امرداد و به ياد شاملو

سلام

هفته ی ِ پیش هفتمین سالگرد درگذشت شاملوی ِ بزرگ بود . به این شعر شاملو علاقه ی ِ خاصی دارم .

عشق ِ عمومی

اشک رازی است

لب خند رازی است

عشق رازی است

اشکِ آن شب لب خندِ عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های ِ تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان ِ من آشناست

در خلوت ِ روشن با تو گریسته ام

برای خاطر ِ زنده گان

و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده ام

زیباترین ِ سرودها را

زیرا که مرده گان ِ این سال

عاشق ترین ِ زنده گان بوده اند

دستت را به من بده

دست های ِ تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سان ِ ابر که با توفان

به سان ِ علف که با صحرا

به سان ِ باران که با دریا

به سان ِ پرنده که با بهار

به سان ِ درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های ِ تو را دریافته ام

زیرا که صدای ِ من با صدای ِ تو آشناست

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0