شهریار ، روز شعر و ادب فارسی و باقی قضایا !

حماسه ی ایران ( غزلی از استاد شهریار )

سالها مشعلِ ما پیشرو دنیا بود / چشم ِ دنیا همه روشن به چراغ ِ ما بود

...

عطر عرفان همه با نسخه ی شعر عطار / اوج ِ فکرت همه با مثنوی ِ مُلّا بود

داستانهای حماسی بسرود و به سزا / خاصّ فردوسی و آن همّت بی همتا بود

کِلکِ سَحّار نظامی به نگارین تذهیب / کلکِ مَشّاطه ی طبعی که عروس آرا بود

پند ِ سعدی کلمات ِ مَلَکُ العرش ِ عَلا / غزل ِ خواجه سرود ِ مَلأ اَعلا بود

...

گر سخن از صفت قهر و غرور ملّی است / کاوه ی ماست که بر قاف ِ قرون عَنقا بود

تاج ِ تاریخ ِ جهان کورُش ِ اَهخامَنِشی است / کَز قُماش و منشی محتشم و والا بود

عدل ِ کسرا چه همایی است همایون سایه / که نه بر صحنه ی تاریخ چنین سیما بود

شاه ِ شطرنج ِ فتوحات ، همانا نادر / کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود

...

هر گُلی کَز چمن ِ باغ ِ جنان آبی خورد / نازپرورده ی این خاک عَبیر آسا بود

بَس تَوحّش که در او شد به تمدّن تبدیل / آمدن یَرغو و رفتن یَسَق و یاسا بود

خاتم گمشده را باز بجو ای ایران / که بدان حلقه جهان زیر ِ نگین ما بود

شهریار از تو نوای نی و ناقوس خوش است / این غزل را نَسَب از کوس ِ بُلند آوا بود

+

من خودم کمی ترکی بلد هستم و امیدوارم از نوشته ام این برداشت نشود که من مخالف شهریار و شعرهای زیبای او هستم و یا قصد توهین به مقام بلند ادبی او را داشته ام .

بهمن 87 که چند ماه از پایان پخش سریال بی سر و ته ِ شهریار از تلویزیون ایران می گذشت در نوشته ای در سالگرد درگذشت شاعر و نخستین تصنیف سرای ایران "عارف قزوینی" نوشتم که در سریال شهریار تمامی تلاش سازندگان بر این بود که به بیننده القا کنند شهریار از همان جوانی از تمام شاعران روزگارش بزرگ تر بوده است و شعرش مردم پسندتر . ابلهانه است که بپذیریم در زمانی که ایرج میرزا ، عارف قزوینی ، شهیدان وطن میرزاده ی عشقی و فرخی یزدی ، بهار و دیگر شاعران مثلا نسیم شمال که پر مخاطب ترین شاعر آن روزگار در کنار میرزاده ی عشقی بود - در پاتخت و شلوغی پس از مشروطه و تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی زنده بوده اند ، شهریار جوان از همه شاعرتر بوده است .

این چیزی بود که سریال تلاش داشت به بیننده و به ویژه بیننده ی جوان خود تزریق کند که آری شهریار شاعر بسیار بزرگی بوده است حتی بزرگ تر از فردوسی ، نظامی ، سعدی ، مولانا و حافظ مثلا در سریال نشان داده می شد که از زمان جوانی ، مردم برای خواندن شعرهای شهریار سر و دست می شکستند - و اگر به یاد داشته باشید روز شعر ، از تولیدات پس از 1384 است و همان زمان هم که این روز برای روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی برگزیده شد صدای بسیاری از بزرگان ادب بلند شد که چرا شهریار ؟ مگر شهریار چه کار و چه نقشی در ادب پارسی بازی کرده است باز اگر نیمای بزرگ را بر می گزیدند توجیهی داشت یا اگر نه روزی بر می گزیدند به نام "روز شعر ترکی" به پاس قهرمانی و وطن پرستی ترک زبانهای ایران به پاس دلاوری ستار خان و باقر خان ها ... اما شهریار ... آن ها که باید بدانند چرا شهریار ، می دانند من هم نوشتم که به یاد آنها که نمی دانند بیندازم تا بخوانند و بدانند که حق نبود که شهریار نماینده ی بیش از 1100 سال شعر و ادب پارسی شناخته شود و سالگرد درگذشتش بشود روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی . شهریاری که خود در دیوانش شعرهای زیادی در ستایش از سعدی و حافظ و فردوسی و بهار و ایرج میرزا و دیگر بزرگان دارد و اصلا در مثنوی بلندی که در آبانماه 1351 سروده و نزدیک به 50 صفحه است از تمام شاعران پیش از خود و شاعران هم عصر خود نام برده و بسیاری از آنها را استاد نامیده است .

