شاملو و آیدا

دوم مرداد 1388 و نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو . نوشتن درباره ی هنرمند و محققی که وبلاگستان پر از نوشته های خوب و خواندنی درباره ی او است دشوار است اما در کتابی به خاطرات جالبی درباره ی احمد شاملو از زبان "آیدا" برخوردم که خواندنی بود و نوشتنی در اینجا .

در ویکی پدیا درباره ی آیدا چنین آمده است : آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو ، به ویژه در دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" به عنوان معشوقه ی شاعر ، جلوه‌ای خاص دارد . شاملو درباره ی تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله ی فردوسی گفته است : "هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم"

بخشی از گفتگوی شادروان شهین حنانه (1326-1376) شاعر و ترانه سرا و برادرزاده ی موسیقیدان نابغه و نوآور ایران ، شادروان استاد مرتضی حنانه که از معروفترین ترانه های او ترانه ی "پرنده" است با موسیقی بابک بیات و صدای مانی رهنما با این آغاز که "پرنده همقفس همخونه ی من / زمستون رفت و شد فصل پریدن"  با آیدا در سال 1371 :

زندگی روزانه ی شما و شاملو چگونه می گذرد ؟ شاملو بیدار که شد مشغول کار می شود ، من هم بعد از رسیدگی به کارهای روزمره  و کارهای بیرون باید به کارهای خودم هم برسم ، گاه نوشته ای را تایپ می کنم ولی بیشتر تنظیم مطالب کتاب کوچه و کارهای دقیق این مجموعه ی بزرگ است که مثل دریا می ماند ... کار بزرگی است و باید دل سوزاند و نمی شود سرسری گرفت .

قبل از ازدواج با شاملو چه می کردید چگونه با هم آشنا شدید ؟ پدرم کارمند شرکت نفت بود ، برای چند سال در اصفهان زندگی می کردیم . دیپلم که گرفتم و آمدیم تهران ، سال 41 بود و من تازه وارد دانشکده شده بودم که شاملو و مادر و خواهرهایش همسایه ی ما شدند ، او را دیدم و "قاعده دگر شد" . من از همان نوجوانی عاشق موسیقی جهانی بودم ، موسیقیدان برایم موجودی استثنایی بود ، انسانی با احساس و اندیشه ای ژرف ...  بعد از آشنایی با شاملو احساس کردم او هم فردی استثنایی است خالق آثاری برای اعتلای بشر . امروز یقین دارم شعرهای شاملو نه فقط کم از آثاری که موسیقیدانان بزرگ ساخته اند نیست بلکه رابطه ی مستقیم تر و موثرتری با انسان برقرار می کند . راست گفته اند که شعر ، شاه ِ هنرهاست  .

گفتید که همسایه بودید چطور آشنایی به ازدواج انجامید ؟ شاملو آن زمان کتاب هفته را سردبیری می کرد که مدت ها بود مجله را عاشقانه می خریدم و می خواندم و تازه فهمیدم که کار کارِ اوست ، و دو مجموعه شعر هم منتشر کرده بود . بعد از دوسال آشنایی ازدواج کردیم . البته وضع او برای ازدواج مناسب نبود ... قرار بود از زیر صفر شروع کنیم و کردیم و من می بایست به او توان مبارزه با مشکلات را می دادم .

خانواده ی شما با این ازدواج مخالفت نکردند ؟ ابتدا چرا ... در میان ارمنیان رسم است که ازدواج ها در میان خودشان صورت بگیرد به هر حال عشق یکبار دیگر بر تعصبات پیروز شد .

هنوز عاشق شاملو هستید ؟ بیشتر از گذشته . چرا که اول فقط کشش و احساس است ولی به مرور که دو نفر همدیگر را بهتر می شناسند منطق هم دخالت می کند ، هر چه او را بهتر می شناسم این احساس قوی تر می شود .

پس این تز را قبول ندارید که ازدواج عشق را بیرنگ میکند ؟ تا شرایط چگونه باشد و عشق چه عشقی باشد . عشق اگر ریشه ی معنوی داشته باشد ، دو انسان را به مرور زمان نزدیک تر می کند . عشق باید سازنده باشد ، وقتی سازنده باشد کامل کننده ی آن دیگری هم می شود . پس چنین عشقی نه با ازدواج و نه بدون ازدواج بیرنگ نمی شود . سارتر و سیمون دوبوآر هم که ازدواج نکردند حدود چهل پنجاه سال عاشقانه زندگی کردند .

از خصوصیات شاملو بگویید ؟ شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق است . آدمی است جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، حضوری مطبوع دارد و کج خلقی ها و خودبینی های بعضی را ندارد . یکی از ویژگیهای شاملو همیشه آراستگی اوست . با وجود ناراحتی های جسمی اش آدمی است خون گرم و منظم . ولعِ آموختن و دیدن و شنیدن دارد .

