اسماعیل فصیح ؛ رندانه داستان نوشتن

یکسال از درگذشت اسماعیل فصیح گذشت و من همچنان جز همان دو رمان "زمستان 62" و "ثریا در اغما" کتاب دیگری از او نخوانده ام . پارسال نوشتم که اسماعیل فصیح با چشمانی تیزبین همانند یک تاریخ نویس ، راوی روزگار خویش است و به نظرم برای خواندن و دانستن روزگار طبقه ای از مردم ایران ، می توان به کتابهای اسماعیل فصیح به عنوان مرجعی تاریخی نگاه کرد گذشته از زیبایی و جذابیت داستانهای او .

با گذشت این یک سال بیشتر به این نکته رسیده ام که کتابهای او ورای داستان بودن ، کتاب تاریخ هم هستند . او هنرمندانه و رندانه و شجاعانه آنچنان اتفاقات روزگار خودش را با نگاهی تیز و منتقد و حتی شوخ طبع گزنده ، میان داستانهایش پنهان کرده است که من تعجب می کنم چگونه کتابهای او در آن سالهای جدی که این اتفاقات در جریان بوده است ، مجوز چاپ می گرفته است . به راستی که او بسیار هنرمند بوده است که علاوه بر نوشتن داستانهایی سرگرم کننده ، از خود مجموعه ای دقیق از تاریخ روزگارش را برای آیندگان به یادگار گذاشته است . با خواندن فقط دو کتاب از او به این نگاه رسیده ام و او را نویسندۀ جاودانه ای می دانم در تاریخ ادبیات ایران که بعدها ارزش آثار او بیشتر مشخص خواهد شد .

نمی دانم چرا یاد حافظ افتادم که بعضی با دیدن بیتهایی مانند " آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود/عاقبت در قدم باد بهار آخر شد" می گویند این بیت اشاره به فلان اتفاق تاریخی دارد یا دیگر نویسندگان و شاعران که به دلیل ترس از سیستم زمان خود جرأت روایت زمانۀ خود را در آثارشان نداشته اند و یا با کنایه های بسیار دور از ذهن خواسته اند تصویری از روزگار خویش را در آثارشان ترسیم کنند که دچار عذاب وجدان نشوند و به همین دلیل است که ما از بسیاری از دورانهای پس از اسلام تاریخ دقیق و درستی نداریم . در حالی که اگر در آن زمان ها هم نویسندگانی مانند اسماعیل فصیح داشتیم نسبت به گذشتۀ سرزمینمان بسیار بیشتر می دانستیم .

گفتم اسماعیل فصیح رندانه این همه داستان نوشته است و رندی از این بیشتر چه که در آغاز کتابهایش می نوشت :

 کلیۀ شخصیتها ، رویدادها و صحنه های این رمان خیالی است ، و هرگونه تشابه احتمالی بین آنها و آدم ها ، رویدادها و حوادث واقعی به کلی تصادفی است .

در ادامه به چند برش از همان دو کتاب "ثریا در اغما" و "زمستان 62" نگاه کنید تا به تصادفی بودن ؟ تشابه احتمالی که اسماعیل فصیح گفته است پی ببرید .

برای خواندن چند بریدۀ دیگر نگاه کنید به اینـجا .

+

"ثریا در اغما"

1 مجلۀ "محجوبه" را ورق می زنم . روی جلدش عکس یک دختر بچۀ پنج شش ساله است با چادر و مقنعه و یک تفنگ "ژ3" هم دستش . ... در وسط مجله یک قصه است ، که خوب است . قصۀ امروز ، از سیستم امروز . در این فکرم که شاید این داستان "فصل تازه" ای در ادبیات ایران در عصر حاضر باشد .

"بیست و چهار ساعت در زندگی فاطمه خانم"

داستان کوتاه به قلم دال . الف . شفق . خلاصه اش چنین است : فاطمه خانم ، مادری که چهارده تا بچه دارد روزها می رود رختشویی و جزو کادر مستخدمین هتل انقلاب در خیابان آیت الله طالقانی است . خودش مجبور است کار کند چون شوهر و پسر اولش شهید شده اند . خانه شان در جنوب شهر ، دو تا اتاق کرایه ای ته بیست متری شهید مصطفی عبادوز است . مادر صبح قبل از وقت شرعی سحر همه را بلند می کند . همه وضو می گیرند و پس از شنیدن اذان از بلندگوی مسجد نماز می خوانند . بعد دعای روز پنجشنبه را می خوانند . مادر آخرین هفت هشت دانۀ خشک چای را در قوری می اندازد و آنها را با سه تا تافتون تازه که یکی از بچه ها گرفته است می خورند ، در حالی که به پخش برنامه های رزمندگان در جبهه که قبل از اخبار صبح پخش می شود گوش می کنند . دو تا از پسرها در جبهه اند . پسر دیگری هم که دوازده سال دارد امروز با بسیج عازم جبهه است . مادر قبل از اینکه به سر کار برود او را از زیر قرآن رد می کند و دعا می کند که شهید شود ، و به بهشت برود . دو تا از دخترهای سیزده و چهارده ساله هم که مدرسه را ترک کرده اند در کلاسهای بسیج و تجوید قرآن نام نویسی کرده اند . آنها امروز همچنین می خواهند در یک کمیتۀ مسجد محل ثبت نام کنند که نامشان جزو داوطلبین برای ازدواج با معلولین بنیاد شهید منظور شود و مادرشان نیز رضایت داده است چون این کار هم اجرش اگر بیشتر از شهادت نباشد کمتر نیست . وسط روز فاطمه خانم مشغول ملافه شوری است که نامه ای از جبهه برایش می آید . از خوشحالی بند دلش پاره می شود . در نامه به او با تبریک و تسلیت مژده می دهند که یک پسر دیگرش در جبهه شهید شده است . او به درگاه خدا و به روح پاک سیدالشهدا دعا می کند که این قربانی را از او قبول کرده باشند و دعا می کند که اسلام در سراسر جهان پیروز گردد و به کار خود ادامه می دهد . غروب  سر راه به خانه به کلاسهای سوادآموزی می رود چون طلب العلم من الایمان ... و شب ، پیش بقیۀ بچه هایش بر می گردد و قبل از شام همه با هم به دعای کمیل مسجد محل می روند و برای روز پر برکتی که داشتند دعا می کنند .

