با فریدون فرخزاد به یاد فروغ فرخزاد

نوشته ی کوتاهم پیشکش به تو که چه شبیهی به او

*

گوش کنید به دلم گرفته است ( یا پرنده مُردنی است ) با شعر فروغ فرخزاد و صدای فریدون فرخزاد از اینــجا .

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست ِ کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

دیگر کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

دیگر کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مُردنی است

*

این آهنگ فریدون فرخزاد را بسیار بسیار دوست می دارم چون به گمانم آهنگی است که دست ِ کم من شبیه آن را در آهنگهای فارسی نشنیده ام . شعر ِ فروغ یک مونولوگ ِ کوتاه جاودانه است ، اما فریدون فرخزاد آن را نمی خواند بلکه از نگاه ِ من آن را مانند بازیگر ِ یک نمایش ، می خواند و بازی می کند . گویی او با واژگان این شعر یک نمایش یک نفره بازی می کند .کافی است به تکرار ِ چندباره ی "دلم گرفته است" گوش کنید تا ببینید که فریدون فرخزاد چگونه با چندین حس ِ گوناگون آن را می خواند ، با حس ِ ترس ، نگرانی ، نا اُمیدی ، بیتابی ، پریشانی و تشویش ، بغض ، نیشخند و ...  و بی گمان این حس ها که همه در این آهنگ از گلوی فریدون فرخزاد شنیده می شود  ،  همان احساس ها ، همان شناخت هایی است که از خواهرش داشته است و تمام این دریافت ها و تمام آن خاطره ها با فروغ را با این آهنگ جاودانه کرده است .

آهنگ و سازآرایی (تنظیم) آن بسیار زیباست و مُدرن و بی مرز به گمانم در آهنگ صدای سازی شبیه اُرگ کلیسا شنیده می شود ؟ - و هم احساس با شعر فروغ و صدای فریدون فرخزاد . وگذشته از تک جمله ی "دلم گرفته است" ، آنچه این آهنگ را برایم جاودانه می کند لحن ِ فریدون فرخزاد است آنجا که می خواند : به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست ِ کشیده ی شب می کشم و سپس آن فریاد ِ بلند و مردانه اش را که : پرواز را به خاطر بسپار ...

سالروز جاودانه شدن "پریشادُخت ِ شعر ِ آدَمیزادان" است - کم شگفت انگیز نیست که عاشقی چون فروغ درست یک روز پیش از روز عشق یا همان Valentine`s Day به جاودانگی عشق رسیده است - و به گمانم هیچ چیز خواندنی تر از نوشته های فریدون فرخزاد نیست درباره ی فروغ و همچنین دو سُروده ی فریدون فرخزاد به یاد فروغ که به راستی فروغ و فریدون فرخزاد دو پرنده بودند که پرواز را به آنان که دنبال رهایی و آزادی و آزادگی هستند آموختند و از زمین به آسمان پریدند .

شعری از فریدون فرخزاد به یاد خواهرش فروغ :

آغاز ِ مرگ

همیشه باز می کنم پنجره ای را

به یک سویی

و می گذارم تا نورها برخیزند

روی ِ نهایت ِ زمین .

صداهایی

به سَبکی ِ ریشه های ِ آب

تاج هایی از باد را

روی ِ آغاز ِ شب می گذارند .

درخت هایی

رنگ رنگ ، نَمناک

میوه هایِ سایه بَیان می کنند

آغاز ِ مرگ را .

بهار ِ دیرپا

تابستان ِ دیرپا

گام به گام .

و من

همیشه بیگانه ،

جدا می کنم خود را

از بازتاب هایِ روز .                                اسفند 1345

فریدون فرخزاد می نویسد :

فروغ یک درویشِ واقعی بود . یک انسان واقعی بود و تکامل شعری فروغ در درجه ی اول نتیجه ی یک تکامل انسانی بود که در فروغ به وجود آمده بود .

"من هرگر به کسی بدی نکرده ام" این جمله از فروغ است . بعضی وقتها این جمله را در نامه اش می نوشت . بعضی وقتها آن را هق هق کُنان و در لابه لای گریه هایش می گفت : "فریدون سعی کن آرام باشی یعنی دوست بدار یعنی عشق ! حس کن لمس کن و به خاطر آن راست و صادق باش ، محبت را برای محبت بخواه" و صحبت از بدن نبود ، فروغ هرگز در تمام مدتی که به یاد دارم سخن از "عشقی" که به ناحق نامِ "عشق" گرفته و منظور عده ای از منتقدان به اصطلاح هنری ما نیز آن بود ، نگفت . عشق فروغ ، عارفانه و پاک بود . ...

او فروغ برای من حافظ نبود که به قول بعضی ها به صورت امروزی و مدرن ظهور می کرد او مولوی است و ادامه ی مولوی به صورت دیگر ، منظور من فقط مقایسه ی جنبه ی انسانی و پاکی ِ روح است که مولوی دریایی بود از پاکی و خوبی و فروغ نیز .

