ایرج میرزا و یک شعر عاشقانه ی ناب از او

گوش کنید به ترانه ی "قبله نما" با شعری از ایرج میرزا و موسیقی و صدای حبیب از ایـنجا .

قبله ی ِ آمال

حاجیان رَخت چو از مکه بَرَند / مدتی در عقب ِ سر نگرند

تا به جایی که حرم در نظر است / چشم حُجاج به دنبال ِ سر است

من هم از کوی تو گر بستم بار / باز با کوی تو دارم سر و کار

چشم دل سوی تو دارم شب و روز / چشم بر کوی تو دارم شب و روز

تو صَنم قبله ی ِ آمالِ منی / چون کنم صرف ِ نظر ؟ مال ِ منی

روی رخشنده ی ِ تو قبله ی ِ ماست / مَردُم ِ دیده ی ِ ما قبله نماست

درباره ی زندگی و شعر ایرج میرزا نگاه کنید به "ایرج میرزا ؛ آغازگر شعر کودکانه ی فارسی در قرن بیستم" در ایـنجا .

یکی از زیباترین عاشقانه های زبان فارسی که آن را بسیار دوست دارم این شعر ایرج میرزا است ، شعری که ایرج میرزا به گمانم با الهام از روز عید قربان که در آن حاجیان به سوی وطن خود باز می گردند سروده است و در آن معشوقش را به قبله تشبیه کرده است و چشمان همیشه نگران خود را به قبله نما . به کوتاهی شعر ، زیبایی و سادگی و تصویر سازی و معنای شعر دقت کنید شاید شما هم با من هم رای شوید که عاشقانه ی شاهکاری است .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


از قصه تا هنوز ، اولین کتاب از شعرهای خانم پروین عابدی

با یاد نیما یوشیج در روز تولدش 21 آبان ماه که مردم و انسان دغدغه ی شعرهایش بود .

***

این نوشته به بهانه ی چاپ شدن کتاب اول از شعرهای دوست قدیمی وبلاگم خانم پروین عابدی است ... و چون چند وقتی بود دست به صفحه کلید همان دست به قلم شدن - نشده بودم شاید نوشته ام طولانی شود .

قفس ،

چیزی کم نداره

پرنده کم داره

اگه گفتی کی غم داره ؟

انگار همین چند ساعت پیش بود ، ماه های اول تولد این وبلاگک بود و گاه گاه چیزهایی می نوشتم و چون انتظاری برای خوانده شدن آنها نداشتم به وبلاگی هم نمی رفتم و مثل تازه وبلاگ نویس ها نمی نوشتم به وبلاگم بیایید یا همون علی بود و حوضش - . در اینجا باز باید یادی کنم از اولین دوستی که به این وبلاگ آمد و برایم کامنت نوشت ؛ دوست هنرمندم خانم المیرا آقازاده و پس از ایشان جز یک وبلاگ دیگر ، با هیچ کدام از تک و توک رهگذران "عشق است .." رفت و آمد وبلاگی تازه ای نیافتم . چند ماهی گذشت تا روزی از روزهای سال 83 دیدم کامنتی برای یکی از پست ها نوشته شده است و من برای تشکر از این کامنت به وبلاگی رفتم که آن موقع نامش این بود "آبی ، وفا ، عشق" و این اولین کامنت من در آن وبلاگ است :

"سلام.خوب هستین؟مرسی به من سر زدین .غزلهاتون زیباست و حرفه ای .تاریخشون هم که نشون میده خیلی کارتون درسته.به هر حال زیب بود مخصوصابرای تو و گمگشته.اکه یادم موند باز بهتون سر میزنم.همیشه عاشق." کامنت را همان گونه که بود دوباره نوشتم آن وقت ها هم اشتباه تایپی فراوان داشتم .

و خوشبختانه با مهربانی خانم عابدی که باز به وبلاگم آمدند این رفت و آمد وبلاگی ادامه پیدا کرد تا حالا . همان سالها از دیدن فراوانی و زیبایی شعرهای ایشان به ایشان گفتم که چه خوب می شد اگر این شعرها چاپ می شد و ایشان هم در همان سالها می گفتند که در فکر چاپ کتابی از شعرهاشان هستند و خوشبختانه اولین کتاب از آن همه شعری که ایشان نوشته اند و این چند سال بسیاری از آنهایی را که در وبلاگشان می نوشتند خوانده ام ، اواخر  سال 1388 چاپ شد .

