارد ، اما در بخش اول آن آمده است که وقتی نبونید ( بخت‌النصر) پادشاه بوده و بیداد و ستم روا می‌داشته ، خدایان خشمگین شدند و شهرهایشان را رها کردند و مردوخ در شهرها به دنبال یک آدم دادگر گشت و کورش را پیدا کرد و دستش را گرفت و رهنمون شدند به سمت بابل . می‌توان گفت کورش بزرگ ، بی‌جنگ و خونریزی و تنها در عرض یک روز یا حداکثر 2 روز بابل را فتح کرده است ؛ به عنوان مثال 2 روز قبلش می‌بینیم که کورش در 60 کیلومتری بابل بوده است و 2 روز بعدش در بابل بوده است . یعنی 10 مهرماه 538 قبل ازمیلاد در 60 کیلومتری بابل بوده و 12 مهرماه نیز در خود بابل بوده است و این‌که در بخش دیگری از منشور از اهدای هدایایی گفته شده که از کل جهان آن روز برای کورش آمده و سپس پادشاهی‌اش را پذیرفته‌اند . اما در مورد آن تکه ی حقوق بشر منشور تنها این نکته است که کورش می‌گوید : "سربازان من دوستانه در کاخ بابل قدم برمی‌داشتند و دوستانه بوده است هر کاری که انجام شده و من هم نگذاشته‌ام کسی کس دیگری را اذیت کند و بترساند" و بعد از این گزارش‌ها ادامه می‌دهد : "خدایان من خشنود شدند و با شکست مردوخ برای من و سربازانم و فرزندانم دعا کردند" و سپس می‌گوید که آن‌گاه من این کارها را در بابل کرده‌ام . البته این تنها بخشی از منشور است که برای شما بازگو کردم ، اما قسمت حقوق بشر منشور بخشی از اطلاعات فراوانی است که این منشور می‌تواند به ما بدهد.

- الان فرضیه‌ای وجود دارد که برخی معتقدند منشور کورش بیش از یکی بوده مثلا 10 عدد که کورش آن را به تمام دنیا فرستاده ، شما با این موضوع موافق هستید ؟ نه ، به هیچ وجه من با این موضوع موافق نیستم ؛ زیرا اولا این کتیبه نوشته روحانیون بابل است و برای بابل نوشته شده است ؛  کارهایی که کورش در بابل کرده است . اگر گزارش فتحی باشد که به جاهای دیگر فرستاده شده باشد به احتمال 99 درصد می‌توانسته به خط آرامی ( خطی است که آرامی‌ها از عبری گرفته و به اشکال مختلف درآورده‌اند ) نگاشته شده باشد . چون زبانی بوده است که تمام غرب آسیا ( از عراق و خود بابل ) در زمان کورش به کار می‌بردند . از سویی غرب بابل یعنی غرب عراق ، سوریه وفلسطین همه‌ چون خطشان آرامی شده بود ، پس آرامی می‌دانستند ، بنابراین منشور نمی‌توانسته به خط میخی نوشته شده باشد ، بلکه به آرامی نوشته شده است . با این اوصاف اگر واقعیت این گونه بوده است ( البته منهای آن قسمتی که کورش در بابل چه کرده است ) دیگر برای اقوام دیگر نیازی نبوده است که این منشور فرستاده شود . به همین دلایل که گفته شد شک دارم که از این منشور تعداد بیشتری وجود داشته و به اقصا نقاط جهان فرستاده شده باشد .

- این را قبول دارید که موزه‌های ما اکنون استاندارد نیست؟ خب برای پاسخ این پرسش باید خاطره‌ای تعریف کنم . یادم می‌آید تابستان 1333 بود که من به موزه ایران باستان رفتم . درست زمانی بود که کشفیات تپه ی مارلیک به نمایش در آمده بود . دوباره در سال 1335 که دانشجو بودم به این موزه رفتم و در نهایت سال‌ها بعد از آن که مدت‌ها ایران نبودم ، وقتی برگشتم و دوباره به موزه ایران باستان رفتم دیدم در طول چندین دهه تنها کم و بیش یک یا دو شیء اضافه شده بود و البته همان چیزهایی که از قدیم وجود داشت در همان محل قدیمی دوباره وجود داشتند . بی‌ آن‌ که موزه هیچ تغییری داشته باشد یا آن‌که مقاوم‌تر شود . ببینید ، نگهداری آثار تاریخی در موزه ویژگی‌ های خاصی می‌خواهد.

