فریدون فروغی ؛ ‌فریاد بلند بغض بزرگ

مرگ آن لاله یِ سرخ

کفنِ خنده به روی لب بود

گَرد آن آینه ها

شبحِ فاجعه ای در شب بود

مُردن شاپرکا

کشتن قاصدکا

خبر از شومیِ کاری می داد

نفسش ناله یِ غم  سَر می داد

آشیان رو به خرابی می رفت

تنِ پوسیده گواهی می داد

او به این حرف نمی اندیشید

که کفن باید بُرد و نفس باید داد

و به جای همه ی ِ بودنها ، همه ی ِدیدنها

لحظه ها مانده به یاد

شکلِ اندیشه یِ مردن در اوست

همه یِ هستی او رفته به باد

مردن شاپرکا

کشتن قاصدکا

...

سال گذشته نوشتم که 7 سال از درگذشت فریدون فروغی گذشت و هنوز صدای او در جریان رسمی موسیقی ایران قدغن است و آلبومی از او در نوارفروشی های ایران به صورت مجاز وجود ندارد . اما نوشتم که تا زمانی که غم غربت و تنهایی ، غم دیدن سیاهی و لب نگشودن و ...هست ، صدای او با دل شنونده همراه می شود و بغض صدای او به گلوی ما ، چنگ می زند .

با این روزهای دلگیری که گذشت با خودم می گویم چه بهتر که صدای او قدغن است . اما صدای او پیش از 1357 هم در سال 1354 برای خواندن 4 ترانه ی قوزک پا ، همیشه غایب ، سال ِ قحطی و خاک قدغن شد . برای آنکه در همیشه غایب خوانده بود که :

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم

و در سال ِ قحطی هم چنین خوانده بود :

بَسه ساکت نشستن

درِ خونه ها رو بستن

از همه دل بریدن

دل به کسی نبستن

یالا پاشین بجنگین

با این روزای ننگین

چه فایده داره اینجا

حتی نشه بخندیم

با اینکه فریدون فروغی کمترین ترانه ها را خوانده است نسبت به بسیاری دیگر از خوانندگان هم دوره ی خود و خوانندگان پیش و پس از خود ، اما جایگاهی که او در تاریخ ترانه ی ایران دارد همیشه سبز است و زنده و چه زیباست که در همین ترانه های اندک او می توانیم ترانه ای پیدا کنیم مناسب هر روزی از روزهایمان ، با خواندن گفتگویی که در ادامه می خوانید خواهید دانست که او بی آنکه بداند در ترانه ای بهترین شناسنامه از خود را برای آیندگان باقی گذاشته است ، آنجا که می خواند :

من از تبار پاک آریایی

قشنگ ترین قصیده یِ رهایی

هوایِ عشق تازه نیست تو رگهام

تن نمیدم به رنگِ کهربایی

نفسم این خاکه

خون گرمم پاکه

واسه رفتن ، دیگه دیره

تن ِ من اینجا اسیره

خاکِ اینجا چه عزیزه

عاشقِ قدیمی پیره

نفسم این خاکه

خونِ گرمَم پاکه

زندگینامه و ترانه شناسی فریدون فروغی در نوشته ی سال گذشته ام را بخوانید در اینـجا .

***

فریدون فروغی ؛ فریاد بلند بغض بزرگ

گفتگویی با فریدون فروغی چاپ شده در روزنامه ی در گذشته ی ایران سال ششم شماره 1530 یکشنبه 8 خردادماه 1379- صفحه ی 7

:

فریدون فروغی برای اهالی موسیقی و به خصوص برای دوستداران موسیقی پاپ نیاز به معرفی ندارد . 2 دهه انزوا هرگز سبب این نشد که نام وی فراموش شود . پس از سالها با کنسرتی در جزیره ی کیش دوباره بر روی صحنه آمد . به مناسبت حضور دوباره با او گفتگویی انجام داده ایم که ماحصل آن را با هم می خوانیم :

به نیابت از همه ی بچه های پاییم شهر این سوال را می پرسم ؛ کیش منطقه ی محدودی است . همه ی اقشار جامعه نمی توانند برای دیدن یک برنامه به آنجا بروند . چرا از این همه مردم فقط یک قشر محدود را انخاب کردید ؟

مشکل ِمجوز بود . نه کاست نه کنسرت در تهران نه کنسرت در شهرستانهای دیگر ، مجوز هیچ کدام را نداشتم .

