حسین پناهی ؛ فیلسوفی در جستجوی کودکی

به یاد حسین پناهی در پنجمین سالگرد درگذشتش .

*

... و سیاه شد در فراموشی ، سگ ِ سفید ِ امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم ، و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم تا بدانم تا بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند .

*

و از اینجا سرگردانی حسین پناهی آغاز می شود . سرگردانی برای یافتن پاسخ به پرسش هایی که ذهنش را ، ذهن یک روستایی بالیده در طبیعت و آرامش را ، آزار می دهند و اینجاست آغاز فیلسوف شدن او . آغاز آواره شدن او ، ناآرام شدن او برای یافتن پاسخ به پرسشهایی بزرگ . پرسشهایی که در ذهن هر فیلسوفی شکل می گیرد و هر فیلسوفی پاسخی برای این پرسشها می یابد یا نمی یابد .

و اینها شاید پاسخهایی باشند برای پرسشهای او ، آنچه که من فلسفه ی حسین پناهی می نامم . فلسفه ای که در همه ی شعرهایش و در بازیگری اش دیده می شود . ذهنی ناآرام و پر از پرسش اما دلتنگ برای کودکی .

- من زندگی را دوست دارم ولی از زندگیِ دوباره می ترسم ، دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم ، قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم ... من می ترسم پس هستم ، این چنین می گذرد روز و روزگار من ، من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم .

- شب در چشمان من است ، به سیاهی چشمهایم نگاه کن !

روز در چشمان من است ، به سفیدی چشمهایم نگاه کن !

شب و روز در چشمان است ، به چشمهای من نگاه کن !

پلک اگر فرو بندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت .

*

ذهنی که پاسخی برای پرسش هایش در جامعه ای که زندگی می کند ، پیدا نمی کند و اما باز جستجو می کند ، جستجو می کند ...

- میزی برای کار ، کاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خوابی برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد ، یادی برای سنگ . این بود زندگی ؟

- برای اعتراف به کلیسا می روم ، رو در روی علفهای روییده بر دیوار ِ کهنه می ایستم و همه ی گناهانِ خود را یک جا اعتراف می کنم ، بخشیده خواهند شد به یقین و علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند !

*

و دیگر پرسشهای او آن قدر بزرگ می شوند که تنها خدایش را پاسخگوی این پرسشها می داند و بلند بلند فریاد می زند و می پرسد ، پرسشی که شبیه شَطحیات برخی صوفیان شاید کفر آمیز هم به نظر برسد :

- یاد گرفتم چه جوری شبا / از رویاهام / یه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتتُ ...

و

زیباترین شعر دنیا :

... دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونـِوَر کامل کیه ؟ واسطه نیار ! به عزتت خُمارم ، حوصله ی هیچ کسی رُ ندارم ، کفر نمی گم ، سوال دارم ، یه تریلی محال دارم ، تازه داره حالیم می شه چی کارَم ، می چرخم و می چرخونم ، سیاره اَم ، تازه دیدم حرف ِ حسابت منم ، طلای نابِت منم ، تازه دیدم که دل دارم ، بستمش ، راه دیدم نرفته بود ، رفتمش ، جوونه ی نشکفته رُ رَستَمِش ، ... جواب ِ زنده بودنم ، مرگ نبود ، جونِ شما بود ؟ مُردن من ، مُردنِ یک برگ نبود ، تو رُ به خدا بود ، اون همه افسانه و افسون وِلـِش ، این دلِ پر خون وِلـِش ، دلهره ی گم کردنِ گُدار مارون وِلـِش ، تماشای پرنده ها بالای کارون وِلـِش ، خیابونا ، سوت زدنا ، شِکوه به بارون ، وِلـِش ، دیوونه کیه ، عاقل کیه ، جونـِوَر کامل کیه ؟

گفتی بیا ! زندگی خیلی زیباست ، دویدم ، چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم ، پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟  کنارِ این جوبِ رَوون ، معناش چیه ، این همه راز این همه رمز ، این همه سر و اسرار معماست . آوردی حیرونم کنی که چی بشه ، نه والا ، مات و پریشون کنی که چی بشه ، نه بِلا . پریشونت نبودم ؟ من حِیرونت نبودم ؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهمِ من چه قد کمه ، اتم تو دنیای خودش حریف ِصد تا رُستمه ، گفتی : ببند چشماتو ، وقتِ رفتنه ، انجیر می خواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه ، چشمای من ، آهن ِزنجیر شدن ، حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن ، ...

دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونـِوَر کامل کیه ؟

*

اما او خسته از بر دوش کشیدن کوله بار ی سنگین از سوال ها ، دلتنگانه به دنبال کودکی و پاکی گمشده است و بارها می گوید که : من می خواهم بر گردم به کودکی . و این خواسته آن قدر بزرگ می شود که او هم در شعرهایش و هم در بازیگری اش ، هم فیلسوف است و به دنبال پاسخی برای پرسش هایش  و هم کودکی در دنیای بزرگسالان . کافی است چهره ی او را به یاد بیاوریم . روحش شاد .

