خیام ؛ آزاداندیشی جاودانه و دشمن سرسخت خرافات و عوام فریبی !

درباره خیام بخوانید و بشنوید : از خیام تا استیون هاوکینگ .

*

با شادی فراوان از رونمایی تندیس خیام در یکی از دانشگاه های مادرید اسپانیا و با غم فراوان که چرا ما آن چنان که باید قدر این نابغه ی بی تکرار ایران را هنوز نمی دانیم . مطمئنم اگر پیش از 1357 برای او آرامگاه ساخته نمی شد هنوز آرامگاهی برای خیام در نیشابور نبود و چه بسا آثار گور او را هم از بین می بردند مبادا که کنجکاو شویم و برویم و بخوانیم و بدانیم درباره ی خیام همیشه جاودان .

دیروز در آغاز نوشته ام درباره ی خیام به حافظ پرستان اشاره کردم و اینکه حافظ که او را "رند" و ... می خوانند بسیار تحت تاثیر افکار و اندیشه ی ژرف خیام بوده است اما در صراحت کلام هرگز و هرگز به گرد پای خیام هم نرسیده است ... و گر نه خیام هم اگر می خواست چون حافظ در پرده "رندانه" گویی کند و از روزگار و مردم دورانش انتقاد ، مطمئن باشید نه تنها از سوی دین فروشان زمان خود متهم به کفر و الحاد و ... نمی شد بلکه شاید از سوی زعمای مردم عوام این چندصد سال مانند حافظ ترویج می شد و رباعیات او را هم مانند دیوان حافظ ، امروزه در کنار قرآن می گذاشتند .

حافظی که از آغاز تا پایان دیوان دائم از می و میخانه و جام و شراب می گوید از سوی زعمای قوم در این چند صد سال  لقب "لسان الغیب" می گیرد و می شود شاعر خانگی مردم ایران اما سرچشمه ی فکری حافظ می شود شاعری کافر و ملحد و هرزه و ...

حافظ در غزل زیبایی برای نشان دادن دانش خود می گوید : " عشقت رسد به فریاد ، اَر خود به سان حافظ / قرآن ز ِ بَر بخوانی در چارده روایت " و مقصودش آن است که بله من ، قرآن را با تمام چهارده روایت آن از بر هستم .

آیا می دانستید که خیام هم قرآن را با تمام چهارده روایت آن از بر داشته است ؟ حالا چنین آدمی چون صراحتش بسیار بیشتر از حافظ بوده و در رباعی های خود به سختی دین فروشان ریاکار را رسوا کرده است ، نزدیک به هزار سال تا هنوز به عنوان یک ملحد شناخته شده و دیوان او آن چنان که باید در میان ایرانی ها شناخته شده نیست ...

این مقدمه ی را نوشتم تا شما را به خواندن بخشی از یک مقاله ی بلند از استاد بزرگ دکتر علی اصغر حلبی درباره ی خیام دعوت کنم و پس از آن دو نمونه از غزلهای حافظ را هم می نویسم تا هم میزان تقلید حافظ از خیام را ببینید و هم صراحت خیام و حافظ را بسنجید .

خیام و نفرت از سالوس و ریا

یکی از دلکش ترین و شاید عالی ترین مظاهر طبع حکیمان و شاعران نکته سنج ایران ، مبارزه ی پیگیری است که این گروه بر ضد ریا و سالوس و عوام فریب و سبک مغزی و مبارزه با خرافات کرده اند . اگر بخواهیم سیر اجمال این نزاع را در عالم بنویسیم ، خود کتاب جداگانه ای می شود ، ولیکن اینجا تنها به سخنان تند و انتقادهای حکیمانه ای که فیلسوف ما کرده است اکتفا می کنیم .

اگر این نکته را که خیام رند بوده یا صوفی ؛ حکیم بوده یا ریاضی دان ؛ سنت شکن بوده یا مطیع رسوم و سنن ؛ درست نمی دانیم و سند قطعی و استوار بر مُسلمیت آن نداریم ، ولی این نکته را مانند آفتاب روشن می دانیم که خیام از هر چه ریا و سالوس بوده و هر کس که متصف به این صفت بوده ، گریزان و از وجود او در اجتماع ناراحت می شده است ، وی روسپی رُک و راست و دزد ِ آشکار را شریف تر از پرهیزکاران خودنما و دزدان نهان می دانست و از اینکه این جماعت دوم با شیادی و بند بازی حجاب راه صداقت و انسانیت و آزادی فکر می شده اند بیش از همه خشمگین بوده است . در رباعیات او موارد بسیاری می توان یافت که او با صراحت ، نفرت و بیزاری خود را از این گروه ابراز داشته و از دست ریا و سالوسی آنها ناله سر داده است . اکنون بشنوید :

گاوی است در آسمان و نامش پروین

یک گاو ِ دگر نهفته در زیر زمین

چشم خِردت باز کن از روی یقین

زیر و زَبر ِ دو گاو مشتی خر بین !

