ایرج افشار به اسطوره های فرهنگ و ادب ایران پیوست

از شمار دو چشم یک تن کم / وَز شمار خِرد ، هزاران بیش

برای آشنایی با زندگی و سالشمار دقیق زندگی استاد ایرج افشار نگاه کنید به اینـجا .

ظهر امروز ، فرهنگ ایران زمین ، اّبرمردی را از دست داد که شاید تا قرن ها بعد مانندی برای او در فرهنگ ایران زمین ظهور نکند . استاد ایرج افشار در حالی درگذشت که بسیاری از دانشگاه رفته ها با او آشنا نبودند و حتی بسیاری نام او را هم نمی دانستند و این دردی است که مرهمی برای آن نیست و حالا که او دیگر بین ما نیست ، فرهنگ ستیزان از مردی می نویسند و می گویند که یک تنه جای ده ها نفر برای فرهنگ ایران کوشید اما همین فرهنگ ستیزان ، در تمام این چندین سال تلاش کردند تا نامی از ایرج افشار در رسانه هایشان برده نشود مباد که جوانی با خواندن آثار او شیفته ی فرهنگ و ادب و تاریخ ایران  شود .

استادی که بیش از 60 سال عمر و ثروت خود را وقف زنده نگاه داشتن فرهنگ ایران و ایرانی نمود و بیش از 300 کتاب با تلاش او به چاپ رسید و صدها مقاله نگاشت و آن قدر در زمینه های فرهنگی تلاش کرد که تلاشهای او در راه فرهنگ ایران ، از او اسطوره ای ساخت که تا قرن ها بعد هر که بخواهد درباره ی فرهنگ و ادب و تاریخ ایران بیشتر بداند ناگزیر است از خواندن یکی از کتابهای ایرج افشار .

برای من نوشتن درباره ی استاد ایرج افشار بسیار دردناک است چون همین چند ماه پیش به بهانه ی زادروز ایشان درباره ی ایشان نوشتم و این چند وقتی که ایشان بیمار بودند یکی از نگرانی های زندگیم ، سلامتی دوباره ی ایشان بود . سلامتی استادی که حتی در تخت بیمارستان مشغول نوشتن بود ، نوشتن درباره ی فرهنگ ایران زمین . بی شک با درگذشت او قحط الرجالی که مطلوب دشمنان فرهنگ ایران است بیشتر می شود و ... هنوز یادم نرفته است که بعد از درگذشت همایون صنعتی زاده دوست دیرین ایرج افشار همین فرهنگ ستیزان چه ها درباره ی او گفتند و نوشتند .

بگذریم ، درباره ی استاد ایرج افشار بخشی از مقاله ای نوشته ی بزرگ علوی را در ادامه می نویسم که اندکی از بزرگی این استاد را برای آنها که او را نمی شناختند بیان کرده باشم و پس از آن نوشته ای از واپسین نوشته های استاد ایرج افشار در مجله ی گران سنگ "بخارا" :

ایرج افشار یکی از کوشاترین و پرکارترین دانشمندان و پژوهشگران بود . امثال من ادعا نمی کنند که تمام آثار او را خوانده اند ، اما هر آنچه در عرض چند دهه درباره ی ادبیات و تاریخ و رجال ایران و شرح حال آنها و عکسهایشان در مجله ی "آینده" و "راهنمای کتاب" آمده نشان می دهد چه وسعتی دایره المعارف او دارا بوده است و با چه بصیرت و تیزهوشی به پدیده ها نگریسته و صرف نظر از سیاست روز که گاه می کوشیده و موفق می شده است دانشمندان را به رکابداران تبلیغات خود وا دارد از راه بی طرفی و صداقت منحرف نشده و به راستی و درستی وفادار مانده است .

بیشتر از هر کس مدیون ایرج افشار هستم که توانست با معرفی کتابهای تازه در "راهنمای کتاب" مرا یاور باشد تا به کتابهای فارسی که در تهران منتشر می شد دسترسی یابم . هر وقت "راهنمای کتاب" می رسید با شور و شوق این بخش را ورق می زدم تا بدانم چه کتابهایی را باید سفارش داد و یا از دوستان خواست که آنها را در اختیارم گذارند . بی این راهنما من تشنه ای در بیابان و کوری در تاریک بودم . از کجا می توانستم در عرض چهل سال در غربت بدانم که نویسندگان معاصر چه اثری نوشته اند که قابل خواندن و مطالعه است . این دستیابی به آثار نو برایم هم نان روزانه بود و هم خشنودی خاطر که علاقه ی مرا به وطنم ترضیه می کرد . من در دانشگاهی که از همه سو ، از داخل و خارج به مدرسین می نگریستند که چه می کنند ، مجبور بودم خود را در فرهنگ ایران و آثار نویسندگان خبره نشان بدهم و به رقیبان بفهمانم که نه فقط همطراز آنها هستم ، بلکه از همکاران داخل و خارج اروپا و امریکا در رشته ی تخصص در ادبیات معاصر ایران برترم . به خصوص هر وقت مرا به شهرهای دیگر آلمان و اروپا برای سخنرانی دعوت می کنند می بایست به دانشجویان و مدرسین حالی کنم که به منابع دست اول دسترسی دارم و آنچه درس می دهم از روی گفته و نوشته ی دیگران نیست . خدمتی که ایرج افشار با "راهنمای کتاب" در حق من انجام داده به اندازه ای زیاد است که از عهده ی سپاسگزاری بر نمی آیم . چندین بار خواستم این نکته را به او بگویم و بنویسم ، اما هر بار از ترس اینکه به چاپلوسی تعبیر شود ، خودداری کردم و اینک شادم که می توانم این عقده را بگشایم و بنویسم ، آزاد منشی و پویایی ایرج افشار در همه ی تحلیلهایی او از آثار نویسندگان و گویندگان چه نوجو و چه کهنه کار صرفنظر از عقاید سیاسی و وابستگی گروهی و جمعیتی و حزبی از او یک منتقد حقیقت خواه ساخت .

