فریدون فرخزاد : آوازه خوان انسان دوست

زیبایی ، جهان را نجات خواهد داد . فئودور داستایوسکی

*

به یاد فریدون فرخزاد در هفدهمین سالگرد مرگش .

گوش کنید به باران با صدای فریدون فرخزاد >>> اینـجا .

*

از آنجا که سن زیادی ندارم ، از برنامه هایی که فریدون فرخزاد پیش از سال 1357 اجرا کرده است ، خاطره ای ندارم و تنها چیزی که باعث شد این نوشته را بنویسم دو آلبومی است که از او شنیدم ، آلبوم "فریدون فرخزاد و خاطره ها" . دو آلبومی که نه تنها مرور کردن ترانه های خاطره انگیز و دلنشین نسلهای پیش از ماست ، بلکه بین هر دو ترانه گفتارهایی هست که شنیدن این حرفها باعث شد به فریدون فرخزاد و دانش او ، انسان دوستی و آزادیخواهی او احترام بگذارم بر خلاف حرفهایی که در همه ی آنها او را متهم به بی اخلاقی می کنند و ... آنچنان که در مرگ مایکل جکسون هم نوشتم : فریدون فرخزاد هم مانند دیگر آدمیان زشتی هایی داشت و زیبایی هایی و من و ما اگر او را دوست داریم ، به خاطر زیبایی های اوست و نه زشتی های او .

نخست بخشهایی از گفتارهای او در آلبوم "فریدون فرخزاد و خاطره ها" را می نویسم که به نظرم در هر زمان و هر جایی این حرفها زیبا هستند و انسانی . حرفهایی که به راستی اندیشه و کردار فریدون فرخزاد بوده است و نه مانند بسیاری از کسانی که این روزها هم از این حرفهای زیبا می زنند اما کردار آنان چیزی دیگر است و شاهد راست بودن این حرفها هم خاطرات بزرگترهای ما است و خاطره ای که در ادامه ی این گفتارها از زبان هنرمند دیگری نوشته ام . و برداشت من از گفتارهای فریدون فرخزاد و همینطور نوشته های کتابها و مجلات این است که در تمام این سالها ، شاید هیچ اجراکننده ی دیگری جز منوچهر نوذری نتوانسته است به محبوبیت فریدون فرخزاد در برنامه های دوساعت با فریدون فرخزاد ، میخک نقره ای ، سلام همسایه ها ، بزرگترین نمایش هفته ، بزرگترین شوی تلویزیونی ، جمعه بازار - در اجرای رادیویی و تلویزیونی برسد و مردمی شود .

 

بخشهایی از گفتارهای فریدون فرخزاد :

- از کتاب صحبت کردم ، از آینده ، از فردا از آفتاب از نور از سبزه و علف و گیاه و از اینکه زندگی رُ باید ساخت ، از سازندگی صحبت کردم ... مردم درها رُ باز کنید ، پنجره ها رُ باز کنید ، ببینید بیرون گل هست ، پرنده هست ، آفتاب هست ، بهار هست و اگر تمام اینها رُ نمی بینید و برف می بینید و غم می بینید و بیهودگی می بینید این رُ بدونید که این غم و این برف از بین می رن ، آب می شن و باز علف سبز می شه و باز آفتاب می تابه .

- وظیفه ی ِ یک خواننده چیه ؟ با آوازهاش ، نه تنها به مردم شوق و امید ِ زنده بودن بده ، بلکه امید ِ به فردا رُ هم به اونها تفهیم کُنه و به اونها حالی بکنه که فردایی هم هست و این فردا رُ باید بهتر ساخت ، نه برای خودمون ، نه حتما برای خودمون ، برای بچه هامون ، برای بچه های ِ بچه هامون .

- روزای جمعه که در رادیو برنامه داشتم ، برنامه ی جمعه بازار ، چندین سال چندین سال ، پشت سر هم ، همیشه از بچه ها صحبت می کردم و از اینکه برید سراغ بچه ها ، برید به بیمارستانهای کودکان ، برید به بیمارستان روانی اطفال ، برید به جاهایی که به هر جهت مردمی هستند که بیشتر به شما احتیاج دارند ، همیشه با زبان بی زبانی می گفتم : بله خب ، زندگی شما ممکنه خیلی خوب باشه ولی همیشه فکر کنید که عده ای هم هستن که زندگیشون به خوبی زندگی شما نیست ، برید و به اونها بپردازید .