*

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد

ولیکن اگر خیام از این گروه انتقادی می کرده ، پوشیده است و تنها خواص از آن آگاه توانند شد ، زیرا خیام مانند بسیاری از نویسندگان و فیلسوفان و شاعران امروز دکاندار نبود و برای شهرت کاذب ، با آبرو و احترام اجتماعی مردم بازی نمی کرد و به افراد ویژه ای نیش نمی زد ، بلکه همه مشغول تفکرات و اندیشه های خود بود .

می گوید :

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرِشت

از اهل ِ بهشت کرد یا دوزخ ِ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کِشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت !

*

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دَستان را

تو غَره مشو که مِی می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را !

*

ای واعظ شهر از تو پر کارتریم

با این همه مستی ز تو هُشیارتریم

ما خون رَزان خوریم و تو خون ِ کسان

انصاف بده کدام خونخوارتریم ؟

*

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پابستی

گفتا : شیخا ! چنانکه گویی هستم

تو نیز چنانکه می نمایی ، هستی ؟!

  

از غزل حافظ :

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

رباعی خیام :

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

....

از غزل حافظ :

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از "خون رَزان" است نه از خون شماست

رباعی خیام :

ای مُفتی شهر از تو پر کارتریم

....

( مُفتی و واعظ در این رباعی در نسخه های مختلف رباعی های خیام نوشته شده است )

*

به هر رو همانطور که دیروز هم نوشتم هدفم تنها این بود که ما باید و باید تلاش کنیم تا گذشته ی فرهنگی و دانشی ایران مان را درست بشناسیم و بدانیم چه سهم بزرگی در اندیشه و دانش جهان داشته ایم . 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


از خیام تا استیون هاوکینگ

گوش کنید به 11 رباعی از امام حکیم حجه الحق عمر خیام نیشابوری با صدای روانشاد احمد شاملو از اینجـا .

گوش کنید به تصنیف "مِی نوش" با آهنگسازی استاد فریدون شهبازیان و صدای استاد شجریان از اینـجا .

*

هدفم از این نوشته ی کوتاه با سواد ناچیزم این است که باز هم بگویم باید برویم و دانشمندان و هنرمندان بزرگ خودمان را بشناسیم ، دانشمندانی که انیرانیان آنها را بسیار بیشتر از ما ایرانی ها می شناسند و قدر می دانند .

*

پیش از نوشتن  ، اعتراف می کنم که من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مُهرم نور ... اما به قول سعدی و آنطور که خیام می اندیشید :

عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دَلق نیست !

و همینطور هم به حافظ پرستان عزیز باید بگویم که خمیر مایه ی فکری حافظ فراتر از ذهن و مغز خیام بزرگ نبوده است و حافظ در بسیاری از غزلهایش ، خیام وار به هستی نگریسته و در چند غزل هم دقیقا به چند رباعی از خیام اشاره کرده است با این تفاوت که حافظ آن همه غزل گفته و در بین غزلهایش چند مدح هم وجود دارد و در صراحت کلام هم به پای خیام نرسیده است اما خیام که اصلا به شاعری توجه نداشته است ، بسیار کوتاه و تنها در چند صد خط با محکم ترین و زیباترین بیان شاعرانه درباره ی بزرگترین مسایل بشر نظراتی بسیار فلسفی داده است و مدح هیچ بنی بشری را هم نگفته است اما هنوز هم درباره ی خیام بدگویی می کنند و او را خداناباور و عشرت طلب و هرزه معرفی می کنند اما دیوان حافظی که بسیار از او تاثیر پذیرفته است را کنار قرآن می گذراند .

*

در روز بزرگداشت خیام و پس از خواندن تازه ترین گفته های پروفسور استیون هاوکینگ ( Stephen Hawking ) بزرگترین فیزیکدان عصر حاضر در گفتگو با روزنامه ی گاردین در ایـنجا ، نخستین چیزی که به ذهنم رسید شباهت بسیار زیاد گفته های مشهورترین دانشمند عصر حاضر جهان با رباعیات عمر خیام بود . شباهتی که شباهت نبود و بیشتر بازگویی حرفهای خیام بزرگ ما ایرانی ها بود .

