منوچهر نوذری ؛ آقای صدا ، ادب و نوع دوستی

این نوشتار کمی بلند است ، در بخش اول درباره ی منوچهر نوذری از نگاه خودم نوشته ام و در ادامه واپسین گفتگوی منوچهر نوذری را و همچنین نوشته ای از او درباره ی هنر دوبله ی ایران .

نمی دانم اما شاید بی حکمت نبود که منوچهر نوذری در 16 آذر 1385 ، در روز دانشجو از میان ما رفت . تا زنده ام به یاد خواهم داشت که منوچهر نوذری در آخرین ساعات زندگی خود در برابر دوربین برنامه ی "در شهر" شبکه ی تهران در حالتی میان هوشیاری و بیهوشی ، با صدایی لرزان و بریده بریده چند بار رو به دوربین گفت : "جَوونا درس بخونین ... " . به راستی چند نفر از ما با دیدن مسابقه ی هفته به دانش و بیشتر دانستن علاقه مند شدیم ؟

نمی دانم چند نفر از کسانی که این نوشته را می خوانند در تشییع پیکر منوچهر نوذری تا بهشت زهرا حضور داشتند ، اما آن روز جمعه 18 آذر 1384 برای من یک روز فراموش نشدنی است . جمعیت بسیار بسیار زیادی که تمام خیابان پانزده خرداد را پر کرده بود ، جمعیتی که آن قدر هیجان زده شده بود که ناگهان به جای الله اکبر و لااله الا الله ، هر چند شاید باور کرنش سخت باشد برای چند دقیقه می گفتند : "عزا عزاست امروز ، روز عزاست امروز ، منوچهر نوذری پیش خداست امروز" و این جمعیت بزرگ مردم که از ساعت 9-10 صبح برای تشیع پیکر او آمده بود وقتی برای دفن به بهشت زهرا رفتیم ، چندین برابر شد و من که تا ساعت 3 آن جا بودم ، جمعیت زیاد مردم ، اجازه ی به خاکسپاری منوچهر نوذری را نداد . جمعیتی که بیشتر آنها هم سن پدر و مادرهای ما بودند و البته بسیاری از جوان ها هم آمده بودند .

به راستی راز این همه محبوبیت منوچهر نوذری میان مردم در چه بود و در چه است ؟ منوچهر نوذری یکی از هنرمندانی بود که هم پیش از 1357 محبوب مردم بود و هم پس از آن و این محبوبیت همچنان میان کسانی که او را به یاد دارند وجود دارد و وجود خواهد داشت .

در تمام روزهای تلخ کودکی نسل ما که بمباران بود و آژیر قرمز و پناهگاه و حرام بودن هنر و موسیقی و طنز ، صبح های جمعه برنامه ای از رادیو پخش می شد که مخصوص سن خاصی نبود و همه ی ما هر هفته منتظر بودیم تا باز صدای "ملوٌن" و "دست ودلباز" و شوخی های پر از خنده ی برنامه ی صبح جمعه با شما را بشنویم و بعدها که بزرگتر شدیم ؛ شبهای 5 شنبه با حس وحال تمام می نشستیم پای "مسابقه ی هفته" تا هم اطلاعات عمومی خودمان را بسنجیم و افزایش دهیم و هم با شوخی های به جای نوذری لبخندی بر لبهامان بنشیند و بعدها هم در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد برنامه ی "جدی نگیرید" را با اجرای منوچهر نوذری دیدیم و شاد بودیم و در دهه ی هشتاد هم چند برنامه از "صندلی داغ" را با اجرای او دیدیم هر چند در این برنامه منوچهر نوذری بیمار بود و هر بار دیدن چهره ی بیمار او دردناک بود برای ما که همیشه او را خندان شنیده و دیده بودیم . منوچهر نوذری همانطور که در بسیاری از منابع نوشته اند اولین ایرانی بود که جلوی دوربین تلویزیون قرار گرفت و رو به مردم گفت " این جعبه ای که شما من را در آن می بینید تلویزیون است" و من او را با در نظر گرفتن برنامه هایی که در آن او ، مجری یا هنرمند بوده است در کنار فریدون فرخزاد که محبوبترین شومَن پیش از 1357 بود ، محبوبترین و با سوادترین و مسلط ترین شومَن پس از 1357 می دانم هر چند شومَن پس از 1357 فرق دارد با شومَن پس از آن . پس از 1357 اصولا مجری در برنامه ها وجود داشت و دارد اما چیزی که مهم است در دست داشتن نبض یک برنامه است یعنی یک مجری طوری یک برنامه را اجرا کند که مخاطب با جان و دل با آن برنامه همراه شود و من هیچ مجری تلویزیونی را به یاد ندارم که خودش باشد و از دیگری تقلید نکند و چاپلوسی نکند و ... و این چنین در خاطره ها پس از بیست سال اجرای او در مسابقه ی هفته به یاد مانده باشد یا در برنامه های دیگر . روانش شاد ، چند بار با آن صدای دوست داشتنی در صبح جمعه با شما گفت : " گَندت بزنه ..." می گویند انسانهای خوب زودتر می میرند و بدها زیاد روی زمین می مانند ، نیست که ببیند این روزها و سالها چه قدر درباره ی همه چیز گفته ایم که " گَندت بزنه".

