خسرو شکیبایی در خواهران غریب و خانه ی سبز ؛ عشق به توان هزار

یک سال از پرواز خسرو شکیبایی گذشت و من و ما ، رفتن او را باور نداریم و مگر ما می توانیم هنرمندی را که در ژرفترین جایگاه خاطراتمان ، از او و هنرمندیش ، از او و صدایش خروار خروار خاطره ی عاشقانه داریم ، به این زودی ها فراموش کنیم و از آن گذشته رفتنش را باور کنیم ، او زنده است ، همانطور که برای عاشقان بابک بیات ، بابک بیات زنده است و هیچ وقت نخواهد مرد .

سال گذشته همان روزی که او ما را تنها گذاشت تا دراین روزهای بد و دلتنگ ، به یاد آوردن مرگ زودهنگام او هم بغضی شود روی بغضهای دیگرمان ، نوشته ای نوشتم که فکر می کنم هنوز هم خواندنی است . نگاه کنید به اینجا .

اما امروز می خواهم از فیلم شگفت انگیز خواهران غریب بنویسم . می گویم شگفت انگیز چون وقتی چند روز پیش ، تلویزیون این فیلم را نشان داد ، من پرت شدم به 14 سال پیش و سینما جمهوری ( که در آتش سوخت ) و آنقدر با دیدن این فیلم تازه شدم که به فکر نوشتن این یادداشت افتادم .

1374 سالی است که این فیلم ساخته شد . سالی که هنوز جریان رسمی موسیقی پاپ با "من زمینم تو باهار" خشایار اعتمادی آغاز نشده بود . اما از سال 71 آرام آرام موسیقی پاپ دربعضی ترانه ها که آن روزها و هنوز هم با ادبیات خاص صدا و سیما سرود نامیده می شد ، شنیده می شد . فیلم خواهران غریب که پرفروشترین فیلم آن سال بود پر بود از ترانه سرودهایی پاپ که همگی ساخته ی یکی از بزرگان موسیقی پاپ ، ناصر چشم آذر است . رقص یا حرکات موزون چیزی بود که هنوز در تلویزیون پس از 1357 دیده نشده بود ، فیلم خواهران غریب دو سرود کودکانه داشت که در آنها ، بازیگران کودک می رقصیدند و فیلم طراح رقصی داشت بسیار معروف : فرزانه کابلی .

نمایش عشق در آن سالها چیزی بود نکوهیده و قدغن . اما خواهران غریب فیلمی بود در ستایش عشق که مخاطب آن هم همه بودند نه فقط کودکان و نوجوانان .

و چه خوب که در آن سالها سریال خانه ی سبزی ساخته شد که باز هم برای بسیاری از ما یاد آن سریال جاودانه است . سریالی با بازی خسرو شکیبایی که اگر او در این سریال نبود ، مانند بسیاری دیگر از سریالهای پیش و پس از خود ، آن را فراموش می کردیم .

یادداشتی از کیومرث پوراحمد درباره ی خواهران غریب :

خسرو شکیبایی غیر قابل رقابت بود ، چه جلوی دوربین به عنوان بازیگر ، چه پشت دوربین به عنوان همکار و مشاور و دوست ، و چه در میان مردم به عنوان ستاره ای محبوب و دوست داشتنی ... دلِ خسرو به گستره ی دریا بود برای دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران به همگان و مردم با آن بدرقه ی شورانگیز نشان دادند که این بی کرانگی را به خوبی دریافته بودند . و دلِ خسرو در عین حال بسیار کوچک و تنگ بود برای نامهربانی ها و دل گیری ها . او ، تاب کمترین بی مهری را ، از هیچ سو نداشت . بی مهری خودش نسبت به دیگران را ، یا نامهربانی دیگران را به خودش . در فیلم خواهران غریب ، خسرو و خانوم جان ( مادرم ) در صحنه هایی که مقید به گفت و گوی خیلی مشخصی نبودند می توانستند در چارچوب موضوع صحنه ، هر چه می خواهند بگویند و الحق که هر دو استاد بودند در بداهه گویی . صحنه ای که خانوم جان اصرار دارد به خانه ی خودش برود و خسرو اصرار دارد مادر بماند به نگهداری دخترش ، با هم بگومگو می کنند . جر و بحث و دعوا می کنند . صحنه را فیلم برداری کردیم . همین که کات دادم ، خسرو برافروخته ، به سرعت غیبش زد . چند دقیقه بعد رفتم سراغش . گوشه ی آشپزخانه مچاله در خود نشسته بود و گریه می کرد . حیرت کردم . کنجکاو بودم بدانم چه پیش آمده است . گفت : "نشنیدی چی گفتم ؟! به خانوم جان گفتم : مهربونی هات کو ؟ مهربونی هات کو؟" به خاطر جمله ای که فی البداهه در صحنه ای از فیلم به زبان آورده بود چنان خودش را شماتت کرده بود که فقط گریه می توانست آرامش کند !

و یادداشت بیژن بیرنگ کارگردان خانه ی سبز و سرزمین سبز :

رضا صباحی به عاطفه در خانه ی سبز که خودش نشانه ی همه ی سبزی های یک خانه بود ، گفت : "من عاشقترین ، بی پول ترین ، مُفلس ترین ، بی کَس ترین موجود کره ی زمینم که اگر تو نبودی قادر نبودم حتی لنگه ی جورابم را هم پیدا کنم !" یا می گفت : "دعوا می کنیم ولی قهر نمی کنیم !" یا "قهر که نیستی ؟! حرف می زنیم . " یا "رییس باش ولی ریاست نکن !" یا وقتی توموری از بدترین شکل به نام گلیوبلاستومولتی فور که حتی تلفظ آن را هم به درستی نمی دانست در مغزش داشت ، هنگامی که همه ی خانواده از مرگش بیمناک و خود را باخته بودند ، مرگ را به شوخی گرفت و به دلداری خانواده برخاست . ... رضا وقتی در "مسافر سبز" یار ِ سبز ِ بسیجی خود را که تکه ای از جنگ را در قلب خود داشت ، از دست داد ، در بلندای تهران ایستاد و فریاد کشید : "مسافر یعنی بغض ِ گره خورده !" همان فریادی که در کنار رود همیشه در جریان کارون به خاطر رزمنده ی دیگری در سرزمین سبز کشید که "مسافر یعنی بغضِ گره خورده !"

منبع : مجله فیلم شماره ی 382

و

حالا شنیدن صدای او چه لذتی دارد وقتی از سهراب سپهری می خواند که : بزرگ بود و از اهالی امروز بود و ... انگار سهراب ، این شعر را برای خسرو شکیبایی و عزیزانی مانند او نوشته است ، گوش کنید به این شعر خوانی با صدای خسرو شکیبایی از اینجا

و چه لذتی دارد وقتی از فروغ می خواند که همه ی دردهای من از عشق است از عشق ، عشق ، گوش کنید به این شعر خوانی با صدای خسرو شکیبایی از اینجا

و

گوش کنید به ترانه ی مادر من ( با صدای خسرو شکیبایی ) با شعری از خسرو شکیبایی و موسیقی ناصر چشم آذر  از اینــجا .

گوش کنید به ترانه ی انار ( با صدای خسرو شکیبایی ) با شعری از مصطفی رحماندوست و موسیقی ناصر چشم آذر از اینــجا .

گوش کنید به ترانه ی مادر من ( با اجرای گروه کر کودکان ) با شعری از خسرو شکیبایی و موسیقی ناصر چشم آذر از اینــجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0