پس کیش چطور ؟ مگر آنجا مجوز نمی خواست ؟

نمی دانم چرا این روزها اصلا از سیاست سر در نمی آورم ! به هر حال من برای مجوز اقدام کردم و فقط توانستم مجوز کیش را بگیرم .

و این برای شما تنها راه بود یا از نظر حسی هم راضی تان می کرد ؟

تنها راه بود ! اما از خیلی جهات هم به رفتن به کیش نیاز داشتم . احساس می کنم فضای لوکس یک هتل 5 ستاره کمی حسم را مخدوش کرده بود . احساس می کنم دور خودم حصار کشیده ام و از مردمی که اینجا در میانشان زندگی می کنم دور افتاده ام . یا ساده تر بگویم ، تجملات آن هتل بین من و صمیمیت بچه های جنوب شهر فاصله انداخته .

صمیمیت بچه های جنوب شهر ؟ شما بچه ی کجایید ؟

من بچه ی امیرآبادم ، اما در سلسبیل به دنیا آمده ام .

 

جالب است . گفتید از خیلی جهات نیاز داشتید بروید به کیش . درباره ی این نیازها بیشتر توضیح بدهید .

می دانید که هر کاری نیاز به تمرین و استمرار دارد . به خصوص هنر ، که اصلی ترین سرمایه ی یک هنرمند ، حسی تربیت شده است . فقط ترشحات حسی برای آفریدن کار هنری کافی نیست ، نحوه ی بیان احساس نیز به همان اندازه مهم است . وقتی در نظر بگیرید پیشتر کارهایی داشته ام که مورد قبول مردم بوده و بعد از این هم مردم از من انتظار یک حرفه ای را دارند . نیاز بود روی صحنه بروم ، رو در روی مردم بایستم و خودم را محک بزنم . دوباره نقاط ضعف این همه مدت سکوت را بر طرف کنم . به هر حال 20 سال خانه نشینی ساده نیست ! آدم تکنیکها را فراموش می کند ، استعدادهایش را از یاد می برد . بین چیزی که می خواهد بگوید و چیزی که می گوید ، فاصله می افتد .

باید به قولی فرم و محتوا را به هم نزدیک کرد و با هم یکی کرد تا اصلا چیزی تازه به نام اثرِ هنری به وجود بیاید . راه ِ رسیدن به این قضیه هم فقط تمرین و تمرین است . تمرین و تمرین و تمرین . برنامه های متوالی کیش بعد از 20 سال سکوت برای من بهترین تمرین بود .

بعضی معتقدند شما به خاطر مسایل مالی برنامه ی کیش را قبول کردید . در این باره چه می گویید ؟

 البته مسایل مالی هم در این دنیای به شدت مادی بی تاثیر نیست . چون یک زمانی هر وقت دلم می گرفت ، کوله پشتیم را بر می داشتم و می زدم به کوه . شاید چند ساعته بر می گشتم ، شاید یک ماه می ماندم . اما حالا دیگر جرات نمی کنم دلگیر بشوم ، چه رسد به این که بزنم به کوه ! عوارض نوسازی ، آبونمان برق ، تلفن ، آب ، هزار خرج ِ زندگی ...

 برگردیم به مساله ی تمرین . شما حرف قشنگی درباره ی حس ِ تربیت شده زدید و ملزم بونش به استمرار . در این باره بیشتر بگویید .

