به یاد ناصریا

در چهارمین سالروز جاودانه شدن ناصریا ، 29 آذرماه :

گوش کنید به ترانه ی ماندگار "شیوه ی ما" با غزلی از محمدعلی بهمنی و موسیقی و صدای ناصریا ( ناصر عبداللهی ) از ایـنجا .

و "ناصریا ، سیاوش موسیقی ایران" گزارشی خواندنی و شنیدنی از اولین سالگرد درگذشت ناصریا را می توانید ببینید در ایـنجا .

شیوه ی ما

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته  از این خیل جدا می ماند

این رَه این نیست که از خاطره اش یاد کنیم

این سفر  ، هَمره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان ، اما

مرغ ِ دلسیر ز هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صداتر ز سکوتیم ، ولی گاه ِ خروش

نعره ی ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه ، که در شیوه یِ ما

مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


منوچهر نوذری ؛ آقای صدا ، ادب و نوع دوستی

این نوشتار کمی بلند است ، در بخش اول درباره ی منوچهر نوذری از نگاه خودم نوشته ام و در ادامه واپسین گفتگوی منوچهر نوذری را و همچنین نوشته ای از او درباره ی هنر دوبله ی ایران .

نمی دانم اما شاید بی حکمت نبود که منوچهر نوذری در 16 آذر 1385 ، در روز دانشجو از میان ما رفت . تا زنده ام به یاد خواهم داشت که منوچهر نوذری در آخرین ساعات زندگی خود در برابر دوربین برنامه ی "در شهر" شبکه ی تهران در حالتی میان هوشیاری و بیهوشی ، با صدایی لرزان و بریده بریده چند بار رو به دوربین گفت : "جَوونا درس بخونین ... " . به راستی چند نفر از ما با دیدن مسابقه ی هفته به دانش و بیشتر دانستن علاقه مند شدیم ؟

نمی دانم چند نفر از کسانی که این نوشته را می خوانند در تشییع پیکر منوچهر نوذری تا بهشت زهرا حضور داشتند ، اما آن روز جمعه 18 آذر 1384 برای من یک روز فراموش نشدنی است . جمعیت بسیار بسیار زیادی که تمام خیابان پانزده خرداد را پر کرده بود ، جمعیتی که آن قدر هیجان زده شده بود که ناگهان به جای الله اکبر و لااله الا الله ، هر چند شاید باور کرنش سخت باشد برای چند دقیقه می گفتند : "عزا عزاست امروز ، روز عزاست امروز ، منوچهر نوذری پیش خداست امروز" و این جمعیت بزرگ مردم که از ساعت 9-10 صبح برای تشیع پیکر او آمده بود وقتی برای دفن به بهشت زهرا رفتیم ، چندین برابر شد و من که تا ساعت 3 آن جا بودم ، جمعیت زیاد مردم ، اجازه ی به خاکسپاری منوچهر نوذری را نداد . جمعیتی که بیشتر آنها هم سن پدر و مادرهای ما بودند و البته بسیاری از جوان ها هم آمده بودند .

به راستی راز این همه محبوبیت منوچهر نوذری میان مردم در چه بود و در چه است ؟ منوچهر نوذری یکی از هنرمندانی بود که هم پیش از 1357 محبوب مردم بود و هم پس از آن و این محبوبیت همچنان میان کسانی که او را به یاد دارند وجود دارد و وجود خواهد داشت .

در تمام روزهای تلخ کودکی نسل ما که بمباران بود و آژیر قرمز و پناهگاه و حرام بودن هنر و موسیقی و طنز ، صبح های جمعه برنامه ای از رادیو پخش می شد که مخصوص سن خاصی نبود و همه ی ما هر هفته منتظر بودیم تا باز صدای "ملوٌن" و "دست ودلباز" و شوخی های پر از خنده ی برنامه ی صبح جمعه با شما را بشنویم و بعدها که بزرگتر شدیم ؛ شبهای 5 شنبه با حس وحال تمام می نشستیم پای "مسابقه ی هفته" تا هم اطلاعات عمومی خودمان را بسنجیم و افزایش دهیم و هم با شوخی های به جای نوذری لبخندی بر لبهامان بنشیند و بعدها هم در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد برنامه ی "جدی نگیرید" را با اجرای منوچهر نوذری دیدیم و شاد بودیم و در دهه ی هشتاد هم چند برنامه از "صندلی داغ" را با اجرای او دیدیم هر چند در این برنامه منوچهر نوذری بیمار بود و هر بار دیدن چهره ی بیمار او دردناک بود برای ما که همیشه او را خندان شنیده و دیده بودیم . منوچهر نوذری همانطور که در بسیاری از منابع نوشته اند اولین ایرانی بود که جلوی دوربین تلویزیون قرار گرفت و رو به مردم گفت " این جعبه ای که شما من را در آن می بینید تلویزیون است" و من او را با در نظر گرفتن برنامه هایی که در آن او ، مجری یا هنرمند بوده است در کنار فریدون فرخزاد که محبوبترین شومَن پیش از 1357 بود ، محبوبترین و با سوادترین و مسلط ترین شومَن پس از 1357 می دانم هر چند شومَن پس از 1357 فرق دارد با شومَن پس از آن . پس از 1357 اصولا مجری در برنامه ها وجود داشت و دارد اما چیزی که مهم است در دست داشتن نبض یک برنامه است یعنی یک مجری طوری یک برنامه را اجرا کند که مخاطب با جان و دل با آن برنامه همراه شود و من هیچ مجری تلویزیونی را به یاد ندارم که خودش باشد و از دیگری تقلید نکند و چاپلوسی نکند و ... و این چنین در خاطره ها پس از بیست سال اجرای او در مسابقه ی هفته به یاد مانده باشد یا در برنامه های دیگر . روانش شاد ، چند بار با آن صدای دوست داشتنی در صبح جمعه با شما گفت : " گَندت بزنه ..." می گویند انسانهای خوب زودتر می میرند و بدها زیاد روی زمین می مانند ، نیست که ببیند این روزها و سالها چه قدر درباره ی همه چیز گفته ایم که " گَندت بزنه".

فراموش نمی کنیم که او یکی از بزرگان دوبله ی ایران بود و اصلا دوبله اولین کار هنری او بود پیش از آنکه وارد رادیو و تلویزیون و تئاتر و کارگردانی شود . مردی که جَک لِمُن با صدای او در حافظه ی ما ماندگار شد . مردی که اولین گوینده ی نقش جیمز باند در فیلم "دکتر نو" بود و جای بازیگران بزرگی چون جیمز استوارت و استیو مک کویین صحبت کرده بود . راستی منوچهر نوذری یک کتاب هم داشت به نام لطیفه های جیبی .

و راستی چرا یکی از دوست داشتنی ترین هنرمندان این سرزمین ، دو و نیم سال در زندان ماند و کَسی از او یادی نکرد تا وقتی از زندان آزاد شد که دیگر بیمار و نزار بود و ...  

در کتاب سرگذشت دوبله ی ایران ، درباره ی آن فیلم های به یاد ماندنی پیش از 1357 که با صدای هنرمندانی همچون منوچهر نوذری جاودانه شدند ، از منوچهر نوذری نوشته ای هست که آن را در اینجا می نویسم :

من دوبله ی الان را نمی پسندم به دلیل همین به اصطلاح ماشینی شدن آن . دلسوز به حال این حرفه کم شده است . یعنی فقط برای نمایش به فارسی برگردان می شود اما باز هم دوبله ی ما معتبرتر از بسیاری از کشورهاست . در اسپانیا حالت هم نمی گیرند همین طور با زیر صدا دوبله می کنند . سه سال مصر بودم ، برای مردم مصر فیلم به زبان عربی کارگردانی کردم . همین فیلم در استودیو دوبله می شد و دیدم دوبله ی ما چیز دیگری است . در آلمان و اتریش هم از نزدیک شاهد روند دوبله شان بودم ، قابل مقایسه نبود . دوبله ی ما همیشه در دنیا بعد از ایتالیا دوم بود . در اسپانیا فیلم های موزیکال هم دوبله می شد و در ایران ، ما از فیلم "اشک ها و لبخندها" و بعد هم "بانوی زیبای من" شروع به دوبله ی موزیک فیلم ها کردیم . کار دوبله ی ما بسیار بسیار عالی بود و به این دلیل روی کلمه ی "بود" تاکید می کنم که امروز رضایت کافی ندارم . دوبله ی ما شاهکار بود . گاهی اوقات می شد ادعا کرد که از خود فیلم سر است . تندگویی و سرعت در جمع کردن فیلم ، به این حرفه ضربه می زند . غصه ی من این است که چرا ما که توانایی مان آن بود به اینجا رسیده ایم .