فراموش نمی کنیم که او یکی از بزرگان دوبله ی ایران بود و اصلا دوبله اولین کار هنری او بود پیش از آنکه وارد رادیو و تلویزیون و تئاتر و کارگردانی شود . مردی که جَک لِمُن با صدای او در حافظه ی ما ماندگار شد . مردی که اولین گوینده ی نقش جیمز باند در فیلم "دکتر نو" بود و جای بازیگران بزرگی چون جیمز استوارت و استیو مک کویین صحبت کرده بود . راستی منوچهر نوذری یک کتاب هم داشت به نام لطیفه های جیبی .

و راستی چرا یکی از دوست داشتنی ترین هنرمندان این سرزمین ، دو و نیم سال در زندان ماند و کَسی از او یادی نکرد تا وقتی از زندان آزاد شد که دیگر بیمار و نزار بود و ...  

در کتاب سرگذشت دوبله ی ایران ، درباره ی آن فیلم های به یاد ماندنی پیش از 1357 که با صدای هنرمندانی همچون منوچهر نوذری جاودانه شدند ، از منوچهر نوذری نوشته ای هست که آن را در اینجا می نویسم :

من دوبله ی الان را نمی پسندم به دلیل همین به اصطلاح ماشینی شدن آن . دلسوز به حال این حرفه کم شده است . یعنی فقط برای نمایش به فارسی برگردان می شود اما باز هم دوبله ی ما معتبرتر از بسیاری از کشورهاست . در اسپانیا حالت هم نمی گیرند همین طور با زیر صدا دوبله می کنند . سه سال مصر بودم ، برای مردم مصر فیلم به زبان عربی کارگردانی کردم . همین فیلم در استودیو دوبله می شد و دیدم دوبله ی ما چیز دیگری است . در آلمان و اتریش هم از نزدیک شاهد روند دوبله شان بودم ، قابل مقایسه نبود . دوبله ی ما همیشه در دنیا بعد از ایتالیا دوم بود . در اسپانیا فیلم های موزیکال هم دوبله می شد و در ایران ، ما از فیلم "اشک ها و لبخندها" و بعد هم "بانوی زیبای من" شروع به دوبله ی موزیک فیلم ها کردیم . کار دوبله ی ما بسیار بسیار عالی بود و به این دلیل روی کلمه ی "بود" تاکید می کنم که امروز رضایت کافی ندارم . دوبله ی ما شاهکار بود . گاهی اوقات می شد ادعا کرد که از خود فیلم سر است . تندگویی و سرعت در جمع کردن فیلم ، به این حرفه ضربه می زند . غصه ی من این است که چرا ما که توانایی مان آن بود به اینجا رسیده ایم .