عمر خیامی که او هم اتفاقا مهمترین دانشش از میان تمام دانشهایی که داشت ریاضی و فیزیک و نجوم بود یعنی همان دانشی که پروفسور هاوکینگ هم یگانه ی دوران ما در این دانشها است .

در گفتگوی پروفسور هاوکینگ با روزنامه ی گاردین ، ایشان می گوید که زندگی پس از مرگ افسانه است و چنین چیزی وجود ندارد و هدف زندگی انسان باید تلاش برای بهبود زندگی دیگر انسانها باشد تا اینجا حرفهای او کاملا شبیه به رباعیات عمر خیام است ، اگر به رباعیات خیام نگاهی گذرا هم بیاندازید همانطور که در همین چند رباعی هم می توانید بخوانید می بینید که خیام هم مانند " لا اَدریه نمی دانم گرایان - Agnostics " ذهن و به قول پروفسور هاوکینگ مغز انسان را در دانستن اسرار هستی و کاینات و آفرینش ناتوان می داند .

اما پروفسور هاوکینگ در این گفتگو و گفته های دیگرش در چند سال اخیر ، وجود خدا و خالق کاینات را هم به نوعی منکر می شود و مثلا در همین گفتگو با روزنامه ی گاردین از "شانسی بودن آفرینش" و چنین چیزهایی صحبت می کند ... و کاملا مادی گرایانه ، به بحث خدا می پردازد .

به گمانم استدلال های ایشان درباره ی نبود خدا و پناه بردن به واژه ی "شانس" نوعی توجیه کودکانه و ناکافی است و ایشان برای ما توضیح نمی دهد که ماهیت "شانس" چیست ، شانس چگونه چیزی است و شانس و تصادف چگونه از "هیچ" ، "همه چیز" را موجب شده است . "شانس" در وجود داشتن آن "جرم بسیار کوچک اما بسیار سنگین" در لحظه ی انفجار بزرگ چه نقشی داشته است و اصلا آن جرم اولیه از کجا آمده است ؟؟ شانس در ایجاد یازده بعد تئوری بسیار زیبای M چه نقشی داشت ؟؟ چرا یازده بُعد از روی شانس ایجاد شد و نه همان 4 بعد فیزیکدان های کلاسیک ؟؟ ....

خیام بزرگ ما بسیار هوشمند تر از پروفسور هاوکینگ بوده است که به وجود خدایی بزرگ و بخشنده و مهربان و آمرزنده معتقد است خدایی که نباید از او ترسید و باید به او عشق ورزید :

من بنده ی عاصیم رضای تو کجاست ؟ / تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ؟

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی / این بیع بود ، لطف و عطای تو کجاست ؟

*

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود / هرگز من از این خبر هراسم نفزود !

جایی که تویی عذاب نبود آنجا / و آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود !

*

ناکرده گناه در جهان کیست بگو / و آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو ؟

من بد کنم و تو بد مجازات دهی / پس فرق میان من و تو چیست بگو ؟

*

یازده رباعی از خیام که شنیدید :    

1+

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حلّ معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر اُفتد نه تو مانی و نه من

2+

این بحر وجود آمده بیرون ز نَهُفت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسُفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست کس نمی داند گفت

3+

چون آمدنم به من نبُد روز نخُست

وین رفتن بی مراد عزمی ست درست

بر خیز و میان ببند ای ساقی چست

کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

4+

من ظاهر ِ نیستی و هستی دانم

من باطن ِ هر فراز و پستی دانم

با این هـمه از دانش خود شرمَم باد

گر مرتبه ای ورای مستی دانم

5+

دوری که در او آمدن و رفتن ماست

او را نه نهایت نه بدایت پیداست

کس می نزند دَمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

6+

از جمله ی رفتگان این راه دراز

باز آمده ای کو که به ما گوید راز

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز

7+

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچ کسی نیز دو گوشم نشُنود

کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟

8+

از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟

وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟

در چنبر چرخ جان چندین پاکان

می سوزد و خاک می شود دودی کو ؟

9+

بنگر ز جهان چه طرف بربستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طَربم ولی چو بنشستم هیچ

من جام جَمم ولی چو بشکستم هیچ

10+

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم

 

11+

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می‌ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کی بی خبران راه نه آن است و نه این !

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فردوسی بزرگ اثر شهریار - 2

شعر دیگر شهریار درباره ی فردوسی : یادگار جشن فردوسی

*

این شعر برای سالگرد جشن فردوسی که از طرف اداره ی کل فرهنگ و هنر آذربایجان شرقی در آبانماه سال 1348 در تبریز برگزار شده بود ، سروده شد و خود استاد شهریار آن را برای مهمانان خواند .

