سلام.امروز یه شعری رو دیدم از زنده یاد حمید مصدق که اینجا می نویسمش.

شعرهای مصدق همیشه برام جذاب بودن اما از وقتی باعث اشنایی من با یه

دوست خوب شدن برام دوست داشتنی تر شدن.

بهار غریب

من به درماندگی صخره وسنگ

من به اوارگی ابر ونسیم

من به سرگشتگی اهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

...........

تو تماشاکن

که بهاری دیگر

پاورچین

پاورچین

از دل تاریکی می گذرد

وتو در خوابی

وپرستوها خوابند

وتو می اندیشی

به بهاری دیگر

وبه یاری دیگر

..........

نه بهاری دیگر

ونه یاری دیگر

حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

......................

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

...............................

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد.

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0