با وجود چاپ کتاب ، نگاه من به شعرهای ایشان همان نگاهی است که به شعرها در طول این سالها در وبلاگشان داشته ام . شعر بخش مهمی از زندگی خانم عابدی بوده و هست و در تمام این سالها کمتر هفته ای بود که شعر تازه ای در وبلاگ ایشان نباشد ، شعرهایی که فراز و فرود داشتند از شعرهای موزون و مقفی گرفته تا ترانه های ساده و دلنشین و تا شعرهای آزاد و ... من بسیاری از آنها را خوانده ام . بعضی از آنها را بیشتر دوست داشته ام و بعضی را کمتر با بعضی ذهنم کاملا پیوند خورده است و با بعضی نتوانسته ام ارتباطی برقرار کنم . ارتباط برقرار کردن مخاطب با هر اثر هنری چیزی است که به عوامل زیادی بستگی دارد که چون کارشناس این حرفهای قلمبه سلمبه نیستم چیزی نمی گویم . اما در کل باید بگویم که فضای کلی شعرهای خانم عابدی را دوست داشته و دارم فضایی که گاه بسیار متفاوت است از شعری تا شعر دیگر .

یادم می آید آن سالها یک منظومه ی بلند و چند قسمتی در وبلاگشان بود که چون آن سالها و هنوز تحت تاثیر هنر یانیس ریتسوس بزرگترین شعر یونان - و بزرگترین شاعر قرن بیستم جهان به گفته ی لویی آراگون هستم برای آن منظومه ی چند قسمتی نوشتم که این شعرها من را یاد شعرهای ریتسوس می اندازد . این را گفتم تا باز ار گوناگونی و دگرگونی فضا در شعرهای خانم عابدی نوشته باشم اما گفتم همیشه فضای کلی شعرهای خانم عابدی را دوست داشته ام شاید چون صداقتی را در فضای کلی این شعرها حس می کردم و همان طور که گفتم ، ذهنم با بسیاری از شعرها به راحتی ارتباط پیدا می کرد .

در ادامه چون صحبت از ریتسوس شد شعری از او را از اولین گزیده ی شعرهای او به زبان فارسی ، چاپ شده در سال به گمانم 1353 با برگردان استاد قاسم صنعوی می نویسم و سپس نگاهم را نسبت به شعر و در پایان چند شعر از کتاب شعرهای خانم عابدی به انتخاب خودشان و همین طور چند رباعی از ایشان با ترجمه ی انگلیسی آنها .

یانیس ریتسوس در بندی از شعر بلند "دیگ دود زده" می نویسد :

و آنگاه ، برادرمن ، آموختیم که با یکدیگر سخن بگوییم

بس آرام و بی پیرایه .

اکنون همدیگر را درک می کنیم ، به بیش از این نیازمان نیست ،

کلماتی را خواهیم یافت که برای همه قلبها ،

برای همه لب ها وزن یکسان دارند .

چنان که عاقبت می توانیم به اَنجیربُن ، اَنجیربُن و

به تَغار ، تَغار بگوییم .

طوری که دیگران لبخند بزنند و بگویند ،

"از این شعرها ساعتی صد تا می سازیم"

درست ، این همان چیزی است که ما می خواهیم

زیرا برادر من ، ما آواز نمی خوانیم که تافته ی جدا بافته باشیم

که بر صَدر بنشینیم ،

ما آواز می خوانیم که مردمان را با هم متحد کنیم !

در یکی از آخرین کامنتهایم برای وبلاگ خانم پروین عابدی در پستی با نام "درنگی بر مجموعه‌شعر "از قصه تا هنوز" سروده ‌ی پروین عابدی" این گونه نوشته ام درباره ی شعر و به ویژه شعرهای ایشان ، این دیدگاه من به عنوان یک مخاطب است و بس ، پس ادعایی بر درستی یا نادرستی آن ندارم کامنت همانگونه است که در وبلاگ ایشان نوشتم با همان لحن نگاه کنید به کامنتدانی اینجا :

