هایده ؛ هنوز صدا صداست وقتی که می خونی !

هنوز به یاد خونه ، همه دِلامون خونه

هرگز باور نداشتیم دنیا این جور بمونه

سال سال این چَند سال

امسال پارسال پیرار سال

هرسال می گیم دریغ از پارسال

وای دل چه خونه ، از کارِ این زمونه

حسرت کشیدن ، سخته ، خدا می دونه

وای وای خدایا ، دل زده از خوشی ها

با هم چه آتش ، زدیم ما ، به آشیونه ......  

*

20 سال گذشت ، از همان شبی که من ، کودکی بودم نشسته پای رادیو صدای آمریکا در روستایی نزدیک تهران و گوینده ی رادیو پس از گفتن اینکه اینجا واشنگتن است صدای آمریکا ، گفت : امروز هایده ، درگذشت . و من مانند بزرگترها ، آن قدر صدای هایده با رگ و خونِ ایرانی ام بود که در کودکی با تمام وجود حس کنم که انسان مهم و بزرگی درگذشته است . نمی دانم آن نوارهای کاست ِسبز رنگ 90 دقیقه ای را به یاد دارید که رویش این آرم بود : مرکز تهیه و توزیع کالاهای مصرفی و ما مردم ِ گرفتار در جنگ باید می رفتیم در صف ِ شرکت تعاونی شهر و روستای محله مان صف می ایستادیم تا 5 تا از این نوارهای خالی  را همراه با 3 عدد توری چراغِ پیک نیک و دیگر خرت و پرت ها در سیستمی کُمونیستی با داشتن دفترچه ی بسیجِ اقتصادی دریافت کنیم ؟

همان نوارها بود که این دست و آن دست می شد و پر می شد از صداهایی که دوست داشتیم و دیگر قدغن بود شنیدنشان و فعل ِحرام . با همان نوارهای سبز رنگ بود که در همان کودکی ، هایده دل من را هم ربوده بود . هایده ای که بعدها که بزرگتر شدم و در تمام این سالها دیدم که با صدایش برای هر لحظه ی ِ ما یادگاری گذاشته است . هایده ای که سربازها در سربازخانه ها و دانشجوها در خوابگاه ها قدر صدایش را می فهمند و حس می کنند . هایده ای که چه شاد بخواند ، چه غمگین ، چه دستگاهی و ردیفی بخواند چه پاپ ، چه در هشیاری بخواند چه در مستی ، تو را با خود در گیر می کند ، تو را با خود می برد . عاشق باشی و غریب باشی ، تنها باشی ، شاد باشی و ... هنوز من بسیار صدای او را می شنوم در خیابانهای تهران در ماشین ها ، ماشین هایی که جوانها راننده ی آن هستند ، جوانهایی که همه پس از مرگ هایده به دنیا آمده اند اما خسته از این همه صداهای بی هویت ، دلشان هوای هایده می کند و با شنیدن صدایش حالشان بهتر می شود و این یعنی هنوز : صدا ، صداست وقتی که می خونی نه آن طور که مهستی خواند صدا ، صدا بود وقتی که می خوندی  و این جایگاه راستین هایده است که به مراتب هنوز هم از بسیاری از خوانندگان که زنده اند ، میان مردم محبوب تر است ، انگار او صدایش را بر تار و پود فرشِ دل ِ ایرانی ها گره زده است .

در وبلاگستان خوانده اید که نخستین کار ِ هایده ، واپسین سروده ی شادروان استاد رهی معیری بوده است بر روی آهنگی از شادروان استاد علی تجویدی ، آهنگی با نام آزاده . اما چون در وبلاگستان ندیدم ، داستان این آهنگ را پس داستان آن آهنگ را البته کوتاه شده از خاطرات شادروان استاد پرویز خطیبی می نویسم اما نخست شعر "آزاده" را بخوانید و بشنوید از اینــجا .

با آنکه همچون اشکِ غم بر خاکِ رَه افتاده ام من

با آنکه هر شب ناله ها چون مرغِ شب سر داده ام من

در سر ندارم هوسی ، چَشمی ندارم به کسی

آزاده ام من

با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل

شادم که از روشندلی پاکیزه دامانم چو گل

خندان لب و خونین جگر مانندِ جامِ باده ام

آزاده ام من

یارَب چو من افتاده ای کو ، افتاده یِ آزاده ای کو

تا رفته از جانم بُرون سودایِ هستی

آسوده ام ، آسوده از غوغایِ هستی

گلبانگ ِ مستی آفرین همچون رَهی ، سر داده ام من

مرغِ شَباهَنگم ولی در دامِ غم افتاده ام من

خندان لب و خونین جگر ، مانندِ جامِ باده ام

آزاده ام من

گوش کنید به آزاده با شعر استاد رهی معیری و آهنگ استاد علی تجویدی و صدای هایده از ایــنجا .

