هانیبال الخاص ؛ نقاش و شاعر آشوری که به فرهنگ ایران زمین عشق می ورزید

اینکه من تا چه اندازه به روزنامه ی ایران که در خرداد 85 کشته شد و چیز دیگری که دریغ است نام روزنامه بر آن گذاشته شود جای آن را گرفت مدیون هستم مساله ای است که همیشه به دوستانم گفته ام ؛ اینکه از اولین شماره ی آن روزنامه ی به یاد ماندنی که در سال به گمانم 1374 چاپ شد خواننده ی هر روزه ی آن بودم تا آخرین شماره که در روزهای اول خرداد 85 چاپ شد و سپس روزنامه ی ایران کشته شد و چیزی دیگر که تنها نام ایران را داشت جای آن را گرفت .

به نویسندگان این روزنامه و همینطور روزنامه ی همشهری در دهه ی هفتاد و اوایل این دهه مدیونم چون بسیاری از بزرگان این کشور را که بسیاری حتی نام آنها را نمی دانستند با این دو روزنامه شناختم . امروز که خبر درگذشت نقاش و شاعر و نویسنده ی کرمانشاهی آَشوری تبار "هانیبال الخاص" را خواندم بلافاصله کلی مطلب به ذهنم آمد درباره ی او که بیشتر آنها را در همین روزنامه ی ایران خوانده بودم اما چون آرشیو روزنامه ی ایران تنها از سال 80 به بعد فعال است ، تنها زندگی نامه ی درخشان هانیبال الخاص را به نقل از این روزنامه می نویسم به علاوه ی نوشته ای که در سایتی دیگر خواندم و بسیار افسوس خوردم که چرا با این همه علاقه ای که به هنر الخاص داشتم نتوانستم از نمایشگاه بزرگ او که تیرماه امسال به مناسبت هشتاد سالگی او در خانه ی هنرمندان برگزار شد ، دیدن کنم .

هانیبال الخاص زاده ی 1309 کرمانشاه بود . پدر هانیبال کارمند گمرک بود ، در نتیجه هر چند وقت یکبار از شهرى به شهر دیگر منتقل مى شد . 13 یا ۱۴ سال داشت که در اراک آموزش نقاشى را شروع کرد . اولین معلم او ( گورگیز ) ۱۶ سال داشت و براى مجله ی توفیق و بسیارى از مجلات فکاهى آن سال ها کاریکاتور مى کشید . پس از انتقال پدرش به تهران ، با اینکه دستانش لرزش داشت از پدرش خواست تا نامش را در یک کلاس نقاشی بنویسد ، دومین معلم نقاشی او جعفر پتگر بود .

کلاس پتگر ، پیش از آن که منتقل شود به خیابان هدایت ، در خیابان جمهورى ( شاه سابق ) سه راه شاه بود . دو سال و نیم الخاص در کلاس پتگر آموزش دید . جعفر پتگر پرتره اى از شهریار با سه تارش کشیده بود که جلوى چشم بود و همین پرتره باعث شد که هانیبال اصرار کند تا پرتره بکشد . شیوه ی آموزش پتگر کپیه بردارى از نقاشى هاى کلاسیک بود . یکى از همکلاسى هاى الخاص  در این کلاس ، بیژن صفارى بود که عقیده داشت نقاش نباید کپیه بردارى کند . این دو ( هانیبال و بیژن ) از طریق کتاب و کارت پستال با امپرسیونیست ها آشنا شده بودند و پیکاسو را آدم متقلبى مى دانستند .

قبل از مسافرت هانیبال به آمریکا ، او با یک پرتره در یک نمایشگاه گروهى در خانه ی "وکس" ( انجمن ایران و شوروى سابق ) شرکت کرد . این پرتره اى بود از خواهرش با رنگ و روغن . در سال 1950 میلادی هانیبال الخاص به آمریکا رفت که طب بخواند ، اما فلسفه خواند و بعدتر نقاشى .

نقاشى را در "آرت انستیتو" ی شیکاگو فراگرفت . در زمانی که این انستیتو استادهاى خوب اروپایى و روسى داشت . در آن زمان در آمریکا "آبستره" اوج گرفته بود . جکسون پالاک، دکونیننگ، فرانس کلاین و دیگران مشهورترین نقاشان آن سال ها در آمریکا بودند .