شهریار در این شعر هم مانند شعر "یادگار جشن فردوسی" از ویرانی ایران و زبان پارسی به دست تازیان شکوه می کند ... شهریار آن گونه که در این دو شعر دیده می شود از عرب ها آن قدر بیزار بوده است که حتی حضرت محمد ( ص ) را در شعر زیر عرب ندانسته است و او را از نژاد عبری می داند .. علاوه بر این نکته شهریار در این شعر جنبه ی دراماتیک شاهانامه را بسیار برجسته نموده است و با اشاره های زیبای خود هر داستان شاهنامه را یک فیلم سینمایی دانسته است .

 

فردوسی

در قعر هزار ساله ی غار قرون / از کشور یادهای یک قوم اصیل / کآنجا قُرق غرور قومیت اوست

یک منظره ی شکوهمندی خفته است / یک دورنمای دلفروز تاریخ

ایران قدیم !

گسترده سواد ِسرزمینی به شکوه / با حلقه ی کوه های رویین پیکر / با کنگره ها که بر افق های عمیق / با سایه ی توده های ابهام اندود / پیچیده و لولیده به هم جنگلها / با روشن آبگینه ی دریاها / با پرتو رودهای سیمین سیما

ایران عظیم !

آن گوشه ، سواد ِ سهمگین کوهی است / بر سینه ی آن کوه کلان ، بنشسته / چون صخره سواد ِ هیکلی رویین تن / آن گونه که سیمرغ نشیند بر قاف / گویی که یکی مجسمه است از مفرغ

می دانی کیست ؟

او شاعر ایده آل ما فردوسی است !

او پیکره ی غرور ملیت ماست !

*

فردوسی طوسی ، آن نبوغ قهّار / طراح و مهندس بناهای قصَص / نقاش قرون ماورای تاریخ / رنگین کن فیلم فولکلورهای قدیم

اسپَهبُد افسانه سرایان جهان

در سبک ِ ظریف مینیاتور سازی هم / سهمی و صلابت شگرفی دارد / در غرّش از او حماسه های ملی است / توفنده از او حمّیت و احساسات

داننده ی راز انفجار کلمات

افتاده به روی نقشه های جنگی / فرمانده ی جنگهای فرهنگی ماست / خلاق غرور قومیت ما

او شاعر ایده آل ما فردوسی است !

*

منظومه ی شاهکار جاویدانش / شهنامه ی او ، سمبل فیروزی هاست / هر بیتی از آن بلنگوی فتحی است / هر نقطه ی آن تمرکزی از احساس

تمرین هدفگیری صاحبنظران

هر کلمه ی آن یک سوار جنگی است / هر سطری از آن صفی سپاه جاوید / هر صفحه ، یکی لشکر سیروس کبیر / هر فصل ، سپاه جامعی جاویدان / هر دایره ی جیم ، یکی تیغ ستیز / هر سرکش ِ کاف ِ او یکی خنجر تیز

هر کاف یکی بازوی زوبین انداز !

*

او شاعر قهرمان ما فردوسی است !

او را قلم آن کرد که شمشیر نکرد / او یک تنه زد به جنگ شجعان ِ عرب / شجعان ِ فصاحت و بلاغت ، همه را

با گرز حماسه های ملی کوبید !

احیای نوامیس عجم جمله از اوست / او کاخ زبان پارسی کرد بلند / او کفّه ی ما کرده به سنگینی کوه / او گفت پیمبر بزرگ اسلام / هرگز نه عرب که از نژاد عبری است / زآن نسل و نسب که انبیا جمله از اوست

اسلام ندیده از عرب غیر از جنگ / این است همان "اشد کفرا و نفاق"

او گفت حکومت به لیاقت بخشند / صحرایی و سوسمار خوران عرب / حاکم نسزد به مهد سیروس کبیر / این ظلم و ستم و کجا و اسلام کجا / اسلام حق است و حق به حقدار دهد

بیش از همه در تمدن اسلامی / ماییم سهیم / آن گونه که اوصیا شناسان ماییم / پیغمبر اسلام به کسری بالید

ماییم که بستوده نبی دانش ما !

*

او شاعر ایده آل ما فردوسی است !

پیشانی باز او به پهنای افق / ژرفای نگاه او یکی اقیانوس / زان کارگه مغز ، تصاویر و نقوش / در قالب خوش تراش سُربین کلمات / از خامه پیاده می شود در دفتر

تصویر کند گذشته ی دلکش ما !