کهکشانها کو زمینم ؟ / زمین کو وطنم ؟ / وطن کو خانه ام ؟ / خانه کو مادرم ؟ / مادر کو کبوترانم ؟ / معنای این همه سکوت چیست ؟ / من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان ؟ / کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ، کاش .

و

رسول نجفیان در گفتگویی که در سال 1384 با روزنامه ی ایران انجام داد این چنین از او گفت :

مى رَن آدما، از اونا فقط ، خاطره هاشون ، به جا مى مونه...

- ( جلوى اشکش را مى گیرد و شروع مى کند ) حسین کلید خانه ی مرا داشت . بیشتر پیش من بود . اتاق داشت در خانه ی  ما . آنا و لیلا و بعدها سینا - بچه هاى پناهى - روى پاى ما بزرگ شدند . حسین خیلى خاص بود ؛ در شعر سبک عجیب و غریبى داشت .  همسر من آشنایى کمى با ادبیات فرانسه دارد . حسین مى آمد و ترجمه مى گرفت و شاعران روز دنیا را زیاد مى خواند . به جرأت مى گویم سبک خاصى حتى در جهان داشت . همسر من به او مى گفت : اصلاً نمى خواهد بروى و فیلم بسازى و بازى کنى . بنشین و فقط شعرت را بگو . حسین پدیده ی عجیبى از دردى کهنه بود ...

یک تراژدى از دنیاى اطرافش..

- باید برمى گشت روستا . من خیلى تلاش کردم ، نشد . برایش تعریف مى کردم ما هفت ، هشت سالمان بود . چهار راه عزیزخان مى نشستیم . دو نفر مى آمدند از کوچه ی ما رد مى شدند . یکى مرحوم صُبحى بود که ما بچه بودیم و با قصه هایش بزرگ شدیم و هر وقت سلامش مى کردیم با مهربانى جواب مى داد و نازمان مى کرد . یک نفر هم بود که سلام مى کردیم اما او با ترشرویى پاسخمان را مى داد و نگاهمان مى کرد . پدرم مى گفت : این یک شاعر دیوانه است ، نزدیکش نشوید . من بعدها فهمیدم او نیما یوشیج بوده . به حسین مى گفتم آن سالها نیما دلش براى دهاتش تنگ شده بود و مى گفت : "بعد از این پنجاهى و اندى ز عمر / ناله اى مى آیدم از هر رگى / کاش بودم باز دور از هر کسى / چادرى و گوسفندى و سگى" حسین خودش هم دلش مى سوخت و مى دانست تهران جاى او نیست . شعرش عجیب برخاسته از زندگى اش بود .

آشنایى شما با حسین پناهى کجا شکل مى گیرد ؟

- درست پیش از پیروزى انقلاب بود من جوان بودم و به خاطر اول شدن فیلمم در یک جشنواره آسیایى خب در اوج بودم ، ولى چون مخالف حکومت شاه بودم در تلویزیون راهم نمى دادند . ضمناً ۵۰ هزار تومان به مناسبت ۵۰ سال شاهنشاهى را هم که خیلى ها گرفتند و فیلم ساختند ، من نرفتم بگیرم و خلاصه طرد شدم . انقلاب که شد ، بیشتر فعال شدیم . کسانى مثل حسین هم به خاطر ایمان و اعتقاد آمده بودند ولى تخصص آنچنانى نداشتند . حسین به نوعى جنگزده بود . پدر عبدالله اسفندیارى به عبدالله گفت بین جنگزده ها یک نفر هست که خیلى خوب مى نویسد و ... عبدالله آن موقع رئیس گروه فیلم و سریال بود ...

فکر مى کنم "دو مرغابى در مه" نزدیک ترین پاره هاى وجودى از زندگى و هویت حسین پناهى را در خود دارد ...

- دقیقاً همین طور است ؛ یک روستایى که آمده شهر و روشنفکر شده حرف از تى . اِس . اِلیوت مى زند ، از "باغ آلبالو"ى چخوف مى گوید ، اسم زنش را از مریم به ماریا تغییر مى دهد و ... دقیقاً خود حسین . اصلاً همسرش از جنون او دچار جنون شد و برگشت روستا . سخت بود با حسین زندگى کردن ، شاعرانگى هاى عجیب و غریبى داشت . حسین همیشه دنبال یک "نازى" بود که با هم بروند زیر یک چتر توى یک کهکشان .

گوش کنید به زیباترین شعر دنیا با صدای حسین پناهی >>> ایـنـجا

 

حسین پناهی ، فیلسوفی در جستجوی کودکی

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0