و در پایان این نوشتار واپسین گفتگوی منوچهر نوذری با روزنامه ی درگذشته ی "ایران" را می نویسم ، گفتگویی که چند ماه پیش از مرگ او انجام شده است :

از در روزنامه که وارد شد ، تا آسانسور و بعد هم تحریریه ی "ایران جمعه" همه با او خوش و بش مى کردند و مثل همیشه با خنده و شوخى جواب همه را مى داد . انگار همه او را با خنده مى شناسند . تبسم از لبش جدا شدنى نیست هر چند کسالت کمى آزارش مى دهد ولى آخر همه ی ناراحتى ها مى گوید : "ولش کن مهم نیست، همینه . "

لابه لاى صحبت هایش وقتى هنوز در اتاق مصاحبه ننشسته بودیم نمى دانم صحبت درباره ی چه بود که به یکى از همکاران گفت: "حرف را همه جا مى شود زد ، همه جا نمى شود شنید" و شاید همین آگاهى است که نیم قرن حرف زده و حرف شنیده همه اش به جا . در این گفت وگو هم به جا حرف زد ، امیدوارم من هم به جا حرف زده باشم .

*آقاى نوذرى ! شما براى مردم با "جمعه" ها گره خورده اید...

۵۰ سال صبح جمعه با مردم بوده ام .

*همین تا حد خیلى زیادى گویاست . حالا مى خواهیم سراغ ناگفته ها برویم ؛ میخکوب شدن مردم در این مدت نیم قرن یا حتى مسابقه هفته که آن هم شب جمعه بود . راجع به جمعه صحبت کنید .

راجع به چه چیز آن صحبت کنیم ؟

*مثلاً جمعه به عنوان یک روز تعطیل و برنامه اى که شما داشتید براى مردم .

یک هفته مردم مى دویدند . عشقشان به این جمعه و استراحت آن بود . یک زنگ تفریح بود . با ۳۰ تا هنر پیشه این زنگ تفریح را براى آنها آماده کرده بودیم . باعلى تابش ، حمید قنبرى ، سخى ، مشکین ، محتشم ، تاجى احمدى و ... اسامى بزرگى که در سطح مملکت بودند . ۵۰  سال مردم را خنداندیم .

*چطور بود که در این ۵۰ سال خیلى ها آمدند و رفتند ، در واقع نسل عوض شد ولى سنت برنامه درعین تازگى آن از بین نرفت؟

آن موقع اگر چند تایى قدیمى مى رفتند ، چند تایى هنوز بودند ؛ جدیدترها هم که مى آمدند با آنها خوب جوش مى خورند...

*پیوستگى و انتقال سینه به سینه بود...

بله . تجربه قدیمى ها با نو آورى نسل نو ، معجون زیبایى درست مى کند . واقعاً هم این حقیقتى بود . مردم کوه مى رفتند و با گوشى صبح جمعه را گوش مى کردند. در تاکسى ، در خانه و...

*این آمیختگى نسل ها خصوصاً در هنر غیر از زیبایى پدید نمى آورد... ؛ کسى که پیراهن بیشترى پاره کرده قرار بگیرد رو به روى کسى که ذهن تازه ترى دارد .

بله ، بله . شما در یک اداره براى کار درست کردن چه کار مى کنى ؟ قدیمى ها آمده اند و دارند کار مى کنند . آنها مى دانند چه کنند . آن وقت یاد شماى جوان هم مى دهند .

*رگ خواب مردم را مى شناسند...

و با مردم جلو آمده اند ، نه اینکه در جا بزنند . شما با نو آورى خودت و تجربه ی من چیز قشنگى درست مى کنى و همه هم دوست دارند .

*خب ، حالا که بحث حول محور طنز و مذاق مردم و ... است مى خواهیم راجع به همین طنز صحبت کنید . سابقه ی طنز در فرهنگ ما ، طنز در گفتار و نوشتار و...

طنز یا دلقک بازى...

*نه نه . اتفاقاً هزل و هجو و ... را از طنز جدا کنیم و کاملاً جدى به آن بپردازیم ، مثلاً طنز رادیویى و طنز ژورنالیستى و نوشتارى .

اگر براى مردم طنز را شرح بدهید ، آن وقت دیگر هر کسى ، هرچیزى را به عنوان طنز نمى پسندد . طنز یعنى دایى جان ناپلئون ؛ زندگى طبیعى خود را مى کنند ، کسى دلقک بازى در نمى آورد ولى خنده دار است .

*شاخصه اى که تولید خنده مى کند ، چیست ؟

آهان ، همان ضد و نقیض هاى زندگى . در امثال و حکم فارسى داریم که مى گوید : سالى که نکوست ، از بهارش پیداست ، در جاى دیگر هم مى گوید : جوجه را آخر پاییز مى شمرند . هر دو را یک شخص مى تواند براى کارش مثال بزند . اما جایى که مى خواهد سر طرف را شیره بمالد ، اولى را به کار مى برد و آنجا که مى خواهد طرف را معطل کند ، از دومى استفاده مى کند . یک طناز ( کسى که در کار طنز است ) این دو تا را مى آورد و از این تناقض یک چیز خنده دار مى سازد . این خنده دار بودن ، دلقک بازى نیست . کارى مى کند که شما یادت مى افتد و خنده ات مى گیرد . از آن دلخوش مى شوى و تبسم مى کنى نه اینکه غشه بزنى . غشه همان لحظه است و بعد یادت مى رود .

*همین طنز در گفتار و نوشتار چه تفاوت هایى دارد ؟

خیلى تفاوت . در زبان فارسى کوچه و بازار ، فحش هم خنده مى آورد ولى طنز نیست . طنز مثلاً مى گوید : "برو پسرخوب !" یا "بروشازده" . اهانتى ندارد ولى تبسم مى  آورد . حالا کسى که مى نویسد با مجرى که خودش این کاره است ، فرقى نمى کند . ایهام و گوشه و کنایه در هر دو هست .

*مثلاً من امکان دارد که ستونى را در جایى بخوانم و اصلاً نخندم ولى اگر اجراى آن را ببینم خیلى خنده ام بگیرد .

تفاوت هایى البته باید داشته باشد .

*راجع به همین تفاوت ها مى خواهیم صحبت کنید .

همه چیز در لحن است .

*اگر اینگونه باشد ، طنز صدا یا به قول معروف رادیویى قوى تر از نوشتار است .

حتماً همین طور است . شما یک مطلب را هر جورى که دلت بخواهد مى توانى بخوانى . من آنگونه که باید برایت مى خوانم . رادیو حسنش این است . آکسان لازم را روى آن مى گذارم تا خوب خوب متوجه شوى . این لحن کمک مى کند . یا بعضى از واژه ها را مى سازم در ذهن مردم . این سابقه ی ذهنى کمک مى کند تا بعد با توجه به آن ، خنده پدید بیاورم . ذهنش آماده است . به محض اینکه آن واژه را با آن سابقه ی ذهنى بشنود ، خنده اش مى گیرد .

*جاى این خنده کجاست ؟

بعضى وقت ها اصلاً نمى شود آن را معین کرد . چقدر فکر و غصه ؟ تفریح و خنده ی مردم کم است . طرف مى آید و مى گوید : "نوذرى ! دستت درد نکند . ۲۰ سال بود اینجورى نخندیده بودم." کیف مى کند و مى رود .