با آرزوی طول عمر و سلامتی برای استاد دکتر عبدالمجید ارفعی .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


پروفسور محسن هشترودی ؛ دانشمندی که انسان بودن را آموزش می داد

این نوشتار پیشکش به دوستِ آموزگارم : مهندس محمد تقی مروج

یک هفته ی پیش ، 13 شهریور ماه ، سی و چهارمین سالگرد درگذشت پروفسور محسن هشترودی بود . آزاد مردی که در تمامی زمینه های فرهنگ بشری از دانش تا هنر و ادب و فلسفه یکی از بزرگان ایران زمین در این قرن بود . این بار در این نوشتار تنها به یک دلیل می نویسم ، آن دلیل را از زبان استاد بخوانید  : اگر با بزرگداشت گذشتگان می خواهیم کاری کنیم که جوانان امروز به استخوان های پوسیده ی آب و اجدادشان ببالند ، سخت خطاکاریم و اگر با انجام این کار می خواهیم امروزیان را تحقیر کنیم و به آنان بفهمانیم که نتوانسته اند مثل پدرانشان در زمینه های گوناگون علمی ، ادبی و هنری بشکفند در اشتباهیم . اما اگر می خواهیم از این راه آنان را  بر انگیزیم تا راه آن بزرگان را در پیش بگیرند ، راهمان درست است و باید آن را دنبال کنیم .

محسن هشترودی 22 دی ماه 1386 در تبریز متولد شد . پدرش شیخ اسماعیل هشترودی از بزرگان روزگار و نماینده ی مجلس شورای ملی بوده است . او تحصیلات ابتدایی را درتهران در مدرسه های سیروس و اقدسیه آغاز کرد و از کلاس هشتم به دارالفنون رفت . روزی که وارد دارالفنون شد آموزگار درس هندسه برای آنکه میزان دانش او را بسنجد ، از او خواست که در پای تخته قضیه ای را اثبات کند و او از راه تازه ای که در کتاب درسی نبود آن قضیه را در کمال خونسردی اثبات کرد . در 1304 تحصیل در دارالفنون را به پایان رساند و چند سالی پزشکی خواند اما نیمه کاره آن را رها کرد و برای آموختن مهندسی مکانیک به پاریس رفت اما آن را هم نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت .

پیش از آنکه داستان ریاضیدان شدن استاد را ادامه دهم از زبان استاد خاطره ای درباره ی ریاضیات و وضع آموزش آن که گویا همیشه در این سرزمین بد بوده است را می نویسم : درس خواندن در آن اوایل برای من تکلیف شاقی بود ، زیرا پیش خودم فکر می کردم که این همه درس را برای چه باید یاد بگیرم و اینها مرا به چه کار خواهند آمد . البته این روش غلط "آنها" ( کسانی که امروز خود من و "ما" های دیگر جاشان نشسته ایم ) بود که طبع حساس مرا آزرده می داشت ، مخصوصا در ریاضیات بسیار ضعیف بودم ... فراموش نمی کنم که در سال ششم ابتدایی ، وقتی امتحان تعیین قوه می کردند ، معلوم شد که محسن هشترودی یعنی من در ریاضیات به اندازه ی کلاس سوم هم سواد ندارد !

استاد در سال 1308 پس از بازگشتن از پاریس تحصیل در رشته ی ریاضی را در دانشسرای عالی که بعدها تربیت معلم نام گرفت آغاز کرد و در سال 1311 ، شاگرد اول دانشسرای عالی شد و جز پنجمین گروه دانشجویان اعزامی به فرانسه . او سه نفر را معلمان اصلی خود در تهران می داند ، نخست برادرش ، محمد ضیا هشترودی که ریاضیدان و ادیبی خودساخته بود که درباره ی نظریه ی اعداد در ریاضیات عالی تحقیقاتی داشت و به ویژه درباره ی قضیه ی مشهور فِرما پژوهشی تازه کرده بود - او به جز استادی برادرش در ریاضیات عالی ، استاد غلامحسین مصاحب و عبدالله ریاضی هم بود - ، معلم دومی که هشترودی از او نام می برد ، غلامحسین رهنما است و دیگری استاد بزرگ عبدالعظیم قریب .