... چون بیشتر شعرها رُ شاید در وبلاگ خونده باشم در این چند سال ( راستی چند سال؟ ) شاید بیشتر از همه با فراز و نشیب ( نشیب نه به معنای پایین بلکه زیبا و زیباتر یا خوب و خوب تر ) شعرها همراه بوده باشم ... و به گمانم همونجور که استاد احمد پروین گفتن من هم با بیشتر قسمتهای این درنگ موافقم ... این تکه شاید موافق ترین قسمت باشه با نگاه من : زبان در شعر عابدی عملکردی ساده و بی دغدغه ای دارد و بدون پیچیدگی است . زبان شعر وی نتیجه ی رفتار صادقانه ای است که شاعر با شعرش دارد  ... و اصولا من با شعری که می خواد ادای پیچیدگی در بیاره مخالفم پیچیدگی یعنی چه در شعر ؟! یعنی اینکه شاعر ِ نوعی بیشتر می فهمد از مخاطب خود ؟ یا شاید بتوان نوشت که سادگی و پیچیدگی شعر به مخاطبی بستگی داره که شاعر برای او شعر می نویسه ... آیا شاعر باید صرفا نهایت تلاش خودش رُ کنه تا پیچیده ترین و دور از ذهن ترین تفکرات رُ "عمودی نویسی" کنه و بعد بدون اینکه هیچ حس و احساسی از عمودی نوشته ی او برداشت شه خودخواهانه اون رُ شعر بنامه و اگه دیگران هم بگن این شعر نیست بگه شما سواد خوندن کارهای من رُ ندارید ؟ به گمونم رمز موندگاری یک شعر تنها یک چیز هست ارتباطی که مخاطب با یک شعر برقرار می کنه حسی که مخاطب با شاعر در اون شریک می شه برای لحظاتی و در دل به شاعر می گه آفرین ... این حس از ساده ترین حس عاشقانه تا سیاسی ترین شعری که شاید یک چریک بنویسه می تونه وجود داشته باشه مهم حس هست و زیبایی ، گفتم حس اما غافل نیستم از پیام یک شعر ... یک پیام می تونه زیبایی شناسی داشته باشه که باعث می شه بگیم اون پیام یک شعر هست ، اون پیام حسی رُ در من برانگیخت اما بسیاری از این عمودی نوشته های امروزی نه حسی دارند و نه پیامی و صرفا ادعای تو خالی دارند و بس ... خدا پدر نیما رُ بیامرزه که یادمون داد کلمه ها رُ زیر هم بنویسیم و خیلی ها جرات کنند خیلی از بیهوده نوشته های خودشون رُ شعر بنامند ... به هر حال من حس جاری در تمام شعرهای این وبلاگ رُ دوست داشتم و دنبال می کردم ... راستی تقطیع و نقطه گذاری شعرها نکته ای است که بسیار کمک می کنه به انتقال حس شاعر از نگاه من... زنده باد شعری که حس داره :

قفس ،

چیزی کم نداره

پرنده کم داره

اگه گفتی که غم داره ؟

و حالا چهار شعر از کتاب "از قصه تا هنوز" به انتخاب شاعر شعرها خانم پروین عابدی :

***هزار رکعت خنده

باید کنار حرارت بمانم !

و صد بار بگویم آتش

صد بار بگویم هیزم

بسوزم و خاکستر شوم

آبی

سرخ

زرد

روزی هزار رکعت خنده به جا آورم

سوختن را بچرخم

بازگردم

آنجا بمانم

و در هر مرتبه سوختن

صد بار بگویم آتش

حتی

اگر بهمن باشم

***بی خوابی

زانو هایم نمی خوابند

مادام که

رخدادهایم بیدار است

و

تسلیم به نَفَس تو

اینجاست که عمیق تر می شوم

***هزار و یک شب

دچار وسوسه نمی شوم

" باید ساخت و آتش گرفت "

اما

می دانم

قصه ی علاء الدین و چراغ جادو

تکرار می شود

باید برای هزار و یک شب

شهرزادی بود در انبوه گیج کننده ی قصه ها

هر شب

از نو داستانی ساخت

و برای تنفس یک قصه تا قصه ی بعد

انگشت اشاره را بالا برد

***نارَس

دو یک ،

اردیبهشت

چه روزی ست آن روز ؟!

هر روز ، قلب من

زایمانی زود رس دارد

با

چهار درد دیر گذر

و چهار رباعی از ایشان با ترجمه ی انگلیسی کامبیز منوچهریان :

انگار دلم هوای باران کرده

این بغضِ شکسته باز توفان کرده

از ابریِ چشمان خودم فهمیدم

این چشمه ی خشکیده خروشان کرده

Oh, I think I probably want rain

As I cried I will burst into tears again

I got it as I felt cloudy sky in my eyes

This dried spring is going to be like a fountain

از نبشِ همین چشمه صدایم کردی

از  قافله ی عقل جدایم کردی

من بنده ی در به در به سویت بودم

ای عشق ! مرا خودِ خدایم کردی

You called me somewhere around this spring

You separated me from the wisdom and everything

I was a homeless slave walking towards you

O love you made me a god of nothing

تن پوش چناری ات برای خودِ من

آواز قناری ات برای خودِ من

من هیچ ندارم ، این برای خود تو

آن بوسه ی جاری ات برای خودِ من

Your cloak which is made of plane tree, to be mine

The nice voice of your canary, to be mine

I have nothing, all of it to be yours

The kisses as you kiss me to be mine

تو رفتی و مهتاب تو را می بوسید

پروانه ی بی خواب تو را می بوسید

این حوض پر از رفتن و بوسه شده بود

این ماهی بی تاب تو را می بوسید

You left while the moonlight was kissing you

The sleepless butterfly was kissing you

This pond was full of kisses when you left

This impatient fish was kissing you

با آرزوی کتاب شدن شعرهای دیگری از ایشان و همین طور کتاب شدن شعرهای زیبای دیگر دوستان شاعرم .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فریدون مشیری ؛ شاعر ِ پاکی و صلح و انسانیت !