پیشتر در این وبلاگ داستان آغاز خوانندگی مهستی خواهر هایده را نوشته ام ، مهستی با پشتیبانی استاد زنده یاد پرویز یاحقی و با خواندن شعری از استاد زنده یاد بیژن ترقی کار هنری خود را آغاز می کند . نگاه کنید به ایــنجا .

استاد پرویز خطیبی درباره ی آغاز خوانندگی هایده چنین می نویسد :

از اوایل تابستان آن سال 1347 -  می دانستم که "تجویدی" خواننده ی جدیدی را کشف کرده است . یکی از دوستانم که با خانواده ی این خواننده ی جدید رفت و آمد داشت می گفت : تجویدی مشغول تعلیم دادن به خواهر مهستی است . به گمان من اوج صدای این خانم به مراتب بیشتر از مهستی است و به زودی در سراسر ایران مشهور خواهد شد .

یکی دو ماه گذشت ، شبی که با تجویدی و اسدالله ملک و محجوبی در فشم مهمان بودیم بعد از شام از تجویدی پرسیدم :

شنیده ام که خواننده ی جدیدی را کشف کرده ای ؟

تجویدی گفت : بر حسب تصادف در یک مجلس مهمانی با این خانم آشنا شدم . اول خیال کردم او هم مثل خیلی ها که ادعا می کنند صدایی دلنشین دارند ولی آوازشان در حد آدمهای معمولی است می خواند اما وقتی دهان باز کرد و یکی از آهنگهای مرا خواند مات و متحیر ، سرجایم میخکوب شدم ، آن حنجره ی باز و صدای زنگ دار که در کمتر کسی یافت می شود یک لحظه مرا به یاد "قمر" و "روح انگیز" انداخت . من همان شب ، قول و قرارهایم را با او و همسرش گذاشتم تا او در برنامه های رادیو شرکت کند .

پرسیدم چه مدت طول می کشد تا او آماده شود ؟

جواب داد : شاید دو سه ماه .

دو سه ماه بعد ، گویا ماه آخر پاییز بود که شنیدم تجویدی می خواهد آخرین آهنگش را با صدای خواننده ی جدید ضبط کند ، با عجله به شورای موسیقی رفتم . تجویدی نبود ، اما گفتند که از ارکستر برای ساعت ده شب دعوت شده است . ...

شب تا ساعت هشت نشستم و برنامه های صبح فردا را آماده کردم . در حیاط رادیو "اکبرمشکین" را دیدم که با "سروش" قدم می زند . او هم خبر داشت که قرار است تجویدی خواننده ی جدیدش را امشب به استودیو بیاورد در ضمن خبر مهم دیگری هم داشت که برای من خیلی جالب بود . می گفت : گویا امشب رهی معیری هم می آید تا شاهد ضبط آهنگی باشد که شعرش از اوست . ...

شب ، اعضای ارکستر آمدند و تجویدی مدتی اصلِ آهنگ را با آنها تمرین کرد ، بعد خواننده ی جدید آمد ، یک خانم خوش صورت و کمی چاق که همین مساله او را زنی میانسال معرفی می کرد . ...

ساعت نزدیک یازده شب بود که یک اتومبیل جیپ جلوی ِ در استودیوی شماره ی هشت توقف کرد ، رهی معیری مثل همیشه تمیز و مرتب از داخل آن بیرون آمد ، دستمالی به دست داشت که سعی می کرد با آن نیمی از چهره اش را بپوشاند . آخر او از سرطان استخوان رنج می برد و نمی خواست کسانی که چهره ی خندان و صورت باز ِشفافش را دیده بودند ، صورت تکیده و بیمارگونه ی او را ببینند . تازه ما متوجه شدیم که چرا ساعت یازده شب را برای اجرای برنامه ی موسیقی در نظر گرفته اند . این تقاضای رهی بوده که نمی خواسته است هنگامی به رادیو بیاید که دوستان و همکارانش هنوز مشغول کار هستند . رهی در طول مدت بیماریش ، جز به چند تن از افراد فامیل هرگز به دوستانش اجازه نداد تا از او عیادت کنند .