و در پایان این نوشتار واپسین گفتگوی منوچهر نوذری با روزنامه ی درگذشته ی "ایران" را می نویسم ، گفتگویی که چند ماه پیش از مرگ او انجام شده است :

از در روزنامه که وارد شد ، تا آسانسور و بعد هم تحریریه ی "ایران جمعه" همه با او خوش و بش مى کردند و مثل همیشه با خنده و شوخى جواب همه را مى داد . انگار همه او را با خنده مى شناسند . تبسم از لبش جدا شدنى نیست هر چند کسالت کمى آزارش مى دهد ولى آخر همه ی ناراحتى ها مى گوید : "ولش کن مهم نیست، همینه . "

لابه لاى صحبت هایش وقتى هنوز در اتاق مصاحبه ننشسته بودیم نمى دانم صحبت درباره ی چه بود که به یکى از همکاران گفت: "حرف را همه جا مى شود زد ، همه جا نمى شود شنید" و شاید همین آگاهى است که نیم قرن حرف زده و حرف شنیده همه اش به جا . در این گفت وگو هم به جا حرف زد ، امیدوارم من هم به جا حرف زده باشم .

*آقاى نوذرى ! شما براى مردم با "جمعه" ها گره خورده اید...

۵۰ سال صبح جمعه با مردم بوده ام .

*همین تا حد خیلى زیادى گویاست . حالا مى خواهیم سراغ ناگفته ها برویم ؛ میخکوب شدن مردم در این مدت نیم قرن یا حتى مسابقه هفته که آن هم شب جمعه بود . راجع به جمعه صحبت کنید .

راجع به چه چیز آن صحبت کنیم ؟

*مثلاً جمعه به عنوان یک روز تعطیل و برنامه اى که شما داشتید براى مردم .

یک هفته مردم مى دویدند . عشقشان به این جمعه و استراحت آن بود . یک زنگ تفریح بود . با ۳۰ تا هنر پیشه این زنگ تفریح را براى آنها آماده کرده بودیم . باعلى تابش ، حمید قنبرى ، سخى ، مشکین ، محتشم ، تاجى احمدى و ... اسامى بزرگى که در سطح مملکت بودند . ۵۰  سال مردم را خنداندیم .

*چطور بود که در این ۵۰ سال خیلى ها آمدند و رفتند ، در واقع نسل عوض شد ولى سنت برنامه درعین تازگى آن از بین نرفت؟

آن موقع اگر چند تایى قدیمى مى رفتند ، چند تایى هنوز بودند ؛ جدیدترها هم که مى آمدند با آنها خوب جوش مى خورند...

*پیوستگى و انتقال سینه به سینه بود...

بله . تجربه قدیمى ها با نو آورى نسل نو ، معجون زیبایى درست مى کند . واقعاً هم این حقیقتى بود . مردم کوه مى رفتند و با گوشى صبح جمعه را گوش مى کردند. در تاکسى ، در خانه و...

*این آمیختگى نسل ها خصوصاً در هنر غیر از زیبایى پدید نمى آورد... ؛ کسى که پیراهن بیشترى پاره کرده قرار بگیرد رو به روى کسى که ذهن تازه ترى دارد .

بله ، بله . شما در یک اداره براى کار درست کردن چه کار مى کنى ؟ قدیمى ها آمده اند و دارند کار مى کنند . آنها مى دانند چه کنند . آن وقت یاد شماى جوان هم مى دهند .

*رگ خواب مردم را مى شناسند...

و با مردم جلو آمده اند ، نه اینکه در جا بزنند . شما با نو آورى خودت و تجربه ی من چیز قشنگى درست مى کنى و همه هم دوست دارند .

*خب ، حالا که بحث حول محور طنز و مذاق مردم و ... است مى خواهیم راجع به همین طنز صحبت کنید . سابقه ی طنز در فرهنگ ما ، طنز در گفتار و نوشتار و...

طنز یا دلقک بازى...

*نه نه . اتفاقاً هزل و هجو و ... را از طنز جدا کنیم و کاملاً جدى به آن بپردازیم ، مثلاً طنز رادیویى و طنز ژورنالیستى و نوشتارى .

اگر براى مردم طنز را شرح بدهید ، آن وقت دیگر هر کسى ، هرچیزى را به عنوان طنز نمى پسندد . طنز یعنى دایى جان ناپلئون ؛ زندگى طبیعى خود را مى کنند ، کسى دلقک بازى در نمى آورد ولى خنده دار است .