اما درباره ی شهریار و بزرگترین استاد او باید بنویسم که منشی ستارخان ، وطن پرست پژوهشگری بود به نام محمد اسماعیل امیرخیزی ( 1255 1344 شمسی ) . او از آغاز مشروطه به سبب آزادمنشی اش با مشروطه خواهان همراه بود و همانطور که نوشتم به سبب شجاعت و سواد و همینطور دوستی با ستارخان ، منشی او بود . او پس از تجاوز روس ها به تبریز همراه دیگر مشروطه خواهان به عثمانی مهاجرت کرد و در آنجا به تکمیل مطالعات ادبی خود پرداخت . پس از بازگشت به ایران از نزدیکان شیخ محمد خیابانی بود و در همین دوران پیشنهاد کرد که "آذربایجان" را "آزادیستان" بنامند . پس از قتل خیابانی از سیاست کناره گرفت . از 1298 با معلمی ادبیات در دبیرستان محمدیه ی تبریز که دومین دبیرستان ایران پس از دارالفنون بود ، شغل فرهنگی خود را آغاز کرد و سپس رییس همین دبیرستان شد و بعدها چندین بار رییس دارالفنون شد . مهمترین خدمت او این بود که جوانان آذربایجان را تشویق به فرا گرفتن زبان فارسی می کرد و آنها را با ادب فارسی آشنا . شهریار درباره ی محمد اسماعیل امیرخیزی می گوید :

در دبیرستان استاد خوبی داشتم . مرحوم امیرخیزی بود که در فرهنگ ایران نظیرش نیست . تخصص او تنها در تاریخ ادبیات نبود . در همه چیز بود . شاعر توانایی بود که من نظیرش را ندیده ام . من آن جور شاعر ِ اِرتِجالی ندیده ام .

در مورد من اصلا پدری کرد . حتی خرج تحصیل مرا داد . رقت قلب فوق العاده ای داشت . مثلا در کرمانشاه رفقایی داشت ، تابستان ها که تعطیل بود ، دعوتش می کردند . روزهای تحصیل که از ما خداحافظی می کرد و می دانست که دو سه ماه ما را نخواهد دید ، اشک در چشمانش جمع می شد . بغض گلویش را می گرفت . در حق من خیلی لطف کرد . مثل پدر خودم به من توجه کرد .

در کتاب خاطرات استاد عبدالرحیم ِ جعفری ، بنیانگزار و صاحبِ انتشارات امیرکبیر که فرهنگ و ادب ایران تا قرن ها مدیون این انتشاراتی و استاد جعفری خواهد بود شاید ندانید که این انتشاراتی از سال 1358 تا کنون در توقیف دولت است و تمام حقوق مادی و معنوی استاد عبدالرحیم جعفری که صاحب این انتشاراتی است به تاراج رفته است درباره ی شهریار و جایگاه او در میان شاعران هم عصر او خاطره ای هست که آن را می نویسم :

مهدی سهیلی شاعر و طنز پرداز بزرگ ، یکی از همکاران اصلی استاد بزرگ پرویز خطیبی در مجله ی فکاهی "حاجی بابا" و برنامه های طنز رادیو برنامه ای در رادیو به نام "مشاعره" داشت که خود او مجری برنامه بود و روزهای شنبه پس از اخبار به مدت یک ساعت از هشت تا نه شب و با قرائت این شعر پخش می شد :

سلامی چو بوی خوش آشنایی / بر آن مردم دیده ی روشنایی

این برنامه قریب بیست و پنج سال ادامه داشت . صدای گرم او به اطراف و اکناف جهان می رسید و ایرانیان خارج از کشور با نام او آشنا شدند و او را به عنوان شاعر شناختند و شهرت زیادی پیدا کرد . .... در بعضی برنامه های مشاعره شعرای معروف معاصر را هم دعوت می کرد و در اول برنامه ضمن معرفی آنان درخواست می کرد که آخرین اشعار خود را برای حضار بخوانند . روزی که استاد شهریار بر حسب خواهش او در آن برنامه شرکت کرده بود ، هنگام معرفی ، سهیلی می گوید : "شنوندگان محترم اکنون از جناب آقای شهریار ، شاعر معاصر ... " در این ضمن آقای شهریار زیر لب به او می گوید : بگو استاد شهریار ، استاد شهریار ... و سهیلی هم می گوید من استادی در اینجا نمی بینم ... چون در آن زمان برنامه ها زنده در استودیو پخش می شد همه ی شنوندگان این صحبت را شنیدند ، اما از شنیدن این جواب ، آقای شهریار ناراحت می شود و با همراهان خود بدون خواندن هیچ شعری جلسه را ترک می کند !