و دو نوشته ی مهم استاد ایرج افشار از نگاه من در تازه ترین شماره ی مجله ی بخارا :

1- اهمیت متن های رساله ای

یکی از خرده گیران بر من ایراد گرفت که از چاپ رساله هایی که به نثرهای شلخته و بی طراوت ادبی که در زمینه های آشپزی ، باز نامه ها ، تیر و کمان ، کشاورزی ، مهمان داری معمولا نوشته ی گم نامان یا کم نامان است ، چه منظور داری ؟ باز به تندی گفت : آن همه متون عرفانی ، شعری و کلامی چاپ نشده باقی مانده و بسیاری از متون ادبی هست که می بایست بر اساس نسخه های موجه و مضبوط به چاپهای تازه برسد . حیف وقت و کاغذ و پول نیست که مصروف نشر چنان رساله های کم مایه شود .

چون بحث مان درگرفت ناچار گفتم به گمان من گذشته ی زندگی فردی ، فرهنگی ، اجتماعی و صنعتی مردم این سرزمین را باید از راه بازیابی و بازشناسی همین گونه رساله های کوتاهی که به تیراندازی ، اسب داری ، باز داری ، فتوت ، کبوتر بازی ، دفاتر تجاری ، اوراق مبایعاتی و معاملاتی اختصاص دارد ، آشکارا ساخت . به یک کلام از میان آنها زندگی روزانه بهتر شناخته می شود تا میان کتب ادبی و منظومه ها و حتی در متون تاریخی آن نوع مطالبی که در رساله ها خفته است به دست آمدنی نیست .

مسلم است که ادبیات و تاریخ ، اهّم متون است و همه شیرین است و برای لذت بردن معنوی و آموزش ، خواندنیهای خوبی است ولی برای دست یافتن به جریانهای مدنی تا آنجا که من لا به لای متون گردشی کرده ام چاره را درین دیده ام که دست به دامن رساله ها بشویم . به طور مثال با "گل کشتی قمی" می توان بر کیفیت ورزش زورخانه ای آگاه شد و از "مجموعه الصنایع" بر بسیاری از حرفه هایی که برایمان فراموش شده است .

2 فراماسونری

روزی یادش خوش اسماعیل رایین که هنوز کتاب هیاهو آور فراماسونری را چاپ نکرده بود به دفتر انتشارات دانشگاه آمد و گفت میان اوراقی که در لندن خریم یا کسی به من داد نامه ای از پدرت به علیقلی خان مشاورالممالک یافتم و آن را یادگار سفر برایت آورده ام . لطف کرد و من هم آن را به پدرم دادم .

پس از آن گفت . سوالی هم دارم . گفتم بفرما . گفت کتابی در دست نوشتن و چاپ کردن دارم درباره ی فراماسونری ایران و توانسته ام لیست اعضای لژهای مختلف را به دست بیاورم و در آن چاپ کنم ولی نام تو را در آنها ندیده ام . چون می دانم که فراماسون هستی آمدم بپرسم و بنویسم . گفتم من جزو آنها نیستم . گفت خیر ، هستی و من نام تو را می نویسم . چرا حاشا می کنی ؟  گفتم نیستم و بدان که اگر بنویسی شکایت جزایی خواهم کرد .

... سالها گذشت که رایین را ندیدم . تا اینکه چندی پس از انقلاب به ایران آمد و در هتل نادرشاه زندگی می کرد . روزی باستانی پاریزی گفت رایین آمده است برویم او را ببینیم . با هم رفتیم و تجدید دیداری شد . اما باز می گفت فلانی اگر چه که گفتی نیستم و نامت را در کتاب نیاوردم ولی مصرّم به اینکه هستی . جوابی به او گفتم که باستانی احتمالا ممکن است آن را نوشته باشد یا روزی خواهد نوشت . این گونه حدس و شایعه که در دل رایین جا گرفته بود تا جایی رسوب کرده بود که موقع تقاضای امتیاز مجله ی آینده ( سال 1358 ) در پرونده ی آینده منعکس شده بود یعنی حاشیه نشینان نامه هایی درباره ی آن نوشته بودند  . پس با نوشتن مؤکد که والله بالله نیستم که نیستم امتیاز صادر گشت .

البته احترام خاصی که هماره برای تقی زاده قائل بودم و عنایتی که ایشان نسبت به من داشت این شبهات را میان دوستانم رواج می داد ... من خود در جوانی اشخاصی چون دکتر علی اکبر سیاسی یا دکتر سید فخرالدین شادمان را از آن قبیله می دانستم و بعدها که همنشینی دوستانه  و ماهانه با آنها یافتم ملتفت شدم که با خیال و توهم و قبول آسان گرفتن هر شایعه چنان شبهه هایی درباره ی آنها در ذهنم جا گرفته بود .

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0