بهمن محصص ؛ هنرمند و مترجمی که مالاپارته را به ایرانی ها شناساند

سه روز پیش ششم مردادماه بهمن محصص در رم ایتالیا درگذشت . او هنرمندی نقاش و مجسمه ساز بود که پسر عموی اردشیر محصص کاریکاتوریست شناخته شده ی ِ بین المللی بود که او هم چندین ماه پیش درگذشت . دیروز در هر جایی که خبر درگذشت بهمن محصص آمده بود فقط به هنرمند بودن او اشاره شده بود و همه ی ِرسانه ها نمی داستند که او مترجمی چیره دست هم بوده است و کتابهایی از ایتالیایی و فرانسوی به فارسی برگردانده بود . متأسفم که او دیگر کتابی به فارسی ترجمه نکرد شاید چون می دانست کتابهایش بدون سانسور امکان چاپ شدن در ایران را ندارند هر چند شاهکار ترجمه های او را با تمام جانم خوانده ام . کتابهایی که او با استادی تمام پیش از 1357 به فارسی برگرداند این ها هستند :

+روستاهای تو نوشته ی ِ چِزاره پاوِزه

+کلفت ها نوشته یِ ژان ژنه

+"مرحوم ماتیا پاسکال" و "هانری چهارم : نمایشنامه در سه پرده" نوشته ی ِ لوییجی پیراندللو

+ویکنت ِ شقه شده نوشته ی ِ ایتالو کالوینو

و پوست نوشته یِ کورتزیو مالاپارته

این نوشته را فقط به دلیل شاهکاری که امروز با ترجمه یِ بهمن محصص برای ما فارسی زبان ها به یادگار مانده است نوشتم تا ادای دین کوچکی کرده باشم به هنرمندی که یک روشنفکر واقعی بود . نام کتاب این است ؛ ترسِ جان (پوست) .

نکته یِ جالبی که درباره یِ نویسنده و مترجم این کتاب وجود دارد آن است که سالگرد درگذشت کورتزیو مالاپارته 19 جولای بود و بهمن محصص هم که شاهکار او را به فارسی برگرداند در جولای امسال درگذشت .

درباره ی ِ اینکه مالاپارته که بود و چه نوشت همین بس که بدانید او یکی از نابغه های آزادی خواه قرن بیستم بود . کسی که در سال 1931 در زمانِ موسولینی کتابی نوشت به نام  Tecnica del Colpo di Stato کتابی که در آن به فاشیست ها به سختی حمله کرده بود و مهم تر اینکه روی کار آمدن هیتلر و دیکتاتور شدن او را پیش بینی کرده بود . کتابی که به سرعت در ایتالیا ممنوع اعلام شد و او به سبب نوشتن همین کتاب از سوی شخص ِ موسولینی به 5 سال تبعید محکوم شد . او دراین کتاب آن قدر از آزادی و شیوه هایی که دیکتاتورها برای کشتن آن به کار می برند نوشت که حتی تروتسکی ؛ مغز متفکر حکومت شوروی و بنیانگذار ارتش سرخ هنگامی که از سوی رفیق استالین ، برای تبعید به مکزیک می رفت در یک سخنرانی رادیویی در کپنهاگ  در اکتبر 1931 فقط درباره ی استالین و مالاپارته حرف زد و به سختی به کتاب مالاپارته حمله کرد .

این کتاب در جهان و بین آزادی خواهان سر و صدای زیادی به پا کرد ؛ اما شاهکار دیگر مالاپارته یعنی LA PELLE ( پوست ) که در سال 1949 چاپ شد ، شاید تکان دهنده ترین کتابی باشد که درباره یِ جنگ نوشته شده است . داستان کتاب آزاد کردن ایتالیای فاشیستی از سوی نیروهای متفقین و به ویژه آمریکایی ها در سال 1943 و در پایان جنگ دئم جهانی است . کتابی که سراسر ترس است ، سراسر توصیف کثافت است و زشتی . کتابی که باید گفت تهوع آور است از زشتی ، از پستی انسان ، اما مگر بدون درک دقیق تاریکی می توان روشنی را باز شناخت ؟ کتاب بلافاصله از سوی کلیسای کاتولیک رُم ، جز کتابهای قدغن شناخته شد اما کتاب باز هم مرزها را درنوردید و به زبانهای دیگر ترجمه شد . این کتاب شاید یکی از نخستین کتابهایی بود که خواندم ، نزدیک به 15 سال پیش و هنوز به یاد آوردن صحنه هایی که مالاپارته از جنگ در کتابش توصیف کرده من را به وحشت می اندازد . تصویر حیوان شدن تدریجی انسان ها ، تصویر بمباران فسفری یکی از شهرهای ایتالیا توسط آمریکایی ها ، تصویر تن فروشی مردان و زنان و ... اما این کتاب در کنار 1984 جرج اُرول ، از عزیزترین کتابهایی هستند که خوانده ام و فکر می کنم هر باسوادی در سراسر جهان باید این دو کتاب را بخواند ، کتاب هایی که به ظاهر داستانی هستند اما دو از آزادی و انسانیت و از چگونه از بین بردن این دو به دست دشمنان آزادی می گویند .

