عارف قزوینی

این نوشتار پیشکش به شاعر و هنرمند گرامی خانم آزاده رستمی

*

درباره ی تصنیفهای عارف قزوینی نگاه کنید به نوشتار شنیدنی ام :

عارفنامه با تصنیف ها و غزلهایی سرودۀ عارف قزوینی  

پس از پخش سریال شهریار می خواستم درباره ی ِ 3 شاعر بزرگی که آنها را اندکی می شناختم و حس می کردم در سریال شهریار ، جایگاه آنها به عمد پایین نشان داده می شود تا جایگاه شهریار ، بالا برده شود ، نوشته ای بنویسم ؛ ایرج میرزا ، عارف قزوینی و شهید میرزاده ی ِ عشقی . اما تا کنون برای نوشتن از این 3 شاعر بزرگ ، زمانی پیدا نکردم . امروز هفتاد و پنجمین سالگرد درگذشت عارف قزوینی است . نوشته ای که می خوانید برای شاعری که بزرگترین دلمشغولی او ایران بوده است ، بسیار کوچک و ناکافی است ، شاید در زمانی دیگر بیشتر از او نوشتم . 

میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی در سال 1257 شمسی در قزوین زاده شد . نیاکان او از طایفه ی ِ "کلّه بُزی ها" ی ِ رودبار قزوین بودند ، طایفه ای زرتشتی که هزارسال پیش از مراغه ی ِ آذربایجان به آنجا کوچیده بودند . پدر عارف مسلمان بود در حالی که پسر عموی پدر عارف زرتشتی بوده است . عارف خود در بالیدن به نیاکان ایرانیش می نویسد : "افتخار دارم از اینکه پدران من پدر بر پدر ، دارای آیین ملیت و خون پاک ایرانیت بوده و همان خون تا آخرین نفس در شریان من جریان خواهد داشت" . عارف درباره ی ِ اخلاق خود در زندگینامه اش می نویسد : "همیشه سعیم این بوده است که دروغ نگویم . در مملکتی که دروغ و دزدی بطوری حکمفرماست که ...می توان گفت اکثریت با این طبقه است ... موجبات دروغگویی که بیم و طمع می باشد در من موجود نبوده است ... آنچه در من بوده ، داشت ِ طبیعی است ، چیز ساختگی و به خود بستگی ندارم . تقلید را در هر کاری غلط دانسته ، از هیچ چیز و هیچ کس می توان گفت تقلید نکرده ...هیچ کیفی برای من بالاتر از بخشش و خرج نیست..." .

درباره ی ِ عارف می شود از 3 سو نوشت : شاعر بودن او ، موسیقیدان بودن او و وطن پرستی بسیار زیاد او که فقط در حرف نبود و او در عمل هم وطن پرستی خود را نشان داد .

درباره ی ِ شعر او همین بس که بدانیم او نخستین سراینده ی ِ تصنیف و غزل سیاسی است ، شعرهایی که به تندی دهان به دهان در آن زمان بی رسانه ، شهر به شهر سفر می کرد و مردم آنها را از بر می کردند ( بسنجید با شعر شاعران امروز که با این همه رسانه ، باز هم ناخوانده می ماند ) درباره ی ِ شعر عارف ، شهریار می گوید :

سِرّ تصنیف عارف مرحوم / هست بر من هنوز نامعلوم

شب که می گشت این ترانه بلند / صبح ، اطفال کوچه می خواندند

روز دیگر مگو که بی اغراق / منتشر بود در همه آفاق

پُست تهران نبسته بار سفر / شعر عارف ز مرز بود به در

می توان با نبودن بی سیم / معتقد بود به دستگاه نسیم

درباره ی ِ موسیقیدان بودن او باید دانست که او نخستین کسی است که در ایران کنسرت برگزار کرده است . کنسرتهایی که در آن او خود هم تصنیف را می سرود  ، هم آهنگ را می ساخت ، هم ساز می زد و هم با صدایی زیبا آن تصنیف را می خواند . آنچه این کنسرت ها را تاریخی و جاودان کرده است ، شعرهایی است که در آنها خوانده می شده ، شعرهایی همه درباره ی ِ وطن ، آزادی ، بیداری و ... . عارف خود چنین نوشته است : "اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی ، تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می کردند وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !... جنگ حیدری و نعمتی هم از میان نرفته است و اهل یک محله با اهل محله ی ِ دیگر مانند آلمان و فرانسه در جنگند ، خصومت بچه های چاله میدان با لوطی های سنگلج در سر حرکت دادن نخله تکیه ی ِ حاجی رجبعلی ، موضوع بحث است . جنگ جهانگیر که مدتی است شروع کرده ...اسباب حیرت مردمان شده در صورتی که این نفاقهای داخلی ما صدها سال است که موجودند " .

وطن پرستی او را می توان به دو دوره تقسیم کرد : 1 از مشروطه خواهی و کسب عنوان شاعر ملی تا طرفداری از نهضت جمهوری ( 1288 تا 1304 شمسی ) 2 از جمهوری خواهی تا نارضایتی از رضاشاه ، تبعید به همدان و انزوا و مرگ ( 1304 تا 1312 شمسی ) .

