رضا سید حسینی

امروز عصر وقت دیدن نمایش رادیویی پزشک نازنین ، از ایوب آقا خانی ، کارگردان نمایش خبر درگذشت رضا سیدحسینی را شنیدم . او اجرای نمایش را به روح رضا سید حسینی تقدیم کرد .

در راه برگشت به خانه در این فکر بودم که چگونه چند روز پیش بیژن ترقی مانند بسیاری دیگر از مردان و زنان فرهیخته ی ایران در حالی درگذشت که بسیاری از نوجوانان و جوانان او را نمی شناختند و اینکه رضا سید حسینی بسیار شناخته شده تر از بیژن ترقی است میان جوانان . در حالی که خدمتی که هر یک از این دو در زمینه ی کاری خود به فرهنگ ایران کردند با هم برابر است اما رضا سیدحسینی شناخته شده تر است چون یک کتاب درسی دارد به نام مکتبهای ادبی که بیشتر دانشجویان رشته های علوم انسانی که دنبال فهمیدن معنای "ایسم" ها هستند از خواندن آن ناگزیرند ( اما شاید بسیاری از همین دانشجویان داستانها و کتابهایی که او از فرانسوی و ترکی استانبولی انجام داده است را نخوانده باشند ) و دیگر اینکه دفتر کار رضا سیدحسینی در انتشارات سروش که وابسته به رادیو و تلویزیون است بود و در برنامه های زیادی در تلویزیون از جمله دو قدم مانده به صبح او را بیشتر به جوانان شناسانده اند .

این حرفها را نوشتم که بگویم ناراحتم از اینکه ایران در حال از دست دادن آخرین بزرگان فرهنگ و هنرش است در حالی که دستی نامریی می خواهد نوجوانان و جوانان با این بزرگان آشنا نشود و فکر می کنم این وظیفه ی ما در وبلاگستان است که تا جایی که می توانیم بزرگان سرزمینمان را به کوچکترها و نسل های بعد از خومان بشناسانیم .

 

رضا سید حسینی متولد 1305 اردبیل بود و رشته ی تحصیلی او مخابرات . او مدتی هم در آمریکا فیلمسازی خوانده بود . او از پیش از انقلاب با ترجمه هایش از فرانسوی و ترکی استانبولی باعث آشنایی کتاب خوانها با بسیاری از نویسندگان معاصر و مشهور جهان شد : آندره مالرو ، مارگریت دوراس ، ناظم حکمت و ...

در ادامه گفتگوی دو سال پیش همشهری جوان (شماره 122 ، 2 تیر 1386 ) با او را می توانید بخوانید :     

·         چرا جوان‌های امروز این‌طوری‌اند آقای سیدحسینی؟

دنیا عوض شده .

  • چی مثلا عوض شده ؟

چه می‌دانم . تفریح ما این بود که بنشینیم گوشه‌ای کتاب بخوانیم . الان کی کتاب می‌خواند ؟ کتاب‌‌ها مانده رو دست ناشرها و نویسنده‌ها . اصلا حوصله کتاب کلفت خواندن دارید شما ؟

  •  من دارم تازگی می‌خوانم .

چی را ؟

  •  آناکارنینا . ولی واقعا سخت است .

واقعا سخت است ؟! آناکارنینا خواندن سخت است ؟ بعد می‌گویید چی عوض شده !

  •  نه ، لذت‌بخش هم هست . منظورم  کلفتی کتاب‌های کلاسیک است که شما هم رویش تاکید کردید .

ترجمه ی ِسروش حبیبی را داری می‌خوانی ؟

  •   بله .

فوق‌العاده است . طفلک چشمش را گذاشت سر اینها . اخیرا «ابله» را خواندم . ترجمه سروش واقعا بی‌نظیر است . تا حالا ترجمه‌هایی که از داستایفسکی بود ، همه‌اش دست دوم بود ؛ از فرانسه یا انگلیسی . هیچ‌کدام داستایفسکی واقعی را به ما نشان نمی‌ داد ولی ترجمه سروش از روسی است و فوق‌العاده .