به گمانم همانطور که بهمن محصص در آغاز کتاب نوشته ، او تمام تلاش ِ خود را کرده تا کتاب زبان تلخ و طنز گزنده یِ قلم مالاپارته را داشته باشد و شما وقتی این کتاب را می خوانید ، با خود فکر می کنید که کتاب به فارسی نوشته شده است و از این همه وحشت و کثافتِ جنگ که در سراسر کتاب موج می زند ، به خود می لرزید .

جمله ای از مالاپارته و بعد از آن مقدمه ی ِ ترجمه یِ بهمن محصص از کتاب پوست و یکی دو صفحه از این کتاب یکی دو صفحه ای از کتاب که کثیف بودن جنگ شما را زیاد به وحشت نمی اندازد اما باز هم گویای این است که جنگ آزادی بخش آمریکایی یعنی چه باید بگویم از نگاه من چون در این 15 سال گذشته نام این کتاب را هیچ کجا نشنیدم ، همیشه با خود فکر می کردم که دستهایی اجازه نداده است تا این کتاب آن گونه که باید در سطح جهان شناخته شده باشد . این کتاب یک موج بلند بوده است که در همان سال های پس از چاپ ، سرو صدای زیادی به پا کرده اما در سال های بعد عمدا به فراموشی سپرده شده است ؟

درباره یِ مالاپارته بعدا خواهم نوشت و همین طور درباره یِ بهمن محصص ، هر چند با خواندن مقدمه یِ کتاب که در ادامه آمده متوجه می شوید که چه انسانهای شریف و روشنفکری در چه سالهایی دنبال بیداری ایرانی بوده اند .

مالاپارته می گوید :

اگر مطمئن بودم اندک صفحه های کتابم حتی کمک ناچیزی به حفظ آزادی اروپا می کند ، شاید به یادآوردن رنج هایی که به خاطر آزادی کشیدم ، دلم را شاد می کرد . امروز آزادی نه کمتر از دیروز در خطر است و نه کمتر از فردا . جاناتان سویفت بیهوده از این می نالید که دفاع از آزادی بی فایده است . دفاع از آزادی فایده های زیادی دارد ، کمترین فایده اش این است که به آدمی می فهماند که برده است .  تفاوت آزاد مردان با بقیه در این است که آزاد مرد به بردگی خود آگاه است .باز هم می گویم : آن چه سبب انسان بودنِ انسان می شود این نیست که در آزادی ، آزاد زندگی کند بلکه آن است که در قفس ، آزاد بماند . پاریس 1948

مقدمه یِ بهمن محصص بر کتاب پوست :

پوست معروف ترین اثر کورتزیو مالاپارته است که در سال 1949 نوشته شد و سبب گفتگوی بسیار گردید و حتی به مراکز قضایی نیز کشیده شد اما سخت گیرترین منتقدین نیز مالاپارته را "نویسنده ای فوق العاده و استعدادی بزرگ" شناختند و "نماینده یِ شریف و نومید ِ اروپایی شهید و مغلوب" .

یکی از منتقدین درباره یِ پوست می نویسد : پوست دارای صفحاتی است بسیار زیبا و حماسی و شاعرانه و نویسنده اش دارای مهارتی است خارق العاده . نباید به صداقت آنچه که گفته شده است شک کنیم چرا که مالاپارته خود اولین کسی است که از تأثرش متأاثر شده است .

پوست بی شک تواناترین و پر معنی ترین اثرش است و در آن مالاپارته به سبب جَدَلِ بسیار قوی اش نویسنده ای چون سارتر است و به سبب تصاویر بی رحمش نقاشی چون بوش ، بروگل و گُیا .

