به یاد حسین منزوی ؛ غزل بخوانیم ، غزل بشنویم !

گوش کنید به سه ترانه ی کورش یغمایی با شعرهای حسین منزوی در اینـجا .

*

دیروز شانزدهم اردیبهشت ماه ، هفتمین سالگرد شاعر ماه و پلنگ ، غزلسرای بزرگ هم روزگارمان ، حسین منزوی بود . غزلسرایی که تا وقتی میان ما بود نگذاشتند آن چنان که باید او را بشناسیم و پس از رفتنش نیز هنوز آن چنان که شایسته ی جایگاه ادبی اوست ، او را نمی شناسیم .

هفت غزل از او که انتخاب این لحظه ام بود و گرنه غزلهای زیباتری هم می توان میان آن همه غزلهای ناب او پیدا کرد :

 *

غزل غزل ترانه تو ، ترانه ی بهار تو !

چمن چمن بهار تو ، بهار ماندگار تو !

مسافر رهایی ام ، بَشیر روشنایی ام ،

همان که داشت عمرها ، مرا در انتظار تو !

نگاه بی قرار را به هر غبار بسته ، من

سوار ِ تاخته برون از آخرین غبار ، تو !

نشسته ای و بسته ای به خاک این زمین ، مرا

بهانه های ماندنم تویی در این دیار ، تو !

دریچه ای به جانب ِ گل و ستاره و نسیم

گشوده از فضای این سیاه ِ روزگار ، تو !

به دست های کوچکت ، سپرده سرنوشت من

بچرخ تا بچرخم ، ای مُدیر ، تو ، مَدار ، تو !

*

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان

ای صدای مهربان ! بمان ، برای من بمان

در زمانه ای که آشنایی اش پر از غریبگی است

ای غریبه ی به غربت آشنای من ، بمان

بی تو من شبانه با که با که گفت و گو کنم

ای حریف صحبت شبانه های من ! بمان

بی تو هر کجا و هر که ، جمله خالی از صفاست

ای گرامی ! ای صمیم ِ با صفای من ! بمان

زورقی شکسته ام که بی تو غرق می شوم

ای خیال تو چراغ رَهنمای من ! بمان

می روم ولی نه بی تو می روم ، تو هم بیا ،

دل به یاد من ببند و در هوای من ، بمان

تا دوباره بشنوی صدای آشنای من

با طنین مه گرفته ی صدای من ، بمان

*

باد از مزار ِ پاک شهیدان رسیده است

این سان که لاله ریز و گل افشان رسیده است

در چارفصل مرثیه ، آفاق چشم مان

ابری شده است و نوبت باران رسیده است

ره توشه را زِ خون عزیزان گرفته است

تا کاروان به منزل جانان رسیده است

یاران ِ رفته با خط ِ خونین نوشته اند :

اوج ستم همیشه به طغیان رسیده است

پاکیزه دامنا ! وطنا ! در هوای توست

این چاک سینه ای که به دامان رسیده است

کی سر تهی شده است ز شور و ز شوق تو ؟

کی داستان عشق به پایان رسیده است ؟

*

ریشه در خون ِ دلم برده ، درختی که من است

من که صد زخمم از این دست و تبرها ، به تن است

ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت

بدتر از غربت مردان وطن ، در وطن است ؟

چاه دیگر ، نه همان محرم اسرار علی است

چاه ، مرگی است که پنهان به ره تهمتن است

این نه آب است روان پای درختان ، دیگر

جو به جو ، خون شهیدان عزیز چمن است

وان چه در جنگل از اَتلال و دَمَن می بینی

مدفن آن همه جان بر کف خونین کفن است

بی نیازند ز غسل و کفن ، اینان را غسل

همه از خون و کفن ها ، همه از پیرهن است

*

تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟

کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم

اسیر جاذبه ی بی امانت آن پر ِ کاهم

که ناتوانمت از طیف کهربا ، بگریزم

تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی

و گر به کشور سیمرغ و کیمیا بگریزم

به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم

اگر هر آینه سوی گذشته ها ، بگریزم

هوا گرفته ی عشق تو اَم چگونه از این دام ،

به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟

به خویش هم نتوانم گریخت از تو که عیب است

ز آشناتری اکنون به آشنا بگریزم

کجا روم که نه در حلقه ی نگین تو باشد ؟

مگر به ساحتی از سایه ی شما بگریزم

به هر کجا که روم رنگ آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو ! پس کجا بگریزم ؟

*

باد می زارد ، مگر خوابی پریشان دیده است

باغ می نالد ، مگر کابوس توفان دیده است

ماه می لرزد به خویش از بیم ، پنداری که باز

بر جبین شب ، علامت های طغیان دیده است

جوی کوچک را به رگ ، یخ بسته خون در جا ، مگر

در کف ِ کولاک ، شلاق زمستان دیده است

لیکن آرام است تاریخ ، آن که چشم خُبره اش

زین پَلَشتی ها و زشتی ها ، فراوان دیده است

منتظر مانده است تا این نیزش از سر بگذرد

آری این گرگ کهن ، بسیار باران دیده است

هر چه در آیینه می بیند ، جوان ماه و سال

پیر ایّام کهن در خشت خام ، آن دیده است

نا امید از انفجار فجر بی تردید نیست

آن که بس خورشیدها ، در ذره پنهان دیده است

گر چه بی شرمانه شمشیر آخته بر عاشقان ،

شب ، که خورشید درخشان را به زندان دیده است

لیکن ایامش نمی پاید که چشم تجربت ،

در نهایت فتح را با صبح رخشان دیده است

باز می گردد سحر ، هر چند هر بار آمده

دست شب ، آغشته با خون خروسان دیده است

*

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است

کلید قفل ِ فَلق ، باز با تو خواهد بود

تو ساقیا نه ، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز ، با تو خواهد بود

خلاصه کرده به هر غمزه ای ، هزار غزل

هنر به شیوه ی ایجاز ، با تو خواهد بود

طلوع کن چنان که آفتابگردان ها

مرا دو چشم نظرباز ، با تو خواهد بود

"میان عاشق و معشوق فرق بسیار است"

نیاز با من اگر ، ناز ، با تو خواهد بود

چه جای من ؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه پرداز ، با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز ، با تو خواهد بود

برای دادن عمر دوباره ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0