با آمدن رهی که گویا همه انتظارش را می کشیدند ، ارکستر آماده ی نواختن شد و خانم خواننده اولین آواز ِ آزمایشی خود را خواند . به راستی که صدایی دلنشین داشت و به قول تجویدی ، حق مطلب را ادا می کرد . ترانه ی "آزاده ام من" در واقع آخرین ترانه ی رهی بود . ترانه ای که با آن "هایده" متولد شد ، و در مدتی کوتاه شهرت و معروفیت فراوانی پیدا کرد .

در ادامه بخشی از خاطرات استاد میلاد کیایی ، سنتور نواز پیشکسوت نگاه کنید به اینــجا - درباره ی هایده را می نویسم که برای من بسیار جالب است از آن جهت که نام فروغ فرخزاد با رفتن به جذام خانه و ساختن فیلم "این خانه سیاه است" گره خورده است اما کار هایده و اجرای کنسرت برای جذامیان که کاری شاید انسانی تر بوده است و تنها برای شاد کردن دل یک عده انسان رنج کشیده را تا کنون در جایی نخوانده بودم :

 هایده واقعا صدایی زنگ دار و قوی داشت و خواننده ی بسیار با استعدادی هم بود . خانم های خواننده ای که با استعداد بودند ، چند تا بیشتر نبودند که بین خانم ها ، پوران بی نظیر بود .

هایده آهنگ را بهتر از آن چیزی که آهنگساز می ساخت ، می خواند و گاه ترفند بهتری در ارائه ی آن ملودی به کار می برد . سالها قبل با خانم هایده به مشهد رفته بودیم ، به دعوت مدیر روزنامه ی آفتاب شرق . آقای آموزگار مدیر روزنامه ی آفتاب شرق بودند که در خراسان چاپ می شد . دو شب کنسرت دادیم . آنجا یک نفر آمد به من گفت : شما بیایید یک کار انسانی بکنید . گفتم : چه کاری ؟ گفت : بیا رضایت ِ خانم هایده را فراهم بکن که برویم در جُذام خانه ی مشهد ، یک برنامه هم آنجا برای جذامیان اجرا کنید . معنویتی در این کار هست و موجب رضای خدا خواهد بود . گفتم : با کمال میل . ، ما حتما این کار را خواهیم کرد . به خانم هایده گفتم ، و ایشان هم قبول کرد و رفتیم آنجا . چه صحنه های مشمئز کننده و عجیبی و غریبی دیدیم . چه منظره هایی که از یادآوری آنها به شدت متاثر می شوم . ما اگر خراشی روی دستمان می افتد ، تا مدتها در عذاب هستیم ، چطور آنها در آنجا ، بدون اینکه کمترین ابراز ناراحتی بکنند ، با آن چهره های چروکیده و زخمی و وحشتناک ، در آن دخمه های تنگ و تاریک و زندگی می کردند و جالب اینکه در چهره شان رضایت هم احساس می شد !

... آنهایی که را که می توانستند به کنسرت بیایند ، می آوردند و در جایی دسته جمعی می نشاندند . خلاصه ، من سنتور زدم و خانم هایده شروع کردند به خواندن ... جالب اینکه خانم هایده هم شروع کرد به خواندن آهنگهای شاد که جذامی ها را به وجد بیاورد ، چون آن موقع ایشان در برنامه ی گلها بودند و آهنگهای سنگینی را می خواندند . آهنگهایی که ساخت آقای تجویدی بود . نظیر آزاده ام من ، رفتم و بار سفر بستم ... ولی آن روز پشتِ سر هم آهنگهای شاد خواند . خدا رحمتش کند ، یک کمی هم به اصطلاح کله اش گرم شده بود و از همه جا بی خبر ، هی می گفت : یاالله دست بزنید و بلند شوید و شادی کنید ! حتی ، دو سه بار اعتراض کرد که چرا دست نمی زنید ؟ یکی از مسوولان جذام خانه آمد و بیخ گوش من گفت : به خانم هایده بفرمایید : این بیچاره ها اصلا دست ندارند که کف بزنند . جذام دست و صورت و پای آنها را خورده است ، اصلا همه ی بدن آنها تحلیل رفته است .