*شاخصه اى که تولید خنده مى کند ، چیست ؟

آهان ، همان ضد و نقیض هاى زندگى . در امثال و حکم فارسى داریم که مى گوید : سالى که نکوست ، از بهارش پیداست ، در جاى دیگر هم مى گوید : جوجه را آخر پاییز مى شمرند . هر دو را یک شخص مى تواند براى کارش مثال بزند . اما جایى که مى خواهد سر طرف را شیره بمالد ، اولى را به کار مى برد و آنجا که مى خواهد طرف را معطل کند ، از دومى استفاده مى کند . یک طناز ( کسى که در کار طنز است ) این دو تا را مى آورد و از این تناقض یک چیز خنده دار مى سازد . این خنده دار بودن ، دلقک بازى نیست . کارى مى کند که شما یادت مى افتد و خنده ات مى گیرد . از آن دلخوش مى شوى و تبسم مى کنى نه اینکه غشه بزنى . غشه همان لحظه است و بعد یادت مى رود .

*همین طنز در گفتار و نوشتار چه تفاوت هایى دارد ؟

خیلى تفاوت . در زبان فارسى کوچه و بازار ، فحش هم خنده مى آورد ولى طنز نیست . طنز مثلاً مى گوید : "برو پسرخوب !" یا "بروشازده" . اهانتى ندارد ولى تبسم مى  آورد . حالا کسى که مى نویسد با مجرى که خودش این کاره است ، فرقى نمى کند . ایهام و گوشه و کنایه در هر دو هست .

*مثلاً من امکان دارد که ستونى را در جایى بخوانم و اصلاً نخندم ولى اگر اجراى آن را ببینم خیلى خنده ام بگیرد .

تفاوت هایى البته باید داشته باشد .

*راجع به همین تفاوت ها مى خواهیم صحبت کنید .

همه چیز در لحن است .

*اگر اینگونه باشد ، طنز صدا یا به قول معروف رادیویى قوى تر از نوشتار است .

حتماً همین طور است . شما یک مطلب را هر جورى که دلت بخواهد مى توانى بخوانى . من آنگونه که باید برایت مى خوانم . رادیو حسنش این است . آکسان لازم را روى آن مى گذارم تا خوب خوب متوجه شوى . این لحن کمک مى کند . یا بعضى از واژه ها را مى سازم در ذهن مردم . این سابقه ی ذهنى کمک مى کند تا بعد با توجه به آن ، خنده پدید بیاورم . ذهنش آماده است . به محض اینکه آن واژه را با آن سابقه ی ذهنى بشنود ، خنده اش مى گیرد .

*جاى این خنده کجاست ؟

بعضى وقت ها اصلاً نمى شود آن را معین کرد . چقدر فکر و غصه ؟ تفریح و خنده ی مردم کم است . طرف مى آید و مى گوید : "نوذرى ! دستت درد نکند . ۲۰ سال بود اینجورى نخندیده بودم." کیف مى کند و مى رود .

یا یک نفر دیگر آمد که عصا زیر بغلش بود و ۷۰ سال داشت و ( در حالى که بغض مى کند ، ادامه مى دهد ) گفت : "نوذرى ! نمى دانم چقدر از عمرم مانده ولى هرچه مانده براى تو ."  من تمام غصه هایش را از او گرفته ام .

*چه توفیقى از این بهتر که خلقى را بخندانى...

همانکه اول برنامه هر هفته بود ؛ زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانى / چه توفیقى از این بهتر که خلقى را بخندانى . حالا عده اى نمى پسندند ، الکى آوانگارد هستند . هیچ چى نمى فهمند الکى شکسپیرین هستند ؛ الکى . اگر شکسپیر زنده بود همه اینها را محاکمه مى کرد ( و کلى مى خندد)

*در فرهنگ ما هم این اتفاق افتاده . گذار مدرن را طى نکرده ایم ، از سنت پرت شده ایم در پست مدرن...