پس از 8 سال فراگرفتن نقاشی که حاصل آن فوق لیسانس ایلوستراسیون ( هنرهای تجسمی ) بود در سال 1348 به ایران بازگشت . وقتى به ایران برگشت مدتى در اداره بهداشت مددکار اجتماعى بود و بعد هم شد معلم هنرستان پسران . بعد گالرى "گیل گمش" را راه انداخت که بیشتر ، کار کسانى را به نمایش گذاشت که نمایشگاه اول شان بود . مثل : پیلارام ، زنده رودى ، قندریز ، دادخواه ، بروجنى و صفرزاده . هانیبال الخاص از ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۸ در دانشگاه تهران و قبل از سال ۴۸ در هنرستان پسران تهران تدریس کرده بود . در مجموع او از سال ۱۳۴۰ تا زمان مرگش به تناوب در هنرستان ، دانشگاه تهران ، دانشگاه هاى آمریکا ، دانشگاه آزاد و کلاس هاى خصوصى اش به تدریس هنر پرداخت.

الخاص تنها به عنوان یک نقاش شناخته نمى شد ، چرا که او هزاران دوبیتى ، قصیده ، هایکو ، منظومه و غزل به زبان آشورى و چهار کتاب آموزش هنر و ده ها قصه ی کوتاه به فارسى و آشورى نوشته بود و تعداد بسیارى طرح روى جلد کتاب ترسیم کرده بود و جز این ها برای چند کتاب هم نقاشی کشیده بود . به علاوه صد غزل حافظ را به آشورى ترجمه کرده و براى هر کدام یک مینیاتور به شیوه ی خودش کشیده بود . مجموعه نوشته ها و یادداشت های او هم در کتابی 3 جلدی با نام "بی پرده با آفتاب" به چاپ رسیده است .

او در زمان حیاتش بیش از 300 نمایشگاه نقاشی برپا کرد که برخی از آنها به دلیل ابتکاری که او در برپایی نمایشگاه نشان می داد در تاریخ هنر ایران ماندنی شده است . براى مثال او در دهه ی پنجاه ، نمایشگاهى در نگارخانه ی شیخ برگزار کرد که فاقد افتتاحیه بود . یعنى روز اول بازدیدکنندگان با تعدادى بوم سفید روبرو مى شدند که هانیبال در مقابل نگاه مردم مشغول نقاشى کردن مى شد و پس از گذشت ده روز به تدریج بوم هاى خالى توسط او نقاشى مى شدند . این نمایشگاه غیرمنتظره ، به جاى افتتاحیه ، اما یک "اختتامیه" داشت و یا در نمایشگاهی به یاد نیما یوشیج که اتفاقاً مصادف با درگذشت پدرش نیز بوده ، یک نمایش موسوم به Happening Art برگزار کرد که در ایران خیلى تازگى داشت . او براى این کار ، یک تابلوى نقاشى بزرگ از نیما و حال و هواى شعر نیما کشید . در مقابل این تابلو ۴۰ صندلى نصب کرد و با ضبط صوت سخنرانى افرادى را که درباره ی نیما حرف زده بودند همراه با موسیقى مناسب پخش کرد . در این سالن قهوه نیز عرضه مى شد . استقبال زیادى از این پروژه شد و نحوه ی حضور بازدیدکنندگان نیز به این صورت بود که ۴۰ نفر به سالن مى آمدند و بر روى صندلى ها مى نشستند و تابلوى بزرگ را تماشا مى کردند و نوار سخنرانى ها را گوش مى دادند و قهوه مى خوردند ، بعد آنها خارج شده و ۴۰ نفر بعدى وارد مى شدند و ....