یا یک نفر دیگر آمد که عصا زیر بغلش بود و ۷۰ سال داشت و ( در حالى که بغض مى کند ، ادامه مى دهد ) گفت : "نوذرى ! نمى دانم چقدر از عمرم مانده ولى هرچه مانده براى تو ."  من تمام غصه هایش را از او گرفته ام .

*چه توفیقى از این بهتر که خلقى را بخندانى...

همانکه اول برنامه هر هفته بود ؛ زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانى / چه توفیقى از این بهتر که خلقى را بخندانى . حالا عده اى نمى پسندند ، الکى آوانگارد هستند . هیچ چى نمى فهمند الکى شکسپیرین هستند ؛ الکى . اگر شکسپیر زنده بود همه اینها را محاکمه مى کرد ( و کلى مى خندد)

*در فرهنگ ما هم این اتفاق افتاده . گذار مدرن را طى نکرده ایم ، از سنت پرت شده ایم در پست مدرن...

پدر من هم همین را مى گفت . مى گفت ما شماره ی خارجى یاد نگرفته ساعت خارجى به دستمان بستیم .

*آقاى نوذرى این مثال هایى که از برخورد مردم زدید همان توفیقى است که یک عمر از خدا خواسته اید ، نه ؟

اصلا نمى دانید . فراوان است . کارم هیچ کجا گیر نمى کند . رستوران براى غذا از من پول نمى گیرد .

این همه دکتر ها را اذیت مى کنم (!) ولى ۱۰شاهى پول دکتر نداده ام . دو و نیم سال در بیمارستانى که شبى ۳۵ هزار تومان قیمت آن بود بسترى بودم . هیچى ازمن نگرفتند ؛ ۴۰ میلیون مى شد . عمل قلب کردم همین طور و ... اینها ثروت من است . البته یک تفاوت اینجا هست . من روابط عمومى هم دارم یعنى هر کارى از دستم بربیاید براى مردم انجام مى دهم . الان اگر بروید هلال احمر ، مى گوید نوذرى براى این و آن دوا مى گیرد . یکهو جمعه بلند مى شوم و ۲۰ شاخه گل مى گیرم و به بیمارستان هاى خلوت مى روم . از سر پرستار مى پرسم کدام بیمار هست که کسى به دیدنش نمى آید؟

( به اینجا که مى رسد مى گوید : "ننویس ، اینها شخصى است و براى تو که جوانى مى گویم ." ولى ترجیح مى دهم گوش نکنم و بنویسم )

مى روم به همان اتاق و بیمار تعجب مى کند . اینقدر راحت مى شوم . مردم را دوست دارم...

*از آن طرف هم جواب مى بینید...

... جوابش را گرفته ام ، خیلى .... خیلى...

*نوشته هاى کارهاى شما چه قدر قلم خودتان بوده است ؟

حدود ۴۰ درصد نوشته و بقیه کار خودم است .

*یعنى بداهه ؟

بله . کار طنز ما را نمى شود همه اش از رو خواند . مثلاً چندسؤال به من مى دهند که با شما سؤال و جواب کنم . جواب هاى شما سؤال جدید ایجاد مى کند که در آن نوشته نیست . دیگر من هستم که سؤال هاى بعد را باید تولید کنم و کارى بکنم که براى شنونده جالب باشد . اینها شگرد دارد که هیچ کجا درسش را هم به آدم نمى دهند .

*این جریان در مسابقه هفته زیاد اتفاق مى افتاد . چرا ادامه پیدا نکرد ؟

به نوعى خسته شده بودیم . طولانى ترین برنامه بود .

*چندسال اجرا مى شد ؟

۸ سال . تا حدودى امکان نوآورى هم در آن نبود .

*آقاى نوذرى متولد چه سالى هستید ؟

۱۳۱۵ ، ۶۹سال دارم .

*با تئاتر شروع کردید ؟

نه، با دوبله و رادیو و تا الان غیر از اذان و اخبار هر نوع فعالیتى داشته ام .

*چه سالى ؟

۱۷سالگى . حدود سال ۱۳۳۳ . جاى "کرى گرانت" حرف زده بودم . خانم ژاله علو هم جاى سوفیا لورن صحبت کرده بود . خانم علو آن موقع در رادیو بود . رئیس وقت رادیو این فیلم را دیده بود و سراغ من را گرفته بود و به خانم علو گفته بود بگو بیاید رادیو . من هم ژست گرفتم و گفتم دعوتنامه بفرستند . فرستادند و من رفتم .

*تا کدام مقطع تحصیل کردید ؟

تا سال دوم دانشگاه ؛ ادبیات خوانده ام . به خاطر اینکه کار هم مى کردم دیگر نتوانستم بروم .

*امکان ادامه تحصیل در رشته خودتان نبود ؟

نخیر آقا ! ما هرچه داریم از خودمان یاد گرفته ایم(!) ( این را به شوخى مى گوید و بعد کلى مى خندد .)

*خب ، برگردیم به صبح جمعه و صدا و.... چقدر صداها صورت ساز هستند ؟

هیچى ، ببینید من سالها در رادیو بودم و تلویزیون نبودم ولى مردم مرا مى شناختند ، فقط با صدا . اول انقلاب رئیس وقت رادیو مرا دعوت به کار کرد . گفت : دوست دارى بیایى رادیو ؟ گفتم : اینجا خانه ی من است . گفت ۸- ۷ ماه اسمت را نمى گوییم . گفتم : مردم که مى فهمند . گفت : از کجا ؟ تلفن را برداشتم . گفتم : با کدام دگمه شما هم مى توانى گوش کنى ؟ وصل کرد . ۱۱۸ را گرفتم . گفتم : بیمارستان پارس لطفاً ! متصدى آنجا گفت : گوشى خدمتتان آقاى نوذرى . قطع کردم . از من پرسید : از کجا تو را شناخت ؟ گفتم : بابا با صداى من بزرگ شده اند!

*پس صدا خودش تصور و تشخص جدا دارد .

صدا اگر به دل بنشیند ، حفظ مى شود . باید شنونده بپسندد . باید راحت حرف بزنى . اگر خودت را محکم بگیرى یا ادا در بیاورى ، نمى شود .

*شما با صدایتان شخصیت مى ساختید ... مثل مُلون ...

آن جداست ولى با صداى خودت باید راحت حرف بزنى . نباید براى شنونده غریب بشوى . همین جور که دارم با تو حرف مى زنم مى روم پشت میکروفون . شنونده فکر مى کند کنارش نشسته ام .

*صدایى که تولید مى کنید تا زمانى که ملون یا دست و دلباز در ذهن شنونده شکل بگیرد چى ؟ آنجا که دیگر همین صدا نیست ، تغییر کرده .

آنجا هم صدا ، تیپى مى گیرد که نظیرش را مردم در اجتماع دیده اند . براى آنها غریبه نیست . هر ادا و اصولى را مردم نمى فهمند چون ندیده اند ولى مثلاً ملون در فامیل همه هست . خسیس در اطراف همه هست . مى شناسند و سریع ارتباط برقرار مى کنند . آن صدایى که ماندگار نمى شود به این دلیل است که مردم نظیرش را در اطراف خود ندارند .

*برگردیم سراغ دوبله . اولین فیلمى که دوبله کردید چه بود؟

( کمى مکث مى کند و فکر ) دختر نمکزار .

*فیلمى که با آن رفتید رادیو چى ؟

خانه ی قایقى .

