از قصه تا هنوز ، اولین کتاب از شعرهای خانم پروین عابدی

با یاد نیما یوشیج در روز تولدش 21 آبان ماه که مردم و انسان دغدغه ی شعرهایش بود .

***

این نوشته به بهانه ی چاپ شدن کتاب اول از شعرهای دوست قدیمی وبلاگم خانم پروین عابدی است ... و چون چند وقتی بود دست به صفحه کلید همان دست به قلم شدن - نشده بودم شاید نوشته ام طولانی شود .

قفس ،

چیزی کم نداره

پرنده کم داره

اگه گفتی کی غم داره ؟

انگار همین چند ساعت پیش بود ، ماه های اول تولد این وبلاگک بود و گاه گاه چیزهایی می نوشتم و چون انتظاری برای خوانده شدن آنها نداشتم به وبلاگی هم نمی رفتم و مثل تازه وبلاگ نویس ها نمی نوشتم به وبلاگم بیایید یا همون علی بود و حوضش - . در اینجا باز باید یادی کنم از اولین دوستی که به این وبلاگ آمد و برایم کامنت نوشت ؛ دوست هنرمندم خانم المیرا آقازاده و پس از ایشان جز یک وبلاگ دیگر ، با هیچ کدام از تک و توک رهگذران "عشق است .." رفت و آمد وبلاگی تازه ای نیافتم . چند ماهی گذشت تا روزی از روزهای سال 83 دیدم کامنتی برای یکی از پست ها نوشته شده است و من برای تشکر از این کامنت به وبلاگی رفتم که آن موقع نامش این بود "آبی ، وفا ، عشق" و این اولین کامنت من در آن وبلاگ است :

"سلام.خوب هستین؟مرسی به من سر زدین .غزلهاتون زیباست و حرفه ای .تاریخشون هم که نشون میده خیلی کارتون درسته.به هر حال زیب بود مخصوصابرای تو و گمگشته.اکه یادم موند باز بهتون سر میزنم.همیشه عاشق." کامنت را همان گونه که بود دوباره نوشتم آن وقت ها هم اشتباه تایپی فراوان داشتم .

و خوشبختانه با مهربانی خانم عابدی که باز به وبلاگم آمدند این رفت و آمد وبلاگی ادامه پیدا کرد تا حالا . همان سالها از دیدن فراوانی و زیبایی شعرهای ایشان به ایشان گفتم که چه خوب می شد اگر این شعرها چاپ می شد و ایشان هم در همان سالها می گفتند که در فکر چاپ کتابی از شعرهاشان هستند و خوشبختانه اولین کتاب از آن همه شعری که ایشان نوشته اند و این چند سال بسیاری از آنهایی را که در وبلاگشان می نوشتند خوانده ام ، اواخر  سال 1388 چاپ شد .

با وجود چاپ کتاب ، نگاه من به شعرهای ایشان همان نگاهی است که به شعرها در طول این سالها در وبلاگشان داشته ام . شعر بخش مهمی از زندگی خانم عابدی بوده و هست و در تمام این سالها کمتر هفته ای بود که شعر تازه ای در وبلاگ ایشان نباشد ، شعرهایی که فراز و فرود داشتند از شعرهای موزون و مقفی گرفته تا ترانه های ساده و دلنشین و تا شعرهای آزاد و ... من بسیاری از آنها را خوانده ام . بعضی از آنها را بیشتر دوست داشته ام و بعضی را کمتر با بعضی ذهنم کاملا پیوند خورده است و با بعضی نتوانسته ام ارتباطی برقرار کنم . ارتباط برقرار کردن مخاطب با هر اثر هنری چیزی است که به عوامل زیادی بستگی دارد که چون کارشناس این حرفهای قلمبه سلمبه نیستم چیزی نمی گویم . اما در کل باید بگویم که فضای کلی شعرهای خانم عابدی را دوست داشته و دارم فضایی که گاه بسیار متفاوت است از شعری تا شعر دیگر .

