به یاد داود اسدی

پارسال در چنین روزی بود که پس از شنیدن خبر درگذشت داود اسدی در همین وبلاگ نوشتم که خداکند قدیمی ها راست نگفته باشند که "سالی که نکوست از بهارش پیداست" اما انگار آنها راست گفته بودند . چه سال هنرمند کشی بود . چه سال خوش سلیقه ای بود سال کبیسه یِ 87 که هنرمندانی را از ما گرفت که تا زنده ایم به یادآوردن نبودنشان غمگین مان می کند .

و خوب یادم هست ، یادتان هست ؟ اوایل دهه یِ هفتاد بود و تلویزیونی که تنها سرگرمی آن روزهامان بود با برنامه هایی که آن موقع فکر می کردیم کسل کننده هستند اما حالا می فهمیم بعضی از آن برنامه ها چه قدر صادقانه بودند که حالا بعد این همه سال هنوز به یاد می آوری سریال همسران را ، سریال خانه یِ سبز را و ... و بعد می گویی : ای ، یادش به خیر ، خوش به اون روزا . چون این روزها با این همه برنامه یِ تلویزیونی که سری دوزی شده است کمتر برنامه ای پیدا می شود که صداقتش پیدا باشد .

نوروز 1372 و شروع برنامه هایی که در آنها برای اولین بار خنداندن و خندیدن گناه نداشت و ما خندیدیم با مهران مدیری و رضا شفیعی جم و داود اسدی و ... و بعد ساعت خوش آمد ، پنجشنبه ها چه کسی بود که این برنامه را از کانال دو نگاه نکرده باشد ؟ و بعد سالِ خوش و آن همه شایعه درباره یِ بازیگران این مجموعه ها ، درباره یِ توقیف شدن این برنامه ها . برنامه هایی که نویسنده هایش سعید آقاخانی ، داود اسدی ، رضا شفیعی جم و ارژنگ امیرفضلی و ... بودند با بازیگری همین هنرمندان و کارگردانی مهران مدیری .

اما میان همه یِ این هنرمندان ، داود اسدی یگانه بود در آرام بودنش ، در محجوب بودنش و حتی در زیبا بودنش . داود اسدی از آن هنرمندهای همه فن حریف بود که هم نویسنده بود ، هم بازیگر ، هم نقاش و هم نوازنده . شبی را به یاد می آورم که داود اسدی در برنامه ای زنده با زیبایی هر چه تمام سیتار نواخت ... چه حیف که او هم زود از میان ما رفت ؛ هیچ وقت آخرین صحنه ای که داود اسدی در سریال خط شکن بازی کرد را از یاد نمی برم : صحنه ای که قرار است او را در یک ساندویچی دستگیر کنند و او از مامور پلیس می خواهد به او فرصت دهد تا ساندویچش را بخورد و بعد او را با خود ببرد . روحش شاد .

نوشته یِ زیر متنی است که ارژنگ امیر فضلی درباره یِ داود اسدی در مجله فیلم پارسال نوشته است :

حرف بسیار زیاد است اما می خواهم بیست سال دوستی را در چند صفحه تعریف کنم . داود این شعر را خیلی دوست داشت : "فرق است میان آنکه یارش در بر / با آنکه دو چشم انتظارش بر سر" . و جواب همیشگی ما این بود : "حال ما خوب است ولی تو باور نکن."

سال 1365 دانش آموز دوم دبیرستان بودیم . پارک شهر ، دبیرستان طالقانی . اولین بار صدای داود را شنیدم که آواز هندی می خواند و من به او می خندیدم . در حیاط مدرسه همه ی ِ بچه ها بودند . اوایل آنها ما را مسخره می کردند و ما آنها را . کم کم با هم دوست شدیم و رابطه مان صمیمی شد . داود طراح و نقاش قابلی بود . خط هندی خوب می نوشت و صدای خوبی داشت . در مدرسه همه دور هم خوش بودیم ؛ من ، داود اسدی ، امیر غفار منش ، یوسف صیادی ، رضا شفیعی جم ، ...

داود خرج روزمره ی ِ خود را سخت به دست می آورد ولی همیشه خوشحال بود . می گفت چند سالی را برای تحصیل مجبور بوده در یک خانه ی ِ نیم ساخته زندگی کند که پنجره های نداشته اش را با مشما بسته بود . برای تحصیل در رشته یِ گرافیک روزهای سختی را گذرانده بود و همیشه نگران خواهر و مادر و پدر و برادرش بود . کسی چه می دانست این داود اسدی که در پارک شهر با من سرِ نداشتن بلیت دو تومانی اتوبوس می خندیدیم ، چه کشیده است .