نام این کتاب را به توصیه یِ جلال آل احمد به "ترس جان" بدل کردم تا معنایی دقیق از مندرجاتش داده باشم و آن را به فارسی برگرداندم تا روشنفکر و روشنفکرنمای کشور من مخصوصا روشنفکرنما اگر عقلی داشته باشد از آن روی سکه یِ جنگ دوم جهانی و "آزاد شدن" اروپا از دست اروپایی باخبر گردد و بداند اگر آلمان ها مردم را کشتند آمریکایی ها پس از سزارین جنگ که به وسیله یِ "موجودات پرجیب" ماورای اطلس انجام شد آنان را پوساندند و کشتن کسی از پوساندنش شرافتمندانه تر است .

در آخر از دکتر غلامحسین ساعدی و سیروس طاهباز و ضیا صدقی و جهانگیر منصور تشکر می کنم . بهمن محصص .تهران . 15 دی 1343

بخشی از فصل طاعون از کتاب ترسِ جان

طاعون روز اول اکتبر 1943 بروز کرده بود . درست روزی که قوای متفقین به اسم آزادکننده به این شهر ماتم زده وارد شده بودند . اول اکتبر 1943 در تاریخ ناپل فراموش نشدنی است . چرا که نشانه یِ آزادی اروپا از دلهره و سرافکندگی و رنج و بردگی و جنگ است و چرا که درست در این روز طاعون وحشتناکی بروز کرد که از این شهر بدبخت ، کم کم در تمام ایتالیا و اروپا گسترش یافت .

مسلما این شک ِ ظالمانه بی اساس بود که میکروب ِ بیماری توسط آزادی بخشان به ناپل آورده شده است . ولی این شک هنگامی در روح ِ مردم ، مبدل به یقین شد که با تعجبی مغشوش و ترسی خرافاتی دریافتند که سربازان متفقین به طور عجیبی از سرایت مرض بر کنارند . سرخ و سفید و راحت و خندان ، میان طاعون زدگادن می گشتند و میکروب وحشتناک با آنان کاری نداشت و قربانیان خود را از میان مردم شهر و حتی مردم روستا انتخاب می کرد و چون لکه یِ روغنی در سرزمین های آزاد شده پخش می شد و همراه لشکر متفقین که با زحمت زیاد آلمان ها را به سوی شمال می راندند سفر می کرد .

ولی برای اهالی حتی اشاره به اینکه ناقل طاعون به ایتالیا ، آزادی بخشان بودند با تهدید به شدیدترین مجازات ممنوع شده بود . حتی حرف زدن ِ آهسته و مخفیانه نیز در این باره خطرناک بود چرا که از میان اثرات بی حد و نفرت آور این طاعون نفرت انگیزتر از همه ، هیجان ِ دیوانه وار و خواستِ شهوانی ِ جاسوسی بود .

همین که کسی به این میکروب آلوده می شد جاسوس ِ پدر و مادر و برادر و پسر و همسر و معشوق و زن و شوهر و عزیزترین دوستش می گردید بی آنکه هرگز، جاسوس ِ خود باشد . یکی از مشخصات عجیب و ناراحتِ این طاعون ِ خارق العاده تبدیلِ وجدان ِ انسانی به دُملی زشت و گندیده بود .

برای مبارزه با میکروب ، مقامات نظامی انگلیسی و آمریکایی راهی جز ممنوع کردن رفت و آمد سربازان متفقین به محلات آلوده یِ شهر نیافتند . روی تمام دیوارها off limits و out of bonds نوشته و بالای آن علامت متعفن طاعون نقش شده بود : دایره یِ سیاهی که درون آن دو خط سیاه ضرب در چون دو استخوان در زیر جمجمه بر پوشش اسب های کالسکه یِ نعش کش رسم شده بود .

در مدت کمی جز چند خیابان مرکزی ، تمام شهر off limits اعلام شد . ولی محلات شلوغ همان محلات off limits یعنی محلات آلوده و به ناچار قدغن بود چرا که طبیعت انسانی است و مخصوصا خوی ِ سربازانِ همه یِ ادوار و نیروها که ممنوع را بر مجاز ترجیح دهند . مرض که یا ناقل آن به ناپل ، آزادی بخشان بودند و یا به وسیله یِ آنان از محله به محله و از جای آلوده به سالم برده می شد خیلی زود به عصبانیتی هولناک بدل گردید که مشخصات مبتذل و پر هیجانش را چون جشنی شوم و  کریسمسی ماتم زا و با شئامت و شیطنت نشان داد : رقصِ سیاهان ِ مست با زنان ِ عریان و نیمه عریان در میدان و خیابان و میانِ ویرانی خانه های بمب زده و عطش ِ نوشیدن و خوردن و لذت بردن و خواندن و خندیدن و دست و دل بازی و خوشگذرانی در میان بوی متعفنی که از صدها جسد مدفون به زیر ِ آوار بر می خاست .