پدر من هم همین را مى گفت . مى گفت ما شماره ی خارجى یاد نگرفته ساعت خارجى به دستمان بستیم .

*آقاى نوذرى این مثال هایى که از برخورد مردم زدید همان توفیقى است که یک عمر از خدا خواسته اید ، نه ؟

اصلا نمى دانید . فراوان است . کارم هیچ کجا گیر نمى کند . رستوران براى غذا از من پول نمى گیرد .

این همه دکتر ها را اذیت مى کنم (!) ولى ۱۰شاهى پول دکتر نداده ام . دو و نیم سال در بیمارستانى که شبى ۳۵ هزار تومان قیمت آن بود بسترى بودم . هیچى ازمن نگرفتند ؛ ۴۰ میلیون مى شد . عمل قلب کردم همین طور و ... اینها ثروت من است . البته یک تفاوت اینجا هست . من روابط عمومى هم دارم یعنى هر کارى از دستم بربیاید براى مردم انجام مى دهم . الان اگر بروید هلال احمر ، مى گوید نوذرى براى این و آن دوا مى گیرد . یکهو جمعه بلند مى شوم و ۲۰ شاخه گل مى گیرم و به بیمارستان هاى خلوت مى روم . از سر پرستار مى پرسم کدام بیمار هست که کسى به دیدنش نمى آید؟

( به اینجا که مى رسد مى گوید : "ننویس ، اینها شخصى است و براى تو که جوانى مى گویم ." ولى ترجیح مى دهم گوش نکنم و بنویسم )

مى روم به همان اتاق و بیمار تعجب مى کند . اینقدر راحت مى شوم . مردم را دوست دارم...

*از آن طرف هم جواب مى بینید...

... جوابش را گرفته ام ، خیلى .... خیلى...

*نوشته هاى کارهاى شما چه قدر قلم خودتان بوده است ؟

حدود ۴۰ درصد نوشته و بقیه کار خودم است .

*یعنى بداهه ؟

بله . کار طنز ما را نمى شود همه اش از رو خواند . مثلاً چندسؤال به من مى دهند که با شما سؤال و جواب کنم . جواب هاى شما سؤال جدید ایجاد مى کند که در آن نوشته نیست . دیگر من هستم که سؤال هاى بعد را باید تولید کنم و کارى بکنم که براى شنونده جالب باشد . اینها شگرد دارد که هیچ کجا درسش را هم به آدم نمى دهند .

*این جریان در مسابقه هفته زیاد اتفاق مى افتاد . چرا ادامه پیدا نکرد ؟

به نوعى خسته شده بودیم . طولانى ترین برنامه بود .

*چندسال اجرا مى شد ؟

۸ سال . تا حدودى امکان نوآورى هم در آن نبود .

*آقاى نوذرى متولد چه سالى هستید ؟

۱۳۱۵ ، ۶۹سال دارم .

*با تئاتر شروع کردید ؟

نه، با دوبله و رادیو و تا الان غیر از اذان و اخبار هر نوع فعالیتى داشته ام .

*چه سالى ؟

۱۷سالگى . حدود سال ۱۳۳۳ . جاى "کرى گرانت" حرف زده بودم . خانم ژاله علو هم جاى سوفیا لورن صحبت کرده بود . خانم علو آن موقع در رادیو بود . رئیس وقت رادیو این فیلم را دیده بود و سراغ من را گرفته بود و به خانم علو گفته بود بگو بیاید رادیو . من هم ژست گرفتم و گفتم دعوتنامه بفرستند . فرستادند و من رفتم .

*تا کدام مقطع تحصیل کردید ؟

تا سال دوم دانشگاه ؛ ادبیات خوانده ام . به خاطر اینکه کار هم مى کردم دیگر نتوانستم بروم .

*امکان ادامه تحصیل در رشته خودتان نبود ؟

نخیر آقا ! ما هرچه داریم از خودمان یاد گرفته ایم(!) ( این را به شوخى مى گوید و بعد کلى مى خندد .)