  •  ابله ، 1019 صفحه است . هنوز وقت می‌کنید کتاب‌های این‌طوری بخوانید ؟ آن هم دوباره .

ما نمی‌توانیم نخوانیم . بیماری کتاب در بچگی ما را گرفت . با تمام گرفتاری‌هایی که داریم کتابمان را  می‌خوانیم .

  •  فقط کلاسیک‌ها را می‌خوانید ؟

نه، مال جوان‌ها را هم می‌خوانم . این رمان‌های خودمان را که جدید در می‌آیند یا جایزه می‌گیرند، می‌خوانم. ترجمه شده‌ها را اگر ترجمه‌اش بد باشد نمی‌توانم بخوانم . ما مترجم جماعت ، سختمان است . مثلا تا ندانم این ترجمه می‌تواند برای من که روسی نمی‌دانم، جای روسی را بگیرد، نمی‌خوانم . کتاب‌های «اورهان پاموک» را به زبان اصلی اش – ترکی استانبولی – می خوانم . فرانسوی‌ها را همین‌طور . آثار آمریکای لاتین را هم به فرانسه می‌خوانم . البته ما آثار غول آسای آمریکای لاتین را نمی‌شناسیم . آمریکای لاتین فقط مارکز نیست . اینها یک دوره عجیب 20 ساله داشتند ؛ از 60 تا 80 . آثار درخشانی در این دوره هست که ما اسمش را هم نشنیده‌ایم . ما جهان سومی‌ها عاشق «آخرین پدیده»‌ایم . آنها را چون قدیمی اند ، فکر می کنیم دیگر به درد نمی‌خورند . حالا کارمان کشیده به پائولو کوئیلو و کریستین بوبن .

  •  خب، جوان‌ها هم عاشق آخرین پدیده‌اند . می ‌نشینند پای کامپیوتر به جایِ کتاب .

معلوم است . اصلا برای همین کتاب نمی‌خوانند ؛ به خاطر ماهواره ، اینترنت ، تلویزیون .

  •  ولی قبل از مصاحبه تعریف کردید که در نمایشگاه کتاب ، دو تا جوان را دیده‌اید که ترکی استانبولی را مثل خود ترک‌ها حرف می زده‌اند و گفته‌اند که این زبان را از اینترنت و تلویزیون یاد گرفته‌اند .

آنها استثنا بودند . عشق یاد گرفتن زبان داشتند . بدبختانه بیشترشان فقط چت می‌کنند ، چرت و پرت می گویند و مزخرفات کشف می‌کنند . خیلی بد شده .

  •  چرا این‌طور شده ؟

خب، کی از آسان‌یابی بدش می‌آید ؟ آدم‌ها دلشان می‌خواهد همه چیز را از ساده‌ترین راهش به دست بیاورند . سرگرمی هم متمرکز شده در این چیزها ؛ در کامپیوتر مثلا (مکث) – فرق می‌کند . اصلا دوره یِ ما با دوره ی ِشما فرق می‌کند .

  •  دوره ی ِشما چطوری بود ؟

ما اصلا تفریحمان کتاب خواندن بود یا لااقل بچه‌های سر به‌زیر این‌طوری بودند . من از این بچه سر به زیرها بودم که تفریحشان کتاب خواندن است .

  •   از کی ؟ یعنی از سن کم کتاب می‌خواندید ؟

آره بابا . «امیر ارسلان نامدار» و «مختارنامه» را زیر کرسی می‌خواندیم ، کیف می‌کردیم . امیر ارسلان را که می‌خواندم مادرم می‌گفت این کتاب را تمام نکن . هر کس این کتاب را تا آخرش بخواند ، سرگردان می‌شود .