آنچه موجب سو استفاده ی ِ سازندگان سریال شهریار شده بود همان 16 سال نخست است ، زمانی که شاعر مشروطه خواه بوده ، برای مشروطه تصنیف ساخته و بعد ، جمهوری خواه شده و امیدوار به برقراری جمهوری رضاخانی ؛ اما بعد که رضاخان ، پادشاه ایران می شود ، عارف از او روی بر می گرداند . آنچه از خواندن زندگی عارف دستگیر می شود ، فقط و فقط این است که او تنها نگران یک چیز بوده است : ایرانی آباد و آزاد با مردمی درس خوانده و فرهیخته ؛ و طبیعی است که او از هر جریان سیاسی که آرمان او را شعار خود می کرد ، طرفداری می نمود ، اما اگر دروغ بودن شعار آن جریان برایش مسلم می شد ، بلافاصله از آن جریان دور می شد و حتی بر علیه آن جریان یا فرد ، شعر می ساخت .

معروفترین شعر عارف ، تصنیفی است در دشتی سروده شده به سال 1290 شمسی :

....

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان ، سرو خمیده

در سایه ی ِ گل ، بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان ، جامه دریده

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت ، همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ی ِ ویران

یارب ، بستان داد فقیران ز امیران

....

عارف در باره ی ِ هنرمندی خویش چنین می نویسد : "بدانید من زود می میرم ، اما مادر ایران قرنها مانند من پسری به وجود نخواهد آورد زیرا طبیعت چهار پنج چیز به من داده که یحتمل در گذشته و آینده همه ی ِ آنها را به یک نفر نداده و نخواهد داد . خیلی به ندرت واقع می شود که یک نفر هم استاد موسیقی باشد ، هم خواننده ای بی نظیر ، هم اول آهنگساز یعنی مبتکر در آهنگ ، هم شعر ساز و هم گذشته از همه ی ِ اینها به قدری علاقه مند به وطنش باشد که جان خود را در راه آن اینطور تمام کند بدون اینکه به قدر سر مویی آرزوی مقام و مرتبه ای را داشته باشد"

عارف قزوینی در 2 بهمن ماه 1312 شمسی در همدان در گذشت . درباره ی ِ سالهای آخر عمر او نوشته اند که : "عارف در اواخر عمرش نه تنها به عزلت و انزوا علافمند بود بلکه در مجالس انس و الفت هم که برای سرگرمی او فراهم می شد همچنان به سکوت ادامه داده و صامت و خاموش می نشست و سخنی بر لب نمی آورد و در آن حال به تفکرات طولانی آمیخته با بهت و حیرت فرو می رفت و بدون توجه به حضور اطرافیانش با خود آهسته حرف می زد و به حدیث نفس ( ژکیدن ) می پرداخت . بدین سان که دست روی دست می کوفت و سخنانی بریده بریده بر زبان می آورد که : ای داد و بیداد ، دیدی چه کردند ؟ وای از این گوسفندان که دست و پا نمی زنند !" . کُلفتش حکایت کرده است : "در آخرین ساعاتی که اجل به او نزدیک شده و داشت آخرین لحظات عمر خود را به پایان می رسانید به من گفت : بیا زیر بغل مرا بگیر و دم پنجره ببر تا برای آخرین بار آفتاب جهان تاب را ببینم و آسمان میهنم را تماشا کنم ! وقتی نزدیک پنجره آوردمش در حالی که می لرزید ، قدری به آسمان خیره شد و شعری بدین مضمون :

ستایش مر آن ایزد تابناک / که پاک آمدم ، پاک رفتم به خاک

زمزمه کرد . او را برگرداندم و به رختخوابش رساندم . بعد از لحظه ای چند ملاحظه کردم که روح بزرگش از تن ضعیفش بدرود گفت و دل ملت خود را به درد آورد ."

بد نیست به این نکته هم اشاره کنم که رابیندرانات تاگور ، شاعر هندی برنده ی ِ جایزه ی ِ نوبل ، وقتی در سال 1311 به ایران آمد ، برای دیدن عارف راهی همدان شد و در این دیدار بسیار به عارف احترام نمود .

چند بیت از چند شعر او :

1 شهید عشق تو

شهید عشق تو کارش به دست و پا نرسد

به داد ِ آنکه تو راندی ز خود ، خدا نرسد

...عقیده عقده کلک مسلک و محن میهن

به من زعشق وطن غیر از ابتلا نرسد

2 آرزو (1297شمسی)

بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست

بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست

یاران شدند بدتر از اغیار ، گو به دل

کای یار غار ، صحبت اغیارم آرزوست

ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب

رفته است و من ، دو دیده ی ِ بیدارم آرزوست

ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم

اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست

بیدار هر که گشت در ایران ، رَوَد به دار

بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست

ایران فدای بوالهوسیهای خائنین

گردیده ، یک قشون فداکارم آرزوست

خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون

ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست

در زیر بار حس شده ام خسته ، راه دور

با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست

...تجدید عهد دوره ی ِ سلطان حسین گشت

یک مرد نو ، چو نادر سردارم آرزوست

...

3 زاهدان ریایی واعظان دروغی ( اجرا : بهمن 1292 شمسی )

واعظا گمان کردی داد معرفت دادی

  گر مقابل عارف ایستادی ، مَردی

... طی راه آزادی نیست کار اسکندر

پیر شد در این ره خضر ، مُرد اندرین وادی

از خرابی یک مشت رنجبر ، چه می خواهی ؟

تا به کی توانی کرد ، زین خرابی آبادی

گوش کنید به تصنیف گریه کن از آلبوم عشاق با شعری از عارف قزوینی و صدای شاهرخ از اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0