فریدون مشیری ؛ شاعر ِ پاکی و صلح و انسانیت !

گوش کنید به ترانه ی "کوچه" با شعری از شادروان استاد فریدون مشیری و موسیقی و صدای استاد کورُش یغمایی از ایـنجا .

گوش کنید به ترانه ی "به تو می اندیشم" با شعری از شادروان استاد فریدون مشیری ، آهنگی از معین با تنظیم آندرانیک و صدای معین از ایـنجا .

دیروز ، سوم آبان ماه ، دهمین سالگرد درگذشت شاعر شعرهای لطیف و احساس برانگیز هم روزگار ما ، استاد فریدون مشیری بود . شاعری که شعرهایش مهربان است و انسانی همانگونه که درباره ی خود فریدون مشیری هم بسیاری نوشته اند که انسانی شریف بود و آزاده و آزادی خواه و ... چند هفته ی پیش برای دوستی نوشتم که اولین شعری که از فریدون مشیری خواندم و دانستم که او شاعر بزرگی است شعر معروف : "اشکی در گذرگاه تاریخ" است با این شروع محکم و استوار که گویی فریاد بلند آزاد مردی است بر ستمکاری و ستمکاران :

از همان روزی که دستِ حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرتِ هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مُرد

گر چه آدم زنده بود ...

و در همان دوران کودکی و نوجوانی چه دوست داشتم این تکه از این شعر را که "صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ،

قرن ِ موسی چُمبه هاست " .

چون فرصتی برای جستجوی بیشتر درباره ی استاد فریدون مشیری نداشتم مانند نوشته ی پیشین از کتاب خاطرات شادروان استاد بیژن ترقی درباره ی فریدون مشیری می نویسم تا یادمان باشد چه زود یک دهه از جاودانه شدن فریدون مشیری گذشت همانگونه که مردادماه دهمین سالگرد درگذشت احمدشاملوی بزرگ بود . شادروان استاد بیژن ترقی با این عنوان درباره ی فریدون مشیری نوشته اند : فریدون مشیری ، شاعری به نرمی ِ باران . و سپس نوشته ی خود با نام "پرواز با شهپر اندیشه های مشیری" را از کتاب "به نرمی باران" که درباره ی فریدون مشیری است در کتاب خاطرات خود آورده اند .

به نظر نگارنده که دیرسالی است سنگ ادبیات این سرزمین را به سینه می زند ، فریدون مشیری از موفق ترین شاعران عصر ماست ، زیرا توانسته با خلق اشعار لطیف ، نو و پرجذبه ی خود ، پلی مستحکم از گذرگاه شعر سنتی بر شعر معاصر بزند و اگرچه منظومه های ستایش برانگیزش که زاییده ی اندیشه های همیشه جوان و شاداب اوست ، در این مختصر نمی گنجد ، ولی به حق می توان گفت ، آنچه که آثار او را مشهور خاص و عام نموده ، زبان سلیس ، کلام روشن و مفاهیم تازه ی اوست که از همه گونه پیچیدگی ها و تعقیداتِ لفظی به دور است .

مضامین شعر او جهانی سرشار از پاکی و معصومیت و دنیایی از طراوت و زیبایی است . جز به صلح و دوستی نمی اندیشد . هنگامی که بر سرِ شور است و نشاط ، زمین و زمان را گلباران می کند ولی از نامرادی های انسان و بی عدالتی های اجتماعی به خشم می آید و جنگ افروزان عالم را در محکمه ی وجدان به زیر شلاق انتقاد می کشد و بدین سان است که هر ایرانی ِ عاشق پیشه و وطن پرست ، از سبوی شعر او ، سرمست شده و با او در کوچه های مهتابی ،خاطرات ایام جوانی را مرور می کند .

