سکوت ، ســــخن ، سکوت

با سپاس فراوان از دوست بزرگوار و فرهیخته ای که همیشه خواننده ی وبلاگم هستند و یادآوری ایشان باعث شد تا من با یکی از بزرگان فرهنگ ایران که برای شناساندن ادبیات ایران به جهانیان بسیار تلاش کرده اند اما بسی افسوس که بسیاری با ایشان آشنا نیستند ، بیشتر آشنا شوم ؛ استادی که مترجم گرانقدر و جوان علی عبداللهی در وبلاگشان از ایشان چنین یاد کرده است : استاد بزرگ دکتر تورج رهنما .

برای آشنایی با ایشان نگاه کنید به ایـــنجا .

***

چند شعر آلمانی زبان از کتاب " دفاع از گرگها " با گزینش و برگردان و پیشگفتار ِ استاد دکتر تورج رهنما

تو نیز سخن بگو

شعری از پاول سِلان Paul Celan 1920 - 1970

تو نیز سخن بگو ،

به عنوان آخرین فرد

کلام نابت را بر زبان آر .

سخن بگو ،

اما " آری " را از " نه " جدا مکن ،

به سخنت معنا بده :

به آن سایه را پیشکش کن .

به کلامت در خور ِ گنجایشش سایه ببخش .

به همان اندازه

که می دانی در پیرامون تو تقسیم شده است

بین نیمشب و نیمروز و نیمشب .

به پیرامونت بنگر .

ببین چگونه همه چیز

گِرد ِ مرگ زنده می شود !

کسی که از سایه سخن می گوید ، حقیقت را می گوید .

اما اکنون جایی که روی آن ایستاده ای ، تحلیل می رود :

اینک دیگر به کدام سوی ، ای مَحرم ِ سایه ها ؟

برآی ، صعود کن و بدان

که تکیده تر خواهی شد ، ناشناس تر ، ظریف تر ،

ظریف تر از رشته ای که از آن

ستاره را سرِ فرود آمدن است

تا در نشیب شنا کند ،

یعنی در جایی که خود را در تلاطم ِ سخنان ِ کوچنده

درخشان تر از همیشه می بیند .

***

دفاع از گرگها

هانس ماگنوس انتسزنبرگر Hans Magnus Enzenberger 1929 -

آیا کرکس باید " گل ِ فراموشم مَکن "

نوش ِ جان کند ؟

از شغال چه انتظاری دارید ؟

که برایتان پوست بیاندازد ؟

از گرگ چه توقعی دارید ؟

که دندانهایش را خودش بکشد ؟

آخر از چه چیزِ دولتمردان و پاپ ها

خوشتان نمی آید ؟

آخر چرا ، چرا این گونه گوسفندوار

به صفحه ی ِ تلویزیون خیره شده اید ؟

آه بره های ِ خام ! شما بیشتر به کلاغها می مانید

که هر یک چشم اندازِ دیگری را سَد می کند .

آری برادری

تنها بین گرگها وجود دارد :

آنها دست ِ کم با هم راه می روند .

اما شما که ناپُختگان را به خشونت می خوانید ،

به بستر کاهلی روید و دروغ بگویید !

نه ! شما جهان را تغییر نخواهید داد .

***

به آیندگان

برتولت برشت Bertolt Brecht 1898 - 1956

درست است : من در روزگاری تیره زندگی می کنم ،

در روزگاری که سخن گفتن ِ ساده ، نشان بیخردی است

و پیشانی ِ بی چین ، نشان ِ بی تفاوتی .

آری ، آنکه می خندد ، خبر فاجعه را هنوز

دریافت نکرده است .

این چه روزگاری است

که گفتگو درباره ی درختان هم جنایت به شمار می آید ؟

زیرا چنین گفتگویی

سکوت را در پی دارد .

آنکه اکنون آرام از خیابان می گذرد ،

آیا برای دوستانِ نیازمندش

دیگر دست یافتنی نیست ؟

اعتراف می کنم : هزینه ی زندگی ام را هنوز در می آورم .

اما باور کنید : این تنها یک تصادف است !

زیرا هیچ چیز به من حق نمی دهد که شکمِ خود را سیر کنم .

آری من تصادفا هنوز در امانم . ( یعنی اگر بخت یاری نکند ،

حسابم پاک است ! )

می گویند : بخور و بنوش ! خوشحال باش که داری !

اما چگونه می توانم بخورم و بنوشم ،

هنگامی که غذا را از دستِ گرسنه ای رُبوده ام

و تشنه ای از داشتن ِآب محروم است ؟

با این همه می خورم و می نوشم .

کاش انسانی فرزانه بودم !

در کتابهای ِ کهن آمده است که فرزانه کیست :

آنکه خود را از کشمکشهای جهان ، دور نگاه می دارد ،

عمرِکوتاه را بدونِ بیم به سر می آورد ،

از زور ، بهره نمی جوید ،

بدی را با نیکی پاسخ می دهد

و آرزوهایش را فراموش می کند .

اما این همه را من نمی توانم

به راستی که در روزگاری تیره زندگی می کنم .

اما شما ، ای کسانی که سر بر خواهید آورد

از امواج ِ سهمگینی که ما را به کامِ خود کشید ،

هنگامی که از ناتوانی های ما سخن می گویید :

به یاد آورید

روزگارِ تیره ای را که از آن رَسته اید .

با این همه ، ما بیش از عوض کردن ِ کفشهایمان ،

سرزمینها را عوض کردیم ،

اختلاف ِ طبقاتی را شاد بودیم

و رَنجور ، اگر جایی ، ستم حکم می راند

و قیامی نبود .

در حالی که ما نیز آگاهیم :

حتی نفرت از فرودستان هم

چهره را زشت می کند ؛

حتی خشم از ستم نیز

صدا را خشن می سازد .

افسوس ، ما نیز که سرِ آن داشتیم

که زمینه یِ انسانیت را آماده کنیم ،

نتوانستیم خود ، انسان باشیم .

اما شما که پس از ما به جهان می آیید ،

هنگامی که آن زمان فرا رسید

که انسان ، یارِ انسان شد ،

از ما با بزرگواری یاد کنید .

***

هیروشیما ( این شعر از سایت " پل ادبی " برداشته شده است )

ماری لوییزه کشنیتس Marie Luise Kaschnitz 1901 - 1974

مردی که مرگ را بر فراز هیروشیما رها کرد ،

به کلیسا رفت و ناقوس ها را به صدا در آورد .

مردی که مرگ را بر فراز هیروشیما رها کرد ،

رفت و خود را حلق آویز نمود .

مردی که مرگ را بر فراز هیروشیما رها کرد ،

دیوانه شد ؛

اکنون اشباح را از پیرامون خود دور می کند ،

اشباحی که شبها سر از خاک برمی دارند

و به سراغ او می آیند .

اما این ها واقعیت ندارد :

من او را چندی پیش در باغچه ی خانه اش ،

که در حومه ی شهر است ، دیدم

نشسته بود و روزنامه می خواند .

***

سکوت

اویگن گُمرینگر - Eugen Gomringer

سکوت    سکوت    سکوت

سکوت    سکوت    سکوت

سکوت                    سکوت

سکوت    سکوت    سکوت

سکوت    سکوت    سکوت

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0