ما تمام نکردیم و سرگردان شدیم ! عاشق «کنت مونت کریستو» بودم . 6 جلد بود که در 4 روز خواندم . پنجم ابتدایی بودم . دیگر بیماری کتاب مرا گرفت .

  •   ترجمه را از کی شروع کردید ؟

18 – 17 سالم بود . اول از ترکی آذری شروع کردم . کتاب‌های آذری (آذربایجان شوروی) که به خط روسی نوشته شده بودند ، دستم می‌رسید. خط روسی یاد گرفتم و یادم هست داستان «نغمه شاهین» ماکسیم گورکی را ترجمه کردم و در روزنامه شهرم چاپ شد . اولین کارم این بود. ترکی استانبولی را پیش خودم یاد گرفتم و از ترکی استانبولی - که به خط لاتین نوشته می‌شد - ترجمه می‌کردم .

این موقع دیگر تهران بودم . با عبدالله توکل همخانه بودم . او از فرانسه ترجمه می کرد و من از ترکی . 6کتاب را با هم از دو زبان ترجمه کردیم . «24 ساعت از زندگی یک زن» نوشته استفان تسوایک را در 3 روز ترجمه کردم . چه جانی داشتیم !

  •  فرانسه را چه‌طوری یاد گرفتید ؟

با توکل می ‌نشستم یاد می‌گرفتم . البته در مدرسه هم خوانده بودم . به بچه‌ها همیشه می گویم پوست ما کنده می‌شد تا یک زبان را یاد بگیریم . 8 سال، 10 سال طول می‌کشید تا زبان ، زبان شود . این‌طور مثل الان این همه امکان‌های مختلف وجود نداشت ؛ اینترنت ، ماهواره ، کلاس زبان...

  •  ولی از توی این کلاس‌ها آدم‌هایی مثل شما یا سروش حبیبی درنمی‌آید .

نمی‌دانم ، شاید .

  •  جوان‌های امروز را که می ‌بینید غریب به نظرتان نمی‌آیند ؟

(مکث) من به چشم آنها غریبم احتمالا . ببینید ، یک تجربه‌ ای دارم . قبل از انقلاب توی تلویزیون کار می‌کردم . جزو هیاتی بودم که با جوانان برای استخدام در سازمان یا برای دانشکده صداوسیما مصاحبه می‌کردیم .

وقتی از اینها می ‌پرسیدیم «بینوایان» را خوانده‌ای ، خوانده بودند . الان از هرکدام شما بپرسند بینوایان را خوانده‌اید ، می‌گویید نه ، این نسل اصلا کتاب نمی خواند .

  •    داستایفسکی نمی‌خواند . بینوایان نمی ‌خواند .

خب ، چی می ‌خواند به جای آن ؟

  •  کارتونش را می ‌بیند. فیلمش را می ‌بیند .

بله، هرچی را می ‌پرسی خوانده ‌ای ، می گوید فیلمش را دیده‌ام .

  •  بچه‌های خودتان چه‌جوری ‌اند ؟ اهل کتاب بودند از اول ؟

پسر کوچک ‌ترم – کاوه – که اهل ترجمه است ولی کارهای دیگر هم می‌کند مثل موسیقی و عکاسی . پسر بزرگ من الکترونیک می‌خواند . ول کرد رفت فلسفه خواند . تز دکترایش را داشت می نوشت که سکته کرد و از دنیا رفت .

تازه بعد از فوتش بود که من کتابخانه ‌اش را دیدم و اینکه چقدر اهل ادبیات بوده ، مثلا «کیفر آتش» را او به سروش حبیبی معرفی کرده بود برای ترجمه ولی با من هیچ‌وقت درباره یِ ادبیات حرف نمی ‌زد ؛ درباره ی ِفلسفه چرا ولی ادبیات نه .

شاید فکر می کرد این ، یک‌جور عرض‌اندام جلوی پدرش است . نمی دانم ، جوانکم محجوب بود .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0