شاهان و یَلان با عزت و شأن / با پنجه و بازوان پولادینشان / تصویر کند عشق و فداکاری ها / والا منشی ها و جوانمردی ها / تصویر کند مفاخر ایران را

او شاعر فیلمساز ما فردوسی است !

از چشم هنر چه فیلمبردار دقیق / وز چرخ قلم چه کارگردانی ها / هر فیلم یکی چه شاهکار جاویدانی / هر تابلوی او یکی نمایشنامه است / در پرده ی سینمای او غوغایی است / هر صحنه نمودار چه شخصیتهاست / در نقش هنر چه قهرمانان دارد

رستم ، یَل داستان هنرپیشه ی اوست !

*

او تهمتن است و نقش اول او راست / در نقش دوم حریف او باز ِ قوی است / رویین تن و اشکبوس و سهرابش هست / از خامه ی او چه پرده هایی رنگین

تا گردش آسمان و مهر و ماه است / بگشوده به پیش چشم دل ماست / چون خون سیاوش که هنوز است به جوش

رنگ شفق غروبها یادی از اوست !

سیمای منیژه ، دختر افسانه / آشفته فراز چاه ِ بیژن ، گویی

یک خاطره ی حزین هر ایرانی است !

*

او نابغه ی حکیم ما فردوسی است !

هر قصه و داستان که او ساز کند / بر روی اساس حکمت و اخلاق است / بنهاده اساطیر اصیل ما را / بر روی موازین ِ وزین اخلاق

آری اخلاق !

اخلاق که ایده آل پیغمبرهاست / او جنگ برای خاطر صلح کند

او وخشور است !

وخشور ، ولی نخوانده خود را وخشور

او فردوسی است !

فرزانه حکیم ابوالقاسم ماست !

*

این چهره ی جانفزای فیروزی بخش / الهام ده ِ حمیت قومیت / چندی به غبار قرنهای تاریک / یک پرده ی ابهام به خود می پوشد / وان گنج و خزینه های افروزنده

در کنج خرابه های خاموشی بود !

امروز به جشنهای فرهنگ و هنر / در سالن فردوسی شهر تبریز / آن پرده که بود مظهر غفلت قرن

زین چهره ی تابناک بر می داریم

اکنون نه به تبریز و به ایران تنها / دنیا همه یک دهن به پهنای فلک / بگشوده به اعجاب و به تحسین تمام / با هرچه زبان و ترجمان ِ دل و جان / در گوش تو با دهان پر می گویند :

فردوسی و شاهنامه جاویدانند !

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


فردوسی بزرگ اثر شهریار - 1

شعر دیگری از شهریار درباره ی مقام والای فردوسی با نام : فردوسی

*

شهریار ، مسمط ترکیب بند زیر برای جشن بزرگ هزاره ی فردوسی که در سال 1934 برگزار شد سروده است . جشن با شکوهی که پس از ساختن "آرامگاه" فردوسی که ساختن آن 8 سال به درازا کشید برای افتتاح آرامگاه و بزرگداشت جایگاه فردوسی با حضور رضاشاه و شرق شناسان و بزرگان فرهنگی ایران برگزار شد .

باید گفته شود که یافتن گور فردوسی و ساختن آرامگاه به دستور رضاشاه پهلوی بوده است و بیشترین نقش  در ساختن این بنای با شکوه را روانشاد ارباب کیخسرو شاهرخ بر عهده داشته است . یک زرتشتی که ساختن آرامگاه فردوسی تنها یکی از یادگارهایی است که او برای ایرانیان به جا گذاشته است .

و باید نوشت که در زمان ساختن این آرامگاه ، نمایندگان مجلس آن زمان ساختن آرامگاه برای فردوسی را بیهوده می دانستند و می گفتند باید هزینه ی ساخت آرامگاه در اماکن مقدس زیارتی مصرف شود اما ارباب کیخسرو که خود نماینده ی مجلس بود با پیگیری های زیاد سر انجام پس از 8 سال آرامگاه زیبای فردوسی را از خود برای ما به یادگار گذاشت . بنایی که با نقشه و نظارت معمار فرانسوی گُدار و دو معمار ایرانی طاهرزاده ی بهزاد و لُر زاده ساخته شد . واژه ی "آرامگاه" هم نخستین بار از سوی ارباب کیخسرو به جای مقبره استفاده شده است و از آن زمان در زبان فارسی به کار می رود .