یادم می آید آن سالها یک منظومه ی بلند و چند قسمتی در وبلاگشان بود که چون آن سالها و هنوز تحت تاثیر هنر یانیس ریتسوس بزرگترین شعر یونان - و بزرگترین شاعر قرن بیستم جهان به گفته ی لویی آراگون هستم برای آن منظومه ی چند قسمتی نوشتم که این شعرها من را یاد شعرهای ریتسوس می اندازد . این را گفتم تا باز ار گوناگونی و دگرگونی فضا در شعرهای خانم عابدی نوشته باشم اما گفتم همیشه فضای کلی شعرهای خانم عابدی را دوست داشته ام شاید چون صداقتی را در فضای کلی این شعرها حس می کردم و همان طور که گفتم ، ذهنم با بسیاری از شعرها به راحتی ارتباط پیدا می کرد .

در ادامه چون صحبت از ریتسوس شد شعری از او را از اولین گزیده ی شعرهای او به زبان فارسی ، چاپ شده در سال به گمانم 1353 با برگردان استاد قاسم صنعوی می نویسم و سپس نگاهم را نسبت به شعر و در پایان چند شعر از کتاب شعرهای خانم عابدی به انتخاب خودشان و همین طور چند رباعی از ایشان با ترجمه ی انگلیسی آنها .

یانیس ریتسوس در بندی از شعر بلند "دیگ دود زده" می نویسد :

و آنگاه ، برادرمن ، آموختیم که با یکدیگر سخن بگوییم

بس آرام و بی پیرایه .

اکنون همدیگر را درک می کنیم ، به بیش از این نیازمان نیست ،

کلماتی را خواهیم یافت که برای همه قلبها ،

برای همه لب ها وزن یکسان دارند .

چنان که عاقبت می توانیم به اَنجیربُن ، اَنجیربُن و

به تَغار ، تَغار بگوییم .

طوری که دیگران لبخند بزنند و بگویند ،

"از این شعرها ساعتی صد تا می سازیم"

درست ، این همان چیزی است که ما می خواهیم

زیرا برادر من ، ما آواز نمی خوانیم که تافته ی جدا بافته باشیم

که بر صَدر بنشینیم ،

ما آواز می خوانیم که مردمان را با هم متحد کنیم !

در یکی از آخرین کامنتهایم برای وبلاگ خانم پروین عابدی در پستی با نام "درنگی بر مجموعه‌شعر "از قصه تا هنوز" سروده ‌ی پروین عابدی" این گونه نوشته ام درباره ی شعر و به ویژه شعرهای ایشان ، این دیدگاه من به عنوان یک مخاطب است و بس ، پس ادعایی بر درستی یا نادرستی آن ندارم کامنت همانگونه است که در وبلاگ ایشان نوشتم با همان لحن نگاه کنید به کامنتدانی اینجا :

... چون بیشتر شعرها رُ شاید در وبلاگ خونده باشم در این چند سال ( راستی چند سال؟ ) شاید بیشتر از همه با فراز و نشیب ( نشیب نه به معنای پایین بلکه زیبا و زیباتر یا خوب و خوب تر ) شعرها همراه بوده باشم ... و به گمانم همونجور که استاد احمد پروین گفتن من هم با بیشتر قسمتهای این درنگ موافقم ... این تکه شاید موافق ترین قسمت باشه با نگاه من : زبان در شعر عابدی عملکردی ساده و بی دغدغه ای دارد و بدون پیچیدگی است . زبان شعر وی نتیجه ی رفتار صادقانه ای است که شاعر با شعرش دارد  ... و اصولا من با شعری که می خواد ادای پیچیدگی در بیاره مخالفم پیچیدگی یعنی چه در شعر ؟! یعنی اینکه شاعر ِ نوعی بیشتر می فهمد از مخاطب خود ؟ یا شاید بتوان نوشت که سادگی و پیچیدگی شعر به مخاطبی بستگی داره که شاعر برای او شعر می نویسه ... آیا شاعر باید صرفا نهایت تلاش خودش رُ کنه تا پیچیده ترین و دور از ذهن ترین تفکرات رُ "عمودی نویسی" کنه و بعد بدون اینکه هیچ حس و احساسی از عمودی نوشته ی او برداشت شه خودخواهانه اون رُ شعر بنامه و اگه دیگران هم بگن این شعر نیست بگه شما سواد خوندن کارهای من رُ ندارید ؟ به گمونم رمز موندگاری یک شعر تنها یک چیز هست ارتباطی که مخاطب با یک شعر برقرار می کنه حسی که مخاطب با شاعر در اون شریک می شه برای لحظاتی و در دل به شاعر می گه آفرین ... این حس از ساده ترین حس عاشقانه تا سیاسی ترین شعری که شاید یک چریک بنویسه می تونه وجود داشته باشه مهم حس هست و زیبایی ، گفتم حس اما غافل نیستم از پیام یک شعر ... یک پیام می تونه زیبایی شناسی داشته باشه که باعث می شه بگیم اون پیام یک شعر هست ، اون پیام حسی رُ در من برانگیخت اما بسیاری از این عمودی نوشته های امروزی نه حسی دارند و نه پیامی و صرفا ادعای تو خالی دارند و بس ... خدا پدر نیما رُ بیامرزه که یادمون داد کلمه ها رُ زیر هم بنویسیم و خیلی ها جرات کنند خیلی از بیهوده نوشته های خودشون رُ شعر بنامند ... به هر حال من حس جاری در تمام شعرهای این وبلاگ رُ دوست داشتم و دنبال می کردم ... راستی تقطیع و نقطه گذاری شعرها نکته ای است که بسیار کمک می کنه به انتقال حس شاعر از نگاه من... زنده باد شعری که حس داره :