در سالهای 60-61 بود که آهنگ 4 قسمتی "چرا نه؟" را ساختم . یادم می آید آن موقع چیزهای خیلی قشنگی برای تنظیم این آهنگ تو سرم بود که متاسفانه مسکوت ماند و من تنها گاهی اوقات این آهنگ را در آکوردهای پایه برای بعضی از دوستان اجرا می کردم . وقتی چند سالی گذشت فقط می دانستم یک زمانی چیزهای خوبی می خواستم برای این آهنگ بنویسم . اما چه چیزی ، یادم نبود . بعد کم کم حتی در اجرای ساده ی این آهنگ هم دچار مشکل می شدم . نیمه کاره رهایش می کردم . برایم جذابیتی نداشت ، اصلا حوصله ام نمی کشید ، ساز دست بگیرم تا اینکه رفتم کیش و در آن مدت هر شب این آهنگ را اجرا کردم . رو در روی مردم می ایستادم و همه ی تلاشم این بود که آهنگ را به بهترین وجه اجرا کنم . جالب بود وقتی می دیدم مردم نشسته اند و به من گوش می کنند یادم می رفت این آهنگ مال ِ من است ، احساس می کردم امانتی است که مردم پیشِ من گذاشته اند و من باید به بهترین شکل امانتشان را بهشان برگردانم . تمرین یعنی همین . به اعتقاد من هنر ِ هنرمند دارایی شخصیش نیست که بنشیند در خانه و هنرش را دور خودش جمع کند . هنرمند چیزی به اسم هنر از مردم به امانت گرفته و باید هنرش را به بهترین شکل به صاحبان اصلی برگرداند . برنامه های کیش باعث شد تا دوباره یادم بیاید ، باید این آهنگ را به مردم بدهم . حالا احساس می کنم مثل چشمه لحظه به لحظه دارم می جوشم برای این آهنگ . تمرین باعث می شود آدم هر لحظه راه تازه ای برای بیان حسش پیدا کند . بی اینکه به این راه های تازه فکر کند . تمرین هنرمند را در یک حالت فی البداهه ی همیشگی نگه می دارد ، حتی آهنگی را که قبلا تنظیم و اجرا شده با حسی نوین اجرا می کند . سالهای ِ سکوت ، من را به سترونی کشیده بود و گاهی فکر می کردم شاید دیگر نمی توانم بخوانم !! اما رفتن به کیش و احساس ِحضور مردم این قضیه را منتفی کرد . هر کسی کار نکند خموده می شود . وقتی آهنگ "چرا نه؟" را بشنوید بیشتر متوجه خواهید شد تمرین و استمراری که گفتم چه تاثیری در من گذاشته . من به نوعی احساس می کنم دوباره می توانم زندگی کنم ؛ ساز بزنم و بخوانم .

آقای فروغی برای آخرین سوال ، چند سالتان است ؟

آها ... خیلی زرنگید ! ... درست نمی دانم باید در این باره با مادرم صحبت کنید . !!

شما هم با زرنگی جوابم را دادید ! دستِ کم بگویید چه سیگاری می کشید ؟

سیگار "زر" . اما ای کاش نه من و نه هیچ کسِ دیگری هیچ وقت سیگار نمی کشید .

پس چرا سیگار "زر" ؟

زر نه اسانس دارد ، نه مواد آتش زا نه هیچ ماده ی زاید دیگری . زر بهترین سیگار است . اما چون عقل ها در چشم هاست ، سیگار فرنگی جذاب تر و شیک تر است . با این حال چند وقت پیش شنیدم اداره ی بهداشت آمریکا از کارخانه های سازنده ی این سیگارها شکایت کرده برای اینکه به سیگارهایشان مواد اعتیاد آور اضافه می کنند .

خوب است . سیگار ایرانی ، موزیسین ایرانی ، احساس ایرانی ، موسیقی ایرانی ... خیلی خوب است . برقرار باشید .

روزنامه ی در گذشته ی ایران سال ششم شماره 1530 یکشنبه 8 خردادماه 1379- صفحه ی 7

***

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0