*خب ، برگردیم به صبح جمعه و صدا و.... چقدر صداها صورت ساز هستند ؟

هیچى ، ببینید من سالها در رادیو بودم و تلویزیون نبودم ولى مردم مرا مى شناختند ، فقط با صدا . اول انقلاب رئیس وقت رادیو مرا دعوت به کار کرد . گفت : دوست دارى بیایى رادیو ؟ گفتم : اینجا خانه ی من است . گفت ۸- ۷ ماه اسمت را نمى گوییم . گفتم : مردم که مى فهمند . گفت : از کجا ؟ تلفن را برداشتم . گفتم : با کدام دگمه شما هم مى توانى گوش کنى ؟ وصل کرد . ۱۱۸ را گرفتم . گفتم : بیمارستان پارس لطفاً ! متصدى آنجا گفت : گوشى خدمتتان آقاى نوذرى . قطع کردم . از من پرسید : از کجا تو را شناخت ؟ گفتم : بابا با صداى من بزرگ شده اند!

*پس صدا خودش تصور و تشخص جدا دارد .

صدا اگر به دل بنشیند ، حفظ مى شود . باید شنونده بپسندد . باید راحت حرف بزنى . اگر خودت را محکم بگیرى یا ادا در بیاورى ، نمى شود .

*شما با صدایتان شخصیت مى ساختید ... مثل مُلون ...

آن جداست ولى با صداى خودت باید راحت حرف بزنى . نباید براى شنونده غریب بشوى . همین جور که دارم با تو حرف مى زنم مى روم پشت میکروفون . شنونده فکر مى کند کنارش نشسته ام .

*صدایى که تولید مى کنید تا زمانى که ملون یا دست و دلباز در ذهن شنونده شکل بگیرد چى ؟ آنجا که دیگر همین صدا نیست ، تغییر کرده .

آنجا هم صدا ، تیپى مى گیرد که نظیرش را مردم در اجتماع دیده اند . براى آنها غریبه نیست . هر ادا و اصولى را مردم نمى فهمند چون ندیده اند ولى مثلاً ملون در فامیل همه هست . خسیس در اطراف همه هست . مى شناسند و سریع ارتباط برقرار مى کنند . آن صدایى که ماندگار نمى شود به این دلیل است که مردم نظیرش را در اطراف خود ندارند .

*برگردیم سراغ دوبله . اولین فیلمى که دوبله کردید چه بود؟

( کمى مکث مى کند و فکر ) دختر نمکزار .

*فیلمى که با آن رفتید رادیو چى ؟

خانه ی قایقى .

*چندمین دوبله ی شما مى شد ؟

سومى یا چهارمى . جاى همه ی هنرپیشه ها هم تا الان حرف زده ام . یادش بخیر . الان تخصصى با دوبله برخورد نمى شود ؛ ۳۰سال پیش آقاى کسمایى مى خواست فیلمى را دوبله کند . یک دختر و پسر ژاپنى بودند در آمریکا . انگلیسى با لهجه ی ژاپنى حرف مى زدند . حالا این فیلم دارد دوبله مى شود . انگلیسى ، فارسى مى شود . هنرپیشه ها هم باید فارسى با لهجه ی ژاپنى حرف بزنند . ۲ ، ۳ هفته مهلت خواستم . رفتم سفارت ژاپن . گفتم : کدام یک از افرادى که اینجا هستند مدتهاست در ایران هستند و فارسى بلدند ؟ خلاصه معرفى کردند . با آنها آشنا شدم و یک ماهى هر شب مى رفتم منزل اینها . بابت این رل ۷۰۰تومان به من مى دادند . ۵ هزارتومان در عرض این یک ماه گل و شیرینى خریدم و رفتم منزل اینها . علاقه را مى خواهم بگویم . لهجه را پیدا کردم . آمدم به کسمایى گفتم آماده ام . یک سروصدایى کرد این دوبله.

*یک جمله با همان لهجه از آن فیلم یادتان مانده ؟

مثلاً مى گفت هرکى حربزه مى هوره ، پاى لرزش.... حتى براى فیلم هاى تلویزیونى که یک بار پخش مى شد و مدیر دوبلاژ آن بودم ، مى نشستم و لیپ سینگ درست مى کردم .