وحشت ِ این طاعون با وجود ِ تفاوتش از طاعون هایی که گاهگاه در قرون وسطی در اروپا شایع می شد کمتر نبود . خصوصیت خارق العاده یِ این میکروب جدید ، فاسد کردن روح به جای بدن بود .

بدن به ظاهر سالم می ماند ولی در پیچیدگی گوشت ِ سالم ، روح می گندید و فاسد  می شد . نوعی طاعون روح بود و به نظر می رسید که چاره ای بر آن وجود ندارد .  مبتلایان اولیه زنان بودند که در هر ملتی سدِ ضعیفی ، مقابلِ بدکاری اند و دَر ِ بازی به روی پلیدی . و این موضوع عجیب و دردناک بود چرا که در سال های بردگی و جنگ تا روز آزادی ِ موعود زنان نه فقط در ناپل بلکه در ایتالیا و اروپا در آن بدبختی و ماتمِ عمومی قدرت ِ روحی و سربلندی ِ بیشتری از مردان نشان داده بودند . در ناپل و در هر شهر دیگر اروپا زنان خود را به آلمان ها نداده بودند و فقط فواحش تجارت می کردند و آن هم مخفیانه بود نه در ملأعام . چرا که هم از عکس العمل احساسات عمومی می ترسیدند و هم این نوع تجارت به نظر آنان نیز نفرت انگیزترین جنایتی بود که زنی می توانست در آن سال ها مرتکب شود .

ولی اکنون بر اثر این طاعون نفرت انگیز که حسِ شرافت و سربلندی زن را فاسد می کرد ترسناک ترین خودفروشی ها ، هر کاخ و کلبه ای را شرمسار کرده بود . ولی چه شرمساری ای ؟ قدرت بیماری چنان بود که خودفروشی عملی در خورِ مدح و تقریبا نشانی از عشق به میهن شده بود و زن و مرد ، بی خجالت به این پستی عمومی و فردی افتخار می کردند . درست است که خیلی ها بر اثر ناامیدی تقریبا طاعون را می بخشیدند و توجیه می کردند که میکروب بهانه ای برای خودفروشی زنان بوده است و در طاعون علت سرافکندگی خود را می جستند .

ولی شناسایی عمیق تری از دنیا بعدها نشان داد که این تعریف ناروا بود . چرا که زنان زودتر از سرنوشتشان به تنگ آمدند و من بارها شنیدم که می گریستند و به این طاعون بی رحم لعنت می کردند که با قدرتی مقهور نشدنی آنان را چون سگ به خودفروشی وا می داشت و پاکی ِ ضعیفشان در مقابل آن ناتوان بود . افسوس که زنان چنینَند و اغلب می کوشند تا با اشک دلیلی برای سرافکندگی و رحم بجویند و این بار توجیه کردن و رحم داشتن نقطه یِ قوت است .  

اگر سرنوشت زنان چنین بود تأثر و وحشتِ سرنوشتِ مردان کمتر نبود . به محض سرایت مرض آنان نیز هر نوع احترام به خود را از دست می دادند و به بی شرف ترین تجارت ها می پرداختند و کثیف ترین پستی ها را مرتکب می شدند و در لجن می خزیدند و کفش "آزاد کنندگانِ" خود را می بوسیدند ( از این همه پستی که کسی نخواسته بود به جان آمده بودند ) و این همه نه برای بخشوده شدن از رنج و سرشکستگی ای که در سال های بردگی و جنگ متحمل شده بودند بلکه می خواستند افتخار لگدشدن در زیرِ پای ِ صاحبانِ تازه را نیز داشته باشند . روی پرچم وطنشان تف می کردند و در ملأعام زن و دختر و مادر خود را می فروختند . همه یِ این ها را برای نجاتِ وطن می کردند . کسانی که به ظاهر از میکروب مصون بودند دچار بیماری استفراغ آوری می شدند که وادارشان می کرد از ایتالیایی و حتی از انسان بودن شرمنده باشند . باید قبول کرد هر کاری می کردند تا لایق نامِ انسان نباشند . عده یِ بسیار کمی سالم بودند و انگار میکروب نمی توانست علیه وجدانشان کاری بکند . این عده کَم رو و ترسان می گردیدند و همه به این شاهدان بی موقع ِ سرافکندگی همگانی توهین می کردند .

شک و سپس یقین به اینکه ناقلِ طاعون به اروپا ، آزادی بخشان بودند در مردم ، سبب تأثری عمیق و صادقانه شد . گرچه تنفر مغلوب از فاتح ، سنتی قدیمی است ولی اهل ناپل از متفقین متنفر نبودند .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0