قفس ،

چیزی کم نداره

پرنده کم داره

اگه گفتی که غم داره ؟

و حالا چهار شعر از کتاب "از قصه تا هنوز" به انتخاب شاعر شعرها خانم پروین عابدی :

***هزار رکعت خنده

باید کنار حرارت بمانم !

و صد بار بگویم آتش

صد بار بگویم هیزم

بسوزم و خاکستر شوم

آبی

سرخ

زرد

روزی هزار رکعت خنده به جا آورم

سوختن را بچرخم

بازگردم

آنجا بمانم

و در هر مرتبه سوختن

صد بار بگویم آتش

حتی

اگر بهمن باشم

***بی خوابی

زانو هایم نمی خوابند

مادام که

رخدادهایم بیدار است

و

تسلیم به نَفَس تو

اینجاست که عمیق تر می شوم

***هزار و یک شب

دچار وسوسه نمی شوم

" باید ساخت و آتش گرفت "

اما

می دانم

قصه ی علاء الدین و چراغ جادو

تکرار می شود

باید برای هزار و یک شب

شهرزادی بود در انبوه گیج کننده ی قصه ها

هر شب

از نو داستانی ساخت

و برای تنفس یک قصه تا قصه ی بعد

انگشت اشاره را بالا برد

***نارَس

دو یک ،

اردیبهشت

چه روزی ست آن روز ؟!

هر روز ، قلب من

زایمانی زود رس دارد

با

چهار درد دیر گذر

و چهار رباعی از ایشان با ترجمه ی انگلیسی کامبیز منوچهریان :

انگار دلم هوای باران کرده

این بغضِ شکسته باز توفان کرده

از ابریِ چشمان خودم فهمیدم

این چشمه ی خشکیده خروشان کرده

Oh, I think I probably want rain

As I cried I will burst into tears again

I got it as I felt cloudy sky in my eyes

This dried spring is going to be like a fountain

از نبشِ همین چشمه صدایم کردی

از  قافله ی عقل جدایم کردی

من بنده ی در به در به سویت بودم

ای عشق ! مرا خودِ خدایم کردی

You called me somewhere around this spring

You separated me from the wisdom and everything

I was a homeless slave walking towards you

O love you made me a god of nothing

تن پوش چناری ات برای خودِ من

آواز قناری ات برای خودِ من

من هیچ ندارم ، این برای خود تو

آن بوسه ی جاری ات برای خودِ من

Your cloak which is made of plane tree, to be mine

The nice voice of your canary, to be mine

I have nothing, all of it to be yours

The kisses as you kiss me to be mine

تو رفتی و مهتاب تو را می بوسید

پروانه ی بی خواب تو را می بوسید

این حوض پر از رفتن و بوسه شده بود

این ماهی بی تاب تو را می بوسید

You left while the moonlight was kissing you

The sleepless butterfly was kissing you

This pond was full of kisses when you left

This impatient fish was kissing you

با آرزوی کتاب شدن شعرهای دیگری از ایشان و همین طور کتاب شدن شعرهای زیبای دیگر دوستان شاعرم .

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0