مثل اینکه مدتی خیاطی می کردید ؟ بله ، ما پانزده سال اول زندگی مان را خیلی با سختی گذراندیم ، اجاره نشین بودیم و گاهی در گذران زندگی روزمره دچار اشکال می شدیم و من مجبور بودم برای اینکه از حداقل امکانات زندگی برخوردار شویم خیاطی کنم . اگر ناشرینی هم کتابی از شاملو چاپ می کردند مبلغ مهمی به دست نمی آوردیم . این بود که ما سالهای سختی را گذراندیم اما این سالها تجربه های گرانبهایی را همراه داشت و از نظر بازدهی فکری پربار بود و ما خودمان را در آن سالهای بحرانی ساختیم ، شاید شاملو بیشترین شعرهایش را در آن سالها سروده است .

هنرمندان ایرانی به خصوص اهل قلم در تنگنای مالی وحشتناکی قرار دارند به غیر از یکی دو نفر بقیه درآمدی که تکافوی زندگی روزمره شان را داشته باشد ندارند ، آیا نباید فکری به حال این قشر کرد ؟ این نوع برخورد کینه توزانه و تنگ نظری ها همیشه بوده . به جایش چرا نباید آرزو کنیم که همه ی انسانها خوب زندگی کنند ؟ ... به هر حال این گنجینه های فرهنگی ما باید روزی حقوق و جایگاهشان خودشان را به دست آورند . شاید آن روز خیلی دور نباشد . باید در این راه تلاش کرد . فلان هنرمند تا هست کسی سراغش را نمی گیرد همین که از دست رفت مجالس ختم چنین و چنان برایش برگزار می کنند و افسوس می خورند . این شاعران ، نویسندگان و هنرمندان هستند که فرهنگ یک ملت را می سازند پس بیاییم درزمان حیاتشان آنها را دریابیم .

صحبت از فقر و محرومیت شد آیا شما به پایین دستی ها کمک می کنید ؟ تا آنجا که بتوانیم بله ، به هر حال ما انسانیم با عواطف و احساسات انسانی ... به اعتقاد من یک نوع بیداری در ملت ها به وجود آمده است و خیلی از حکومت ها مجبور شده اند در مقابل خواسته های مردم تسلیم شوند ، محرومین به پا خواسته اند تا از حقوقشان دفاع کنند ، بالاخره باید روزی عدالت اجتماعی در جهان برقرار شود . تا فقر در جهان وجود دارد سرمایه دار هم به آسایش واقعی نخواهد رسید ، دایم از طرف محرومین ِ بیدار شده مورد تهدید قرار می گیرد .

*

گوش کنید به شعری از شاملو که بسیار دوستش دارم با صدای خودِ شاملو ، در اینجا .

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی‌ست

عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود .

*

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن .

*

درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می‌‌گویم

نامَت را به من بگو

دستَت را به من بده

حرفَت را به من بگو

قلبَت را به من بده

من ریشه‌هایِ تو را دریافته‌ام

و با لبانَت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام

و دست‌هایَت با دستان من آشناست .

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام

برایِ خاطرِ زند‌گان ،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشقترین زند‌گان بوده‌اند .

*

دستَت را به من بده

دست‌هایِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

به سانِ ابر که با توفان

به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا

به سانِ پرنده که با بهار

به سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من

ریشه‌هایِ تو را دریافته ام

زیرا که صدایِ من

با صدای تو آشناست .

1334

و گوش کنید به ترانه ی شبانه ، ترانه ای که همه ی مصرع هایش 5 هجا دارد ، با صدای فرهاد مِهراد در اینجا .

1

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

مَنو می‌بره

کوچه به کوچه

باغِ انگوری

باغِ آلوچه ،

دره به دره

صحرا به صحرا،

اون جا که شبا

پُشتِ بیشه‌ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو می‌ذاره

تو آبِ چشمه

شونه می کنه

مویِ پریشون ...

2

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره

تَهِ اون دره

اون ‌جا که شبا

یکه و تنها

تک‌درختِ بید

شاد و پُرامید

می‌کنه به ناز

دَسِشو دراز

که یه ستاره

بِچِکه مِثِ

یه چیکه بارون

به جایِ میوه‌ش

نوکِ یه شاخه‌ش

بشه آویزون ...

3

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره

از تویِ زندون

مثِ شب‌پره

با خودش بیرون ،

می‌بره اون‌ جا

که شبِ سیا

تا دَمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون

جار می‌کشن

تو خیابونا

سرِ مِیدونا :

" - عمو یادگار !

مردِ کینه‌دار !

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار ؟

*

مستیم و هُشیار ،

شهیدایِ شهر !

خوابیم و بیدار ،

شهیدایِ شهر !

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون ،

از سرِ اون کوه

بالایِ دره

رویِ این مِیدون

رد می‌شه خَندون

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد ...

1333 زندان ِ قصر

  

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0