الخاص، تأثیرگذارترین معلم زندگى اش را "بوریس آنیسفلد" مى داند . در اهمیت آنیسفلد به عنوان یک آموزگار همین بس که نقاش معروف "بیکن" نیز از شاگردان آنیسفلد بوده است . علت تداوم تأثیرى که بوریس آنیسفلد برروى هانیبال داشته ، در توجه دادن آن استاد بزرگ به هنر ایرانى است . یعنى در کوران رواج هنر آبستره ، آنیسفلد ، هانیبال را متوجه ی اهمیت هنر ایرانى مى کند به طورى که به شاگردش مى گوید : فعلاً شاگال را نبین ، بروگل را نبین ، با هنر رایج آن سالها یعنى "آبستراکسیون" و "اکسپرسیونیسم" کارى نداشته باش ، او به الخاص یادآورى مى کند که نقاشى قهوه خانه اى ، آثار کمال الدین بهزاد و تاریخ ایران را بررسى کند . آنیسفلد به جوان جویاى هنر که راهى غرب شده ، اهمیت نگارگرى ایرانى را یادآور مى شود . از این روست که هانیبال نگاهى آمیخته به احترام و قدرشناسى نسبت به هنرمندان سنتى معاصر ایران داشت . در بین این دسته از هنرمندان ، الخاص ارادت ویژه اى به ابوطالب مقیمى ، على مطیع ، حسین بهزاد ، سوسن آبادى ، حسین الطافى و فریده مقدم داشت .

دسته ی دیگرى از نقاشان ما که در رأس آنها کمال الملک است سخت مورد احترام و توجه الخاص  بودند و به شاگردان حلقه ی اول کمال الملک نیز با نگاهى آمیخته به حرمت و احترام ویژه توجه نشان مى داد . در این میان از محمود اولیا به عنوان رامبراند ایران یاد مى کرد و شایستگى هاى بى بدیل استاد حیدریان را به درستى یادآورى مى کرد . او معتقد بود که بزرگان هنر ایرانى چه کمال الدین بهزاد ، چه کمال الملک و چه کسانى مثل اولیایى ، حسین بهزاد ، مقیمى ، الطافى ، خانم مقدم و على مطیع که هانیبال آنها را از نزدیک مى شناخته نه تنها هنرمندان قابل و منحصر به فردى بوده اند ، بلکه انسان هاى وارسته ، مثال زدنى و سلیم النفسى نیز بوده و هستند.

وی در گفتگو با روزنامه ی ایران گفته است : اروپایى ها جاى "دگا" و "رنوار" را به هیچکس نمى دهند . آنها حاضر نیستند اثر یک امپرسیونیست مکزیکى ، روس یا اصولاً غیراروپایى را بر روى دیوارهاى موزه هاى شان تحمل کنند . اینجا ارزش گذارى صرف مورد نظرشان نیست ، بلکه نوعى "شوونیسم" اعمال مى شود که با حمایت سیستماتیک پدیده ی نشر و امواج رسانه اى پشتیبانى مى شود . آنها با این سیاست در واقع سلیقه سازى و فرهنگ سازى مى کنند . شک نیست که این اقدامات را با این فرض انجام مى دهند که فرهنگ غالب را به خودشان نسبت دهند و فرهنگ مغلوب و مفعول را به دیگران القا  کنند . در این میانه ، ما باید سالن هاى خودمان را داشته باشیم . سالن هایى مملو از آثارى که در اقلیم ، فرهنگ ، تفکر و چشم انداز خاص خودمان خلق شده باشند . موزه هایى که توریست هاى فرهنگى براى دیدنشان سر و دست بشکنند . واقعیت این است که چنین موزه  ی معاصرى هنوز نداریم .