*چندمین دوبله ی شما مى شد ؟

سومى یا چهارمى . جاى همه ی هنرپیشه ها هم تا الان حرف زده ام . یادش بخیر . الان تخصصى با دوبله برخورد نمى شود ؛ ۳۰سال پیش آقاى کسمایى مى خواست فیلمى را دوبله کند . یک دختر و پسر ژاپنى بودند در آمریکا . انگلیسى با لهجه ی ژاپنى حرف مى زدند . حالا این فیلم دارد دوبله مى شود . انگلیسى ، فارسى مى شود . هنرپیشه ها هم باید فارسى با لهجه ی ژاپنى حرف بزنند . ۲ ، ۳ هفته مهلت خواستم . رفتم سفارت ژاپن . گفتم : کدام یک از افرادى که اینجا هستند مدتهاست در ایران هستند و فارسى بلدند ؟ خلاصه معرفى کردند . با آنها آشنا شدم و یک ماهى هر شب مى رفتم منزل اینها . بابت این رل ۷۰۰تومان به من مى دادند . ۵ هزارتومان در عرض این یک ماه گل و شیرینى خریدم و رفتم منزل اینها . علاقه را مى خواهم بگویم . لهجه را پیدا کردم . آمدم به کسمایى گفتم آماده ام . یک سروصدایى کرد این دوبله.

*یک جمله با همان لهجه از آن فیلم یادتان مانده ؟

مثلاً مى گفت هرکى حربزه مى هوره ، پاى لرزش.... حتى براى فیلم هاى تلویزیونى که یک بار پخش مى شد و مدیر دوبلاژ آن بودم ، مى نشستم و لیپ سینگ درست مى کردم .

*یعنى چى ؟

جملات را طورى جور مى کردم که حرکات لب مثل اداى لغات و جملات فارسى بود . خیلى مشکل بود ولى الان اصلاً اینجورى نیست . به همین خاطر است که آنها هنوز ماندگارند .

*الان چه کار مى کنید ؟

نمایش و تئاتر هست که کمدى است و مردم خیلى راضى اند . دیوانه راج کاپور را هم قرار است دوبله کنم . پنجشنبه ها هم ۲ساعت در رادیو برنامه دارم به نام پنجشنبه ی شنیدنى . یک چیزى بین مسابقه هفته و صبح جمعه است .

*راجع به شاخصه هاى تفاوت در کار صحنه و رادیو صحبت کنید .

مشکل ترین کار در حرفه ما رادیو است ، چون فقط و فقط صداست . دکور نیست ، مکث نیست ، منظره نیست و...

*وقتى مثلاً صبح جمعه را ضبط مى کردید خنده تان نمى گرفت ؟

چرا بین خودمان چیزهایى مى گفتیم و مى خندیدیم .

*در تئاتر چطور ؟ به هر حال مخاطب دارد مى بیند .

چرا . مى گویم ولى همه متوجه نمى شوند . خود بچه ها مى فهمند یا همین ردیف هاى جلو . آنها هم مى خندند.

*کار جدى هم کرده اید ؟

بله . مثلاً وقت هایى که جمعه به عاشورا مى خورد مطلب مى خواندم یک یا حتى ۲ساعت . کلى گریه انداخته ام . وقتى کارى را مى کنم با اعتقاد و ایمان مى کنم . مثلاً دم اذان شروع به دعاخواندن مى کنم ، حالا ۵ دقیقه قبل تو را خندانده ام ولى به یکباره روحیه ام عوض مى شود .

*از پیشینه طنز چقدر بهره برده اید ؟  از مثلاً عبید زاکانى تا به امروز .

راستش هیچى . البته مثلاً موش و گربه عبید را مى خوانم . ولى به درد امروز نمى خورد . براى زمان خودش گفته . لطیفه اى که مردم ۱۰سال پیش با آن مى خندیدند ، امروز جذابیت ندارد . جوان امروز ما مثلاً جاهل را نمى شناسد . برایش اول باید شرح بدهى ، صدتا مثال بزنى ، تصویرش را بکشى...

*مثلاً شما جاهل را که حذف مى کنید چه چیزى براى روزگار فعلى جاى آن مى گذارید؟

خیلى چیزهاى دیگر . چیز که در اطراف مردم هستند . آنها را مى شناسند و هر روز با آن تیپ ها و شخصیت ها درگیرند . مثلاً پیرمرد "فبها" از همین نمونه است . از او نظر مى خواهند . مثلاً کسى مى پرسد : مى خواهم یک فندک بخرم ، بخرم یا نخرم ؟ مى گوید : از دو حال خارج نیست یا فندک خوبى به تو مى فروشند یا خیلى بد .

اگر خوب بود فبها اگر بد بود تا بزنى ابرویت مى سوزد . ابرویت بسوزد دو حالت دارد . یا سطحى است یا گُر مى گیرد . اگر سطحى بود فبها اگر گر بگیرد باید بروى بیمارستان . رفتى بیمارستان ۲ حالت دارد . یا با انصاف هستند یا نه . اگر انصاف داشتند فبها و گرنه مى خوابانند و خرج روى دستت مى گذارند و همین طور جلو مى رود و بالاخره مى گوید : امکان دارد بمیرى . پس به خاطر یک فندک خودت را به کشتن نده . همین تسلسل با مردم ارتباط برقرار مى کند چون در اجتماع اتفاق مى افتد . پیاز داغ آن را اضافه مى کنیم با کمى اغراق . آن وقت شنیدنى و جذاب و خنده دار مى شود .

*آقاى نوذرى ! این آخرى ها کم پیدا بودید؟

مریض بودم . در بیمارستان بسترى بودم . دو و نیم سال هم که زندان بودم . کلاهم را برداشتند ؛ ۸۲ میلیون .

*جریان بیمارى چیست ؟

از هفته ی آینده دیالیز شروع مى شود . هفته اى ۳ روز ، روزى ۴ ساعت . ( مى خندد اما نه خیلى شیرین ) مثل یک اداره مى شود ؛ جدول حل مى کنم تا تمام شود ( و دوباره مى خندد )

*برنامه بعدى که خواهید داشت چیست ؟

قرار است با مجید جعفرى زکریاى رازى را کار کنیم .

*کمدى ؟

نه نه . جدى .

*بعد از نیم قرن کار طنز ؟

خوب مى شود .

*تا الان سابقه کار جدى روى صحنه داشته اید ؟

نه . مردم از من انتظار خنده دارند .

*پس حالا...

خب ، کار در تئاتر شهر خواهد بود . اسم کار زکریاى رازى است . طبیعتاً مردم با تصورات دیگرى مى آیند .

*وقتى اسم منوچهر نوذرى را ببینند چى ؟

آن دیگر به من برمى گردد که بتوانم از پس آن بربیایم . امید به خدا . وقتى جلوى دوربین یا روى صحنه ژست نگیرى و خودت باشى و زندگى  کنى همه چیز حل است .

*وقتى مى خواستید شروع کنید حتماً خانواده بر شما تأثیر داشته چون شما هم روى پسرتان تأثیر داشته اید .

باور مى کنید من مخالف بودم . زندان که بودم کار را شروع کرد . به او مى گفتم آخرش باید سراغ یک شغل بروى . کار ما امنیت ندارد . ( و دوباره مى خندد ) البته بچه با سوادى است . کسى هم که سواد دارد ، ریتم را مى شناسد . حرف زدن ، راه رفتن و کلاً همه ی کار ما ریتم است . کسى موفق است که قدم هایش را سرجا بردارد . روى سِن ، وارد که مى شوى ، اگر مردم را گرفتى ، گرفتى ، اگر نگرفتى تا آخر خودت را هم بکشى نمى شود . این را از اِرحام صدر یاد گرفتم .

*همکارى هم داشته اید ؟

نه . نوروزها پیش او مى رفتم . قرص بودن را از او یاد گرفتم . نباید بترسى . با یک نگاه مى شود خنداند . حالا ارحام بیشتر شعار مى داد ولى به جا .