آری اوست که با شهپر اندیشه های بلندپرواز ، سرتاسر این سرزمین پر افتخار را در نوردیده با عقابان بلندپرواز ، در این کهن آباد پر شُکوه ، سر ِ عزت به عرش ساییده ، با نگاهی به سرزمین پر آوازه ی طوس ، کوس ِ دلاوری و وطن پرستی زده ، در کنار آب رُکناباد ، جامی از دست آن رند عالم سوز گرفته ، و دف زنان و پای کوبان راهی دیار ِ نی نوازان عاشق شده و اگر هیچ نه ، چکامه ی "امیر" او کافی است که نام بلندش را بر سر در کاخ ادبیات این سرزمین زنده و جاودان نگاهدارد . این منظومه را بعد از خبر فوت او در کنار پنجره سرودم و اشک ریختم :

پرواز ِشاعر

بعد از تو ای وجدان بیدار / مُردن چه آسان می نماید

در چشم من ، باغ و در و دشت / بی روح و بی جان می نماید

سرو و سپیدار و صنوبر / سر در گریبان می نماید

تنها نه لیلی ، بید مجنون / گیسو پریشان می نماید

ای مرغ باغ عشق ، بی تو / گلشن چو زندان می نماید

با داروی شعر شفابخش / ما را که درمان می نماید

بعد از تو ای وجدان بیدار / مُردن چه آسان می نماید

یکی از شاهکارهای شعر معاصر ، منظومه ی "امیرکبیر" فریدون مشیری است که این نوشته را با آن زینت می بخشم و یادش را گرامی می دارم :

امیر کبیر

رمیده از عطش ِ سرخ آفتابِ کویر ،

غریب و خسته رسیدم به قتلِگاه امیر

زمان ، هنوز همان شرمسار ِ بهت زده

زمین ، هنوز همین سخت جان ِ لال شده

جهان هنوز همان دست بسته ی تقدیر

هنوز ، نفرین می بارد از در و دیوار

هنوز ، نفرت از پادشاه بدکردار

هنوز وحشت از جانیان ِ آدمخوار !

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند

هنوز بید ِ پریشیده سرفکنده به زیر

هنوز همهمه ی سروها که "ای جلاد"

مَزَن ! مکُش ! چه کنی ؟ های ؟!

ای پلید شریر !

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام ؟

چگونه تیر گشایی به شیر ِ در زنجیر ؟!

هنوز ، آب ، به سرخی زند که در رگِ جوی

هنوز ،

هنوز ،

هنوز ،

به قطره قطره ی گلگونه ، رنگ می گیرد

از آنچه گرم چکید از رگِ امیرکبیر

نه خون ، که عشق به آزادگی ، شرف ، انسان

نه خون ، که داروی غم های مردم ِ ایران !

نه خون ، که جوهر ِ سیال دانش و تدبیر

هنوز زاری ِ آب ،

هنوز ، ناله ی باد

هنوز گوش ِ کر ِ آسمان ، فسونگر ِ پیر

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خَرامی ، ای آفتاب ِ عالم گیر

"نشیمن تو نه این کُنج محنت آباد است

تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر !"

به اسب و پیل چه نازی ؟ که رخ به خون شستند

در این سراچه ی ماتم ، پیاده ، شاه ، وزیر !

چُنو ، دوباره بیاید کَسی ؟

محال محال

هزار سال بمانی اگر ،

چه دیر ...

چه دیر ..

در ادامه متن شعرهای "کوچه" ، "آخرین جرعه ی این جام" و "اشکی در گذرگاه تاریخ" را می نویسم . هر چند بسیاری از ما شعر "کوچه" در رگ هامان جاری است و "آخرین جرعه ی این جام" بارها سرمستمان کرده است و با خواندن "اشکی در گذرگاه تاریخ" بار دیگر به این فکر کرده ایم که در چه زمانه ی پلیدی زندگی می کنیم ، زمانه ای که در آن گویی از ازل تقدیر بر این بوده که نامردمان ، آدمیت و انسانیت را زنده نتوانند دید .

*کوچه

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق ِ دیدار تو لبریز شد از جام ِ وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم ، گل ِ یاد تو ، درخشید

باغ ِ صد خاطره خندید

عطر ِ صد خاطره پیچید :

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لبِ آن جوی نشستیم

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

من ، همه محو تماشای نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام

بخت ، خندان و زمان ، رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا ، گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی :

"از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !"

با تو گفتم : "حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ..."

بازگفتم که : "تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!"

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نَرَمیدم .

رفت در ظلمتِ غم آن شب و شبهای دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو امّا ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

*

آخرین جرعه ی این جام

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازیِ آن ابر سپید ؟

روی این آبیِ آرامِ بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوتِ خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

 همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادَم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

 من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

*

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مُرد !

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست !

روزگار مرگ انسانیت است !

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وَندَرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر ِ ماَرم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

 در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگِ محبت مرگِ عشق

گفتگو از مرگِ انسانیت است

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0