اما پس از خواندن این دو خاطره دوست دارم از دو ترانه ای بنویسم که در تمام این سالها بارها به یاد این دو ترانه افتاده ام . دو ترانه ای که در روزهای ِ خون 88 ، روزهای داغ و فتنه ، روزهای پشت و دشنه ؛ هر روز بغض آلودم می کردند ؛

اولی : روزای روشن خداحافظ و دومی : همخونه .

این هر دو ترانه از همان دوران کودکی بسیار بسیار پر رنگ هستند در ذهن من و چه بد که هنوز مضمون این ترانه ها ، حکایت حال هستند و راوی روزگار .

اما هر دو به گمانم در جایی حرف از امید می زنند حرف از فردا ، این بخش از "روزای روشن خداحافظ" را بسیار دوست دارم و به گمانم دکلمه اش بسیار روحیه بخش تر است از ترانه ای مانند "دوباره می سازمت وطن"

ای زن تنها مرد آواره

وطن دل توست شده صدپاره

ای زن تنها مرد آواره

وطن دل توست شده صدپاره

پاشو کاری کن فکر چاره باش

فکر این دل پاره پاره باش

پاشو کاری کن فکر چاره باش

فکر این دل پاره پاره باش

اثر این ترانه بر ناخوداگاه جمعی نیز برایم دوست داشتنی است ؛ چون چند هفته پیش به دوستی حرف از وطنی می زدم که در دل تک تک ایرانی هاست و باید مراقب آن ایران بود که آن ایران هم چون سرزمین ایران با فراموش کردن ارزشهایش ، داشته های فرهنگی اش ، دچار درد ناچاری نشود .

اما ترانه ی همخونه که عاشقانه دوستش دارم ، به راستی یکی از بهترین ترانه های دو صدایی تمام تاریخ موسیقی ایران است ، صدای پرشکوه و مردانه و ایرانی ویگنِ همیشه زنده به همراه صدای هایده و ترانه ی اردلان سرفراز ، سر افرازانه است ، ترانه ای است که باز هم در پایان ان حرف از امید هست ، حرف از فردا .

ترانه ای که اردلان سرفراز در کتاب ترانه هایش "سال صفر" درباره ی آن چنین نوشته است :

به مردم آواره ی جهان سوم که در آتش جهل و برادر کشی می سوزند .

این شعری مثل همیشه در روندِ شعرهای من است . هرگز فراموش نمی کنم که کار ، فرصت ِ لحظه ای زمین نشستن و قلم به دست گرفتن را به من نمی داد . اما با تمام ِ این موانع و مشکلات در ساعتهایی که برای نهار یا صبحانه ، اجازه ی استراحت داشتیم ، به نوشتنِ این ترانه می پرداختم تا سرانجام آنگونه که می خواستم ، به انتها رسید و این شعر ، فریادِ تمام ِ آوارگانِ جهان ِ سوم شد . آنها که در آتش جهل و برادر کشی می سوزند .

با به یاد آوردن تمام آن همه خاطره از این دو صدای همیشه زنده

گوش کنید به همخونه با ترانه ی اردلان سرفراز و صدای ویگن و هایده از اینـــجا .

از من نپرس خونَم کُجاس / تو اون همه ویرونه

ای هم قبیله چی بِگَم / قبیله سَر گَردونه

ما دَر به دَرتر از هَمیم / همخونه یِ بی خونه

غربتِ ما دیارِ ماست / خونین ترین ویرونه

در به دری فالِ تو بود / اما نصیب ِ ما شد

کودک ِ نازاده یِ ما / با دستِ ما کفن شد

از من نپرس دردِ دِلم / شکسته سنگِ صبور

خاطره ها ، ویرونه ها / قصه ها زنده به گور

چه آرزوهایی که نمرد / چه سینه هایی که نسوخت

کسی دیگه تو اون دیار / رختِ عروسی نَدوخت

باور کن ای هم آواز / نشکسته بالِ پرواز

با هم بیا بسازیم / اون خونه رُ از آغاز

غربت از اون خاک ِ پاک / ما رُ جدا نکرده

قبیله ی ِ سَرگردون / به خونه بر می گرده

به خونه بر می گرده ...

دُسِلدُرف - 1364

گوش کنید به همخونه با ترانه ی اردلان سرفراز و صدای ویگن و هایده از اینـــجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0