هشترودی در 1312 در آزمون آنالیز عالی از دانشکده ی علوم پاریس امتیاز نخست را می گیرد و دو سال زودتر از موعد مقرر لیسانس دوم خود را از دانشگاه سوربن گرفت . در 1315 از پایان نامه ی دکترای خود با نام "فضاهای تصویری عنصر" از دانشگاه سوربن دکترای دولتی ( اِتا ) گرفت . استاد او اِلی کارتان ، بنیانگذار ریاضیات جدید فرانسه بود . هشترودی به صلاح دید استادش می خواست به آلمان برود اما سفارت ایران مخالفت کرد و او به ایران بازگشت .

او آن قدر از دانش بهره داشت که پس از بازگشت به ایران آموزش ادبیات و فلسفه و ریاضیات را در دانشکده ی ادبیات و علوم و دانشسرای عالی تهران که آن زمان در یک جا بود ، آغاز کرد . در سال 1320 در ضمن اشتغال در بانک ملی به استادی دانشگاه تهران رسید و در سال 1321 صاحب کرسی مکانیک تحلیلی این دانشگاه شد . او در سالهای دهه ی بیست با بزرگانی چون انیشتین ، برتراند راسل و اُپن هایمر نشست هایی داشت . پروفسور هشترودی در زمان زندگی خود یکی از دویست دانشمند برجسته ی جهان بود و به همین دلیل با بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان در آن زمان ارتباط داشت ، در آن زمان بسیاری می گفتند که پروفسور هشترودی ، یکی از دانشمندانی بود که به فتح فضا توسط روس ها کمک کرد .

درباره ی پروفسور هشترودی نوشته اند که قامتی متناسب و قیافه ای گیرا داشت و با کردار پر وقار و گفتار گرم خود ، حاضران را مجذوب می کرد . بردبار و بلند نظر بود . فروتن و مودب بود اما بی ادبی دیگران را نمی توانست تحمل کند . به شدت احساساتی بود و عکس العملش خیلی زود با جاری شدن قطره های اشک و یا بد و بیراه گفتن به زمین و زمان بروز می کرد . از چاپلوسی به شدت آشفته می شد . دشمن ریا و ریاکاری بود . در روبه رو شدن و ایستادن در برابر بالادستی ها مناعت خود را حفظ می کرد و از بیان باورهایش پروایی نداشت و در برابر زیردستان افتادگی و عطوفت داشت و هیچ گاه پشت اشخاص غیبت نمی کرد . به شدت جوان گرا بود و مهم اینکه بر حقیقت جوان گرایی و ناگزیر بودن آن هشیار بود . معلمی بود که در آموختن به کوچک و بزرگ و عامی و دانا فرقی قایل نبود و به همه در هر سطح علمی که بودند ، مطالب تازه را مشفقانه می آموخت .

سالیان دراز ، به عنوان معروف ترین ریاضی دان ایران شناخته می شد و صدایش در دانشگاه و در جمع دوستان و در رادیو و تلویزیون و قلمش در مطبوعات از دانش و هنر می نوشت . به سبب جامعیتی که در فرهنگ و دانش داشت هر جا که سخن می گفت ، تمام حواس جمع را متوجه ی خود می کرد و همه به سکوت فرو می رفتند و غرق می شدند در ذهن زیبای او . در هنگام حرف زدن جوری سخن می گفت گویی تک تک کلمات را دست چین کرده است در حالی که این گونه نبود و بسیاری از مواقع ناگهانی و بدون قرار قبلی به سخنرانی می پرداخت و جوری سخن می گفت که همه از عامی تا دانشمند به سخنانش علاقمند بودند .

او هوش و حافظه ی شگفت انگیزی داشت و عادت داشت که محاسبات طولانی جبر را ذهنی انجام دهد . نوشته اند در یک سخنرانی در ژاپن در باره ی یک موضوع ریاضی فی البداهه سخنرانی می کرده است ، بعدها کتابی به دستش رسید که رساله ی دکترای یک ژاپنی بود که با پژوهش روی سخنان استاد کتابی نوشته بوده است به نام : قضیه ی هشترودی . در شبانه روز 4-5 ساعت بیشتر نمی خوابید و بقیه را صرف مطالعه و کار فرهنگی و اجتماعی می کرد . در ریاضیات به الهام و اشراق باور داشت و می گفت که آموزش ریاضی باید بر اساس تجربه و از راه کشف و شهود صورت بگیرد . برای خوب درک کردن ریاضی ، خوب دانستن زبان مادری را ، در درجه ی اول و دانستن یک زبان خارجی را در درجه ی دوم لازم می دانست . همواره ذهن خلاق وی در پی طرحی نو و اندیشه ای نو بود . آسمان و ستارگان و فضا از علاقه های جدی او بود ، او نخستین ایرانی بود که از UFO و امکان وجود زندگی در سیارات دیگر در ایران صحبت کرد و تا پایان عمر کتاب ها و مقاله های در این مورد را با علاقه دنبال می کرد .