و اما شهریار همانند شعر دیگرش "فردوسی" پس از یادآوری بزرگی و کهنسالی تمدن ایرانی ، به حمله ی اعراب و از بین رفتن ایرانیت و زبان پارسی به دست تازیان اشاره می کند و به زیبایی از نقش فردوسی در زنده نمودن ایرانیت و زبان پارسی می گوید :  

یادگار جشن فردوسی

سخن آیینه ی غیبی است اسرار نهانی را / سخنور در زمین ماند سروش آسمانی را

نَیرزد گوید این زندان گیتی زندگانی را / به مرگ خویش چون یابد حیات جاودانی را

زهی مردی که بختش تا جهان باشد جوان باشد

خوشا مرگی که خوشتر از حیات جاودان باشد

به هنگامی که نادانی به گیتی حکمفرما بود / تمدن در جهان همخوابه ی سیمرغ و عنقا بود

در ایران کیش زرتشت آفتاب عالم آرا بود / هُمای فتح و نصرت همعنان پرچم ما بود

ز بام قصر دارا سر زدی خورشید دانایی

وزو تابیده در آفاق انوار توانایی

جهان را تا جهانبان بود زنده نام ایران بود / خوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود

ز سرو و سوسن دانش یکی زیبا گلستان بود / هزار آوای این گلشن هزاران در هزاران بود

جمال گلبُنانش مایه ی اقبال و پیروزی

نوای دلپذیر بلبلانش دانش آموزی

فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد / در ایران خوان یغما دید و ترکتازی کرد

گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد / فلک این شیرگیر آهو شکار گرگ و تازی کرد

وطنخواهی در ایران خانمان بر دوش شد چندی

به جز در سینه ها آتشکده خاموش شد چندی

بدانی با جان پاک موبدان آزارها کردند / سر گردن فرازان را فراز دارها کردند

که تا احرار در کار آمدند و کارها کردند / به شمشیر و قلم با دشمنان پیکارها کردند

نخستین فتح و فیروزی نصیب آل سامان شد

به دور آل سامان کار این کشور به سامان شد

گه ِ آن شد که ایرانی سبک خواند گران جانی / به یاد آرد زبان و رسم و آیین نیاکانی

دگر رَه مادر ایران ز ِ نسل پاک ایرانی / مثال رودکی زایید و اسماعیل سامانی

جمال صبح از بند نقاب شب هویدا شد

ولیکن انتظار وعده ی خورشید بر جا بود

که تا در عهد شاه غزنوی شاه ادب موکب / در آفاق ادب تابید آذرگون یکی کوکب

کزو چون روز روشن شد عجم را اَندُه آگین شب/چو خورشید جهان افروز چرخ چارُمش مرکب

پدید آمد یکی فرزند فردوسّی توسی نام

سترون از نظیر آوردن وی مادر ایام

چه فردوسی توانا شاعری شیرین سخنگویی / دلیر و پهلوانی ، جنگجویی ، سخت بازویی

جهان ِ همت و کوه ِ وقار و کان ِ نیرویی / بیان دلکش سِحر آفرینش ، سحر و جادویی

گهی چون خسروی شیرین ، گهی چون عاشقی شیدا

هزاران روح گوناگون تنیده در تنی تنها

چو دید آمیخته خون عجم با لوث هر ریمَن / به جای خوی ، افرَشته عیان آیین اهریمن

نژادی خواست نو سازد ز بیم انحطاط ایمن / سلحشور و هنرآموز و پاک آیین و رویین تن

دم از شهنامه زد کز صور کِلک رَستخیز انگیز

پدید آرد در ارواح نیاکان شور رستاخیز

بسا کان باستانی نامه ها خواند و کهن دفتر / که گرد آورد شیرین داستان های عجم یکسر

پی افکند از سخن کاخی ز قصر ِ آسمان برتر / در آن جام جم و آیینه ی دارا و اسکندر

به گاه نیش ، کِلک آتش آلودش همه خنجر

به گاه نوش ، نظم شهد آمیزش همه شِکّر

چو از شهنامه فردوسی چو رعدی در خروش آمد / به تن ایرانیان را خون ملیت به جوش آمد

زبان پارسی گویا شد و تازی خموش آمد / ز کنج خلوت دل اهرمن رفت و سروش آمد

ببالد او ز شهنامه چو شت زرتشت ما از زند

ببال ای مادر ایران از این وخشورفر فرزند

به شهنامه درون فردوسی ِ فرزاد ِ فرّخزاد / نه تنها در جهان داد سخن ، درس دلیری داد

