پنجره

سلام .

 

نگاه سرد من به پنجره است

به شیشه ا ی که فکر می کنم

تو پشت آن نشسته ای

و زیر لب

به انتظار تلخ من

تبسمی دوباره کرده ای

 

من به یاد روزهای خوب با تو بودنم

وخنده های کودکانه ای که

بی حساب بود و پاک

و لحظه های شا عرانه ای

که با تو داشتم

بغض تلخ خویش را

برای لحظه ای ز یاد می برم

 

و باز فکر می کنم

به زندگی

به تو

و روزهای بعد تو

و اینکه بعد تو دگر

کسی به قصه های تلخ این دلِ شکسته

گوش می دهد؟؟

واینکه بعد تو

کسی چنین به قلبم آشنا

و پر زمهر ودوستی

در این سفر مرا به پیش می برد؟؟

 

نگاه سرد من به پنجره است

به شیشه ای که پشت آن

به جز خیالی از حضور آبی ات

دگر نمانده هیچ چیز!

دگر نمانده هیچ چیز!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0