شاملو و دو شعرخوانی از او با یاد بابک بیات و آندره آرزومانیان

گوش کنید به بریده ای از سکوت سرشار از ناگفته هاست با شعر مارگوت بیکل به ترجمه یِ احمد شاملو ، موسیقی بابک بیات ، با پیانو نوازی آندره آرزومانیان و صدای احمد شاملو از اینـجا .

گوش کنید به بریده ای از چیدن سپیده دَم با شعر مارگوت بیکل به ترجمه یِ احمد شاملو ، موسیقی بابک بیات ، با پیانو نوازی آندره آرزومانیان و صدای احمد شاملو از اینـجا .

شعرخوانی های شاملو همه شنیدنی است اما دو آلبوم شعرخوانی او برای من خاطره انگیزترند . دو آلبومی که گروه سه نفره یِ احمد شاملو ، بابک بیات و آندره آرزومانیان آن را در سالهای قحطی دهه یِ شصت پدید آوردند . در دهمین سالگرد درگذشت شاملو بهتر دیدم با دو بریده از این دو آلبوم یاد هر سه هنرمند بزرگ از دست رفته را گرامی بدارم به ویژه آندره آرزومانیان پیانیست هنرمندی را که به تازگی درگذشته است .

+سکوت سرشار از ناگفته هاست

من آموخته ام

به خود گوش فرا دهم

و صدایی بشنوم

که با من می گوید

"این لحظه" مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام

گوش فرا دادن به صدایی را

که با من در سخن است

و بی وقفه می پرسد

من "بدین لحظه" چه هدیه خواهم داد .

+

شبنم و برگ ها یخ زده است و

آرزوهای من نیز

ابرهای برف زا بر آسمان درهم می پیچد

باد می وزد و

توفان در می رسد .

زخم های من

می فسرد .

+

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

بهار

حضور ِ تو است

بودن ِ تو است .

+

کسی می گوید "آری"

به تولد من

به زندگیَم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیَم

مرگم

کسی می گوید "آری"

به من

به تو ،

و از انتظارِ طولانی ِ شنیدن ِ پاسخِ من

شنیدن ِ پاسخ ِ تو

خسته نمی شود .

+

پرواز ِ اعتماد را

با یکدیگر تجربه کنیم

و گرنه می شکنیم

بال های دوستی ِ مان را .

+ +

+ چیدن سپیده دَم

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرَم

پیش از آنکه پرده فرواُفتد

پیش از پژمردن ِ آخرین گل

برآنَم که زندگی کنم

برآنَم که عشق بورزم .

برآنَم که باشم .

در این جهانِ ظُلمانی

در این روزگار ِ سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزدِ کسانی که نیازمندِ مَنَند

کسانی که نیازمندِ ایشانم

کسانی که ستایش اَنگیزند ،

تا دریابَم

شگفتی کنم

بازشناسم

که اَم ؟

که می توانم باشم ؟

که می خواهم باشم ،

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابَد

و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهی ست ناشناخته

پُر خار

ناهموار ،

راهی که ، باری

در آن گام می گذارم

که در آن گام نهاده ام

و سرِ بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفاییِ گل ها را

بی آن که شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیَم از زیباییِ حیات .

اکنون مرگ می تواند

فراز آید .

اکنون می توانم به راه اُفتم .

اکنون می توانم بگویم

که زندگی کرده ام .

+

تسلیم شدن به زندگی به خویشتن

تسلیم شدن به توفان ها به زندان ها

دست یافتن به شجاعت به اعتماد

دست یافتن به شادی و آزادی .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0