الا فردوسیا ، سِحر آفرینا ای بزرگ استاد / چو تو استاد معنی آفرینی کس ندارد یاد

ندانم رستم و رویین تنی بوده است خود یا نه

تو بودی هر چه بودی رستم و رویین تن افسانه

به میدان دلیری تا ختی بوالفارِسی کردی / کسی با بی کسان در روزگار ناکسی کردی

چه زحمتها به جان هموار در آن سال سی کردی/به قول خویشتن زنده عجم زان پارسی کردی

عجم تا زنده باشد نام تو ورد زبان باشد

به جان منت پذیر تُست ای جان تا که جان دارد

گواه عزتت این بس که با آن جود محمودی / که هر یاوه سرایی سر به اوج آسمان سودی

جوانمردا تو از رنج تهی دستی نیاسودی / زبان و کِلک بر مدح و هَجای کس نیالودی

به جز عشق وطن دیگر کجا بودت به سر سودا

زهی آن عشق و آزادی ، زهی آن فر و استغنا

چو خسرو شد به کاخت دید بس خوار و نژند او را / نژندش شد دل و فرمود سازند ارجمند او را

به سان کاخ نظمت شد به پا کاخی بلند او را / چنان کز باد و باران نیست آسیب و گزند او را

بنای کعبه را ماند زیارتگاه هفت اقلیم

سزد گر آسمان پیشش فرود آرَد سر تعظیم

کنون بیدار شو ، فرّ و بهای خویشتن بنگر / فراز مسند خورشید جای خویشتن بنگر

سپهر آسا و گردون سا سرای خویشتن بنگر / سزای عالمی دادی سزای خویشتن بنگر

گر از دربار شاه غزنوی بُردی ندامتها

بیا کز بارگاه پهلوی یابی کرامتها

تو خود گفتی هر آن کس راه رای و هوش و دین پوید/پس از مرگم چو بر آثار بیند آفرین گوید

خدا را ای حقیقت گو جهان خاک تو می جوید/جهان خاک تو می بوید گل از خاک تو می روید

بیا کامد ز هر سویی به کویت آفرین گویی

بلند از آفرین گویان به هر سویی هیاهویی

در این روزی که رشک عید جمشیدی و سیروسی است/در این درگاه ما را افتخار آستان بوسی است

زیارتگاه عالم تربت این شاعر طوس است / در این کشور بیا جشن هزارم سال ِ فردوسی است

سعادتمند گردد این جشن تاریخی خراسان را

کشید از باختر تا خاوران خاورشناسان را

شما ای میمانان هنرپرور صفا کردید / مُزین از قدوم خویشتن ایران ما کردید

از این شرکت که در این جشن تاریخی شما کردید/حقوق خدمت فردوسی توسی ادا کردید

که دانشور همه آیین دانش پروری داند

نگو گفتند : آری قدر گوهر ، گوهری داند

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


به یاد حسین منزوی ؛ غزل بخوانیم ، غزل بشنویم !

گوش کنید به سه ترانه ی کورش یغمایی با شعرهای حسین منزوی در اینـجا .

*

دیروز شانزدهم اردیبهشت ماه ، هفتمین سالگرد شاعر ماه و پلنگ ، غزلسرای بزرگ هم روزگارمان ، حسین منزوی بود . غزلسرایی که تا وقتی میان ما بود نگذاشتند آن چنان که باید او را بشناسیم و پس از رفتنش نیز هنوز آن چنان که شایسته ی جایگاه ادبی اوست ، او را نمی شناسیم .

هفت غزل از او که انتخاب این لحظه ام بود و گرنه غزلهای زیباتری هم می توان میان آن همه غزلهای ناب او پیدا کرد :

 *

غزل غزل ترانه تو ، ترانه ی بهار تو !

چمن چمن بهار تو ، بهار ماندگار تو !

مسافر رهایی ام ، بَشیر روشنایی ام ،

همان که داشت عمرها ، مرا در انتظار تو !

نگاه بی قرار را به هر غبار بسته ، من

سوار ِ تاخته برون از آخرین غبار ، تو !

نشسته ای و بسته ای به خاک این زمین ، مرا

بهانه های ماندنم تویی در این دیار ، تو !

دریچه ای به جانب ِ گل و ستاره و نسیم

گشوده از فضای این سیاه ِ روزگار ، تو !

به دست های کوچکت ، سپرده سرنوشت من

بچرخ تا بچرخم ، ای مُدیر ، تو ، مَدار ، تو !