زبان های عربی و انگلیسی و ترکی استانبولی و روسی را می دانست و استاد زبان فرانسه بود و به زبان های فارسی ، ترکی استانبولی و فرانسوی شعر می گفت . نوشته اند در زمان دانشجویی شعرهای او به زبان فرانسه میان دانشجویان آن جا دست به دست می گشت .

او از دوستان نزدیک صادق هدایت ، صادق چوبک ، بزرگ علوی و جمالزاده و استاد پرویز ناتل خانلری بود . "بوف کور" را بی همتا می دانست . خود نوشته است :

یک روز غروب در محوطه ی داشنگاه پرینستُن آمریکا نشسته بودم تا اتوبوس دانشگاه بیاید و به خانه برگردم . در آنجا نامه ای که برایم رسیده بود را به دستم دادند ، وقتی بازش کردم در آن کارتی دیدم که به یک نظر ، خطّ صادق هدایت را شناختم ، روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود : انتظار کشیدم نیامدی ، راهی همان راه شدم که می خواستم بروم . یا هو !

هدایت با این یک عبارت ، مرگش را به من خبر می داد و من با حسرت به یاد می آورم که قرار بود کمی قبل از آن تاریخ ، به پاریس بروم و هدایت را که دچار بحران روحی شدیدتری از گذشته بود ، ملاقات کنم . شاید ، اگر رفته بودم ، فاجعه اتفاق نمی افتاد .

شادروان منوچهر آتشی نوشته است : نقشی که پروفسور هشترودی در ادبیات معاصر ایران داشت ، همان نقشی است که برتراند راسل در ادبیات انگلیسی داشت البته با معیاری کوچکتر . منوچهر آتشی دراین باره می گوید : محسن هشترودی ، دارای درجه ی دکترای ریاضیات از نخستین دانشجویان ایرانی بود که همزمان با اجتهاد در رشته های فیزیک و ریاضی ، دارای شناخت عمیق از هنر و ادبیات و نقاشی نو بود و وقتی وارد محافل روشنفکری ایران شد به عنوان قطبی برای رفع و رجوع دشواری های مسایل و مباحث فکری شناخته شد . تلاش هشترودی بیشتر وقف این بود که رابطه ی زنده و آشکار بین هنر و دانش تازه را کشف نموده و به آگاهی پژوهندگان برساند .

ردپای پر رنگ پروفسور هشترودی در ادبیات و فرهنگ معاصر ایران جایی است که او دست به چاپ مجله ی علمی ، فرهنگی و هنری "کتاب هفته ی کیهان" می زند و خود به عنوان رییس تحریریه ی این مجله در دهه ی 40 منصوب می شود . او بدون هیچ تردیدی شاملوی پر آوازه ی شعرهای پر خطر آن دوره را به عنوان سردبیر آن مجله معرفی کرد و خود تنها به دادن پیشنهادهای نو و پیشرو در مطالب هفته نامه اکتفا نمود و با این وصف تردیدی باقی نمی ماند که محسن هشترودی هدفی جز اعتلای شعر ، قصه ، دانش روز و در کل فرهنگ معاصر خودش نداشت . او برای رسیدن به این هدف از تمام شاعران و نویسندگان و فرزانگان برای همکاری در مجله دعوت کرد و نقشی که این مجله در بالابردن سطح فرهنگ و هنر ایران به ویژه پس از رخوت فرهنگی پس از کودتای سال 32 داشت را همه ی بزرگان هنر و ادب یادآور شده اند . دهه ی چهل شکوفاترین دوره ی فرهنگ و هنر ایران پس از سالها بوده است و نقش پروفسور هشترودی و "کتاب هفته" ، انکار ناشدنی .

در ادامه من به نقل نوشته هایی از پروفسور هشترودی ، شادروان استاد بزرگ امیر حسین آریان پور و همین طور استاد بزرگ پرویز شهریاری درباره ی پروفسور هشترودی که در یادنامه های پروفسور هشترودی چاپ شده است می پردازم .

