خون ِ ما بر غم حرام و ...

 

سلام

 

سال خداوندگار مولانا تمام شد و مانند دیگر بزرگداشتها و نکوداشتهایی که هر ساله در ایران برگزار می شود و جز شنیدن جندین و چند باره یِ نام یک انسان بزرگ ، ثمری ندارد ، این بار هم آنگونه که باید ، نشد و گذشت . با این تفاوت که امسال ، از سوی ناایرانیان ، برای مولانای بزرگ ، نکوداشتی جهانی برگزار شد و ما ایرانیان که دیدیم چگونه اندیشمند بزرگمان را ترک خواندند و ناایرانی ، ظاهرا متاسف شدیم ، چون اگر دل ما برای فرهنگ پدرانمان می سوخت ، خودمان پیشقدم نکوداشت جهانی اندیشمندان بزرگمان می شدیم ، نه اینکه بیگانگان به فکر چنین بزرگداشتهایی باشند .

 

اما برای خداحافظی با سال جهانی مولانا ، در اینجا غزلی از مولانا را که خیلی به آن علاقمندم ، می نویسم . غزلی در ستایش عشق و شادی درونی و جستجوی شادی در درون انسان و جستجوی شوری رها از جهان بیرون که هر ساعت به شکل و رنگی است ، ...

  

عاشقان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش    خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

 

ساعتــی میزان آنی ساعتی موزون این               بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

 

باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم                ما خوش از رنگ خودیم و چهره یِ گلگون خویش

 

خون ِ ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال          هر غمی بر گرد ما گردید شد در خــــون خویش

 

باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم      رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

  

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0