یاد ِ فروغ قلبم را می گیرد و صدایش در گوشم طنین می اندازد که می گفت : "آه اگر راهی به دریاییم بود از فرو رفتن چه پَرواییم بود" فروغ فقط خواهر من نبود بلکه عزیزترین و منزه ترین آدمی بود که در زندگی با او برخورد کردم و تنها آدمی بود که به من یاد داد که "خوب" باشم و هرگز به آنها که برای تمسخر دیگران به دنیا آمده اند خرده نگیرم چه تنها صداست که می ماند . ...

زنی بود که همه ی شلوغی ها و هیاهوی زندگی را از یاد برده بود و با سماجت عاشق ِ زندگی شده بود . درآخرین دیدارمان حس کردم که دیگر به زنده ماندن ِ تن نیز علاقه و عقیده ای ندارد .

با ظرافت و سادگی و زیبایی و زلالی از آن چیزهایی حرف می زد که در کودکی پیش ِ رویِمان بود . حرفهایش و برداشت هایش از زندگی آینده و گذشته چنان پاک و عفیف بود که من فکر می کردم پس از آن هرگز نمیتوانم زنی را مثل او ببینم و همینطور هم شد .

*

گوش کنید به آهنگ ِ صبرِ سنگ با شعری از فروغ فرخزاد و نوازندگی گیتار ِ ( شاید سعید محمدی ) و صدای جاودانه ی فریدون فرخزاد از اینــجا .

روز ِ اول پیش ِ خود گفتم

دیگَرَش هرگز نخواهم دید

روز ِ دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

*

روز ِ سوم هم گذشت اما

بَر سر ِ پیمان ِ خود بودم

ظُلمت ِ زندان مرا می کُشت

باز زندانبان ِ خود بودم

*

می شنیدم نیمه شب در خواب

های هایِ گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد ِ سَیّالِ صدایش را

*

شرمگین می خواندَمش بر خویش

از چه رو بیهوده گِریانی

در میان ِ گریه می نالید

دوستش دارم ، نمی دانی

*

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان ِ رویاها

زورق ِ اندیشه ام ، آرام

می گذشت از مرز ِ دنیاها

*

ریشه هامان در سیاهی ها

قلبهامان ، میوه های نور

یِکدِگر را سِیر می کردیم

با بهار ِ باغهای دور

*

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کُدامینم

آن من ِ سَرسخت ِ مغرورم

یا من ِ مَغلوب ِ دیرینم

*

بُگذرم گر از سرِ پیمان

می کُشد این غم دِگر بارَم

می نشینم ، شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

و این شعر هم که از نخستین کتاب فروغ است و چه شعر قوی و با معنایی است که نشان دهنده ی جایگاه اندیشه و شعر فروغ است - مانند شعری که در آغاز نوشته ام بود ، باز یک مونولوگ است که فریدون فرخزاد هم آن را خوانده است و هم بازی کرده است ، البته این آهنگ به اندازه ی آهنگ پیشین نمایشی نمی شود ، نکته ای که از هر دو آهنگ به نظرم می رسد این است که زبان فارسی ، چه قدر شِکرین است که هم به وقت موزون و مُقفی بودن و هم زمانی که رها از بند ِ وزن و قافیه ی شعر ِ کلاسیک ایرانی است ، به زیبایی با موسیقی توانایی هماهنگی دارد و همصدایی .

و در پیان هم شعری از فریدون فرخزاد به یاد فروغ فرخزاد :

آواز ِ ناتمام ِ تو

ببین که من چگونه به دنیا می آیم

از ابتدای ِ جسم

ببین که من چگونه زمان را

                که خطی محدود است

در چشمهایم وسعت می دهم

ببین که من چگونه خانه های پوسیده ی ِ تکرار را

پشت ِ سر می گذارم

و به اَصلی ، واصِل می شوم

که در انتهای صمیمیت ِ پرواز قرار دارد

*

هوا ، هوا ، هوای تازه

که پیله های ِ ملامت را

                به خود جذب می کند

و زیر ِ تاجهای کاغذی خورشید

و جشن ِ بادکنک ها

پروانه ی  ِ نازا را بارور می سازد

ببین که من چگونه مُشوش

به یگانه ترین پنجره ی ِ انتها ، چشم می دوزم

و بیدار می مانم که میوه ها برسند

و کوک ِ ساعتها برسند

و زنگ ِ در به صدا در آید

شاید تقاطع ِ دو خط

یا مُبادله ی ِ یک نگاه

به آن نقطه رسیده باشد

آن نقطه ای که من ، میان ِ کوچه های شَبدَر ِ وحشی

آواز ِ ناتمام ِ تو را کشف می کنم

و برگهای سستی ِ انگشتانم را

به شاخه های تَناورت پیوند می زنم

که سبز ِ سخت شَوَم

درخت شوم .

*

و بیشتر بخوانید درباره ی فریدون فرخزاد ؛‌ آوازه خوان انسان دوست در ایــنجا .


 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0