شادروان امیرحسین آریان پور می نویسد : "هشترودی مشاغل غیر دانشگاهی را به هیچ نمی گرفت و به ندرت به مجالس بزرگان پا می نهاد . زندگی ساده ای داشت . پس از ساعات تحقیق و تدریس با دوستانش شطرنج بازی می کرد ، به موسیقی گوش فرا می داد و داستان می خواند . در برابر فشارهای کشنده ی روزگار فقر ظاهری و باطنی جامعه ، مرگ فرزند ، پیری به هنر پناه می برد و از بازخوانی غزل های حافظ آرامش می یافت و با سرودن شعرهای لطیف سبک بار می شد . با این وصف گاهی دامنش از دست می رفت و کارش به شَطح می کشید .

به جوانان پیرامونش به سادگی درس های ماندگار می داد : درس وارستگی ، بی پروایی ، بت شکنی ، نو جویی و از همه مهم تر درس نوآفرینی .هشترودی به نظام فلسفی اثبات گرایی منطقی ، که به همت راسل و ویتگنشتاین و کارناپ و دیگران شهره شده بود گرایش داشت . از این رو در مورد ارزش علوم تجربی تند می رفت چندان که هر گونه شناخت غیر تجربی را فاقد اعتبار علمی می دانست .

بر این باور بود که ، علم جدی ترین شناخت است ، هنر لطیف ترین شناخت است و فلسفه گسترده ترین شناخت است . ملاک علم و هنر و فلسفه خلاقیت است ."

پروفسور هشترودی همیشه از انسان ها سخن می گفت ، از رابطه ی ریاضی بین انسان ها . معتقد بود حتی ریاضی برای این است که ثابت کند انسان برای انسان زندگی می کند و می گفت : باید ابتدا بکوشیم انسان ها را به هم نزدیک کنیم . تمام آن چیزهایی که به اسم قومیت ، ملیت ، نژاد ، رنگ ، رَویه ، تیره ، مذهب و نظایر آن وجود دارد آزاد بگذاریم و به آن اعتقاد پیدا کنیم و گرامی بداریم .

امروزه که ما نتایج پرشکوه اعتلای دانش و علو همت بشری را به چشم می بینیم با قاطعیتی محکم تر از گذشته باید تکرار کنیم که مقتضیات و شرایط روحی و مادی جهان امروز از هیچ نظر با گذشته قابل قیاس نیست و در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، با مساله ی "بی شعوری" رو به رو هستیم .

به گمان من ، در جوامع وسیعی از خانواده ی بزرگ بشری ، مبارزه با بی شعوری حتی از مبارزه با فقر و بی سوادی نیز لازم تر است و از آنجا که هیچ اجتماعی سرمایه ای گران قدرتر و عزیزتر از نسل جوان خود ندارد و از آنجا که خطر بی شعوری برای این نسل به مراتب خطیرتر از طبقات دیگر است باید نتیجه گرفت که در راس همه ی ضرورت های فراموش ناپذیر این عصر ، مساله ای جدی تر از نسل جوان وجود ندارد . اشتباه نشود منظور من این نیست که نسل جوان واقعا "مساله ای" است ، نسل جوان در حد خودش اصلا مساله نیست ، این ما هستیم که برای نسل جوان مساله خلق می کنیم . هموار ساختن راه جوان ها برای مطالعه و جستجو و دانستن و فهمیدن وظیفه ای است که مشکل بتوان آن را فراموش کرد .

حد و حقوق فرد در اجتماع به درستی مشخص نیست ، اما نفوذ اجتماع و تحکم قوانین قراردادی اجتماعی بر فرد بی نهایت است . آنها که با اعدام افراد به عنوان یک مجازات قانونی اجتماعی مخالف اند بدین اعتقادند که اجتماع حق ندارد آنچه را خود به فردی نداده است از او بگیرد . اجتماع حداکثر می تواند موهبت آزادی را از فرد بگیرد .