موزه هایى که در مقابل غربى ها احساس حقارت نکنند ، نقاش هایى که معیار ارزش گذارى شان به طور آشکار و پنهان مساوى با معیارهاى اروپایى نباشد . آنها یک ماتیس دارند که با درک هنر سنتى ایرانى ، ماتیس شده است . آیا جاى تأسف نیست که امروز کسانى از ماتیس تقلید کنند ؟ مطمئن باشید که یک غربى انتظار ندارد در تهران با چیزى شبیه "موزه مدرن آرت" نیویورک روبرو شود . او به دنبال چیز دیگرى است . چیز دیگرى که امروز در دست هاى ماست ، اما متوجه حضورش نیستیم . اگر بودیم که خیلى از نقاش هاى توانمند دچار چنان چرخش ها و اعوجاج هایى نمى شدند . امروزه در بین شما جوان ترها قابلیت هاى غریبى هست که من موظف هستم آنها را به یاد شما بیاورم . شاید در حال حاضر این تنهاترین و مهم ترین کارى است که از دست من برمى آید . یک سؤال همیشه در ذهن من هست ، کسانى مثل جکسن پالاک ، دکونیننگ و آلبرز پانصد سال دیگر چه ارزش جهانى خواهند داشت ؟ بعید مى دانم که پانصد سال دیگر کسانى بخواهند مشتاقانه از آثار این نقاشان عکس بگیرند آن طور که در کلیسایى در رم که آثار میکل آنژ بر دیوارها و سقف آن منقوش است با چشم خودم دیده ام . اینکه انبوهى آدم از ملیت هاى مختلف از کار میکل آنژ همه روزه در طول سال عکس و فیلم مى گیرند . آیا پالاک ، دکونیننگ و آلبرز چنین اقبالى هرگز پیدا خواهند کرد ؟ اینها با نقاشى هایشان چه گفته اند که از پس سده ها انسانى دیگر بخواهد آن را براى توسعه روح ، ذهن و اندیشه اش ، دریافت کند ؟ چرا بعضى ها به فکر راه اندازى چیزى شبیه "مدرن آرت" نیویورک هستند ؟ این پدیده ی "دست دوم" بودن کى از روان عده اى خارج مى شود ؟ این عده مى خواهند به خود و به ما و به همه بگویند که روان جمعى ما "دست دوم" است .

من در پاسخ به این عده مى گویم : در میان عشایر لر و قشقایى و بختیارى ما ، زیراندازها ، پالان ها و خلخال هایى براى اسب و قاطر و الاغ هایشان درست مى کنند که از پیشرفته ترین مِزون هاى اروپایى زیباتر و مدرن تر است .

مینى مالیسم ویژه اى که شمس تبریزى منادى آن است ، اگر با شور و بیان شگفت آور مولوى در جادوى کلام معنوى ثبت و نگاشته نمى شد ، امروز کسى شمس تبریزى را نمى شناخت و اهمیت او به گوش و هوش ما منتقل نمى شد .

من در برابر کلام مولانا به خود لرزیده ام . در برابر غزلیات حافظ نیز بر خود لرزیده ام . من در سرودن اشعارى که روح ملت را و تاریخ قوم آشور را روایت مى کنند اعماق روحم را به ارتعاش درآورده ام . شعر ، کلمه ، خط ، رنگ و نقش تار وجود مرا به ارتعاش درآورده اند .

فراموش نکنیم که هانیبال الخاص شناخته شده ترین نقاش فیگوراتیو ایران بود . نقاشى که تصویر انسان ، چهره ی انسان و اندام انسان دلمشغولى همیشگى او بود .

در پایان نوشته ام بریده ای از گزارش "تهران امروز" از آخرین نمایشگاه هانیبال الخاص را می نویسم .

در افتتاحیه ی آخرین نمایشکاه هانیبال الخاص که جمعه 21 خردادماه امسال برگزار شد ، گوهر خیراندیش که مجری برنامه بوده است این چنین از سفر به خانه ی هانیبال در آمریکا تعریف کرده است :

وقتی زندگی ، کار و سابقه ی هانیبال را می‌بینم ، نمی‌دانم چگونه باید او را معرفی کنم که در خور و شأن او باشد . گوهر خیر اندیش که در دانشگاه شاگرد هانیبال الخاص بوده است در ادامه می گوید : به نظر من هانیبال الخاص همیشه ریشه‌های خود را حفظ کرده است و خوشبختانه در این سن و سال انسان متفکر و پویایی است . همچنان به نقاشی فکر می‌کند و کارهای شخصی خود را انجام می‌دهد . مهم‌ترین بخش از زندگی هانیبال تفکر او در جامعه‌ای است که فراموش کرده چه دارد و از چه ریشه‌ای شکل گرفته است . هر بار که به ایران سفر می‌کند خاطراتش را حفظ و آن‌ها را تک تک مرور می‌کند و سراغ مردمی رامی گیرد که می‌شناسد . از این بابت خوشحالم که امروز زیر سقفی نفس می‌کشم که هانیبال و دوستان عزیزش در آن حضور دارند .