*یعنى چى ؟

جملات را طورى جور مى کردم که حرکات لب مثل اداى لغات و جملات فارسى بود . خیلى مشکل بود ولى الان اصلاً اینجورى نیست . به همین خاطر است که آنها هنوز ماندگارند .

*الان چه کار مى کنید ؟

نمایش و تئاتر هست که کمدى است و مردم خیلى راضى اند . دیوانه راج کاپور را هم قرار است دوبله کنم . پنجشنبه ها هم ۲ساعت در رادیو برنامه دارم به نام پنجشنبه ی شنیدنى . یک چیزى بین مسابقه هفته و صبح جمعه است .

*راجع به شاخصه هاى تفاوت در کار صحنه و رادیو صحبت کنید .

مشکل ترین کار در حرفه ما رادیو است ، چون فقط و فقط صداست . دکور نیست ، مکث نیست ، منظره نیست و...

*وقتى مثلاً صبح جمعه را ضبط مى کردید خنده تان نمى گرفت ؟

چرا بین خودمان چیزهایى مى گفتیم و مى خندیدیم .

*در تئاتر چطور ؟ به هر حال مخاطب دارد مى بیند .

چرا . مى گویم ولى همه متوجه نمى شوند . خود بچه ها مى فهمند یا همین ردیف هاى جلو . آنها هم مى خندند.

*کار جدى هم کرده اید ؟

بله . مثلاً وقت هایى که جمعه به عاشورا مى خورد مطلب مى خواندم یک یا حتى ۲ساعت . کلى گریه انداخته ام . وقتى کارى را مى کنم با اعتقاد و ایمان مى کنم . مثلاً دم اذان شروع به دعاخواندن مى کنم ، حالا ۵ دقیقه قبل تو را خندانده ام ولى به یکباره روحیه ام عوض مى شود .

*از پیشینه طنز چقدر بهره برده اید ؟  از مثلاً عبید زاکانى تا به امروز .

راستش هیچى . البته مثلاً موش و گربه عبید را مى خوانم . ولى به درد امروز نمى خورد . براى زمان خودش گفته . لطیفه اى که مردم ۱۰سال پیش با آن مى خندیدند ، امروز جذابیت ندارد . جوان امروز ما مثلاً جاهل را نمى شناسد . برایش اول باید شرح بدهى ، صدتا مثال بزنى ، تصویرش را بکشى...

*مثلاً شما جاهل را که حذف مى کنید چه چیزى براى روزگار فعلى جاى آن مى گذارید؟

خیلى چیزهاى دیگر . چیز که در اطراف مردم هستند . آنها را مى شناسند و هر روز با آن تیپ ها و شخصیت ها درگیرند . مثلاً پیرمرد "فبها" از همین نمونه است . از او نظر مى خواهند . مثلاً کسى مى پرسد : مى خواهم یک فندک بخرم ، بخرم یا نخرم ؟ مى گوید : از دو حال خارج نیست یا فندک خوبى به تو مى فروشند یا خیلى بد .

اگر خوب بود فبها اگر بد بود تا بزنى ابرویت مى سوزد . ابرویت بسوزد دو حالت دارد . یا سطحى است یا گُر مى گیرد . اگر سطحى بود فبها اگر گر بگیرد باید بروى بیمارستان . رفتى بیمارستان ۲ حالت دارد . یا با انصاف هستند یا نه . اگر انصاف داشتند فبها و گرنه مى خوابانند و خرج روى دستت مى گذارند و همین طور جلو مى رود و بالاخره مى گوید : امکان دارد بمیرى . پس به خاطر یک فندک خودت را به کشتن نده . همین تسلسل با مردم ارتباط برقرار مى کند چون در اجتماع اتفاق مى افتد . پیاز داغ آن را اضافه مى کنیم با کمى اغراق . آن وقت شنیدنى و جذاب و خنده دار مى شود .

*آقاى نوذرى ! این آخرى ها کم پیدا بودید؟

مریض بودم . در بیمارستان بسترى بودم . دو و نیم سال هم که زندان بودم . کلاهم را برداشتند ؛ ۸۲ میلیون .