گوش کنید به ترانه ی "کوچه" با شعری از شادروان استاد فریدون مشیری و موسیقی و صدای استاد کورُش یغمایی از ایـنجا .

گوش کنید به ترانه ی "به تو می اندیشم" با شعری از شادروان استاد فریدون مشیری ، آهنگی از معین با تنظیم آندرانیک و صدای معین از ایـنجا .

دیروز ، سوم آبان ماه ، دهمین سالگرد درگذشت شاعر شعرهای لطیف و احساس برانگیز هم روزگار ما ، استاد فریدون مشیری بود . شاعری که شعرهایش مهربان است و انسانی همانگونه که درباره ی خود فریدون مشیری هم بسیاری نوشته اند که انسانی شریف بود و آزاده و آزادی خواه و ... چند هفته ی پیش برای دوستی نوشتم که اولین شعری که از فریدون مشیری خواندم و دانستم که او شاعر بزرگی است شعر معروف : "اشکی در گذرگاه تاریخ" است با این شروع محکم و استوار که گویی فریاد بلند آزاد مردی است بر ستمکاری و ستمکاران :

از همان روزی که دستِ حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرتِ هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مُرد

گر چه آدم زنده بود ...

و در همان دوران کودکی و نوجوانی چه دوست داشتم این تکه از این شعر را که "صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ،

قرن ِ موسی چُمبه هاست " .

چون فرصتی برای جستجوی بیشتر درباره ی استاد فریدون مشیری نداشتم مانند نوشته ی پیشین از کتاب خاطرات شادروان استاد بیژن ترقی درباره ی فریدون مشیری می نویسم تا یادمان باشد چه زود یک دهه از جاودانه شدن فریدون مشیری گذشت همانگونه که مردادماه دهمین سالگرد درگذشت احمدشاملوی بزرگ بود . شادروان استاد بیژن ترقی با این عنوان درباره ی فریدون مشیری نوشته اند : فریدون مشیری ، شاعری به نرمی ِ باران . و سپس نوشته ی خود با نام "پرواز با شهپر اندیشه های مشیری" را از کتاب "به نرمی باران" که درباره ی فریدون مشیری است در کتاب خاطرات خود آورده اند .

به نظر نگارنده که دیرسالی است سنگ ادبیات این سرزمین را به سینه می زند ، فریدون مشیری از موفق ترین شاعران عصر ماست ، زیرا توانسته با خلق اشعار لطیف ، نو و پرجذبه ی خود ، پلی مستحکم از گذرگاه شعر سنتی بر شعر معاصر بزند و اگرچه منظومه های ستایش برانگیزش که زاییده ی اندیشه های همیشه جوان و شاداب اوست ، در این مختصر نمی گنجد ، ولی به حق می توان گفت ، آنچه که آثار او را مشهور خاص و عام نموده ، زبان سلیس ، کلام روشن و مفاهیم تازه ی اوست که از همه گونه پیچیدگی ها و تعقیداتِ لفظی به دور است .

مضامین شعر او جهانی سرشار از پاکی و معصومیت و دنیایی از طراوت و زیبایی است . جز به صلح و دوستی نمی اندیشد . هنگامی که بر سرِ شور است و نشاط ، زمین و زمان را گلباران می کند ولی از نامرادی های انسان و بی عدالتی های اجتماعی به خشم می آید و جنگ افروزان عالم را در محکمه ی وجدان به زیر شلاق انتقاد می کشد و بدین سان است که هر ایرانی ِ عاشق پیشه و وطن پرست ، از سبوی شعر او ، سرمست شده و با او در کوچه های مهتابی ،خاطرات ایام جوانی را مرور می کند .