گوهر خیر اندیش در ادامه ی سخنرانی اش از یک جشن برای بازیگران تئاتر می گوید که در آخرین لحظه اسپانسر مالی اش را از دست می دهد و در عوض هانیبال با امضای نقاشی های گران بهایش آنها را به عنوان هدیه به بازیگران برگزیده ی آن جشن هدیه می دهد .

خیر اندیش با اشاره به سفرش به آمریکا و مهمان بودن چند روزه اش در خانه ی هانیبال و همسرش آنا چنین می گوید : چندی پیش به خانه ی آنها در آمریکا رفتم و مدتی پیش او و آنا ، ماندم . هر روز صبح که بیدار می‌شدم او را می‌دیدم که زودتر از همه بیدار شده و در سکوت و آرامشی بی‌نظیر ، داستان رستم و سهراب را به شیوه ی خودش می‌نویسد . پایان داستان رستم و سهراب تغییر می‌کند و سهراب به جای کشته شدن به دست پدر در کنار او دست به سازندگی می‌زند . ابتدا فکر می‌کردم تراژدی این داستان چه می‌شود ، اما بعد که آن را خواندم متوجه شدم چه چیز زیباتر از سازندگی پسر در کنار پدر ؟!

وقتی هانیبال داستان رستم و سهرابش را برای من می‌خواند ، پرنده‌های منزلش روی شانه‌هایش می‌نشستند . او در این حالت ، شبیه ژنرال‌‌ها می‌شد . من هم وسوسه می‌شدم تا از این لحظه‌های تکرارناشدنی و بسیار زیبا ، عکاسی و تصویربرداری کنم . امیدوارم روزی بتوانم این عکس‌ها را چاپ کنم . ضمن این که باید به این نکته هم اشاره کنم که من برای آشنایی با الخاص  حسودی می‌کنم ، البته من آدم حسودی نیستم . اصولا چنین کلمه‌ای در ذهن من وجود ندارد ولی نمی‌دانم چرا گاهی به خودم حسودی می‌کنم وقتی که یادم می‌افتد شاگرد او بودم و روزی در منزلش زندگی کرده‌ام ، چرا که او نگاه شما را به بشریت آسان می‌کند و به شما می‌گوید می‌توان ساده زیست ، بدون اینکه چیز بیشتری از زندگی بخواهید . بهتر است یادمان نرود که هانیبال الخاص عقبه ی زندگی خودش را به شکل تصویری بارها و بارها با نقاشی‌های بزرگ به تصویر کشیده است و همه ی ما می‌دانیم که او چه آرزوهایی در هر زمینه‌ای چه نقاشی ، شعر و حتی قصه گویی دارد .

پس از سخنرانی گوهر خیر اندیش هانیبال الخاص به روی سن می رود . الخاص از همه تشکر می‌کند . همسرش آنا با شعف فراوانی از این لحظه‌ها تصویربرداری می‌کند . وقتی نوبت به همسرش می رسد ، با لبخندی از او می‌خواهد که به دوربین نگاه کند . الخاص  هم همین کار را می‌کند و دستی برای همسرش تکان می‌دهد . و وی با تعریف خاطره‌ای از معصومه ی سیحون سخنان خود را آغاز می‌کند : هربار که این قصه را می‌‌خواندم ، گریه می‌کردم . چون می‌توانم در وزن اشعار فردوسی شعر بگویم تصمیم گرفتم ، شعری با داستان دیگری بگویم . در شعر من رستم می‌فهمد سهراب پسرش است و بعد از آن با هم دوست می‌‌شوند و داستان‌های دیگری می‌آفرینند از جمله به سراغ سرخ‌پوستان آمریکایی می‌روند و آنها را نجات می‌دهند . وی با چشمانی اشک بار می‌گوید : پاسخم را گرفتم ، همین بس که شما از داستان من خوشتان آمد . بهتر است بیشتر از این حرف نزنم ، همین بس .

دریغ که دیگربار بزرگی از دست رفت که شاید دیگر جاگزینی برای او در ایران پیدا نشود . روانش شاد .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0