*جریان بیمارى چیست ؟

از هفته ی آینده دیالیز شروع مى شود . هفته اى ۳ روز ، روزى ۴ ساعت . ( مى خندد اما نه خیلى شیرین ) مثل یک اداره مى شود ؛ جدول حل مى کنم تا تمام شود ( و دوباره مى خندد )

*برنامه بعدى که خواهید داشت چیست ؟

قرار است با مجید جعفرى زکریاى رازى را کار کنیم .

*کمدى ؟

نه نه . جدى .

*بعد از نیم قرن کار طنز ؟

خوب مى شود .

*تا الان سابقه کار جدى روى صحنه داشته اید ؟

نه . مردم از من انتظار خنده دارند .

*پس حالا...

خب ، کار در تئاتر شهر خواهد بود . اسم کار زکریاى رازى است . طبیعتاً مردم با تصورات دیگرى مى آیند .

*وقتى اسم منوچهر نوذرى را ببینند چى ؟

آن دیگر به من برمى گردد که بتوانم از پس آن بربیایم . امید به خدا . وقتى جلوى دوربین یا روى صحنه ژست نگیرى و خودت باشى و زندگى  کنى همه چیز حل است .

*وقتى مى خواستید شروع کنید حتماً خانواده بر شما تأثیر داشته چون شما هم روى پسرتان تأثیر داشته اید .

باور مى کنید من مخالف بودم . زندان که بودم کار را شروع کرد . به او مى گفتم آخرش باید سراغ یک شغل بروى . کار ما امنیت ندارد . ( و دوباره مى خندد ) البته بچه با سوادى است . کسى هم که سواد دارد ، ریتم را مى شناسد . حرف زدن ، راه رفتن و کلاً همه ی کار ما ریتم است . کسى موفق است که قدم هایش را سرجا بردارد . روى سِن ، وارد که مى شوى ، اگر مردم را گرفتى ، گرفتى ، اگر نگرفتى تا آخر خودت را هم بکشى نمى شود . این را از اِرحام صدر یاد گرفتم .

*همکارى هم داشته اید ؟

نه . نوروزها پیش او مى رفتم . قرص بودن را از او یاد گرفتم . نباید بترسى . با یک نگاه مى شود خنداند . حالا ارحام بیشتر شعار مى داد ولى به جا .

*این یک نقطه ضعف است ؟

نه ، حرفه اش این بود تیکه مى انداخت . درشت صحبت مى کرد و حاضر جواب بود . در یک تئاتر پدر و پسرى را آشتى مى داد . گفت : بوبوسِش ( بالهجه ی اصفهانى مى گوید و عجیب مسلط و شیرین صحبت مى کند ) طرف شل مى بوسید . گفت : "اینکه از فحشم بدتر شد که . ماچ مى باس صدا بِدِد مِثى چَه چَه بلبل" . بعد خودش رفت ته سن . لب هایش را غنچه کرد که بیاید یاد بدهد . یکى از تهرانى هاى حاضر درسالن صداى موچ را درآورد . آن صدا تمام نشده بود که گفت : "این همسایه هاى خنگى ما یاد گرفتن و تو یاد نگرفتى ؟ "

در حاضر جوابى محشر بود .

*طنز ترین اتفاقى که ناخودآگاه در کار شما در این ۵۰ سال افتاده احتمالاً خیلى جالب است . کنار همه ناگفته هایى که مانده ، فکر مى کنم بهتر است با آن اتفاق به پایان برسیم .

یک چیز خیلى عجیب و غریب . نمایشى در صبح جمعه داشتیم و یک اشتباه عمدى در آن بود . شنونده ها باید پیدا مى کردند و به ما پاسخ مى دادند . نمایش را شیشه گران مى نوشت . یک روز نمایش را تحویل داد و رفت . ما در تمرین اشتباه را پیدا نکردیم . از خودش پرسیدیم گفت : راستش یادم رفته . حالا شما اجرا کنید ببینید چه مى شود .

آقا مردم ۱۲ تا ایراد به جا گرفته بودند ( خودش خیلى مى خندد ) خیلى عجیب بود که ما خودمان متوجه نشده بودیم .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0