مهدی آذر یزدی و ایرج میرزا

با خواندن خبر درگذشت مهدی آذر یزدی ، قصه گوی تنهایی که با کتابهایی که نوشت کودکی ما را پر کرد نخستین چیزی که پس از گفتگوی چند سال پیش او به یاد آوردم ، دیوان شادروان ایرج میرزا با تصحیح شادروان استاد دکتر محمد جعفر محجوب بود . در آن کتاب ، استاد محجوب از چند نفر برای یادآوری ها و شعرهایی از ایرج میرزا که در اختیار داشته اند و به دست استاد برای چاپ دیوان ایرج میرزا ، سپرده اند تشکر کرده اند و یکی از این افراد مهدی آذر یزدی است . هر چند که نسخه ی دیگر دیوان ایرج میرزا که به کوشش سید هادی حائری چاپ شده است را ندیده ام و ممکن است استاد آذر یزدی یکی از دو شعر را از آن کتاب برای استاد محجوب فرستاده باشد اما برای آنکه یادی از این 3 استاد شود ، نوشته ی استاد محجوب در آغاز دیوان ایرج میرزا و آن 2 شعر را در اینجا می نویسم .

دوست عزیز و نویسنده ی با ذوق و شاعر صاحب قریحه ، آقای مهدی آذر یزدی پس از دیدن نخستین چاپ کتاب ، یادداشتی نوشته و یادآوری کرده بودند که مثنوی " خرِ دُم بریده " در کتاب نیامده است . و نیز کتابی به نام " میش و بره " تالیف علی قلی هزار جریبی به سال 1307 ه. ش . در تهران انتشار یافته و در آن مثنوی چهار بیتی از ایرج درج شده که در چاپ اول دیوان نیامده بود . آقای آذر آن کتاب را نیز به ضمیمه ی یادداشت محبت آمیز خویش فرستاده بودند و آن مثنوی به شمار ه ی 32 در تحت عنوان گفتگو با جوان فرنگی مَـآب در صفحه ی 158 چاپ حاضر درج شده است و اکنون سپاس گزاری از یادآوری و لطف ایشان را واجب می بیند .

آرزوی خَر ِ دُم بُریده

بوده است خری که دُم نبودش

روزی غَم ِ بی دُمی فُزودَش

در دُم طلبی قَدَم همی زد

دُم می طلبید و دَم نمی زَد

یک رَه نه زِ روی ِ اختیاری

بُگذشت میان ِ کشت زاری

دهقان مَگَرَش زِ گوشه ای دید

برگشت و از او دو گوش بُبرید

بیچاره خر آرزویِ دُم کرد

نایافته دُم دو گوش گُم کرد !

*

گفتگو با جوانِ فرنگی مَـآب

گفتم به جوانکی مُفرٌنگ

کِی در خَم و چَم به سان خرچنگ

  بَر گو ! زِ سِبیل ِ خود چه دیدی

کین سان ، دُم و گوش او بُریدی

گفتا که سِبیل ِ بنده روزی

دزدیده ز ...ن ِ غیر ...زی !

چون دزدی او به چشم دیدم

زان رو دُم و گوش او بُریدم !

و

در صفحه ی ِ روبه رو شعری دیگر دیدم که آن را هم می نویسم :

*

سوءظن

نمی دانم چرا حَتم است و واجب

که بر ما یک نفر گردد مُواظب

بِده نیمه ، بِده آجُر ، بِده گچ

مَکُن با گفته ی ِ استاد ِ خود لَج

چرا ما مردم ِ ایران چُنینیم

چرا دَر حق ِ هم داِم ظَنینیم ؟

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0