هشترودی درباره ی مرگ می گوید : رنگ ابدیت را من به جز در اندیشه ، در هیچ جای دیگری ندیده ام . در اندیشه است که ابدیت وجود دارد . از این رو است که گذشتگان نیز با ما زنده اند ، هنوز موقعی که شب دلگیر و غمزده هستید به دیوان حافظ پناه می برید ، برای اینکه او در کنار شماست و با شما زندگی می کند . حافظ برای شما زنده است و زنده خواهد ماند . ابدیت تنها در اندیشه حاضر است و جز در اندیشه ی خلاق اعم از هنر یا دانش ابدیت دیگری وجود ندارد . زیستن واقعی آن نیست که در گوشه ای بنشینید و در انتظار مرگ بمانید تا بیاید و شما را برباید . باید در راه مبارزه با مرگ مُرد . زندگی واقع این است . چشم به راه مرگ بودن ، مردن قبل از موعد . باید دشنه به دست به جدال با مرگ پرداخت . شهر ابدیت در اندیشه است .

استاد بزرگ پرویز شهریاری که خود دانشجوی پروفسور هشترودی بوده است درباره ی او می نویسد :

دو خصلت اساسی هشترودی را از دیگران ممتاز می کرد : واقع بینی و بی پروایی . و به همین خاطر بود که همیشه انسانی فکر می کرد و هرگز از بیان اندیشه ی خود بیم نداشت . او در سالهای آخر عمر در گفتگویی با کیهان به سختی به سو استفاده ای که از دانش امروز می شود حمله کرد : پیشرفت دانش و تکنیک به ضرر انسان است . به هنر و سعادت انسان صدمه می زند ... اگر من اختیار و قدرت داشتم در ِ موسسات علمی را می بستم و پژوهش علمی را متوقف می کردم و بشر را از زیان خسران و بدبختی که اکنون گریبانگیرش است نجات می دادم . بشر را به ظلمت مغازه ای می بردم تا برای گرم کردن خود هیزم روشن کند و نیازی به رادیوم و اورانیوم نداشته باشد تا برای دستیابی به آن بازار درست کند و جنگ به راه بیاندازد . این به من اسلحه بفروشد ، آن به تو . این خیانت به اخلاق انسانی است . این دانش و تکنیک نیست . ... پیشرفت دانش و تکنیک در شرایطی که انسان ها همدیگر را خواهر و برادر نمی دانند ، خطرناک است . روزی که انسان معتقد شود هر زن و مرد دیگری خواهر و برادر اویند ، آن زمان دانش و تکنیک برای انسان مفید است .

در تمامی تاریخ دانش ، والاترین نمایندگان فرهنگ انسانی در برابر درد و اندوه جامعه ی انسان بی تفاوت نبوده اند ، چرا که دشمنان انسانیت دشمن دانش هم بوده اند و به همین مناسبت است که دانشمندانی چون انیشتین ، راسل ، سارتر ، زاخارُف و دیگران جدا از فعالیت های علمی خود و حتی بیش از آن در جستجوی راهی برای کم کردن دردهای آدمیان برخاستند ... و محسن هشترودی دانشمندی از این قبیل بود . او می اندیشید و همیشه و در تمام عمر خود می اندیشید و به همین مناسبت انسان بود و مثل هر انسان اندیشه مندی بی پروا . او از جنگ و دشمنی میان انسان ها نفرت داشت و انسان بودن را بر دانشمند بودن مقدم می داشت و حرف و اعقاد خود را بی پروا می گفت ؛ بی پروا از اینکه با دیگر حرف ها متفاوت است و بی پروا از این که ممکن است به کسی بر بخورد . او انسانی دانشمند یا بهتر بگوییم دانشمندی انسان بود .

نخستین بار که استاد را شناختم در دانشگاه تهران بود که به عنوان دانشجو در کلاس درس او حاضر شده بودم . وقتی که از کلاس بیرون آمدم ، به واقع دگرگون شده بودم . پس به این ترتیب هم می شود درس داد ، پس می توان معلم ریاضی بود ولی روح و ذهن دانشجو را چنان افسون کرد که او در برابر شرف انسانی و دانش عام و همه جانبه ی استاد ، از طرفی ، خود را کوچک احساس کند و از طرفی دیگر ، پُر از شوق و امید شود . ... درس استاد درس انسانیت و درست اندیشیدن بود و آدمی را در دنیایی از شوق و شگفتی فرو می برد .

به راحتی و بی پروا حرف می زد و بدون اینکه برای هر مجلسی شأن جداگانه ای قایل باشد ، آنچه در دل داشت بیرون می ریخت و هرگز فراموش نمی کنم لحظاتی را که در پایان "نخستین کنفرانس معلمان ریاضی" که در دانشگاه پَهلوی شیراز تشکیل شده بود ، نیم ساعتی صحبت یا دقیق تر بگویم درددل می کرد و تقریبا همه همراه او می گریستند ...

