رافائل آلبرتی - II

یک روز ...

قلبم را

در صندوقچه ای نهادم و در سرما

زیر بغل زدم آن را

رفتم به ایستگاه تا به گمرکش بسپارم

پنج پزوتا برایم هزینه داشت

قطار ِ پست سیرت از خط برون شد

و به جز قلب من

همه چیز

غبار هوا شد

-  چه اقبال نامبارکی آقا  - آه جدا شده از خویش

چه اقبال نا مبارکی دارم من !

*******

سرباز خواب می دید

آن سرباز ِ کشتزار که درونش تیره و تاریک است

(( اگر پیروزی از آن ما شود ، محبوب خویش را

به دیدن نارنجستان ها خواهم برد

می برمش تا دریا را که هرگز ندیده است

لمس کند

قلبش ، سرشار شود از کشتی ها ))

اما صلح از راه رسید

و در دشت

درخت زیتونی رسته بود

از خون بی کران .

*******

رفیق ِ رنج

رفیق ، رفیق

نگاه کن که درد ، تنها

تنها ، رفیق تو نیست

نگاه کن ، رفیق ، تو ، تنها

وقتی که گندمزار به درد می نشیند

رفیق ، رفیق

تمامی گندم هایند که به درد می نشینند

نگاه کن ، تمامی گندم ها

و اگر چوپان به ناله در آید

رفیق ، رفیق

تمام دهکده می گریند

نگاه کن ، تمام دهکده

رفیق ، نگاه کن به دریا

اگر یک موج به درد بنشیند

تمامی موج ها یند که شیون آغاز می کنند

تمامی موج ها ، نگاه کن ، شیون آغاز می کنند

رفیق  ، رفیق .

*******

کبوتر اشتباهی کرد

کبوتر اشتباهی کرد ، به خطا رفت

به جای رفتن به شمال

پر زد به سوی جنوب

پنداشت که گندم ، آب است

به خطا رفت

پنداشت که دریا ، آسمان است

که شب ، صبح است

به خطا رفت

پنداشت که ستاره ها ، شبنم هستند

که گرما

بارش برف است

به خطا رفت

پنداشت که دامان تو

پیراهن توست

که قلبت ،  آشیانه ی اوست

به خطا رفت

( به ساحل دریا ، خفت

تو ، در اوج یک شاخه )

 

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
   

فرستادن به: Balatarin :: Donbaleh :: Facebook :: Twitthis :: 100C :: Del.icio.us :: Digg :: Friendfeed :: Technorati :: Subscribe to Feed

پيام هاي ديگران ()    +


Technorati Profile
  RSS 2.0