سلام.گاهی زندگی اونقدر سنگدل میشه که مجالی برای عشق نمی مونه

؛زندگی اونقدر بهت فشار میاره که احساس می کنی قلبت از آهنه و خودت هم یه آدم اهنی،سرد سرد،سخت سخت.

من این وبلاگ رو درست کردم که همیشه یادم باشه که تنها عشقه که می مونه

؛اما خوب چکار میشه کرد زندگی هم سهم خودش رو می خواد.

ودلیل این که این چند روز تو این وبلاگ چیزی ننوشتم این بود که داشتم با زندگی

کلنجار می رفتم .اما دوباره زندگی دست از سرم برداشت و من هم دوباره بر گشتم

به وبلاگم.


 

امروز یه دوست خوب منت گذاشت سر من واجازه داد شعرش رو اینجا بنویسم

.خیلی زیباست وخیلی ساده.

زندگی را دوست دارم!

من نمی دانم چرا؟

سهم ما از زندگی

آب جوییست که از پای گلی می آید

پر خروش وپویا،با شتاب وزیبا

هر که خواهد که بگیرد سهمی

نیک داند که بباید ظرفی

وندر ان آب بگیرد،انچه را می خواهد

گاه می گویم

اگر این است باشد

من چرا در انتهای کوچه های زندگی

خسته وتنها لب این جوی ننشینم؟

ونگیرم سهم خود را از همان آب روان!

زندگی را دوست دارم!

خوب می دانم سهم من می ماند!

گر چه ظرفی را من نیابم تا بگیرم آ نرا

سهم من کاش نباشد آبی

پر از لای ولجن

سهم من کاش

همان آب زلالی باشد

که بیافتد در آن گلبرگی؛

من رفیقی دارم

که به من می گوید

دوست دارد سهم او آب کثیفی باشد

وخودش آب گلی پاک کند

شاید او راست می گوید

شاید این است همان راز گل و آب روان

زندگی را دوست دارم!

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0