پروفسور هشترودی خود می گفت که من ادعای شاعری ندارم اما او یک کتاب شعر با نام "سایه ها" به چاپ رساند که این کتاب حتما آن قدر از نظر شعری اهمیت داشته است که شمس لنگرودی در کتاب بزرگش "تاریخ تحلیلی شعر نو" از این کتاب و از هشترودی یادی به میان آوَرد .

پروفسور هشترودی سه فرزند داشت که در سالهای پایانی عمرش ، درگذشت دختر بزرگش او را بسیار اندوهگین نمود و گوشه گیر .  پروفسور هشترودی این مرثیه را در سوگ دخترش ، فرانک ، سروده است :

فلک بر جنگ من لشکر بیاراست

زمانه با من ِ بیدل به کین خاست

گل بشکفته ام در هم فرو ریخت

چو اشک من به چنگ و خون در آمیخت

دلم از رنگِ غم یک سر سِیَه شد

تمام حاصل ِ عمرم تَبَه شد

به بُستان در ، به پای نونهالی

دلی شادم بدو فرخنده حالی

کُنون زنگار غم دل را بپوشید

ز دست زال دوران زهر نوشید

فرانک را به خاک تیره جا کرد

درون خاطرم طوفان به پا کرد

دلی تاریک از دخمه ی گور

فرو پوشیده همچون شام دیجور

نه پروایی ز شب دارد نه از روز

تمام هستی اش رنجی است پر سوز

محسن هشترودی 13 شهریور 1355 خورشیدی به علت سکته ی قلبی درگذشت . مردی که نفس ِ زیستن را حرمت می داشت و نگاه کاونده اش را ، وقتی به جانب زمین و آسمان می گرفت ، بی آنکه به یأس فلسفی دچار شود ، امید و زندگی می جست تا انسان را به والایی بکشاند .

در زمان زندگی اش بیشتر مجله های معتبر علمی دنیا مقاله های او را منتشر می کردند و گذشته از مقاله های بسیار او چند کتاب زیر بخشی از کتابهای او است که به فارسی و فرانسوی به یادگار گذاشته است :

التصاق های ناهنجار ، نظریه ی اعداد ، دانش و هنر ، سایه ها ، مساله ی ملّیت ، سیر اندیشه ی بشر .

برای آشنایی با استاد بزرگ پرویز شهریاری نگاه کنید به ایـنجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


شعری از دکتر حمید ارونقی

شعری از دوست بزرگوارم دکتر حمید اَروَنقی ( ح . ا . بیداد ) که به امید خدا در آینده شعرهای دیگری از ایشان را در این وبلاگ یا در وبلاگ خودشان خواهید خواند .

بهتر

و شاید بی تفاوت بود ، بهتر

و شاید بُرد ِ کمتر سود ، بهتر

چو این خاک است سرتاسر تباهی

کسی بارَش ببندد زود ، بهتر

تلاش و رنج دنیا بی حساب است

تو گویی هر که شد مردود ، بهتر

ازین آتش گرفتن ، حاصلم چیست ؟

اگر باشم بر آن چون دود ، بهتر

ز ما افسانه ای مانَد در آخر

شود افسانه ها نابود ، بهتر

ز اندیشیدنم حاصل سوال است

دگر فکرم کنم محدود ، بهتر

چو از "بیداد" ما را بهره ای نیست

به عمر ِ مانده ام آسود ، بهتر

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


دو چهارپاره از استاد دکتر شرف الدین خراسانی ( شرف )

شعر نخست ، چهارپاره ای است که شادروان استاد بزرگ دکتر شرف الدین خراسانی ، بزرگترین کارشناس ایرانی فلسفۀ یونانی در تاریخ 7 شهریور ماه 1351 سروده اند و حالا امروز پس از گذشتن 38 سال از سروده شدن این شعر ، نوشتن این شعر در اینجا برایم دوست داشتنی بود به دلیلی که به این وبلاگ هم ارتباط دارد و شعر دوم چهارپاره ای است دربارۀ شعر که در آن اصطلاحی بود که چون من عاشق آنم این شعر را هم در دنبالۀ چارپارۀ نخست می نویسم ، آن اصطلاح این است : "واژه بازی" . دربارۀ استاد بزرگ دکتر شرف الدین خراسانی متخلص به شرف به امید خدا خواهم نوشت در همین خانه .