و خاطرات پرویز خطیبی (1302-1372) هنرمند نابغه و تکرارناشدنی ایران روزنامه نگار ، طنزنویس ، نمایشنامه و فیلمنامه نویس ، کارگردان ، ترانه سرا و ... از کتاب خاطراتش درباره ی فریدون فرخزاد :

در سال 1348 ، هنگامی که من در استودیو پلازا فیلم "جنجال پول" را با سپهر نیا ، گرشا ، و متوسلانی می ساختم یک روز فیلمبردارمان ، عباس دستمالچی با یک جوان شیک پوشِ مو مشکی به سراغم آمد و گفت : این آقا تازه از آلمان آمده و داوطلب هنرپیشگی است . مدتی به او خیره شدم . لبخندی عجیب داشت و نگاهش نافذ بود و در عین حال مرموز بود . به نظرم رسید کهدماغش کمی ناقص است و به درد دوربین سینمایی نمی خورد . اسمش را پرسیدم گفت : فریدون فرخزاد هستم . به یاد روزی افتادم که او را فقط یک نظر در مونیخ دیده بودم . فریدون شروع به صحبت کرد و من گوش می دادم :

- خیال نکنید چون خواهرم فروغ است آمده ام تا از اسم و شهرت او بهره برداری کنم ؟ خیر ، من خودم جوان تحصیل کرده ای هستم و هزار و یک هنر دارم . از رقص و آواز گرفته تا بازیگری ، اگر تصمیم بگیرم در یک لحظه سیلاب اشک از چشمانم سرازیر می شود ، چنان می خندم و می خندانم که همه اطرافیان را مبهوت می کنم ...

چند ماه بعد یک روز در باغ تولید رادیو "میدان ارگ" فرخزاد را دیدم . خوشحال بود که به عنوان کارمند دفتری استخدامش کرده اند اما دلش می خواست که د رکارهای هنری دخالت داشته باشد . به من گفت که در آلمان ، در یک فستیوال آواز شرکت کرده و جایزه ای هم برده است . بعد نوار کاستی به دستم داد . این همان آوازهایی بود که در آن فستیوال خوانده بود ، اولین آهنگ "شب بود بیابان بود " روز جمعه از برنامه ی شما و رادیو با صدای فریدون فرخزاد پخش شد و مورد توجه شنوندگان قرار گرفت . جمعه ی بعد فرخزاد دومین آهنگش را خواند و بعد دیگر پیدایش نشد . یک ماه بعد خبر رسید که او موفق شده است که در تلویزیون ملی ایران ، برنامه ای با عنوان " دوساعت با فریدون فرخزاد" اجرا کند .

برنامه ی تلویزیونی فرخزاد در واقع یک برنامه ی کاملا متفاوت بود و بینندگان تا آن زمان با اجرا کننده ای آنچنان مسلط و بی پروا رو به رو نشده بودند . استقبال بینندگان تلویزیون از برنامه ی جدید فرخزاد سبب شد تا مسوولان تلویزیون یک برنامه ی هفتگی در اختیارش بگذارند . فرخزاد می رفت تا در مدتی کوتاه به اوج برسد اما ناگهان حادثه ای رخ داد و تلویزیون ملی ایران برنامه ی فرخزاد را قطع کرد . قطع برنامه ی فرخزاد سبب بروز شایعات زیادی شد . در شهر همه از این ماجرا حرف می زدند و هر کس حدسی می زد ولی دلیل اصلی قطع این برنامه این بود که فریدون فرخزاد ، در آخرین برنامه اش دست خانم "سوسن" خواننده ی معروف را بوسیده بود . ... فرخزاد به کار اداری اش برگشت در حالی که هر روز زیر رگبار سوالات دوستان و آشنایان قرار می گرفت ، پاسخ او در برابر این سوال که چرا دست سوسن را بوسیده ای این بود که : خیال می کردم ما هم متمدن شده ایم . با وجود این چند هفته بعد فریدون مجددا به تلویزیون احضار شد و با ناباوری از مسوولان شنید که می تواند برنامه اش را ادامه بدهد ، می گفتند دستور مستقیم از دربار رسیده بود .

در برنامه های تلویزیونی فرخزاد ، مردم باز هم از او کارهای نامتعارف از او دیدند و تحسین و تمجیدش کردند . او بسیاری از خوانندگان بلند آوازه ی ِ امروز را برای اولین بار در برنامه اش شرکت داد و همیشه سعی کرد تا سخنانش ساده و صریح و بی پیرایه باشد .