*این یک نقطه ضعف است ؟

نه ، حرفه اش این بود تیکه مى انداخت . درشت صحبت مى کرد و حاضر جواب بود . در یک تئاتر پدر و پسرى را آشتى مى داد . گفت : بوبوسِش ( بالهجه ی اصفهانى مى گوید و عجیب مسلط و شیرین صحبت مى کند ) طرف شل مى بوسید . گفت : "اینکه از فحشم بدتر شد که . ماچ مى باس صدا بِدِد مِثى چَه چَه بلبل" . بعد خودش رفت ته سن . لب هایش را غنچه کرد که بیاید یاد بدهد . یکى از تهرانى هاى حاضر درسالن صداى موچ را درآورد . آن صدا تمام نشده بود که گفت : "این همسایه هاى خنگى ما یاد گرفتن و تو یاد نگرفتى ؟ "

در حاضر جوابى محشر بود .

*طنز ترین اتفاقى که ناخودآگاه در کار شما در این ۵۰ سال افتاده احتمالاً خیلى جالب است . کنار همه ناگفته هایى که مانده ، فکر مى کنم بهتر است با آن اتفاق به پایان برسیم .

یک چیز خیلى عجیب و غریب . نمایشى در صبح جمعه داشتیم و یک اشتباه عمدى در آن بود . شنونده ها باید پیدا مى کردند و به ما پاسخ مى دادند . نمایش را شیشه گران مى نوشت . یک روز نمایش را تحویل داد و رفت . ما در تمرین اشتباه را پیدا نکردیم . از خودش پرسیدیم گفت : راستش یادم رفته . حالا شما اجرا کنید ببینید چه مى شود .

آقا مردم ۱۲ تا ایراد به جا گرفته بودند ( خودش خیلى مى خندد ) خیلى عجیب بود که ما خودمان متوجه نشده بودیم .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


از حسین منزوی با صدای کورش یغمایی

ترانه ها و متن شعرهای حسین منزوی با یاد دوستی که با من از حضورش در جلسات شعرخوانی شادروان حسین منزوی می گفت .

*

گوش کنید به سرود "ایران" با شعری از شادروان استاد حسین منزوی و موسیقی و صدای استاد کورش یغمایی از اینـجا .

گوش کنید به ترانه ی "من همه تو ، تو همه تو" با غزلی از شادروان استاد حسین منزوی و موسیقی و صدای استاد کورش یغمایی از اینـجا .

گوش کنید به ترانه ی "دور ِ باطل" با غزلی از شادروان استاد حسین منزوی و موسیقی و صدای استاد کورش یغمایی از اینـجا .

به بهانه ی 12 آذر سالروز تولد استاد کورش یغمایی و با آرزوی تندرستی و عمر طولانی برای یکی از خاطره سازان بزرگ دوران ما .

درباره ی استاد کورش یغمایی نگاه کنید به "کورش یغمایی ، گیتار و ترانه های ایرانی" در اینـجا .

در نوشتار بلندی که سال پیش درباره ی کورش یغمایی بزرگ نوشتم ، از شعرشناس بودن و نقش مهمی که کورش یغمایی در شناساندن دو شاعر بسیار بزرگ اما در گمنامی درگذشته ی ما داشته است نوشتم ، دو غزلسرای بزرگ که جز غزل در گونه های دیگر شعر هم هر دو فعال بودند : استاد حسین منزوی و استاد نوذر پرنگ .

امسال در روز تولد کورش یغمایی ، به نظرم رسید که سه کار مشترک او با حسین منزوی را دوباره و دوباره بشنویم . سرود "ایران" که سرودی میهنی است در رثای ایران عزیزم و کورش یغمایی با صدایی کاملا حماسی اما با احساس آن را خوانده است چون حرف از ایران شد کار بسیار حماسی کورش یغمایی با شعری از سید محمد رضا میرزاده ی عشقی با نام "عشق ِ وطن" را هم می توانید بشنوید از اینـجا ، با این توضیح که سال پیش اتفافی هنگام نوشتن درباره ی کورش یغمایی متوجه شدم که این شعر سروده ی میرزاده ی عشقی است ، چیزی که تا پیش از این وبلاگ در جایی از وبلاگستان به آن اشاره ای نشده بود و باز همین دلیلی است بر شعرشناس بودن کورش یغمایی و آشنایی بسیار او با ادبیات پارسی .-

اما ترانه ی بی مانند "من همه تو ، تو همه تو" شاه غزلی است که من سالها فکر می کردم مولانا آن را سروده است از بس اتمسفر آن مولانایی است اما بعدها فهمیدم شاهکاری است از حسین منزوی و کورش یغمایی هم آن را در فضایی عرفانی ، سماع گونه با "هو" گفتن های پیاپی و همراهی دف و دیوان ( البته مطمئن نیستم صدای ساز دیوان باشد اما به هر رو ساز زهی موسیقی سنتی ترکیه است ) با تم موسیقی سنتی ترکیه خوانده است تا هر چه بیشتر این شعر مولانایی به نظر برسد . و در ادامه متن هر سه شعر شادروان استاد حسین منزوی به این هم توجه کنید که در هر سه شعر واژه ی "توفان" وجود دارد و این نشانی از توفان درون حسین منزوی است که اگر نه غزلهایش این چنین توفانی نبود - :

ایران

*

ایران

صدای ِ خسته ام را بشنو ای ایران !

شِکوای نای ِ خسته ام را بشنو ای ایران !

می خوانم آوازی میان ِ ضربِِ توفان ها

همخوانی ِ من با رعد و برق و باد و باران ها

آواز ِ من هر چند ایرانم ، غم انگیز است

با این همه از عشق ، از عشق تو لبریز است

من از دماوند و سَهندت قصه می گویم

زِ کوه های سربلندت قصه می گویم

ز ِ رودهایت ، اشک های غرقه در خونَت

زِ خشم ِ کرخه ، زاری های کارونَت

در ذهن ِ من ریگِ روانت نیز سرسبز است

حتی کویرت نیز بی پاییز ، سرسبز است

دیگر چه جای باغهای چون بهشت تو

ای در خزان هم سبز بودن ، سرنوشت ِ تو

اوج ِ بلند ستونهای تخت ِ جمشیدَت

از سربلندی سَر رسانیده به خورشیدَت

پروا مکن از این شکستن ها که در فرجام

ایران ِ من تو کامیابی ، دشمنَت ناکام

می دانمَت اما که جای ایستادن نیست

می دانمَت جایِ به مُرداب اوفتادن نیست

ایران ِ من ای یادگار ِ یادگارانَم

ای کوکبِ پیشانی تاریخ ، ایرانَم

ایرانَم ای سیلاب دریاگوی ِ دریاجو

از آن سوی ِ تاریخ رَه طی کرده تا این سو

جویی که از سرچشمه ی آیینه ات جاری است

خونی که از زخم ِ عمیق سینه ات جاری است

می شوید از دلهای ما هم زخم ِ غم ها را

همراه ِ خود به دریا می برد ما را

ایران ِ من ای یادگار ِ یادگارانَم

ای کوکبِ پیشانی تاریخ ، ایرانَم

*

من همه تو ، تو همه تو

بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو

هر که و هر کَس همه تو ، این همه تو آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من

تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو

ای همه دَستان ز تو و مستی مستان ز تو هَم

رمز ِ مِیِستان همه تو راز ِ نِیِستان همه تو

شور تو ، آواز تویی ، بلخ تو ، شیراز تویی

جاذبه ی شعر تو و جوهر ِ عرفان همه تو

همتی ای دوست که این دانه ز ِ خود سر بکشد

ای همه خورشید تو و خاک تو ، باران همه تو

تا به کجایم بری ای جذبه ی خون ، ذوق جنون

سلسله بر جان همه من ، سلسله جنبان همه تو

*

دور ِ باطل

باز دریای دلم توفانی است / آسمان کِسِلم بارانی است

با غم اَر زیر و زِبر شد نه عجب / تحفه ی فصل خزان ویرانی است

شرح تنهایی من می پرسی ؟ / شرح تنهایی من طولانی است

دور ِ باطل زده ام قصه ی من / همه سرگشتگی وحیرانی است

بعد سر گشتگی وحیرانی / باز هم حیرتِ سر گردانی است

بوی پیراهن یوسف نرسید / می وزد باد ولی هجرانی است

دار و تیشه همه آسودگی اند / عشقبازی نه بدین آسانی است

معنی عشق بپرس از مجنون / که همه بی سر وبی سامانی است

نَسخ وتَعلیق من از سر مشقی است / که مرا حک شده بر پیشانی است

گرد بادم نه نسیم ِسحری / کار من گُل نه غُبار افشانی است

نای بی همدمَم وتا به ابد / ناله در حنجره ام زندانی است

شبِ قطب وفَلک بی فَلَقم / من همیشه اُفقم ظُلمانی است


  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


میرزا کوچک خان ؛ سردار جنگل

11 آذر سالروز شهادت میرزا یونس پسر میرزا بزرگ معروف به میرزا کوچک جنگلی است . مردی که برای آزادی ایران و ایرانی جان بر کف در برابر امپراتوری انگلستان و روسیۀ تزاری تا آخرین نفس ایستاد . هم نسلان من سالهای دهۀ 60 را خوب به خاطر دارند که در آن دهه در تلویزیون و سینما چند اثر دربارۀ زندگی و مبارزۀ میرزا کوچک و یارانش ساخته شد . شاید در ذهن بسیاری از ما میرزا کوچک جنگلی فقط مردی با ریش های بلند باشد بی آنکه بدانیم او مردی بود به شدت ایران دوست ، مردی که آن قدر به فردوسی عشق می ورزید که در قرارگاه نظامی خود در میان جنگل هم جلسات منظم فردوسی خوانی برای افرادش برقرار کرده بود . از میان کتاب های بسیاری که دربارۀ میرزا کوچک نوشته شده است کتاب "سردار جنگل" ابراهیم فخرایی ، یکی از معتبرترین آثار است . در ادامه نوشته ای از شهید خسرو گلسرخی دربارۀ این کتاب و دربارۀ میرزا را می نویسم و پس از آن قانون اساسی نهضت جنگل را ، قانونی که پس از گذشت 90 سال کاملا امروزی به نظر می رسد هر چند برای 90 سال پیش و همین امروز ایران هم بسیار ایده آلیستی به نظر می رسد و در پایان نوشته ام هم پاره ای از بخش چهارم شعر "دامون" سرودۀ شهید خسرو گلسرخی .

*

نوشته ای از شهید خسرو گلسرخی دربارۀ میرزا کوچک جنگلی

"سردار جنگل" ، ادعا نیست ولی ادعا نامه ای است علیه بیدادگری های ، ستمگری های مشتی بیگانه ، روسهای تزار و انگل های آنگلوساکسُن که همان انگلیسی های امپراطوری باشند که ایران را به دو نیم کرده بودند و از ملتی در این سوی جهان ، در آسیا عوارض می گرفتند . عوارض چه ؟ بدون شک عوارض زور و در همین لحظه ی حساس تاریخی "وثوق الدوله" ها هم ، دو دستی به خاطر حفظ منافع شخصی و فردی ، عوامل لازم را در اختیار این زورگویان خونخوار می نهادند تا کارشان در اجحاف به توده ها آسان گردد .

... میرزا کوچک خان که ابتدا تنها به جنگلهای گیلان رفته بود ، بعد از مدت زمان کوتاهی می بینیم که چگونه توده ها ، او را احاطه می کنند و از "هیچ" همه چیز می سازند علیه بیدادگری های انگلیس ها و قتل و غارت آنان ، قیام می کنند و چگونه با آزادگی کشته می شوند و مبارزه را تا پایان ِ "خط" ادامه می دهند و سران این نهضت تا واپسین دم حیات ، گرفتار جذبه های متداول زمان نمی شوند و پیش روی را تنها آینه ای می بینند که کلمه ی "آزادی" در آن انعکاس یافته است . نهضت میرزا کوچک ، چنین نهضتی است دور از منافع فردی و سرشار از ناسیونالیسم ؛ ایمان و  وارستگی .

ابراهیم فخرایی مردانی را که با ابتدایی ترین وسایل ، آغاز به کار کردند ، در شروع پی افکنی نهضت ، هیات آنان را چنین تصویر می کند : "یک کلاه نمدی سیاه در سر ، یک کت ضخیم پشمین ( چوخا ) در تن ، کفشی از چرم گاومیش به پا و کوله باری سنگین به پشت و چماقی از چوب اَزگیل در مشت ، یک تفنگ ورندل یا حسن موسی به دوش ، یک داس و یادهره آویخته به کمر و چند قطار فشنگ حمایل ، که بر روی هم داستان اساطیر و پهلوانان افسانه ای را زنده می کند " و همین مردانند که بعدها به بزرگترین توفیق نظامی دست می یابند و با عدم وسایل تدافعی ، در جنگلها ، به خاطر جوهر مبارزه طلبی و هدف خویش ، گمنام و مردانه برای همیشه خاموش می شوند .

نهضت جنگل که باعث هول و وحشت دست نشاندگان وطنی و عوامل استعمارگر خارجی شده بود بهترین راه را در آن می یابند ، نهضت را از هم می پاشند و می بینیم که دسیسه های آنان ، گاه ، کاری می افتد و احمدخان کسمایی از نهضت جدا می شود ، دکتر حشمت تسلیم و اعدام می گردد ، احسان الله خان ، در حساس ترین لحظات پیروزی جنگلی ها به "کوچک" پشت می کند و از پیشروی جنگلیها می کاهد در نتیجه ، وقتی در نهضت ، دسیسه ها ، نیرنگ ها و عوام فریبی ها رخنه کرد ، دیگر دلبستگی ها از جوانب و سطوح مختلف آن فرو می ریزد و در میان توده بدون جذبه و کشش می شود .

نهضت جنگل ، نهضتی بود که بدون جانبداری از دولتی دیگر و بدون در پناه ماندن و به زیر سایه رفتن ملتی دیگر ، ایرانی را پیش چشم داشت که آزاد بود و ملت آن ، از زندگی خوب ، برخوردار بودند در آن منافع فردی و مادی محکوم به نابودی بود و مردم می توانستند ببالند ، نفس بکشند و به عنوان یک ملت مستقل و آزاد ، بدون داربست بر پای خویش بایستند .

*

قانون اساسی مبارزان جنگل که در کنگرۀ کُما در سال 1299 شمسی به تصویب رسید و آیندۀ نهضت جنگل قرار بود بر مبنای آن باشد :

مَرامنامه

آسایش عمومی و نجات طبقات زحمتکش ممکن نیست مگر به تحصیل آزادی حقیقی و تساوی افراد انسانی بدون فرق نژاد و مذهب در اصول زندگانی و حاکمیت اکثریت به واسطه منتخبین ملت  . پیشرفت این مقاصد را فرقه ی "اجتماعیون" به موارد ذیل تعقیب می نمایند .

مادۀ اول

1- حکومت عامه و قوای عالیه در دست نمایندگان ملت جمع خواهد شد . 2 قوای مجریه در مقابل منتخبین ملت مسئول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت می باشد . 3

10 انتخابات باید عمومی و متناسب و مساوی ومستقیم باشد . 11 هر یک از افراد 18 ساله حق انتخاب کردن و 24 ساله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را دارا هستند .

مادۀ چهارم اقتصاد

12 منابع ثروت از قبیل خالصجات ، رودخانه ها ، مراتع ، جنگلها ، دریاها ، معادن ، طُرُق و شَوارع و کارخانجات جزء علاقۀ عمومی است . 13 مالکیت اراضی با ملاحظۀ تامین معیشت عمومی تا حدی تصدیق می شود که حاصل آن عاید تولید کننده شود . 14 ممنوع بودن انحصار و احتکار ارزاق و سرمایه . 15 تبدیل مالیات های غیر مستقیم به مستقیم تدریجا .