*

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان

ای صدای مهربان ! بمان ، برای من بمان

در زمانه ای که آشنایی اش پر از غریبگی است

ای غریبه ی به غربت آشنای من ، بمان

بی تو من شبانه با که با که گفت و گو کنم

ای حریف صحبت شبانه های من ! بمان

بی تو هر کجا و هر که ، جمله خالی از صفاست

ای گرامی ! ای صمیم ِ با صفای من ! بمان

زورقی شکسته ام که بی تو غرق می شوم

ای خیال تو چراغ رَهنمای من ! بمان

می روم ولی نه بی تو می روم ، تو هم بیا ،

دل به یاد من ببند و در هوای من ، بمان

تا دوباره بشنوی صدای آشنای من

با طنین مه گرفته ی صدای من ، بمان

*

باد از مزار ِ پاک شهیدان رسیده است

این سان که لاله ریز و گل افشان رسیده است

در چارفصل مرثیه ، آفاق چشم مان

ابری شده است و نوبت باران رسیده است

ره توشه را زِ خون عزیزان گرفته است

تا کاروان به منزل جانان رسیده است

یاران ِ رفته با خط ِ خونین نوشته اند :

اوج ستم همیشه به طغیان رسیده است

پاکیزه دامنا ! وطنا ! در هوای توست

این چاک سینه ای که به دامان رسیده است

کی سر تهی شده است ز شور و ز شوق تو ؟

کی داستان عشق به پایان رسیده است ؟

*

ریشه در خون ِ دلم برده ، درختی که من است

من که صد زخمم از این دست و تبرها ، به تن است

ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت

بدتر از غربت مردان وطن ، در وطن است ؟

چاه دیگر ، نه همان محرم اسرار علی است

چاه ، مرگی است که پنهان به ره تهمتن است

این نه آب است روان پای درختان ، دیگر

جو به جو ، خون شهیدان عزیز چمن است

وان چه در جنگل از اَتلال و دَمَن می بینی

مدفن آن همه جان بر کف خونین کفن است

بی نیازند ز غسل و کفن ، اینان را غسل

همه از خون و کفن ها ، همه از پیرهن است

*

تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟

کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم

اسیر جاذبه ی بی امانت آن پر ِ کاهم

که ناتوانمت از طیف کهربا ، بگریزم

تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی

و گر به کشور سیمرغ و کیمیا بگریزم

به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم

اگر هر آینه سوی گذشته ها ، بگریزم

هوا گرفته ی عشق تو اَم چگونه از این دام ،

به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟

به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است

ز آشناتری اکنون به آشنا بگریزم

کجا روم که نه در حلقه ی نگین تو باشد ؟

مگر به ساحتی از سایه ی شما بگریزم

به هر کجا که روم رنگ آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو ! پس کجا بگریزم ؟

*

باد می زارد ، مگر خوابی پریشان دیده است

باغ می نالد ، مگر کابوس توفان دیده است

ماه می لرزد به خویش از بیم ، پنداری که باز

بر جبین شب ، علامت های طغیان دیده است

جوی کوچک را به رگ ، یخ بسته خون در جا ، مگر

در کف ِ کولاک ، شلاق زمستان دیده است

لیکن آرام است تاریخ ، آن که چشم خُبره اش

زین پَلَشتی ها و زشتی ها ، فراوان دیده است

منتظر مانده است تا این نیزش از سر بگذرد

آری این گرگ کهن ، بسیار باران دیده است

هر چه در آیینه می بیند ، جوان ماه و سال

پیر ایّام کهن در خشت خام ، آن دیده است

نا امید از انفجار فجر بی تردید نیست

آن که بس خورشیدها ، در ذره پنهان دیده است

گر چه بی شرمانه شمشیر آخته بر عاشقان ،

شب ، که خورشید درخشان را به زندان دیده است

لیکن ایامش نمی پاید که چشم تجربت ،

در نهایت فتح را با صبح رخشان دیده است

باز می گردد سحر ، هر چند هر بار آمده

دست شب ، آغشته با خون خروسان دیده است

*

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است

کلید قفل ِ فَلق ، باز با تو خواهد بود

تو ساقیا نه ، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز ، با تو خواهد بود

خلاصه کرده به هر غمزه ای ، هزار غزل

هنر به شیوه ی ایجاز ، با تو خواهد بود

طلوع کن چنان که آفتابگردان ها

مرا دو چشم نظرباز ، با تو خواهد بود

"میان عاشق و معشوق فرق بسیار است"

نیاز با من اگر ، ناز ، با تو خواهد بود

چه جای من ؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه پرداز ، با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز ، با تو خواهد بود

برای دادن عمر دوباره ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0