درباره يانيس ريتسوس

سلام .این وبلاگ رو بخاطر شوقی که سه نفر در من ایجاد کردن راه انداختم

اون سه نفر اینها بودن :لورکا،ریتسوس و یک دوست.درباره لورکا و شعرش

دوتا مطلب قبلا نوشتم و تو این مطلب می خوام چند تا از شعرهای

ریتسوس رو بنویسم.

یانیس ریتسوس معروفترین شاعر معاصر یونان متولد1909و در گذشته به

سال 1990.شاعری بود که در مورد همه چیز شعر گفته  .اما اشعار سیاسی و اجتماعیش معروفتر هستن.او به خاطر آزادی خواهی به زندان هم

افتاده بود.در یونان سالها اشعارش ممنوع بود . میکی تئو دوراکیس آهنگساز مشهور یونانی از دوستانش بوده و برروی بعضی از اشعارش آهنگ ساخته.

اشعارش غالبا بسیار طولانی بوده و هر کدوم دارای چندین بند .

(اپیتافیوس)،(محله های دنیا)(دیگ دود زده) از اشعار معروفش هستن.اخیرا یک مجموعه از اشعارش در کتابی به اسم (زمان سنگی) به چاپ رسیده هر چند تا حالا اشعار زیادی از ش در کتابهای مختلف ترجمه شدن.

 

اما علت اينکه من از اشعارش خيلی لذت بردم اينه که به نظرم اون استاد وصف کردن و شاعرانه کردن زندگيه ماشينی زمانه ماست .اون مناظری رو جلوی ما رسم ميکنه که بارها ديديمشون اما نه اين طور زيبا .برای نمونه ببينيد دستان کارگران رو چطور وصف کرده:

دست های کار کشته و زمخت،دست های پينه بسته و پر تاول

با ناخن های ساييده ،سياه وپشمالو،

با شستی به پهنای تاريخ آدمی

با کفی پهن ،همچون پلی کشيده بر مغاکی.

اثر انگشت شان نه تنها در پرونده زندان هاست

بلکه در بايگانی های تاريخ نيز خواهد ماند

اثر انگشت ها شان خط آهن های در هم تنيده و انبوهی است

که از دل آينده می گذرند .

و يا تو صيف ِيک سوسک:

حتی راهپيما يی  سوسک بر روزنامه ای به زمين افکنده شده

حرکت اتومبيل کوچکی است که از گردنه می گذرد و حامل پيامی رسمی و مهر و موم شده است.

قسمتهايی از يک شعر بلند که کمی فمينيستی به نظر ميرسه اما به نظرم ميرسه که بيان صادقانه احساس شاعر ِ:

از اين روست که مردان

دمی که احساس مي کنند ترس وجودشان را فرا گرفته

-زيرا کار وجود دارد و فرسودگی وخلاء و روزنامه ها و ياد بودهای جنگ و صدای بند انگشتان

يا فرياد خورشيدی که در استخوانها فرو می رود-

آن زمان چنگ در زنان می اندازند چونان دمی که در شاخه ها

يا ريشه های درختی در کنار پرتگاه چنگ می افکنند

و در آن بالا به نوسان در می آيند

گويی که در جنگند

پنداری که با هرج و مرج در گير ودارند

و زنان می دانند و چشم در می بندند

نه نمی گويند

انتظار می کشند

و دمی که مردان به خواب روند ،آنان بيدار می مانند

و مردان

فرزندان آناند

همچون کودکان آناند

آنان مردان را چون کودکان خود بزرگ می کنند

واز سينه خود

با سکوت خود

آنان را می پرورانند

وگهگاه با استنکافشان

ديگر بار

عطش پيوند به آنان می نوشانند

تو مطلب بعدی چند تا از شعرای ديگه ريتسوس رو می نويسم.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0