بايد باز باور کنيم

 

قيصر امين پور صبح امروز 8آبان در گذشت . به همين سادگی باز هنرمندي از تبار عشق از همان تباری که به قول سيد حسن حسينی ، از ازل ، عاشق بودند را از دست داديم و برای چند روزی باز به ياد می آوريم که قيصر امين پور هم ، شاعری بود که شعر هايش ، انسانيت شعرش و خودش را دوست داشتيم ...همين .

چقدر حالم بد می شود وقتی می بينم ، در عمر کوتاه اين وبلاگ شاهد پرواز هنرمندانی بوده ام که هيچ وقت جايگزينی نه برای خودشان و نه برای هنرشان پيدا خواهيم کرد ... نمی دانم ، امروز بيشتر از اينکه از رفتن قيصر ، متاثر شوم از ماندن خودمان در زمانه ای که ديگر هنرمندان راستينش انگشت شمارند ، غمگين شدم . نمی دانم ، مردم ايران شايد دارند جزای قدر نشناسی خود را می دهند . زمانه ای که شاعران و هنرمندان صِله گير و درباری در آن بيشتر به چشم مي آيند و هنرمندان ديگری که سالها با آثارشان زيسته ايم ، يکان يکان از زمانه ی ما ، کسر می شوند و انگار نه انگار ...

 

دستور زبان عشق

 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آيا به دل دستور داد ؟

می توان آيا به دريا حکم کرد

که دلت را يادی از ساحل مباد

موج را آيا توان فرمود : ايست

باد را فرمود : بايد ايستاد

آنکه دستور زبان عشق را

بي گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي دانست ، تيغ تيز را

در کف مستی ، نمی بايست داد

 

 

چيستان

 

 

ما گنهکاريم ، آری ، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نيست ، کيست ؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل ، کار دشواری است ، نيست ؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، لبی بی خنده است

 بر لب بی خنده بايد جای خنديدن ، گريست

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، هبوطی دايم است

آنکه عاشق نيست ، هم اينجا هم آنجا دوزخی است

عشق ، عين آبِ ماهی يا هوای آدم است

 می توان ای دوست ، بی آب و هوا يک عمر زيست

تا ابد در پاسخ اين چيستان ِ بي جواب

بر در و ديوار می پيچد ، طنين چيست ؟ چيست ؟

 

فراخوان

 

مرا

به جشن تولد

                      فرا خوانده بودند

چرا

         سر از مجلس ختم

                                               در آورده ام ؟

 

 

تمام

شب آمد ، روزگار دل تمام است

به دستت اختيار دل تمام است

من از چشم تو خواندم روز آغاز

که با اين عشق کار دل تمام است

 

 

 

شعر ، قطاری روشن است که از عمق يک تونل تاريک و طولانی ، بيرون می خزد . قسمتی از اين قطار ، هميشه در تاريکی و دود و مه ، پنهان است . شعر شگفتی و شکفتگی است .

--

به جای آنکه بگوييم نويسنده ، کسي است که تا زنده است می نويسد ، بهتر است بگوييم ، نويسنده کسي است که تا می نويسد ، زنده است .

 

دکتر قيصر امين پور (2 ارديبهشت 1338 -8 آبان 1386)

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0