من و داود سر ِ ظهر از مدرسه جیم شده بودیم و در پارک شهر گرسنه راه می رفتیم . تهِ جیبمان را که گشتیم ، چهارده تومان بود با یک بلیت دو تومانی برای اتوبوس . خوشحال ترین زمان زندگی مان همان موقع بود ، چون با چهارده تومان یک ساندویچ کوکو خریدیم با یک نان اضافه و وسط پارک آن را با ولع خوردیم . آن زمان نه از شهرت چیزی می دانستیم نه از بدجنسی . عشقمان فقط هنر بود . دوست صمیمی مان داریوش موفق بود که آن روز مثل همیشه غایب بود و قصد ما رفتن به خانه یِ او بود .

همه چیز را به سخره می گرفتیم و می خندیدیم ؛ از خودمان تا راننده یِ اتوبوس و گدای شارلاتان تا بزرگان هنر و شکسپیر . داود چهره های ما را نقاشی می کرد ؛ جوری که در آینده هر کدام مان به چه شغل و راهی کشیده می شویم . خودش را همیشه مرد پولداری نقاشی می کرد با هزاران نوکر و پیشکار . ما را هم بر اساس تخیل و دیدگاه پاک و بچه گانه مان در دوران نوجوانی . افسوس !

در آن دوران داود در بازار نقاشی گوبلن می کشید و بالاخره پس از تلاشهای زیاد ، یک روز پانصد تومان کاسب شد و آن را با ما تقسیم کرد و ما پولدارترین آدم روی زمین شدیم ، چون توانستیم یک غذای خوب بخوریم و مدادرنگی های گران بخریم با یک اِشِل خوب ( اشل وسیله ای است برای معماری و نقشه کشی ) !

اکثرا روز و شب در خانه یِ داریوش موفق بودیم . رئالیستی می نوشتیم ، سوررئالیستی می نوشتیم و حرف می زدیم و طراحی می کردیم و می خواندیم و می گفتیم . احساس می کردم که ما سه نفر یک گام از دنیای هنر جلوتریم و واقعا همین طور بود و مشوق ما کسی نبود جز پدر و مادر و برادر داریوش موفق . بودن ِ ما در کنار این خانواده ، نقطه یِ عطفی در زندگی مان بود .

دوران سربازی هم گذشت . داود در سپاه پاسداران خدمت کرد و من در ارتش ، و داریوش هم که معاف شد . هر سه با هم وارد تلویزیون شدیم . روزی امیر غفارمنش خبر داد که برویم برای تست یک برنامه یِ تلویزیونی که اسمش نوروز 72 بود . از آن لحظه وارد حیطه ای شدیم که نوشتن درباره اش تمام صفحات مجله را پر می کند . افسوس !

سالها گذشت . بابا محمد فوت کرد ، کورش فوت کرد ، داود اسدی فوت کرد و من ماندم و داریوش و ما چشم در چشم خاطراتمان را مرور می کنیم و منتظریم ببینیم نفر بعدی کدام یک از ما هستیم . اتفاق مهم در زندگی داود این بود که شبی به ما خبر دادند او در حوالی اسلام شهر تصادف کرده . من و شوهر خواهرم به سرعت خودمان را به آنجا رساندیم . داود مرده بود و پزشکی سعی می کرد هر چه را که می تواند پیوند دهد و از آنجا توسط شوهر خواهرم به بیمارستان دی منتقل شد . سه ماه طول کشید تا داود به دنیا بازگشت . ماه های سختی بود . نه در بدنش جای سالمی مانده بود و نه در مغزش . ولی برگشت . برگشت تا ازدواج کند و آن وقت با یک بچه یِ سه ماهه با این جهان وداع کند . خدایا در حکمت تو چیست ؟

خاطره یِ خوبی دارم از او که یک بار با خط زیبای نستعلیق شروع کرد به برعکس نوشتن کلمه ها ، و عوامل برنامه برای خواندن متن های او همیشه مشکل داشتند . یادم است زمان مدرسه وقتی پانصد تومان گیر داود آمد ، حساب پس اندازی در بانک باز کرد و یک ماه بعد جایزه ای به او تعلق گرفت : یک قابلمه ! من و داود رفتیم و قابلمه را از رییس بانک گرفتیم . همیشه دوست داشت متن های سوررئالیستی اش را خودش کارگردانی کند ، اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد . خلاصه کنم :

دو تا دوست بودند

یکی دوست داشت بمیرد ،

زنده ماند

یکی دوست داشت زندگی کند

مُرد

بدبختی است که هر کاری می کنم اشکم در نمی آید .

منبع ماهنامه یِ فیلم اردیبهشت 1387

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0