مدتها گذشت و من از فرخزاد خبری نداشتم . یک روز در نیویورک یکی از دوستان مشترک من و فرخزاد گفت که فریدون از مرز خارج شده و به زودی به نیویورک خواهد آمد . سرانجام یک شب من و فرخزاد پس از سالها با یکدیگر رو به رو شدیم . همراه او جوانی بود به نام "سعید محمدی" که هر دو از ایران به اتفاق یک سگ کوچک سیاه فرار کرده بودند و از ماجرای فرارشان داستانها می گفتند .

یک شب با فرامرز پارسی به خانه ی فریدون فرخزاد رفتیم . خانه اش با خانه ی ما فاصله ی زیادی نداشت . فریدون را دیدم که پیش بند را به کمر بسته و مشغول آشپزی است . خورش سبزی او واقعا تعریفی بود . تا سعید سفره را بچیند شام حاضر شد . بعد از شام فرخزاد ، دیوان شمس تبریزی را برداشت و شروع به خواندن کرد . ... جالب اینکه اغلب اوقات بین فریدون و سعید بر سر بازی تخته نرد دعوا می شد و چنان به هم می پریدند که خیال می کردی همان لحظه از هم جدا خواهند شد . ولی دعواها فقط بر سر بازی تخته نرد بود و این دو نفر در سایر مسایل با همدیگر توافق کامل داشتند . اقامت یک ساله ی فرخزاد در نیویورک باعث شد که من در وجود او انسان دیگری را کشف کنم .

پیش از آن چه در رادیو و چه در جاهای دیگر به او روی خوش نشان نداده بودم ، در واقع فرخزاد دشمنان زیادی داشت و رفتار و گفتارش ، به خصوص صراحت لهجه ای که داشت از او یک غول شاخته بود . از داستان ازدواج و طلاق او مردم هزاران شایعه درست کرده بودند که معلوم نبود کدام درست و کدام نادرست است . در نیویورک "دسامبر 1983" برای من و خانواده ام بزرگترین فاجعه رخ داد . تنها پسرم فرزین در یک تصادف از دست رفت . ما همه بهت زده و غمگین نشسته بودیم ... اواسط شب وقتی خانه خالی شد ، فرخزاد از در رسید ، با دیوان شمس و چهره ای اندوهگین و کلماتی که می توانست برای ما داغ دیدگان آرامش بخش باشد ، می نشست، می گفت ، شعر می خواند و شور و حالی به پا می کرد . گاهی تا نزدیک سپیده دم با ما بود ، از خودش می گفت ، از فروغ که او هم در جوانی بر اثر حادثه ی اتومبیل در گذشته بود .

آن روزها و آن شبها را ما در کنار فریدون گذراندیم و من در این گیر و دار شخصیت دیگر او را کشف کردم . خودش هم در کتاب شعرش "من و آن من ِ دیگر" به این مساله اشاراتی دارد . پیش از آن خیال می کردم که فرخزاد یک آرتیست واقعی است و خوب بلد است که به موقع اشک بریزد ، ولی در فاجعه ی مرگ فرزندم ، بارها و بارها اشک های واقعی او را دیدم و احساسش را در چشمهایش خواندم .

ما همه نقاط ضعف فراوان داریم ولی ای کاش نقاط مثبتی هم در کار باشد که بتواند نقطه های ضعف ما را بپوشاند .

*

اما صدای فریدون فرخزاد را هم بسیار دوست دارم ، خواننده ای که در آغاز یکی از برنامه های تلویزیونی اش می خوانده است :

سکوتِ شبانه ، می شکنه با آواز من ، می خونم

پرندَم ، یک پرنده ، آوازَمِ پرواز من ، می دونم

.

گوش کنید به باران با صدای فریدون فرخزاد >>> اینـجا .

من با غمِ فراوانم ، خشم صدایِ توفانم

دردِ سفیدِ بارانم ، فریادِ جاودانم

راهم پر از سیاهی ها ، در فکر روشنایی ها

شکلِ شکستنِ موجم ، اما سرودِ اوجم

*

تا بوده این چنین بوده ، پرواز همیشه پرواز است

مرغی که در قفس مانده ، در فکر راهِ تازه است

چون جشن ِ خاک و خاکستر ، پایانِ هر چه بودم نیست

آتش همیشه می ماند ، یک حرف همیشه کافیست

حرفِ من و صدای من ، روزی دوباره می آید

در گوشِ شهر ِ عشق ِ تو ، دروازه می گشاید

*

روزی صدایِ آزادم ، در هر ستاره می پیچد

با من ، تو وُهزاران من ، مثل ِ شکوهِ یک تن

آن روز ، دوباره می خوانیم ، خشم ِ صدای توفانیم ما .

 

فریدون فرخزاد،آوازه خوان انسان دوست

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0