مادۀ پنجم معارف ، روحانیت ، اوقاف

16 تعلیمات ابتدایی برای کلیۀ اطفال مجانی و اجباری است . 17 تحصیلات متوسطه و عالیه برای اطفالی که استعداد داشته باشند مجانی و حتمی است . تبصره محصلین در انتخاب هر فنی از فنون آزادند . 19 دیانت چون از عواطف قبیله است باید مصون از تعرض باشد . 20 ضبط و ادارۀ کل اوقاف در دست عامه و تخصیص عواید آنها به مصارف عمومی و امور خیریه و صحیه و تاسیس کتابخانه های عمومی .

مادۀ ششم قضاوت

21 قضاوت باید سریع ، ساده و مجانی باشد . 22 تبدیل تنبیهات به اصول تکدیری . 23 حبس مقصرین به اعمال شاقه باید به مدرسه و دارالتربیۀ اخلاقی تبدیل شود .

مادۀ هفتم دفاع

 24 ورزش و مشق نظامی برای مدارس ابتدایی و متوسطه اجباری است . 25 برای تحصیل فنون نظام ، مدارس عالیه تاسیس خواهد شد . 26 در مقابل تهاجمات ضد اصول اجتماعی و تجاوزات کشورسِتانی ، دفاع از وظایف عمومی و اجباری است .

مادۀ هشتم کار

27 ممنوع بودن کار و مزدوری برای اطفالی که سنشان به 14 سال نرسیده . 28 برانداختن اصول بیکاری و مفتخواری به وسیلۀ ایجاد موسسات و تشکیلاتی که تولید کار و شغل می نمایند . 29 ایجاد و تکثیر کارخانجات با رعایت حفظ الصحۀ کارگران . 30 تجدید ساعات کار در شبانه روز منتها به هشت ساعت استراحت عمومی و اجباری در هفته یک روز .

مادۀ نهم حفظ الصحه

31 تاسیس دارالعجزه و مریضخانه های عمومی و مجانی . 32 رعایت نظافت و حفظ الصحه در مجامع و منازل و مطبخ ها و کارخانجات و غیره . 33 انتشار قوانین صحی در بین عامه . 34 جلوگیری از امراض مُسریه و مُسکرات منع استعمال افیون و سایر مواد مخدره .

*

پاره ای از بخش چهارم دامون سرودۀ شهید خسرو گلسرخی :

مجاهدی پیر ، در خیابان های شهر سرگردان بود حرف هایی دربارۀ سر ِ بریدۀ میرزا کوچک خان می زد که آن را به تهران فرستاده بودند ...

در جنگل این صداست :

از خون این سر  ِ بُریده هراسانید ؟

ای خواب ماندگان ِ خیابانی !

اینک که سر به راه ، خمیده ، دوتا شدید

در این هجوم ِ "سپیدی" ِ کاذب

رگ هایتان کجاست ؟

باید زمین تشنه به خون شستشو دهد

گرد ِ خزان و کهنه ی مانداب

در جنگل این صداست :

- همیشه سبز و تپنده

- همیشه جنگل باش

-

ای چشم های گر گرفتۀ کوچک

در گیلوان هنوز خورشیدی

در گیلوان

کسی نخواهی یافت ...

بی ترانه که پوشیده است

بر جنگل ِ شمال ِ ستم رفته

در این حریق ِ زمستانی

آوازه خوان دوباره می آیی

اندوه ما شکسته در میان صدایت

جنگل دوباره در نگاه تو خواهد سوخت ...

ای چشم های گر گرفته ی کوچک

در آسمان ستاره نمی بینم

جز نام تو

که آفتاب هر شبه ی ماست

آواز خوان

دوباره تو می آیی

در هیأتی جوان و تناور

امسال

هزار "کوچک" ِ رزمنده

بی هیمه از تمام ِ زمستان

عبور خواهد کرد

جنگل به پیچ

بر تنت ای آواز

آواز ِ انقلاب

در برگ ها به ویرانی ات نشین

باید دوباره برگ

از نوازش ِ انگشت های تو

در دست های ما حماسه بگوید

باید دوباره درختان ترانه بخوانند

خم می شوی درختِ شاخه شکسته !

باید این غرور ، غرور تبر خورده !

امّا اگر بهار بخواند

آواز ِ انقلاب بخوانی

هر قطره خون تو

آخر به لوت خواهد برد

پیغام ِ سرفرازی و سرسبزی

هر قطره خون تو

سبز خواهد کرد

اندوه ِ مخقی ما را

خون ِ درخت

جراحتِ  قلب ماست ...

-

جنگل !

غروب بود

وقتی صدای ضربۀ ویرانگر تبر آمد

از پشت "راش" ها

گفتم : "پَلت" اُفتاد

بنشست در خون ِ سبز

افق ِشب

ای ایستاده پریشان !

شوق ِ هزار همهمه

در دست های تو بیدار

گریان مباش

در این بهار

صدها هزار "پَلت" ِ پایدار

خواهم کاشت ...

-

در قلب ناگسستنی برادری ِ تو

با گونه های ماهتابی گلگون

لبخند فاتحانه به لب داشت

در لحظه ی گرفتن رگبار ...

با "سید چمنی" جنگل چه کرد ؟

جنگل نکرد ویرانش

جنگل رفیق و همراه او بود

آن جنگل خزه ...

در ناگهان ِ غروب دو چشمش

با پوکه ها چه گفت ؟

تنهایی ِ "چموش" و "چوخا"

و چوبدستی ِ "توسکا" ؟

با پوکه ها چه گفت ؟

تنهایی ِ تفنگ و وطن

تنهایی ِ مجاهد و جنگل ؟

-

آن "سید خزه"

آخرین مجاهد ِ جنگل بود ...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


استاد پرویز شهریاری و نوشتاری از ایشان پیرامون دانش در دنیای نو و کهن

دوم آذرماه است و هشتاد و چهارمین زادروز استاد بزرگ دکتر پرویز شهریاری . به رسم دو سال گذشته که از استاد بزرگ ریاضیات ایران در اینجا نوشتم امسال هم بخشهایی از مقاله ای در مجله ی چیستا که خود آن مقاله هم گزیده ی سه مقاله ی استاد شهریاری در سال 1334 و 1335 در نشریه ی "امید ایران" بوده است را می نویسم . مقاله ای که تمرکز آن از نگاه من بیشتر بر روی نگرانی استاد از سرنوشتی است که علوم انسانی در حکومتهای مختلف می تواند پیدا کند و اثر مهمی که علوم انسانی می تواند در آگاهی و آزادی و آزاد اندیشی مردم داشته باشد .

نوشته های دیگرم درباره ی استاد دکتر پرویز شهریاری :

یادداشتی از استاد پرویز شهریاری درباره ی هنر بخوانید در ایـنجا .

پرویز شهریاری ؛ اَبَر آموزگار زرتشتی ایرانیان بخوانید در  ایـنجا .

استاد پرویز شهریاری ؛ همیشه آموزگار بخوانید در  ایـنجا .

با آرزوی تندرستی و طول عمر برای استاد بزرگ ریاضیات ایران که چندین نسل از باسوادهای ایران و نسلهای بعد آموختن ریاضی را مدیون تلاشهای ایشان هستند و خواهند بود .

تاریخ گذشته ی بشر ، از زمانی که پای به مرحله ی تمدن گذاشت پُر از صف کِشی ها و جنگ و جدال هاست . منظور تنها جنگ هایی نیست که بین کشورها رخ داده است ، بلکه نظر به آن جنگ هایی هم هست که انسان به خاطر پیروزی دانش و آزادی دنبال کرده است . منظور جنگی است که یک طرف آن مردم ساده ، هواداران حق انسان ، و در سمتی دیگر صاحبان امتیاز و حامیان دنیای کهن قرار دارند . به قول نویسنده ی فرهیخته ای : "راهی که انسان در طلب حقیقت می سپرد ، راهی است دراز و به همان سان که گذشت از یک مرحله ی اقتصادی به مرحله ی دیگر ، با انقلاب و عصیان محرومان و قساوت و سفاکی صاحبان امتیاز همراه بوده است ، همان گونه هم سیر اندیشه ی انسان از مرحله ای به مرحله ی مترقی تر ، صاحبان اندیشه های ناراست و طرفداران ناصواب را که دستیار ستمگران هساتند ، به خشم آورده و آن ها را به خون خوتری واداشته است " .

