سعدی خواندن و سعدی شنیدن

وبلاگ یکی از دوستان ( آسمانی ) با غزلی از سعدی که خودشان دکلمه کرده اند به روز شده است ، وقتی غزل را خواندم و دکلمه را شنیدم بد ندیدم من هم به همین شیوۀ چند رسانه ای با چند غزل از سعدی به روز شوم با اینکه اول اردیبشهت هم دربارۀ سعدی نوشته بودم .

غزلی از سعدی را همایون شجریان در آلبوم "شوق دوست" خوانده است که پس چند سال هنوز آن را بسیار دوست دارم و غزل دیگری از سعدی را هم سالار عقیلی در آلبوم "سعدی نامه" خوانده است که آن را هم بسیار دوست دارم به خصوص که آن را پیش از انتشار رسمی آلبوم در نیمه شبی به یاد ماندنی از رادیو پیام در برنامه ای که ارشد تهماسبی آهنگساز آلبوم "سعدی نامه" مهمان برنامه بود ، شنیدم . این سه غزل را نخست بشنوید و سپس به همان ترتیب تمام غزل را بخوانید چون در دو غزلی که سالار عقیلی و همایون شجریان خوانده اند تنها چند بیت از غزل آمده است 2 غزل هم خودم با ورق زدن غزلیات سعدی پسندیدم که در ادامه آنها را هم می توانید بخوانید .

1- گوش کنید به غزلی از سعدی با دکلمۀ شاعر گرامی خانم آزاده رستمی از اینـجا .

2- گوش کنید به تصنیف "گیسو کمند" در چهار گاه با غزلی از سعدی و آهنگسازی و تنظیم ارشد تهماسبی و صدای سالار عقیلی از اینـجا .

3- گوش کنید به تصنیف و آواز مغلوب و فرود "شوق دوست" با غزلی از سعدی و آهنگسازی و تنظیم محمد جواد ضرابیان و صدای همایون شجریان از اینـجا .

غزل 1

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای / دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من زِ فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم / نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم / که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم / باز دیدم که قوی پنجه دراَنداخته‌ای

تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد / زَبرُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند / که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت / همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوۀ طاووس و خرامیدن کبک / عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جورِ غَمَت می‌گوید / سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای

بیم ماتست در این بازیِ بیهوده مرا / چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

غزل 2

من از دستِ کمانداران ِ ابرو / نمی یارَم گذر کردن به هر سو

دو چشمم خیره ماند از روشنایی / ندانم قرص ِ خورشید است یا رو

بهشت است اینکه من دیدم نه رخسار / کَمَند است آنکه وی دارد نه گیسو

لبانِ لعل چون خونِ کبوتر / سَوادِ زُلف چون پَر ِ پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخِ عیّار / که با او بَر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشّاقِ مشتاق / ندارد سنگِ کوچک در ترازو

نَفَس را بویِ خوش چندین نباشد / مگر در جَیب دارد نافِ آهو ؟

لبِ خندانِ شیرین منطقش را / نشاید گفت جز ضحّاکِ جادو

غریبی سخت محبوب اوفتاده است / به تُرکِستانِ رویش خالِ هندو

عجب گر در چمن بر پای خیزد / که پیشش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشینند اَندَر محفلِ عام / دوصد فریاد برخیزد زِ هر سو

به یاد روی گلبوی گل اَندام / همه شب خار دارم زیرِ پهلو

تحمل کن جفایِ یار سعدی / که جور ِ نیکوان ، ذَنبی است مَعفو

غزل 3

اگر مُرادِ تو ای دوست ، بی مرادیِ ماست / مرادِ خویش دگرباره من ، نخواهم خواست

اگر قبول کنی وَر بِرانی از بَرِ خویش / خلافِ رایِ تو کردن ، خلافِ مذهبِ ماست

میانِ عیب و هنر پیشِ دوستانِ کریم / تفاوتی نکند ، چون نظر به عینِ رضاست

عنایتی که تو را بود ، گَر مُبَدّل شد / خلل پذیر نباشد ، ارادتی که مَراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزُردَن / که هر چه دوست پسندد به جایِ دوست ، رواست

اگر عداوت و جنگ است میان عرب / میان لیلی و مجنون ، محبت است و صفاست

هزار دشمنی اُفتد به قولِ بد گویان / میان عاشق و معشوق ، دوستی برجاست

غلامِ قامت ِ آن لُعبتِ قَباپوشم / که در محبتِ رویَش ، هزار جامه ، قَباست

نمی توانم بی او نشست یک ساعت / چرا که از سرِ جان بَر نمی توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی / گدا اگر همه عالم بِدو دهند ، گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست / و گَر کنند ملامت نه بر منِ تنهاست

هر آدمی که چنین شخصِ دلسِتان بیند / ضرورت است که گوید ، به سرو مانَد راست

به رویِ خوبان گفتی ، نظر خطا باشد / خطا نباشد ، دیگر مگو چنین که خطاست

خوش است با غمِ هجرانِ دوست سعدی را / که گرچه رنج به جان می رسد ، امیدِ دواست

بلا و زحمتِ امروز بر دلِ درویش / از آن خوش است که امیدِ رحمتِ فرداست

غزل 4

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست / طاقت بار فراق ، این همه ایامم نیست

خالی از ذکرِ تو عضوی چه حکایت باشد / سرِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

میلِ آن دانۀ خالم نظری بیش نبود / چون بدیدم رهِ بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن / بامدادَت که نبینم طمعِ شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم / به همین دیده سرِ دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند / ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف / من که در خلوتِ خاصم خبر از عامم نیست

نه به زَرق آمده‌ام تا به ملامت بروم / بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت / خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی / به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حَیَوانی باشد / هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

غزل 5

هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است / عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید / یا سیاهی زِ سپیدی بشناسد ، بَصَر است

هر که در آتشِ عشقش نبُود طاقت سوز / گو به نزدیک مَرو کافَتِ پروانه ، پَر است

گر من از دوست بِنالم ، نَفَسم صادق نیست / خبر از دوست ندارد که زِ خود با خبر است

آدمی صورت ، اگر دفع کند شهوتِ نفس / آدمی خوی شود وَرنه همان جانور است

شربت از دستِ دلارام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست ، که مُستسقی از آن تشنه تر است

من خود از عشقِ لَبَت فهمِ سخن می نکنم / هَرچ از آن تلخترم ، گر تو بگویی شِکر است

وَر به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست / خَصمِ آنَم که میان ِ من و تیغت ، سپر است

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر / بندِ پایی که به دستِ تو بُود ، تاجِ سر است

دستِ سعدی به جفا نگسَلَد از دامنِ دوست / ترکِ لولو نتَوان گفت که دریا خطر است

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0