2 کدخدا یک روز مردم ده را دور خودش جمع می کند و می گوید : آی مردم یک خبر خوب براتون دارم و یک خبر بد . اول خبر بد این است که امسال زمستان ما جز تاپالۀ گاو و خر چیزی نداریم . اما خبر خوب این است که امسال تا بخواهید تاپاله داریم .

3 "نگو ، گناه داره بیچاره ."

"گناه داره بیچاره ؟ اون موقع که توی تلویزیون اعتصاب راه می انداخت گناه نداشت ؟ وقتی با شور و شوق مائوئیسم در ایران اعتصاب می کردند و راه پیمایی راه می انداختند و بی تنبون در دریای عشق انقلاب می پریدند گناه نداشتند ؟"

"اون موقع همه می کردند . جنابعالی هم کردید ."

"زمستان 62"

1 برادر کوچک حاج آقا آرزو داشت به جبهه برود چون می خواست به گفتۀ "امام" پس از فتح کربلا ، قدس را آزاد کند . بعد نوبت "آمریکای جهانخوار" می رسید ، تا این "جرثومۀ کفر و فساد" نیز از روی زمین محو شود . کسی دلش می آید با خواستۀ او همکاری نکند ؟

2 راه رفتنش هم حالت نفر آخر دوی ماراتُن تهران فلسطین را دارد .

3 من می خواستم اینجا باشم  ، در ایران باشم ، در این انقلاب عظیم باشم ، کارکنم ، نتایج و آثارش را ببینم . اینجاها حالا دیگر هیچوقت هیچکس به تمام حرفهای زنها و حالات و احساسهای زنها توجه نمی کند ... شاید در آن لحظه که برادر بازرس ادارۀ تخلّفات و انضباطات آمد تو و کارمند زن را دید که یک کمی روسری اش رفته عقب ، شاید آن لحظه موقعی بود که زن دستهایش را دراز کرده بود شش تا پروندۀ "زونکن" را از بالای کمد بایگانی بردارد . شاید در آن موقع او همچنین نگران غدۀ زیر پستانش بود که مدتی بود هراس داشت مبادا بدخیم باشد . یا شاید در آن موقع او نگران بود چرا دو ماه است عادت زنانه اش بی جهت عقب افتاده . نکند مثل مادرش سرطان رحم باشد . تنها به این دلیل که روسری اش عقب رفته ، نباید حق کار و حیات اجتماعی زن را از او گرفت . تنها به این دلیل که یک دکتر متخصص کامپیوتر و با تجربه در امتحان ایدئولوژی فرق بین غسلهای واجب استحاضۀ قلیله و کثیره را یادش نیست نباید او را از سمت متخصص کامپیوتر محروم ساخت .

4 اوضاع می تواند با بچه های مردم برنامه ریزی کند . ... محمد بچۀ ننه بوشهری را که می توانست برای شیلات جنوب از بندرعباس تریلی ببرد ، در جبهۀ موسیان با ترکش از وسط نصف می کند . ... تقی ، برادر عزیز زیتونی را که می توانست سر سه راه سچّه خرازی بازکند در تبادل آتش عملیات بیت المقدس جزغاله می کند . ... کورش شایان مهنس مکانیک و مدیر جوان را که می توانست یک سازمان صنعتی و عملیاتی را بچرخاند تیرباران می کند . همه توی قبرستان کنار منصور فرجام خوابیده اند .

اما مرکز هست ، آنجا خوابیده . مرکز همیشه هست . با برادر دهلرانی خوشحال که دارد به دیوار اتاق "سی پی یو" پوستر "مرگ بر آمریکا" و "اسراییل باید از بین برود" می چسباند . ... با برادر رضا کرباسی که دارد در طبقۀ اول انگلیش وان درس می دهد . با کتاب انگلیسی "کرنل وان" که در آن عکس زنهای لندن را با چادر و مقنعه مونتاژ و چاپ کرده اند . ... با عباس طاعتیان که می خواهد برای مذاکره با هیأت انگلیسی همراه حاج آقا به لندن برود ، و ضمنا پسر سیزده ساله اش را تا ممنوع الخروج نشده در لندن به مدرسه بگذارد . با آقای رحیمی که در آبدارخانه رادیو روشن کرده است و دارد از برنامۀ خانوادۀ ساعت ده رادیو تهران به طرز پختن مربای بادمجان گوش می کند ... مرکز همیشه هست .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0