... "شی هوانگ تی" دیکتاتور پیش از میلاد امپراتوری چین ، برای این که تاریخ گذشته باعث این نشود که سرنوشت سایر جنایتکاران را به یاد او بیاورد ، دستور داد تا همه ی کتاب های علمی و تاریخی را بسوزانند . او دستور داد تا 460 دانشمند چینی را به جرم دانشمند بودن محکوم به سربریدن کنند ... "شی هوانگ تی" گمان می کرد نابودی کتاب و کشتن دانشمندان می تواند راه تاریخ را تغییر دهد و یا واقعیت های گذشته را از بین ببرد .

هیپاتی دختر تئون از مردمان اسکندریه ، ریاضی دان مشهور و مبلغ نظرهای دیوفانت و اقلیدس و نخستین زن ریاضی دانی که می شناسیم ، به جرم مسیحی نبودن در سال 410 میلادی از کالسکه ای که بر آن سوار بود در راه کلاس درس به خانه بیرون کشیدند و سنگسارش کردند .

تازه این نمونه ها مربوط به زمانی است که دوران کم و بیش شکفتگی و پیشرفت دانش بود و زندگی خاص یونان و روم که همه ی کارهای عملی را بر دوش برده ها گذاشته بود و سیاست و داوری هم مربوط به عده ی ویژه ای بود . افرادی بودند که بدون هیچ کاری ، مقرری مرتبی از دولت می گرفتند ، یا صاحب زمین و برده ای بودند و با آسودگی می اندیشیدند . همین وضع باعث شده بود که دانش و هنر و فلسفه بشکفد و باز هم به همین دلیل است که دانش عملی و فنی کمتر مورد توجه قرار بگیرد و برای نمونه ارستو "دانشی را که ما به ازایی در خارج داشته باشد ، دانش واقعی نمی دانست" .

ولی جامعه ی بردگی یونان و روم ، عامل های ویران کننده ی خود را در درون خود پرورد و عصیان های پیاپی بردگان و کُلُن ها ، بحران کمبود تولید و بن بست اقتصادی که جامعه با آن روبه رو شده بود و سپس قوم های ژرمن که آن را در هم فرو ریخت و به جای آن جامعه ی فئودالی ( ارباب رعیتی ) با اقتصاد سربسته و محدود به وجود آمد . رابطه ی بین شهرها و روستاها کم شد و اقتصاد محدود ، زندگی و اندیشه ی محدود به وجود آورد و افزون بر آن تسلط بی اندازه ی صاحبان کلیسا بر زندگی مردم ، رکودی در زمینه ی دانش به وجود آورد . دوران تعبد بی سابقه آغاز شد و ظلمت و جهل سراسر اروپا را فرا گرفت . وضع دانش را در این دوران از روی این نمونه می توان درک کرد ، "پی یر روسو" در کتاب "تاریخ دانش ها" می نویسد : "روزی یکی از ثروتمندان آلمانی که علاقمند بود به فرزند خود تعلیم دقیق تجاری بدهد یکی از استادان دانشمند را ملاقات کرد و از او پرسید : فرزند خود را به کدام دانشگاه بسپارد ؟ دانشمند بزرگ به او پاسخ داد : موضوع دوتاست ، اگر می خواهید فرزند شما تنها جمع و تفریق را بیاموزد می توانید او را در یکی از دانشگاه های آلمان که مایل باشید بگذارید ، اما اگر به جز آن سودای آموختن عمل ضرب را نیز در سر می پرورانید ، تنها یکی از دانشگاه های ایتالیاست که ممکن است این موضوع را به او یاد دهد" . دستگاه "بازبینی اندیشه ها" ( تفتیش عقاید ) سده های میانی ، به یاری خرمن های آتش و شکنجه با تمام نیرو برای نگه داری چنین وضعی می کوشید .

... با پیروزی انقلاب کبیر فرانسه عمر نظام سده های میانی و هر آنچه که وابسته به آن بود به پایان رسید . اگر نیروهای مدافع نظام کهنه چه در داخل و چه در خارج فرانسه با سرسختی در برابر نفوذ و پیشرفت اندیشه های انقلاب مقاومت می کردند ولی تاریخ راه خود را می پیمود . جهان و هر آن چه در آن بود دگرگون شد ، برای نخستین بار در تاریخ فریادهای آزادی و برابری از لابه لای سطرهای قانون ها و از زبان کسانی که حکومت را به دست داشتند به گوش رسید . دانش رونق یافت . دهقانان از وابستگی به زمین آزاد شدند ، مردم حق اظهار نظر و انتخاب کردن و انتخاب شدن پیدا کردند . سرمایه داری که تا آن زمان طبقه ای زیر دست بود به حکومت رسید و آزادی کامل به دست آورد ولی درست به همین دلیل کار خاتمه نیافت . جامعه زیر و رو شده بود ولی طبقه ای منفعت طلب جای طبقه ی منفعت طلب دیگر را گرفته بود .

طبقه ای که به یاری مردم و با نیروی آن به حکومت رسیده بود خود را در تضاد با آن ها احساس می کرد و ... باز هم مبارزه آغاز شد ... مبارزه به پایان نمی رسد تا هرگونه امتیازی برای طبقه ای ویژه خاتمه پیدا کند و انسان به جایی برسد که مبارزه با دشواری های طبیعت و مبارزه بین کهنه و نو جانشین مبارزه بین طبقه ها شود .

... امروز نبرد دانش با دانش دروغین در آخرین طبقه ها ادامه دارد . امروز تنها دانش های روان شناسی ، فلسفی ، اخلاقی و اجتماعی است که پناهگاه هایی در خود دارند ولی این نبرد چنان سهمگین است و با سرعت ادامه دارد که دور نیست دیو جهل از بالای عمارت با مغز به زمین فرود آید و برای همیشه محیط مقدس دانش را ترک کند .

امروز دیگر همچون سده های میانی دانشمندی را به خاطر این که فلان راز ریاضی را کشف کرده است یا به ویژگی های فلان ترکیب شیمیایی پی برده است تعقیب نمی کنند ... پس آیا مدافعان دنیای کهن دست از دانش برداشته اند و آن را به دانشمندان سپرده اند تا برای رفاه و آسایش انسان تکامل بخشند ؟ چنین نیست . زیرا خوب می دانند که امروز نمی توان جهان دانش را به عقب راند و ذره های به هم ریخته ی "اسکولاستیک" را به هم جوش داد و آنچه که بی پایه بودن آن روشن شده است رونق بخشید .

مدافعان امروزی دنیای کهن درباره ی دانش های مختلف روش های جداگانه دارند . آن جا که سر و کار آنها با دانش های مثبت و صنعت است با تمام نیرو می کوشند تا آن را به خدمت خود و ضد منافع مردم بگمارند و آنجا که با دانش های روانشناسی ، اجتماعی ، اخلاقی و فلسفی رو به رو می شوند یعنی دانش هایی که هنوز آخرین نبردهای دانش و جهل در آنها ادامه دارد تلاش می کنند تا نظر خود را بپذیرانند و به یاری به اصطلاح قانون هایی که برای این دانش ها می سازند مردم را گمراه کنند ...

... هر نظامی فلسفه ای دارد و بنا بر فلسفه و اعتقاد خود و به خاطر حفظ یا توسعه ی نظام خود ، روان شناسی ، جامعه شناسی و اخلاق ویژه ی جامعه ی خود را وضع می کند . ... امروز می کوشند فلسفه و روان شناسی خود را با دانش بیارایند و از آمار و روش های علمی استفاده کنند و آن وقت درست سر پیچ ها به نفع خود نتیجه بگیرند . این است که امروز بازشناختن درست از نادرست ، دقت و روشن بینی بیشتری می خواهد .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0