استاد جعفری در ادامه می نویسد : استاد محمد حسین شهریار بزرگترین شاعر تاریخ ادبیات آذری بود . بی هیچ تردیدی منظومه ی بزرگ "حیدر بابایَه سلام" عالی ترین اثر هنری اوست که تا امروز به زبان آذری سروده شده است .

و خاطره ای بسیار مهم از نگاه من درباره ی نقشی که نیما یوشیج بزرگ بر اندیشه و نگاه شهریار داشت را در ادامه می نویسم ، خاطره ای که شاید به نوعی با حرف های خودم در تناقض باشد اما جمع بندی و نتیجه گیری از نوشته ام با شما . شادروان استاد بزرگ بیژن ترقی ، ترانه سرای بزرگ در کتاب خاطراتش نوشته است که :

شاعر نوجوان تبریزی جهت ادامه ی تحصیل به تهران آمده و نخست با محمد علی ترقی پدر بیژن ترقی مدیر کتابخانه ی تازه تأسیس خیام آشنا می شود . آنان پس از مدتی آن چنان شیفته و علاقمند به یکدیگر می شوند که مدتی با هم در یک منزل زندگی می کردند . حضور شاعر نوجوان در کتابخانه که در آغاز پیدایش شعر نو بود ، شور و حال دیگری بدان موسسه می داد . غزلیات و مثنوی های پرشور و جذاب شهریار آن چنان شهرت پیدا می کرد که مرحوم ملک الشعرای بهار اظهار علاقه می کند این شاعر را ببیند و به وسیله ی مدیر کتابخانه آنها را به منزل خود دعوت می کند . جوانان و علاقمندان به اشعار او همه روزه به کتابخانه مراجعه کرده و از شهریار می خواهند که اشعارش را برای آنها بخواند ، در نتیجه مدیر کتابخانه در صدد چاپ دیوان کوچک شهریار بر می آید ، که مرحوم ملک الشعرای بهار مقدمه ای بر آن می نویسد : "شهریار نه تنها مایه ی افتخار این کشور بلکه باعث افتخار عالم شرق است" .

بعد از مدتی مدیر کتابخانه برای اولین بار منظومه ی "خانواده ی سرباز" از نیما یوشیج را چاپ می نماید و گروه مخالفین و موافقین شعر نو به جان یکدیگر می افتند . تا قبل از منظومه ی "افسانه" گروه مخالفین نیما بر موافقین رُجحان داشتند ، ولی با چاپ "افسانه" خود ِ شهریار ، یکی از موافقین و دلبستگان نیما و شعر او می شود و بعد از چندی با راهنمایی مدیر کتابخانه ، به شوق دیدار نیما راهی یوشِ مازندران می شود ، ولی در اثر اشتباهی نیما او را نمی پذیرد . شهریار افسرده و مغموم به تهران مراجعت کرده و یکی از شاهکارهای خود به نام "دو مرغ بهشتی" را که ماجرای چگونگی مسافرت اوست می سازد . این منظومه از لحاظ وزن مانند افسانه ی نیما ساخته شده و در میان آثار منظوم ادبی ، بی نظیر و بسیار مبتکرانه و جالب است .

منظومه ی دو مرغ بهشتی این گونه آغاز می شود :

گفته می شد که در این چمنزار / نغمه سازان ِ باغ ِ جَنانند

چون تو از آشیان دور مانده / پای در بندِ دام ِ جهانند

باری از درد و داغ ِ جدایی / با تو همدرد و همداستانند

                دیگر از رنج ِ غربت نَنالی

نوشتارم با غزلی در رثای ایران سروده ی جناب شهریار آغاز شد و شاعری که زمانی دم از ایران و ایرانی و ملیت می زد در پایان دیوانش بخشی هست به نام شهریار و انقلاب اسلامی که در شعرهای این قسمت از دیوان او دیگر نگاه وطن پرستانه را تحقیر می کند و تنها دم از دین می زند و حتی ایران دوستان را این گونه به تصویر می کشد :

تو روشنفکر ِ تاریک اندرونی / که ایرانیّت و ملیّت تو / در استخدام کفر و ظلم و فحشاست

و در همین منظومه پاره ای هست که برای روزهای سخت اقتصادی آن زمان و البته در پیش رو کاملا مناسب است :

خبر از قرن دوم داده اسلام / مترسان با سِلاح و اقتصادم

که با کمبود رِزق : "الفقرُ و فَخری" / و امّا جنگ ، ما اهل جهادیم

جهاد ما اساسا شرط ایمان / شهادت نزد ما اوج سعادت

"بیا سوته دلان گِرد هم آییم"

درباره ی ایرج میرزا آغاز گر شعر کودکانه ی فارسی در قرن بیستم نگاه کنید به اینـجا .

درباره ی عارف قزوینی نگاه کنید به اینـجا .

درباره ی شادروان استاد بیژن ترقی نگاه کنید به اینـجا .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0