تا تو شَوَم

7 شهریور 1351

من از منِ خود خسته و بیزارم و نومید ،

اینک تو که پیغام ِ امیدیّ و جوانی ،

لبریز کن این هستی ِ من از تویی خویش ،

باشد که مرا از مَنِ خویشَم برَهانی !

*

جویای ِ من ِ خویش بُدم عمری و امروز ،

زین کار پشیمانم و جویای ِ تو هستم ،

دوزخ ، مَنِ من بود و در آن هستی من سوخت ،

اکنون تو بهشتی بُگذارَت بپَرَستم !

*

آمیزد اگر این مَنِ من با تویی ِ تو ،

دیگر نه مَنَم من نه تویی تو همه ماییم ،

آنگاه در این مایی ِ ما رنگ ِ دویی نیست ،

یکتایی از آن جاست که هر لحظه دوتاییم !

*

بُگذار در این خانۀ لالان ِ سخنگوی ،

با شیوۀ دیگر سخن از عشق بگوییم !

بگذار مَر آن را که نخواهند بخواهیم !

بُگذار مَر آن را که نجویند بجوییم !

*

بر دَر ز دروغین مَن ِ من پردۀ تزویر ،

تا با دگران نیز به تزویر نکوشم ،

برگیر ز من خویشتنَم ، خویش ِ خودَت ساز ،

تا خویشتن ِ خویش به دیوان نفروشم !

*

بُگذار در این عصر ِ غم آموز ِ غزل کُش ،

ما زندگی ِ خویش غزل گونه بسازیم ،

آنگه غزل زیستۀ ساختِ دل را ،

بر ساز ِ غم آلودۀ دوران بنَوازیم !

*

*

شعر

15 دی 1369

شعر چه باشد ؟ نَتَوان گفت چیست ،

چیستی ِ آن همه بی چیستی ست !

هستی ِ نابی ست درون ِ سخن ،

هم سخن او را سببِ نیستی ست !

*

جامع ِ اَضداد ِ وجود است شعر ،

هیچ چُنو جامع ِ اضداد نیست .

هر چه که بینی تو ، در آن ضدّ ِ اوست ،

هیچ یک از ضدّ ِ خود آزاد نیست !

*

گاه بُود بازی ِ عقل و خیال ،

گه سخنی زادۀ دیوانگی است ،

گاه پذیرندۀ الهام و وَحی ،

گه اثر ِ از خود بیگانگی ست !

*

گاه و گهی دَمدَمۀ شهوت است ،

گاه و گهی کودک ِ اندوه و رنج ،

گه خَزه ای یا خَزَف آرد ببار ،

گاه بماند به جهان همچو گنج !

*

یا همگی نغمۀ شور است و عشق ،

یا همگی نُدبۀ کفر و گناه ،

یا همگی مژدۀ صبح ِ سپید ،

یا همگی نادی ِ شام ِ سیاه !

*

برخی از آن شیونِ اهریمن است ،

برخی از آن صوتِ سکوتِ خداست ،

برخی از آن همهمه ای پوک و پوچ ،

برخی از آن زمزمه ای خوش نَواست !

*

کَس نشوَد آگه از این راز ِ ژرف ،

نیک در آن چون نِگری راز نیست !

غنچۀ لب بستۀ یک شعر ِناب

هست پُر از راز و پُر آواز نیست !

*

شاعر ِ من ! شعر چنین است و نیست ،

چیز دگر ، هر چه که جویا شوی ،

شعر بُود بازی ِ با واژه ها ،

بِه که در آن هر چه توانا شوی !

*

پیشۀ ما بازی ِ با واژه هاست ،

واژه چو شد ویژه خود آید به گفت !

ویژگی ِ واژه چو گُم شد زیاد ،

شعر شود یاوِگی و حرف ِ مفت !

*

شعر چو یک ساز و در آن واژه ها ،

هر یک چون ویژه شود خوش صداست .

در دل هر واژه نهفته "نُتی" ست ،

چون به درستی بنَوازی ، نواست !

*

واژه به اندیشه تو آمیزه کن !

شعر ِ گُزین جامۀ اندیشه است ،

جامۀ بی پیکر ِ زیبا در آن ،

همچو گلی بی بُن و بی ریشه است !

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0