آری اوست که با شهپر اندیشه های بلندپرواز ، سرتاسر این سرزمین پر افتخار را در نوردیده با عقابان بلندپرواز ، در این کهن آباد پر شُکوه ، سر ِ عزت به عرش ساییده ، با نگاهی به سرزمین پر آوازه ی طوس ، کوس ِ دلاوری و وطن پرستی زده ، در کنار آب رُکناباد ، جامی از دست آن رند عالم سوز گرفته ، و دف زنان و پای کوبان راهی دیار ِ نی نوازان عاشق شده و اگر هیچ نه ، چکامه ی "امیر" او کافی است که نام بلندش را بر سر در کاخ ادبیات این سرزمین زنده و جاودان نگاهدارد . این منظومه را بعد از خبر فوت او در کنار پنجره سرودم و اشک ریختم :

پرواز ِشاعر

بعد از تو ای وجدان بیدار / مُردن چه آسان می نماید

در چشم من ، باغ و در و دشت / بی روح و بی جان می نماید

سرو و سپیدار و صنوبر / سر در گریبان می نماید

تنها نه لیلی ، بید مجنون / گیسو پریشان می نماید

ای مرغ باغ عشق ، بی تو / گلشن چو زندان می نماید

با داروی شعر شفابخش / ما را که درمان می نماید

بعد از تو ای وجدان بیدار / مُردن چه آسان می نماید

یکی از شاهکارهای شعر معاصر ، منظومه ی "امیرکبیر" فریدون مشیری است که این نوشته را با آن زینت می بخشم و یادش را گرامی می دارم :

امیر کبیر

رمیده از عطش ِ سرخ آفتابِ کویر ،

غریب و خسته رسیدم به قتلِگاه امیر

زمان ، هنوز همان شرمسار ِ بهت زده

زمین ، هنوز همین سخت جان ِ لال شده

جهان هنوز همان دست بسته ی تقدیر

هنوز ، نفرین می بارد از در و دیوار

هنوز ، نفرت از پادشاه بدکردار

هنوز وحشت از جانیان ِ آدمخوار !

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند

هنوز بید ِ پریشیده سرفکنده به زیر

هنوز همهمه ی سروها که "ای جلاد"

مَزَن ! مکُش ! چه کنی ؟ های ؟!

ای پلید شریر !

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام ؟

چگونه تیر گشایی به شیر ِ در زنجیر ؟!

هنوز ، آب ، به سرخی زند که در رگِ جوی

هنوز ،

هنوز ،

هنوز ،

به قطره قطره ی گلگونه ، رنگ می گیرد

از آنچه گرم چکید از رگِ امیرکبیر

نه خون ، که عشق به آزادگی ، شرف ، انسان

نه خون ، که داروی غم های مردم ِ ایران !

نه خون ، که جوهر ِ سیال دانش و تدبیر

هنوز زاری ِ آب ،

هنوز ، ناله ی باد

هنوز گوش ِ کر ِ آسمان ، فسونگر ِ پیر

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خَرامی ، ای آفتاب ِ عالم گیر

"نشیمن تو نه این کُنج محنت آباد است

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر !"

به اسب و پیل چه نازی ؟ که رخ به خون شستند

در این سراچه ی ماتم ، پیاده ، شاه ، وزیر !

چُنو ، دوباره بیاید کَسی ؟

محال محال

هزار سال بمانی اگر ،

چه دیر ...

چه دیر ..

در ادامه متن شعرهای "کوچه" ، "آخرین جرعه ی این جام" و "اشکی در گذرگاه تاریخ" را می نویسم . هر چند بسیاری از ما شعر "کوچه" در رگ هامان جاری است و "آخرین جرعه ی این جام" بارها سرمستمان کرده است و با خواندن "اشکی در گذرگاه تاریخ" بار دیگر به این فکر کرده ایم که در چه زمانه ی پلیدی زندگی می کنیم ، زمانه ای که در آن گویی از ازل تقدیر بر این بوده که نامردمان ، آدمیت و انسانیت را زنده نتوانند دید .

*کوچه

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق ِ دیدار تو لبریز شد از جام ِ وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم ، گل ِ یاد تو ، درخشید

باغ ِ صد خاطره خندید

عطر ِ صد خاطره پیچید :

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لبِ آن جوی نشستیم

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

من ، همه محو تماشای نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام

بخت ، خندان و زمان ، رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا ، گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی :

"از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !"

با تو گفتم : "حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ..."

بازگفتم که : "تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!"

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نَرَمیدم .

رفت در ظلمتِ غم آن شب و شبهای دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو امّا ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

*

آخرین جرعه ی این جام

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازیِ آن ابر سپید ؟

روی این آبیِ آرامِ بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوتِ خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

 همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادَم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

 من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

*

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مُرد !

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست !

روزگار مرگ انسانیت است !

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وَندَرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر ِ ماَرم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

 در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگِ محبت مرگِ عشق

گفتگو از مرگِ انسانیت است

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0